تیوال نمایش خانه تعطیل است
S3 : 20:39:56
  ۱۸ آبان تا ۰۸ آذر ۱۳۹۳
  ۱۸:۳۰
 بها: ۱۲,۰۰۰ تومان

: امیر عالمی
: شیما فرهمند
: محسن بهرامی، شیما فرهمند

: سهراب مدیری
: پریسا نکوقدم
: نغمه ارجمند
: احمدرضا حجارزاده

گزارش تصویری تیوال از نمایش خانه تعطیل است / عکاس: نیوشا فرساد

... دیدن همه عکس ها »

اخبار وابسته

» نمایش «خانه تعطیل است» به استقبال علاقه‌مندان تئاتر می‌رود

آواهای وابسته

مکان

خیابان ولی عصر، بالاتر از تقاطع میرداماد، خیابان قبادیان، پلاک 53، سرای کاووسیه، تماشاخانه استاد جمشید مشایخی

«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال
کجا بودی؟ وقتی باید می رفتم بیمارستان کجا بودی؟
تنها تصویری که از اون راهروی لعنتی یادمه،اون حسین و تیشرت بوگندوشه که دارن به تو زنگ می زنن و تو جواب تلفنت و نمی دی
کجا بودی سمیر؟؟؟؟؟
چقدر دلم برای اجرای شما و جناب بهرامی تنگ شده بود...
تا ایتالیا ایتالیا را دیدم
گویی من در سالن اجرای این خانه تعطیل است بودم
دوست داشتم فقط آن اجرا را تصور کنم....
به فیلم و ساخت فیلم کاری ندارم
فقط تمام مدت دلم برای خانه تنگ بود،
همان خانه ایی که زوج دوست داشتنی چون شما آن را تصویر کردید ....
دلم میخواست چشمم را ببندم و باز کنم برگردم به سال نود و سه ....
حالمان خوب بود ،اجرای شما حالم را بیش از پیش خوبتر کرد
خاطره ... دیدن ادامه » اجرای شما را هیچ وقت فراموش نکردم و نمیکنم....
امیدوارم خانه هیچ وقت تعطیل نشود .....
منتظر اجرا یا کارهای شما و جناب بهرامی دوست داشتنی هستم ...
۰۳ آبان ۱۳۹۶
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
.
هدف یا وسیله؟
کدام مهمتر است در تصمیم گیری ؟
آیا هدف وسیله را توجیه میکند؟
در چه جایگاهی وسیله را میشود به خاطر هدف توجیه کرد!؟
آیا واقعا آدمی در جایگاه ارزش گذاری ِ یک ضد ارزش برای رسیدن به یک هدف قرار دارد.

سرنوشت!
موضوعی که وقتی به عنوان هدف به آن نظاره میکنیم ، گاه وسیله رسیدن به آن را ناخودآگاه تلقی میکنیم و اگر اتفاق باشد و نامربوط اشتباه می انگاریم.
گاه وسیله را خود آگاه و از روی دلایلی برای رسیدن به یک هدف والاتردر لوای نجات موجودی از درد، خودمان میسازیم حتی اگر ضد ارزش باشد .

واقعا ارزشها و ضد ارزشهای بشری نسبیست؟ حتی برای خلق و قتل؟
و باز حتی نمیدانیم ، واقعا در این خلق، خود را موثر میدانیم یا ثمر یک اتفاق و یا عاشقانه ایی شبانه است.
آیا در اینگونه شرایط عزل تنفس از موجودی که علتش خودمانیم اما نقصش مشکل ساز است برایش، قتل مینامیم؟
هزاران سوال پیش میاید ، وقتی که تو واقعیتی حقیقی را دوباره این بار در "خانه تعطیل است " مشاهده میکنی.

جدای ... دیدن ادامه » از سوالات پیچ در پیچ و به جا و نا به جا!
بد نیست سه داستان "یک موضوع موقت " (جامپا لاهیری) و "خانه تعطیل است " شب اول و شب دوم که دیده ام و هر سه دور از واقعیت هم نیستند ، را مقایسه کنم .
فقط از منظر چرایی و چگونگی اتفاقهایی که در هر سه زندگی شبیه اما متفاوت ، رخ داده است .
(این یک برداشت کاملا محدود به اطلاعات بنده میباشد که مطمئنا ایراداتی میتواند داشته باشد از نظر باقی دوستان)

در داستان "یک موضوع موقت " شُبا و شوکمار پس از آشنایتی پویا، با هدف خوشبختی، با توجه به گذشته اشان تا اکنون که در داستان میخوانیم، در کنار هم قرار میگیرند . همین گذشته به زعم ایرانی بودنش برای سمیر و شیما نیز رخ داده است.
زندگی شاد، سخت کوش و سنت گرا و اما بی بحرانی(!) داشته اند.
بحران در زندگی، وقتی بحران ِ واقعی تلقی میشود که هر شخص در جایگاه تغییر عمل خود قرار بگیرد وتصمیم در بدترین شرایط برایش باید بهترین عکس العمل باشد ، یا آن را کنترل کند یا سمت و سویی متعادل در رفتارش دهد تا شرایط معمول از حداقل رضایت کمتر نشود.
حال این بحران با شکست پای یک شریک باشد یا که مرگ.
بحرانی که در داستان "یک موضوع موقت" بوده است ، فقط در ظاهر یک اتفاق بود ، اما در باطن بخاطر خوددرگیری که دو کاراکتر داستان از درون برای چراهای خود از اتفاق داشتند ، رخ میدهد.
مرگ بچه (فرزند) به شکل یک اتفاق غیر قابل پیش بینی القا میشود که در این داستان شما بیشتر روی یک فاصله روحی بین دو فرد تمرکز میکنید نه صرفا ، مرگ بچه که خود یک علت است.
در داستان لاهیری ، شما مطمئنا برای هر معلولی علتی پیدا میکنید.
چرا شَبا فکر میکرد شوکمار زمان وضع حملش حضور نداشته است ؟ زیرا شوکمار که هنوز دانشجو بود ، شَبا با رضایت خود ، او را راهی یک کنفرانس دانشگاهی در بالتیمور کرده است.
و علت دیگر سه ماه زودتر وضع حمل او بود که اجتناب ناپذیر بوده است.
چرا آنها به هم نزدیک میشوند ؟
بر پایه یک شرایط محیطی ، که زمانی برای قطعی برق اعلام میشده است و در این زمان، شوکمار که بعد از مرگ بچه خانه نشین شده است و نویسنده ، شُبا شاغل است . بخاطر یک منبع نور مشترک در کنار هم شام میخورند....
تا که بازی اعتراف شروع میشود و هر کس از خود موضوعی پنهان را رو میکند.
در این داستان شما سرنوشت را بیشتر از ، خانه تعطیل است میپذیرید.
زیرا لاهیری با ارتباط های کلامی و خیالی آنقدر این جدایی را حل شدنی مینماید که چرایی مرده به دنیا آمدن بچه ، محو میشود .

لحظات آخربازی اعتراف ،شوکمار رازی را میگوید که بیشتر شما از شنیدنش به عنوان خواننده مسرور میشوی .
داستان ، از یک موضوع موقت (قطعی برق)، برای تخلیه روحی روانی علتی میسازد. (شُبا از نبود شوکمار در هنگام وضع حمل ناراضیست).
شوکمار به او میگوید آن روز آنجا بوده است نه برای اعمال وسیله برای هدف(تصمیم برای کشتن بچه در خانه تعطیل است) ، بلکه برای اینکه باید باشد اما کاری از دستش بر نمی آمد :
در میان کنفرانس به او شماره ایی از بیمارستان داده بودند که دال بر این بود ، باید برگردد.

"وقتی از بالتیمور به بیمارستان رسیده بود ، همه چیز تمام شده بود . اما نه او به قدر کافی زود رسیده بود که بتواند بچه را ببیند
و پیش از سوزاندنش در آغوش بگیرد.
اول ، این پیشنهاد را نپذیرفته بود ولی دکتر گفته بود در آغوش گرفتن بچه می تواند در آرامش روحی اش موثر باشد
شُبا خواب بود. بچه را تمیز کرده بودند.
پلک های پوست پیازی اش رو به این جهان، محکم بسته بود.
شوکمار گفت : بچه ما پسر بود . پوستش تقریبا به قرمزی می زود.
موهاش مشکی بود . تقریبا دو کیلو و نیم وزن داشت . انگشت هایش را محکم بسته بود .درست مثل انگشت های خودت توی خواب.
(با توجه به متن داستان شُبا نیز انگشتهایش را وقت خواب میبست)
حالا شُبا داشت به اون نگاه میکرد و صورتش از غصه به هم میپیچید.
شوکمار پسر او را ، که فقط درون بدن او زندگی را حس کرده بود ، در آغوش گرفته بود و در اتاق کم نور و ناآشنای بیمارستان به سینه اش چسبانده بود.
و شوکمار آن روز با خودش عهد کرده بود هرگز به شُبا چیزی نگوید ."

آنها آن روز بخاطر چیزهایی که حالا میدانستند ، با هم گریه کردند و اتمام داستان.

اما "خانه تعطیل است " بیشتروابسته به ارتباط با مخاطبش بود نه صرفا وصف الحال یک زوج.
سمیر و شیما اگرچه با هم، از هم ، یا که به هم حرفهایی میزدند
اما هر دو در یک داستان نقش یک شخصیت واحد داشتند در برابر تماشاگر
بهتر بگویم ، خانه تعطیل است ، معلول تولید میکرد و مخاطب میبایست دنبال علت بگردد.
این را وقتی بیشتر متوجه میشوید که از نظر گارکردان و بازیگر و نویسنده ، این منظور ابراز میشود ، زمانیکه گفتاری را از دو کاراکتر میشنوید، سمیر بگوید یا شیما!؟ ... در یک شب شیما از رمانتیک بودن عکس در روزهای بارداری میگوید ، شبی دیگر سمیر آن را بیان میکند.

این گروه دست روی سوالهای پیچده اما با یک تصمیم، قابل حل برای زوجهای امروزی میگذارند که هنوز جواب مشترکی برایش پیدا نشده است.
تولد فرزندی با آگاهی از نقص او یا که حکم بر نبود او ، مثل یک خونریزی دست نیست که همه متفق القول بگویند باید آن را درمان کنی تا خون بند بیاید و ....
هیچ شخصی را پیدا نمیکنی که بگوید خوب است ، خون بیاید درد بکش ، میتوانی آن را عضوی از سرنوشت بدانی که بریده شده است باید خون بیاید و ....
همه به درمان آن رغبت دارند.

اما تولد فرزند با علم به اینکه نقص اش ، خطر برای آینده اش دارد ، هنوز نقطه کوریست در تصمیمات اینچنین.
چرا که ما جامعه ایی مشتمل بر تفکرات سنتی و علمی داریم ، که گاه سنت به علم نزدیک و گاه علم از سنت وام میگیرد.
برای همین است که دست روی این مقوله گذاشتن جسارت میخواست که انجام شد.

اینکه معلول را نمایش درست کرد و حال من تماشاگر با تمام مشکلات تفکرات روزمره باز برای هزارمین بار باید این قضیه را برای خودم حل کنم که حق است یا ناحق ، زیرکی گروه است .

شاید جواب این سوال را که فیلسوفان مطرح میکنند :
آیا خدا سنگی را میتواند بسازد که خودش نتواند بلند کند.
بارها و بارها پاسخ دادم که
مطمئنا این سوال از کسی میشود که پایه تفکر او قبول خداوند است و شهادت میدهد به عالم بودن و قادر بودن خداوند.
پس حتما میداند که خداوند هیچ وقت کاری را بیهوده انجام نمیدهد.

استفاده از نیروی سوفسطایی ِ پرسشگر در برابر خودش ...
اینجا شخص ثالث نمیتواند از جانب پرسشگر دوباره سوالی کند زیرا که همیشه سوال در یک شرایط فرض اولیه و ثابت پرسیده میشود .
همان طور که سوال را میشود توجیه کرد ، جواب را هم میشود توجیه کرد.

اما این قضیه که "خانه" را تعطیل کرده است ، را هنوز نتوانستم توجیه کنم .

هزاران نفر ، معلول ِ ذهن این نمایش را بدنیا آوردند ، سالها در کنارش زندگی کردند تا از کنارشان رفته است.
عشق ورزیدند ، سراپا آن را فرشته میدانند و گاهی از کنار او معنای زندگیشان را پیدا میکنند.واقعیست خیال نیست .
و هزاران نفر هم کار سمیر در نمایش را کردند ، دلایل سمیر را دنبال کردند و بدون شک مثل سمیر آن را خیر هر سه میدانستند.

سمیر در شب اول اجرا ، چند ماه نگذشته از بارداری ، از نقص فرزند اطلاع پیدا میکند و منحصرا تصمیم به مرگ موجود زنده به وسیله تزریق آمپول هنگام بارداری شیما میگیرد ، اما آنقدر این مقوله برایش بار روحی دارد که وقتی نمایان میشود که پدرش را ازدست میدهد و همه چی را فنا شده میبیند. باید دریابی او پدر را بهانه دوری کرده بود یا که فقدان پدر را معلول رفتار خودسر خود میدانست؟
مخصوصا وقتی که میبیند شیما هم او را درک نمیکند، پریشان حالی او در رفتارش به دیوانگی لحظه ایی می انجامد.
حتی اغراق او در هنگام فریاد زدن (دوستان آن را زیاده گفته اند) نشانه لجبازی اوست نسبت به سرنوشتی که خود رقم زده است ، او نمیخواهد همه چیز آنگونه که قرار است اتفاق بیوفتد، پیش بیاید .پس سر ناسازگاری با شیما را شروع میکند.
چرا باید گاها در این نمایش تمام تقصیر به گردن سمیر بیوفتد!
غیر از اینست که فقط تقصیر شمیم درک شرایط مردسالارانه سمیر بوده است!
سمیر اگر حکم به نبود فرزند داده است آن هم یک نفره ، آیا خودخواه است یا آینده نگر!؟

تمام زندگیش را میفروشد که پدر زنده بماند اما در کناری از رفتار ناهنجار پدر یاد میکند .
این چندگانه های رفتاری وقتی بیشتر نمایان میشود که هدف ، آرامش (شاید نسبی) ، وسیله را توجیه میکند.
علم به سرطان، که پدر را از پای در میاورد را قبول نمیکند و زندگیش را میفروشد .(رفتاری احساسی ولی بر پایه نیرویی منطقی که "باید" در نخست هر کلمه اش ظاهر میشود).
اما در وقت اینکه به او خبر داده میشود که شاید به شانزده نکشد فرزندتان ، وسیله را میپذیرد حتی اگر ضد ارزش های خودش باشد تا هدف که آرامش خودش ، همسرش و شاید موجودی که مسبب تولدش هستند را فراهم کند.

سالهاست این تغییرات رفتاری که نشات گرفته از چگونگی و تعریف هر کسی از ایمان و اعتقاد و علم و دانش است ، درگیرمان کرده است ، این بار سمیر را ....
برای همین "خانه تعطیل است" را کاملا متفاوت از "یک موضوع موقت" میدانم
بخاطر همین چالشهایی که ناخواسته یا خواسته دچارش میشویم.

بعد از دیدن شب اول ، به طور خیلی اتفاقی دوباره مستند معروف داوکینز (آفرینش‌گرا و بی خدا اندیش) را میدیدم که به سراغ یک خانه که خاطره های فرزندانی که در ساعات نخست تولد مرده اند و از این قبیل را در خود حفظ میکنند رفت و با یک زوج مانند سمیر و شیما صحبت کرد...
آنها دقیقا ساعت و روز و ثانیه تولد و مرگ را به یاد داشتند و از سی دقیقه زندگی آن به شکل باشکوهی یاد میکردند.
او را نگه داشتند ، بر او نامی گذاشتند و عشق ورزیدند.
آنها میدانستد فرزند کلیه ندارد و آن را با دلایل مادر نگه داشته بودند.
وقتی از او پرسیده شد :
آیا این به ذهنتون خطور کرد که تمام این رنج و مصیبت می تونست خیلی کمتر باشه؟
اگر همان اول بی خیالش می شدید و زندگیتون رو دوباره شروع میکردید؟
همونطور که الان این کار رو کردید .
چرا تصمیم گرفتید ماه های باقی مانده رو ادامه بدید؟

و بعد از بیان اینکه همیشه جای امیدواری هست ، دلیلی گفت که میتوانم به سرکار خانم فرهمند نیز بگویم یکی از دلایلی که آن بازبین بار قبل اجازه نمایش را نداده است بوده است.
برای همین گفته بود : من موضوع بچه را متوجه نشدم!

بخاطر اینکه انسانها یاد گرفتند باید راهی برای تغییر از الوهیت درخواست کنند ، و اگر شما این را با واقعیت نشان دهید که کسانی هستند که بر باب میل خودشان عمل میکنند ، شاید در تشکیل شاکله ء ساخته نشده یک ذهن سوالاتی رد باورهایش پیش آورد.

آنها نمیدانند همانطور که امکان دارد تخریب کند ، به مراتب بیشتر امکان دارد تفکری را مستحکم و باورپذیرتر کنند.




اما شب دوم اجرا :
عملکرد سمیر در شب اول را هنوز برای هضمش درگیر بودم که بیش از پیش آنقدر منگم کرد که باز مجبور شدم تمام فرضیاتم را دوباره کنار هم بچینم ، و باز علتی برای معلول سمیر پیدا نکنم.
معلولی که بی شک بدون حضور شیما و سمیر اتفاق نمی افتاد.بعد از تولد فرزند آن را از زندگی به زعم خود دشوار جدا کردند.
گاها کسانی از شنیدن کلمه معلول یاد نقص می افتند ، که بهتر است اینگونه نگاه کنیم ، هر ثمر ِ عملکرد ما، معلول یک علت است ...
اگر فرزندی با نقصی بدنیا بیاید ، بازخورد بی اطلاعی از علتهای محیطی ، تغذیه ، تداخل ژنی و .....است که قبل از تولد فرزند میشود این نقص را به حداقل رساند،اگر قرار است پای خداوند را وسط بکشید به نظرم
این!!! خواست خداست و بارها متذکر شده است علم به عمل.تا تمام مسولیت تولدش را خودمان به عهده بگیریم .
به راستی سمیر از زیر بار مسولیت فرار کرده است یا زندگی شیما ، خودش را نجات داده و به موجودی جنین مانند آرامش بخشیده است ؟
در شب دوم ، این اتفاق بعد از دیدن فرزند اتفاق افتاده است که با تشرهای بیش از پیش شیما متوجه میشوی، او از نظر شیما تبدیل به دیوی شده است که قبلا اینگونه نبوده است ، و حالا از او میپرسد تو از کی اینگونه شده ایی.

این بحران است ، تصمیمی که بعد از گرفتنش نباید سمیر پریشان حال میشد ، پس حتما تصمیمی گرفته است که سالها قرار است بار کاری را به دوش میکشد که او را مجنون کرده است و گاه با خاطرات خوبش میخواهد حالش را سپری کند و غصه آن را بخورد که من اینکار را کردم که تو و خودم راحت باشی ، چرا نباید راضی باشی.
واقعا حداقل رضایت این بود؟
اگرچه دیوار حایل ارتباطی آنها برداشته شد تا شفاف تر نظر و روحیات هم را دوباره نظاره کنند ، اما آیا این گونه خانه ها با تصمیمات یک سویه ، بدون در نظر گرفتن عواقب پابرجا باقی میمانند؟
شاید باز علتی چون شمیم خواهر شیما، جلوی تعطیلی یک خانه را بگیرد ، دلیلی برای شعف و تزریق ذوق زندگی....

اما هر چه که هست ، خانه ها تعطیل میشود بدون شناخت از عاقبت عمل و عکس العملهایی که روزی وظیفه و روزی عشق نامیده میشوند.

فقط در این مقوله هیچ وقت نتوانستم دریابم ، "هدف"، جلوگیری از درد بسیار فرزند و مشکلات نگهداری ، میتواند وسیله ایی چون مرگ را توجیه کند!؟
آیا واقعا هدف اصلی تولد موجودات همان تفکر سمیر یعنی آرامش غاییست، یا کنار هم بودن در مسیر...
و باز این کنار هم بودن ، مستلزم همیشه شادی و خنده است ؟

برای این است پیشنهاد دادم این اجرا را ببینید .سوال به شکل تصویر و صدا و نمایش ، ذهنت را به نتیجه نزدیک میکند.


به تمام گروه بلوط خسته نباشید میگم
از جناب سهراب مدیری تشکر میکنم بخاطر موسیقی متن ، که با توجه به فیلم همین موسیقی، احساس سرد و مرموز و روند کند یک زندگی همراه با تنش های ناگهانی را القا میکرد.
و همچنان باز چندین برابر مسرورم از شنیدن دوباره صدای قوی جناب بهرامی (مخصوصا وقتی روی ماهشان را هم در دید دارم) و خلاقیت حرکت در صحنه و تشکیل فضایی متناسب با نمایش.
در ضمن پاره کردن کتاب در اجرای دوم را خیلی دوست داشتم ، حس از هم گسیختگی جالبی را برانگیخت.
سرکار خانم فرهمند، همه اینها مطمئنا بخاطر استقامت ، اصرار و حضور مستمر شما در هنر است وقدردانیم.
امیدوارم باز برای هدفهایی چون درک بهترو مطرح کردن مقوله های اجتماعی ، وسایل خوب مثل این نمایش طراحی نمایید.
موفق و موید باشید.
مریم عظیمی این را خواند
shima farahmand، مارینا و وحید هوبخت این را دوست دارند
چی بگم که شما همه ی حرفارو زدین
چه خوب که از جومپالاهیری حرف زدین
از سمیر و شیما
از بچه
چه حرفای خوب و درستی
زبانم قاصره
۰۹ آذر ۱۳۹۳
خوندم و بیشتر برام سوال ایجاد شد. دیدن این نمایش به فاصله یک روز با نمایش بالخره این زندگی مال کیه بدجوری ذهنمو درگیر کرده. جایی این حق رو از یک انسان میگیریم که در مورد مرگش تصمیم بگیره و جایی حکم به مرگ انسانی میدهیم. گاهی چقدر تشخیص مرز منطق و احساس مشکل ... دیدن ادامه » میشه. البته شوخی میکنم ولی الان دارم به خودم میگم کاش این نمایشو نمیدیدم که اینقدر منو به هم نمیریخت که البته خودش نشونه اجرای خوب و تاثیر گذاره :)
۱۰ آذر ۱۳۹۳
سرکار خانم عظیمی سپاس که مقایسه بنده را خواندید.
با توجه به خاطراتی از صفحه نمایش پرده برداری دارم ،میدانم که پیچیدگی این موضوع را شما بیشتر از هر کسی درک میکردید زمان دیدن نمایش.

۱۰ آذر ۱۳۹۳
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
متن این کار دلم را به درد آورد . شاید به خاطر بسیاری از آدمهایی که پشیمان از تصمیمی که گرفته و در پی آن دچار مشکلات عدیده ای شده و متعاقبش متحمل رنجهایی می شوند که از عواقب این تصمیمشان بوده . رنجهایی که باعث می شود فراموش کنند کجای زندگیشان هستند . فراموش کنند دیگرانی را که در کنارشان هستند . به حق یا ناحق .

هرگز حضور حاضر غایب شنیده اید ؟
این وصف الحال سمیرست برای شیما .
ولی سمیر حق دارد
اما شیما هم حق دارد
فرزند می میرد یا میرانده می شود
خانه هم تعطیل می شود .

و من هنوز به خانه ای که نمی خواهم هیچگاه تعطیل شود می اندیشم .

با درود به نویسنده ی این اثر جناب امیر عالمی گرامی
وبا سپاس از جناب بهرامی عزیز ، که امشب از بازی خوبشان بسیار لذت بردم . تن صدا ، اکت و میمیک صورتشان در حین اجرا بسیار برایم جالب بود و تاثیرگذار .
ممنون از خانم فرهمند نازنین برای بازی و کارگردانی خوبشان
نوای موسیقی طول اجرا زیبا بود و دوست داشتنی .
... دیدن ادامه »
و با عرض خسته نباشید به تمامی گروه و آرزوی توفیق روزافزون .
و با امید به اینکه در هیچ کجای این کره ی خاکی ، هیچ خانه ای تعطیل نباشد و نشود و همواره مهرورزی ، دیدن ودیده شدن ، و آرامش و شادی ارکان آن را استوار و پایدار گرداند .
مانا باشید و برقرار

مرسی از شکوه بانوی نازنین و دوست داشتنی. چه خوب که شما هم کار رو دوست داشتید. همیشه شادمان و سلامت باشید
۰۶ آذر ۱۳۹۳
هیچی واسه من بالاتر از این حرفای خوب بعد از کار نیست
من با شما انرژی می گیرم و ممنونم که با ما بودین
خانم حدادی نازنین خوشحالم از اشنایی با شما،شما خیلی نازنبنین
اقای نصیری و اقای شکیبا ممنونم که خانه تعطیل است رو تنها نگذاشتین .
امیدوارم با کارهای بعدی ... دیدن ادامه » بتونم بیشتر نظرتون و جلب کنم
یاحق
۰۶ آذر ۱۳۹۳
ممنون نازنینم مریم جان عظیمی
من هم دلتنگه شمایم .
و با امید به دیداری مجدد .

ممنون جناب شکیبای گرامی
و با سپاس از شما که :
خواندن تمام دلنوشته های زیبایتان در مورد این اثر حس عجیبی به من داد و بسیار کنجکاوم کرد که قرار ست چه چیز تازه ای ببینم و بشنوم که تجربه اش نکرده باشم .
بی اندازه مشتاقم کرد و خوشحالم از این بابت که دیدمش .
هن سمیر را درک کردم ، شیما را به مراتب بیشتر درک کردم . و حال غریبی داشتم در حین دیدن این اجرا .
و ... دیدن ادامه » می توانم بگویم که نقش آفرینان این اثر با من تماشاگر این ارتباط را برقرار کردند و باور پذیر بودند .
بله جناب شکیبای عزیز و نازنین ، خودمان را دیدن سخت است خیلی سخت .
من هم به این سفر رفتم .


هنوز تصویر سمیر زمانی که از بیماری پدر و بعد مرگش مطلع شد و بیان این غم از دست دادن پدر که خود را بی تقصیر در آن نمی دانست ، جلوی رویم است و منقلبم می کند .
شیما را میبینم و درد تنهایی اش و عدم حضور همسری که هیچگاه در بحرانی ترین شرایطش در کنارش نبود .

و من به دنبال راهی برای برداشتن پرده ی انفصال سمیرها و شیماها هستم .
می اندیشم و می اندیشم که چه باید کرد تا هیچ خانه ای تعطیل نشود،
نه حالا و نه هیچوقت .
من به تعالی زندگی فکر می کنم .

ممنون از شما شیمای عزیزم
من هم از آشناییتان خوشحالم و سپاسگزار از لطف و محبتتان .

مرسی شیمای نازنین و ممنون جناب بهرامی ارجمند .
همیشه شاد باشید و سلامت

۰۶ آذر ۱۳۹۳
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
فکر کنم ۲۱ روز بعد از اینکه خبر بارداریم و به سمیر دادم،فهمیدم که پدر سمیر سرطان داره....
چرا این ۲۱ روز یادمه؟ چون قرار گذاشتیم که هروز از من عکس بگیره،این عکسا رو بعدا به بچه نشون بدیم و
از این رمانتیک بازیای مسخره.....
ولی این ۲۱ عکس ۲۳ تا نشد
واسه همین ۲۱ روز یادمه.....
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
خانه تعطیل است جمعه تعطیل می شه...
ممنون از همه ی کسانی که کار رو دیدند
ممنون از کسایی که ما رو فهمیدن...
ممنون از کسایی که گفتن تو این ترافیک ارزشش و نداره بریم....
ممنون از کسایی که تو این ترافیک به هر زحمتی بود اومدن....
ممنو از کسایی که ما رو نفهمیدن....
ممنون از کسایی که پا به پای ما اشک ریختن و لبخند زدند.....
ممنون از کسایی که گفتن اخه کی اونجا اجرا می ره.....
و ممنون از همه ی شما عزیزان....
عزیزان تیوال که با نظرات خوبشون همراه ما بودن....
ما جمعه تعطیل میشیم....
امید به روزی که همدیگرو بیشتر دوست داشته باشیم....
امید به روزی که این خونه دیگه تعطیل نباشه....
ارادتمند شما عزیزان هستم
فرهمند
بنده به عنوان یک مخاطب
از هنر حضرتعالی و از حسن برخورد همیشگیتان با علاقمندان تئاتر
بسیار سپاسگزارم.
۰۵ آذر ۱۳۹۳
ممنونم اقای صحراپور
۰۵ آذر ۱۳۹۳
ما چند نفر هم جمعه جور کردیم و بلیط گرفتیم دوباره بیایم ، که از یک نمای دیگر( به قول دوستان )بببنیم .

مطمنم روز خوبی را زوج هنری سرکار خانم فرهمند وجناب بهرامی عزیز رقم خواهند زد.
۰۵ آذر ۱۳۹۳
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
.
یه دختر بیست و یکی ، دو ساله ...
که باهاش حرف میزنی توو هشتاد درصد موارد توو صورتت نگاه میکنه!
اینقدر آروم حرف میزد که مجبور بودی ازش بخوای جمله اش رو دوباره تکرار بکنه
حالا بلند شده بود اومده بود این سر دنیا که شیمی بخونه ... شیــــــــــمـــی!!!
من همیشه توی دبیرستان شیمی میوفتادم ، نمرهام .... سه، سه و بیست و پنج صدم بود
و حالا برای اولین بار عاشق دختری شده بودم که شیمی میخوند و ...منم مثل بقیه ء آدمای دنیا باید سعی میکردم که شیمی رو دوست بدارم
البته ! نشد که شیمی رو دوست بدارم...
بگذریم ، فقط میخواستم بگم که تفاوت از زمین تا آسمون بود ، شیــــــــــمی چیه! اون روزا شیما حتی اگر تاریخ جزایر اقوام کالاپاگوس رو هم میخوند ، من عاشقــش میشدم


لینک عکس :
=============
http://goo.gl/7juyxn
=============
.
.
.
.
این یاداوری خوب و دقیق شما جای تشکرداره....ممنونم که خانه تعطیل است رو از یاد نمی برید.....
۰۳ آذر ۱۳۹۳
.....
امیدوارم خاطرتون و مکدر نساخاته باشیم.....
من،محسن و همه ی بچه های گروه تاتر بلوط ازتون ممنونیم که ما رو فراموش نمی کنید.....
۰۴ آذر ۱۳۹۳
دوست داشتنی ها فراموش نمیشن
منتظر کارها متفاوتتون هستیم
استوار ادامه بدید

۰۴ آذر ۱۳۹۳
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
.
توو اون دو سال اول من نمیخواستم بچه دار شم ،
تو سه سال بعدی سمیر نمیخواست.
خیلی هم اصراری نبود البته ، یعنی مسالمت آمیز حرف هم رو قبول کردیم
ولی (هه) بعدش به شدت دلمون بچه خواست ....




فکر کنم بیست و یک روز بعد از اینکه خبر بارداریم رو به سمیر دادم ، فهمیدم که .........

.
.
.
.
.
.
.
انتخاب ... دیدن ادامه » این موسیقی(فیلم) پشت این دیالوگها فوق العاده بود....
================
http://goo.gl/BwDkA8
================

.
.
.
.
سرکار خانم فرهمند احیانا اگر نوشتن دیالوگی از نمایش ، باعث خدشه وارد کردن در روند نمایش است حتما اطلاع دهید حذفشان کنم .
اما من معمولا برای دو گروه دیالوگی از نمایشی را میگذارم

یکی آنها که نمایش را دیدند و دوباره دیدنش آنها را به فضای آن روز بر میگرداند....

دیگر ... دیدن ادامه » افرادی که کنجکاوند که بداند موضوع چیست (البته با رعایت امانت داری روند داستان ، کاملا روشن نمیشود که از جذابیت آن روز کاسته شود )

۰۱ آذر ۱۳۹۳
خب پس برادر دوم فریدون محرابی بود. مرسی که یادآوری کردی :)

شما لطف دارید خانم فرهمند ممنون.
۰۱ آذر ۱۳۹۳
ممنون و خیلی ممنون
۰۱ آذر ۱۳۹۳
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
.
- این رو سه بار بگو !

شیما ، خواهر ِ شمیم ، شیمی میخونه !
شیما ، خواهر ِ شمیم ، شیمی میخونه !
شیما ، خواهر ِ شمیم ، شیمی میخونه !

- اینو از کجا در آوردی؟

- از جایی در نیاوردم !
میگم شیما ، خواهر ِ شمیم ، شیمی میخونه !

- سادست ، خیلی راحت ِ که !

- خوبـــی؟


- ... دیدن ادامه » آره من عالیم! چطور مگه!

- نمیدونم!
.
.
.
.



چرا شمیم برای سمیر مهم شده بود!؟
مگر آینده شمیم برای او مهم بود!
شاید خودش را موقع آمدن رصد میکرد
یا شاید در احوال خودش به سن فرزندش فکر کرده بود ، شانزده به هفده نزدیک است ، شاید میتوانست بماند و بزرگ شود....
برای همین با تکرار شیما ، خواهر ِ شمیم ، شیمی میخونه ! به خودش و تصمیمش فکر میکرد ....

او نبود که تکرار میکرد ، ناخودآگاهش او را سرزنش میکرد یا او را تایید ...

این وقتها، عجیب با خودت درگیر میشوی ، هیچ کس هم دستش به عمق افکار تو نمیرسد از آن تو را بیرون بکشد...

.
.
.

و چرا باید قبل از اومدن شمیم اعتراف گفته بشه.....
توی تمرین قبل از اینکه تصمیم به بازی نقش شبما بگبرم همش با خودم فکر می کردم که چطور میشه نمایش را طوری تموم کرد که به تماشاگر نشان داد که زندگی هنوز جریان داره،اون موقع بود که شمیم به دادم رسید....
شیما خواهر ... دیدن ادامه » شمیم شیمی می خونه.....
۰۱ آذر ۱۳۹۳
چه خوبه که پای نمایشتان ، مستمر و استوار ایستادید.
برای هر حرکت و کلام تصمیم داشتید.
صرفا صحنه را عرصه اتفاق نکردید که بیایم و برویم
شمیم نماد تکراراست، شاید یک اشتباه دوباره یا که شروع یک اتفاق بهتر
۰۱ آذر ۱۳۹۳
یک نکته بامزه ، این دیالوگ از جانب جناب بهرامی چندان دور از باور نبود...
شروع این دیالوگ یادآور جمله معروف در نانو تست قجری بود که ایشان میپرسند :

تیر و تبر ببر ، ببر پیر تیز گر، گو تبر تیز کن تبر از تیر تیز تر!

گفتم لبخندی به رویتان نقش بندد )

.
.
.
۰۱ آذر ۱۳۹۳
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
اعتراف میکنم این خانه هیچ وقت تعطیل نیست !

قبل از شروع وصف الحال خودم از نمایش؛ باید اعتراف کنم که خانه ء دل محسن بهرامی و سرکار خانم شیما فرهمند دو زوج هنرمند هیچ وقت تعطیلی ندارد.
چرا که دل ِ مهرورز اینان چنان بخشنده است که تو هم میتوانی در آن جایی داشته باشی.
و امیدوارم اینان به طور مستمر در کنار هم بهترین لحظات زندگی را برای هم رقم بزنند و
همیشه سلامت باشند تا لحظاتی منحصر به فرد برای دیگران نیز ( چون من را ) مثل امروز هنرمندانه خلق کنند.
حتی در اندازه یک تماشاگر تو احترامی میبینی که سالهاست آن را در بین مردمان این سرزمین دنبال میکنی.نه بخاطر اینکه حق توست بلکه بخاطر اینکه از احترام ، انرژی میگیری برای زندگی کردن.
من از این دو بزرگوار رسما ، کتبا و عمیقا تشکر میکنم نه فقط بخاطر نمایش امروز که حقیقتا برای عشقی که به صحنه و هنر دارند و آن را سخاوتمندانه امروز به ما هدیه کردند.
و اما نمایش :
==================

این خانه بی شک تعطیل است .

خانه ایی که بین حال و گذشته معلق است و نگاهش به آینده ایی مبهم ، ترس است و پریشان حالی ، این خانه همیشه تعطیل است.
نه به سبک تعطیلی های مفرح برای سپری کردن لحظاتی خوش ، بلکه ناتوان شده است و تعطیل ، برای مرور تک تک لحظاتی که خواه ناخواده زخم بر صورت زندگی تو گذاشتند و مرور آن پاشیدن نمک است بر تک تک آنهاست،
و ... دیدن ادامه » تا وقتی که قطعه قطعه وناپیوسته آنها را مرور میکنی ، درد دارد
اما وقتی همه قطعه ها را کنار هم میگذاری ، میشنوی ، باور میکنی که شاید او هم حق داشت یا تو هم حق داری ، نتیجه اش یا وصل است ، یا ترک .
بیرون آمدن از بلاتکلیفیست.

"خانه تعطیل است"تجربه ء خوبیست برای کسانی که برای حق ، عدل و تقصیر، فلسفه میبافند و دنبال نتایجی میگردند برای فرار از بار مسولیت .
آنها عرش را به فرش میرسانند با دلایلی یک سویه که وقتی از دو سو ، از دو دید به آن نگاه میکنی فقط یک اعتراف نیست ، یک بررسی و درست کردن بستر یا قبری برای دملهای بازنشده ایی که واهمه از تنهایی ، آنها را گاه فراموش و گاه نادیده میگیری.

آقای عالمی با نگاهی اجمالی به داستان "یک موضوع موقت – جامپا لاهیری " که در آن شرایط حاکم باعث میشود که این دملها سر باز کنند و التیامش ، اعترافات کوچک تا تصمیم بزرگ است ، توانست داستان را واقع گرایانه تر بومی سازی و بیان کند .
حذف شرایط ِ "قطعی برق در داستان لاهیری" به علت یک شرط موقت وتاکید
و در داستان "خانه تعطیل است" ،اتکا بر روی خواسته ء زن و مرد برای مرور خاطرات ، نشان دهنده آن است که شاید بدون مقدمه ، بدون بهانه باید از اصل صحبت کرد ، اصلی که شاید نتیجه اش وصل دوباره باشد یا ترک.

اگر تو قدمهای استوارت (کفشها ) در گذشته را با رفتارت از پای در آورده ایی ، بدان که آنها متعلق به توست و همیشه همراه تو هستند ...
یا باید آنها را دوباره به پا کنی برای ادامه یا در قبر فراموشیها دفن کنی، چون شاکله ایی از خاطراتت را تشکیل داده است. که همه آنها برگرفته از موجودیت توست، همه اعمال تو در زندگی مجرد ،انفرادیست اما در تاهل، برآیند ِ دونفرهء آنهاست...
وقتی زن سخن میگفت ، مرد تصویری از مرگ را با قبر و وقتی از حق ، تصویری از تولد میساخت.
خیلی سعی کردم چرایی کتابها و اسامی را دنبال کنم اما بیشتر از همه چیز ، بهشت (کمدی الهی دانته ) به چشم میآمد وقتی که بالای قبر پدر قرار گرفت و یا در جای قلب آن آدمک....

بله به قول آقای نصیری بسته به نشستن شما ، شرایطی متفاوت را خواهید دید.
بخاطر اینکه وقتی شیما فرهمند کلامش مستدل میشد ، محسن بهرامی اجرایش احساس و وقتی محسن بهرامی از دلایل میگفت ، شیما فرهمند سرشار از احساس زنانه ایی میشد که میباست هر دو را دنبال کنی تا ببینی زندگی همیشه باید توازنش برقرار باشد تا دیوار حائل برداشته شود.
نباید آنوقت که تو همه منطق باشی ،دیگری احساس و وقتی از احساس و نفرت و فریاد حرفی بزنی او تمام منطق شود.
وقتی اتفاقی شما را ناگهان به طرفی از خانه پرت میکند ، خانه ایی که روزی با عشق بنا شده است ،آنجاست که کنج عزلتت میشود سلولهای انفرادی مجزا،که برای برداشتن دیوار ، باید دوباره از چراها و چند و چون واقعیت حرف زد.
با هر بار چراغی در گذشته روشن شدن ، شاید پرده ایی نیز کنار برود برای چیزی که آن را فراموش کرده اید.
همه چی به دو نفر وابسته بوده است ، هر دو تاوان داده اند...
هر کسی برای خود دلیلی دارد ، دلیلی که بذات برای هر کس درست است.
این رسم زندگی نیست ، وقتی اینگونه میشود ، خانه کم کم تعطیل میشود .
و وقتی پرده ها کنار میرود شاید ، شاید این بار نور برای مسیری دیگر روشن شده است.مسیر تاریک و مبهم در آینده.
اعتراف بهانه است ، میخواستیم علت را پیدا کنیم که پیدا کردیم.
ما توانایی هضم ِ واقعیات را نداریم ، توانایی درک احساسات را نداریم ، توانایی فهم شرایط را نداریم ، توانایی گذشت، از جنس اشتراکش را هم نداریم.
ما خانه را تعطیل کردیم که فراموش کنیم اصلا مقصری وجود ندارد ،
گاهی فقط یک اتفاق است، مرگ میتواند اتفاق باشد
یا حتی مرگی که وابسته به بله یا خیر گفتن تو باشد.

خانم شیما فرهمند یکی از باورپذیرترین لحظاتی که باورش کردم لحظه ایی را بازی کرد که زن منتظر شنیدن اعتراف مرد بود ، هر پلک او به منزله ء بی توجهی برای خودش معنی میشد برای همین زن تماما خیره بود نه به اکنون به لحظاتی که میباست باشد و نبود، گوش شد تا همان بشود که میبایست، آنچه که او لمس نکرده و مرد میدانسته چه بوده است ....
که در پایان ، اشک او نه بخاطر از دست دادن ، نه بخاطر ندانستن ، بخاطر این بود که گفت :

منم حق داشتم ؛ حق داشتم ، حق داشتم


یکی از نکات قابل توجه این اجرا ، مهم بودن صداست در کنار تصویر ، وقتی که تو فقط به یک شخص نگاه میکنی ، صدای بازیگر دیگر در زمره ء یک خاطره است و بالعکس وقتی که صدایی را میشنوی تصویر به منزله ء تصویری از یک واقعیت .

دو نیم کردن سالن نه بخاطر خانه ایی با دو قلمرویی مستقل ، بلکه جدا شدن تمام اشتراکات ظاهری ایست ، اما در باطن هر دو وابسته و دلبستگی در روزگاری را یادآور میشود.
مثل خوابهای ِ دو نفره
از آن خوابهایی که ، هر دو باهم در آن شریکیم...
یادت میاید آن روزها که خوابی را هر دو با هم میدیدیم.
برای خانه های تعطیل ، خوشبختی در گذشته خواب است و خاطره .
و اگر خانه، امروز تعطیل است بخاطر این است که همیشه به هم میگوییم : تو درک نمیکنی.
اینکه تفاوت وجوددارد امری بدیهیست ، اما اینکه بارها و بارها آن را به هم متذکر بشویم ،تفاوت میشود: اختلاف و جدایی.


برای خانم فرهمند استمرار در صحنه نمایش آرزومندم چرا که توانمندی خلاقیت روز افزون را دارا هستند و برای محسن بهرامی چه بگویم خوب است؟
او همیشه ماندگار است چون لطفی الهی و ذاتی دارد که من به شخصه گاهی فقط دنبال آن میگردم از این صدا به آن صدا ، صدایی پرطنین، خوشحالم دیدم همانطور که با صدایش صدها کاراکتر را این چند سال حضور بی نظیرش در رادیو تصویر سازی کرد، این بار ، روی ماهش با صدای خودش برایم صد چندان تصویر و صدا را به هم پیوند داد و لذت بخش بود....

شکیبای عزیز نوشته ی دقیق و زیبات رو با دقت خوندم و حس خوبی که داری رو کاملا درک می کنم. امیدوارم این نمایش اجرا های بیشتری بگیره و استقبال بهتری هم از اون صورت بگیره. وقتی می فهمم یک نفر مثل تو دوست نادیده و عزیز، دیدگاه مشترکی با من داره خیلی ذوق می کنم. ... دیدن ادامه » ممنون به خاطر این حال خوب :)
۳۰ آبان ۱۳۹۳
خیلی از اظهار لطف شما مشعوف شدم. امیدوارم توفیقی برای دیدار دوباره این نمایش داشته باشم. برای شما آرزوی موفقیت در زندگی و در این نمایش
می کنم.
۰۱ آذر ۱۳۹۳
ممنونم,بازم ممنونم
۰۱ آذر ۱۳۹۳
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
برای اولین بار من و محمد رحمانی عزیز تصمیم گرفتیم نوشته ای مشترک در مورد یک اثر نمایشی ارائه بدهیم. این نوشته حاصل همفکری و ارتباط ما دو نفر بود و امیدوارم این تجربه به اندازه ای که من فکر می کنم قابل قبول شده باشد.
طبعا بخش هایی از متن موضوع نمایش رو لو خواهد داد که امیدوارم قبل از خواندن به این مساله توجه داشته باشید.


یادداشتی تحلیلی بر نمایش« خانه تعطیل است » نوشته « امیر عالمی » و کارگردانی« شیما فرهمند »

شاهین نصیری - محمد رحمانی



یادداشت ذیل با احترام فراوان ، به صدای خاطره انگیز « محسن بهرامی » تقدیم می شود .







... دیدن ادامه » نیستی ولی هستی

آنچانکه
هستی ام به بودنت وابسته است

آنچنانکه گر نباشی
گم می شوم میان کتابهایی
که تمام وجودم را تشکیل می دهند

میان آنها که گویی
همه ی شان را برای با تو بودن
نگاشته اند

بمان که اگر نباشی
هیچکس به غیر تو نمی تواند
کلاغ های فکر و خیال را
از زندگی آشفته ام براند

درست است که عشقت
دست و پاگیرم می شود بعضی از اوقات اما
باز هم بمان

بمان و دائما نبودن هایم را گوشزد کن
تا دلم را خوش کنم
که تو هم دوستم داشتی
و تو هم مرا می خواستی

از فرط نداشتنت این روزها
به پچ پچه های این و آن گوش می کنم
و تنهائیم را با غار غار کلاغ ها
پر می کنم

با تو که بودم
اصلا نمی دانستم که عمر چگونه می گذرد
و همیشه برایم مثل همان بار اول که دیده بودمت
پر از طراوت و تازگی بودی

تازه مثل همان رژ لبی
که لبانت را سرخ و آتشین کرد
همان که اگر دست بر آن می بردی
دستانت از گل آتشش می سوخت

می دانی
نه آن موقع ها و نه حتی حالا
هرگز برایم کهنه نمی شوی
و هر لحظه می توانم تو را
به یکی از شعرهایی که خوانده ام
از نو بسرایم
و عطش حسادت را
به جان دشمنانت بیاندازم

ببین
ببین وقتیکه نیستم
دائما باید پتو دور و برت باشد
ببین که فقط در آغوشم گرم می شوی
حالا هی غر بزن و
حرف از نبودن و نداشتن بزن

اصلا گیرم نباشم
نکند می خواهی
خودت موهایت را شانه بزنی و
ناز خودت را بکشی

خودت غذا درست کنی و تنها بخوری

خودت برای خودت شعر بخوانی
و به جای پاهایم
روی صندلی بنشینی

خودت را به جای من
در شی بی جان آینه بنگری و
افسوس گذشته ها را بخوری

نکند می خواهی
خدای ناکرده
خودت کفشهایت را بپوشی
و بندهایش را به جای دل من
به هم گره بزنی

آخر بی معرفت
اگر قرار باشد
همه اینکارها را خودت بکنی
پس خدا مرا برای چه آفرید

منی که فقط بلد باشد
خورده شدن پدر را
در دهان اژدهای سرطان بنگرد

منی که فقط کتاب بخواند و
فلسفه بافی کند
و آخرش هم به پوچی برسد بی تو

بیا دختر
بیا و نگذار
که این غریبه ها که این شبها به دیدارم می آیند
دیوانه ام خوانند

بیا و پرده ها را از مقابلشان کنار بزن
تا بدانند تو همیشه اینجایی
اینجا درست در قلب من
اینجا درست وسط بهشت

به راستی هرجا که تو باشی
بهشت همانجاست

بیا که اگر با هم نباشیم
میوه عمرمان نارس می شود
و می میرد در دست آنها
که هرگز ما را با هم ندیده اند

بیا تا از نو بنا کنیم فردا را
فردایی که با دانائیت پیش می رود
و ساخته می شود با نظارت عالمانه ات

آخر تو شیمی خوانده ای
و می دانی که ماندنت
چگونه منظم می کند تمام مولکولهای وجودم را

« شیما فرهمند » که علاوه بر بازیگری ، کارگردانی این اثر را هم بر عهده دارد توانسته به گونه ای نمایشش را پیش ببرد که آن را از قید مکان و زمان خلاص کند و دغدغه اش را به شکل عامتری مطرح نماید روایت با سه نقطه عطف آشنایی، زایمان و مرگ پدر جلو میرود و در انتها با فهمیدن راز مرد گره گشایی کامل می گردد

در این نمایش به لحاظ معنایی با دو مساله مهم مواجهیم: اول« تصمیم مرد » در لحظه بحرانی و تبعات این تصمیم بر زندگی این دو که می تواند در هر بستر و شرایطی اتفاق بیافتد و موجب نابودی کاشانه شان بشود،و دوم «مهاجرت» به عنوان زمینه ساز این سردی و جدایی که در این نمایش این مسئله در حاشیه قرار می گیرد و به نظرمی رسد نبود آن چیزی از انتقال محتوای اصلی نمی کاهد و داستان می تواند به شکل دیگری نیز ادامه یابد

بحث دیگری که باید در این تئاتر به آن پرداخت سالن اجرای آن است همانطور که کارگردان اثر در مصاحبه ای رادیویی اشاره کردند تماشاخانه مشایخی کاملا برای این اجرا مناسب است و بعید می دانم در سالن دیگری بشود پرده را بدون دردسر زیاد طوری نصب کرد که تا محل نشستن تماشاگران ادامه پیدا کند و صحنه به واسظه این تمهید به دو نیمه مساوی تقسیم شود، نیمه ای برای مرد و نیمه دیگر برای زن تا تماشاگران هر طرف سالن یکی از بازیگران را همواره از پشت پرده ببینند و دست آخر با کنار رفتن پرده ها تصویر شفاف تری از ماهیت شخصیت طرف مقابل دست آورند این تغییر زاویه دید می تواند جالب باشد و مخاطب را از قضاوت زودهنگام باز دارد. قضاوتی که فقط می تواند با دانستن تمام واقعیت صورت پذیرد

«فرهمند» نشان می دهد که به شدت به دنبال نمادهاست و دوست دارد تماشاگر با کشف آنها لذت بیشتری از نمایشش ببرد: مردی که بچه ای را از دست داده و حالا با کتاب هایش روی زمین طرح آدمی را ایجاد می کند که در قلبش بهشت دانته قرار دارد، کفش هایی که به جای آنکه به راه رفتنش کمکی کنند دور پاهایش پیچیده شده اندو مثل وزنه ای مضر حرکتش رو مختل می کنند، شروع و پایان حضور زن داستان در نمایش که بر طبق منطق دایره وار نمایشنامه به شکلی واحد است و اول و آخر تئاتر را به صورتی یکسان با صورتی پوشیده زیر روسری نمایان می سازد، پرده ای که با تعریف هر یک از فرازهای داستان گره می خورد و کنار میرود و گویی ندانستن ها باعث دوری این زن و مرد شده است

و اما نکته دیگری که باید در این اثر به آن توجه بیشتری داشت خط نگاه دو بازیگر این تئاتر است. وقتی «شیما » به روبرو یا آینه نگاه می کند و با « سمیر» حرف می زند در می یابیم که لحظات دوری و جدایی دارد روایت می شود و وقتی به آن سمت صحنه نگاه می کند یعنی دیالوگ زمانی گفته می شود که « سمیر» حضور داشته است اما سمیر در تمام مدت نمایش فقط با مترسک ارتباط چشمی و کلامی برقرار می کند. این عنصر در بازی هم تصویر جنون آمیز «سمیر» را تکمیل می کند و هم نشان می دهد که مرد همواره در غیبت است: حضور او در فضایی انتزاعی می گذرد و با تصویری وهم آمیز زندگی را به سر می برد. بازیهای این نمایش بسیار باور پذیر است. فقط لحظاتی احساس می شد که مرد داستان اندکی بزرگنمایی در اجرا دارد که با اتفاق هولناک آخر نمایش این امر نیز قابل توجیه است.

« خانه تعطیل است » می تواند در زمره تئاترهایی باشد که مخاطب از دیدنش خشنود می شود و با رضایت سالن را ترک می کند. امید است که برای شما گرامیان نیز اینچنین باشد
برای من باعث افتخار بود که با شاهین عزیزم
همفکر و هم قلم شدم.
تمام سعیمان را کردیم که آشپز دوتا نشده باشد .
۲۶ آبان ۱۳۹۳
دست هر دو عزیز بزرگوار برای نگارش این نقد درد نکنه، مانا باشید
۰۸ آذر ۱۳۹۳
مرسی آریوی خوبم
۰۸ آذر ۱۳۹۳
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید