تیوال نمایش لامپ
S3 : 19:17:14
  ۰۱ اردیبهشت تا ۰۳ خرداد ۱۳۹۲
  ۲۰:۰۰
  ۱ ساعت
 بها: ۱۵,۰۰۰ تومان



: سیاوش پاکراه

: وحید نفر، محسن رستگار

: آنکیدو دارش

: امیرحسین دوانی

: کیوان خان‌بگی و ساناز قراملکی 

: هومن جهرمی

: آرش فصیح



خلاصه نمایش: ماجرای دو بازمانده است پس از نابودی زمین. هر دو معلق؛ یکی در آسانسور و دیگری در وان حمام. این دو به تنهایی زندگی می‌کنند اما در نهایت با هم روبه‌رو می‌شوند. پایان نمایش را تماشاگر براساس آن‌چه در نمایش دیده، انتخاب می‌کند؛ پایانی امیدوارکننده یا نومیدانه.

آدرس سالن حافظ : خیابان حافظ، خیابان شهریار، ربروی تالار وحدت، سالن حافظ

فروش اینترنتی بلیط : http://www.sayehtheater.com/ticket

گزارش تصویری از لامپ / عکاس : روزبه فولادی

... دیدن همه عکس ها »

گزارش تصویری نمایش لامپ / عکاس: ضیاءالدین صفویان

... دیدن همه عکس ها »

گزارش تصویری نمایش لامپ / عکاس: علیرضا قدیری

... دیدن همه عکس ها »

اخبار وابسته

» تخفیف نمایش لامپ در هفته پایانی اجرا

آواهای وابسته

مکان

خیابان حافظ، خیابان استاد شهریار، روبروی تالار وحدت، سالن حافظ
تلفن:  ۶۶۷۵۶۰۴۳


«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال
لامپ!!! وسیله ای نورانی که از سقف آویزون میشه...حالا شده نمایشی که 2 تا شخصیتش آویزون شدن..از کجا معلوم نیس..
همیشه وقتی میرم سالن حافظ ..مطمئنم که قراره یه کاره هیجان انگیز ببینم...که ایده های جالبی داره و ذهن آدمو درگیر میکنه...
و تا چند روز داری بهش فکر میکنی...
بازیگرا خوب بودن ( نمیگم عالی) ولی اجراشون حس خوبی بهم میداد...
راوی کارو خیلی دوست داشتم..صداشون دلنشین بود ...و اگه نبودن فقدانشون کاملاً حس میشد...چهارشنبه ام که من رفتم..پدرشون اومده بودن که اجرا رو به مناسبت روز پدر به ایشون تقدیم کردن :)
همونطور که دوستان گفتن شاید تیم لامپ از نظر امکانات یه کم ضعیف بودن و میشد بهتر کار کنن ..ولی همه اینها تو ایران نیازمند هزینه بالاست که منجر به افزایش نرخ بلیت میشه...و متاسفانه هیچ ارگانی پشتیبانی نمیکنه.. ولی همینکه کارگردانی قبول میکنه ریسک کنه و ایده جالبشو ... دیدن ادامه » با این امکانات کم روی صحنه ببره..باید بهش تبریک گفت...
منم اون تیکه اسنک مرغ و قایقی که رو هوا معلق بودُ خیلی دوست داشتم...همش دعا میکردم همچین معلق وار اسنکِ بیاد سمت من بخورمش..
به نظر منم اگه فضا تاریک تر بود تا سیاهپوشا دیده نمیشدن به احساس تماشاچی بیشتر کمک میکرد..
راستی اگه یه روز دنیا تموم شه..و ... خدا تو رو جا بذاره.تو این دنیا.. و معلق بمونی تو هوا...چیکار میکنی؟!!! فکرشم منو داغون میکنه!!!
لامپُ دوست داشتم..هر چند گروه ما مثله خودم دوست داشتیم خاموش بشه.. و شد..ولی نورش هنوز تو ذهن من مونده... :)
چقدر خوب بود نقدت زینت جان. مرسی :)
راستی منم چهارشنبه شب دیدم اجرا رو.. شما کدوم بودی؟؟!
پدر آقای سیاوش پاکراه هم ردیف بالا سر من نشسته بود.:)
واقعاً براستی اگه یه روز دنیا تموم شه و خدا ما رو جا بذاره تو این دنیا... معلق بمونیم تو هوا... چیکار میکنیم؟!! :|
من ... دیدن ادامه » که دعا میکنم خدا منو تو همون قایق کاغذی بذاره ;)
۰۴ خرداد ۱۳۹۲
@alireza من براتون ایمیل میکنم..امیدوارم به نتیجه برسه..باید صبور باشین..:D فقط اینکه دعوتتونو رو تیوال بزارید چون اینجا شاید کسی نبینه ... ممنون
۰۶ خرداد ۱۳۹۲
@behrang جان مرسی...منم همینطور ولی ترجیح میدادم تو وان باشم..تو آسانسور همیشه احساس خفگی میکنم..کلاً از همه جاهای بسته :D
منم موافقم اطلاع رسانی خوب نبود..باید از تئاترهای با ایده های هیجان انگیز و ذهن درگیر کن حمایت کرد..من خودم روزای آخر رفتم..مگه نه حتماً ... دیدن ادامه » تبلیغات گسترده میکردم ...
۰۷ خرداد ۱۳۹۲
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
می دونی چرا ما با هم دوستیم....
چون ...
مجـبوریــــــــــــــــــم....!!!
بسی تأثربرانگیز بود این دیالوگ... :| :(
۰۴ خرداد ۱۳۹۲
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
یه کاره سورئال عااااالی ! من نظرات رو که می خوندم دیدم یه مقداری از نظر تکنیکی به دکور و اجرا ایراد گرفته بودند ولی حس خودم این بود که یه تئاتر بین حرفه ای راحت میتونه از این ها عبور کنه و لذت ببره از اجرا ! نمایشنامه واقعا عالی بود با اینکه اجرا کلا دوتا بازیگر و یه گوینده بیشتر نداره , زمان توش پرمی کشه ! چنان غرق این دو تا آدم و داستانشون می شی که تا چشم بهم بزنی باید براشون تصمیم بگیری !
با همه کمبود امکانات حس تعلیق به زیبایی حس میشه ! و تنهایی این دوتا آدم !
موسیقی خیلی هوشمندانه انتخاب شده بود و واقعا تکمیل کننده صحنه هابود!
نور پردازی میتونست حرفه ای تر باشه ولی حسم اینکه اونوقت کار خیلی پیچیده می شد اونم بااون همه چرخش و حرکت شاید دلیل اصلی انتخاب این شیوه نورپردازی ,کمک به حسه حرکت در اجرا بود که اولویت بالاتری رو هم داشت .
داستان عالی بود ... دیدن ادامه » من که طرفدار پایان تلخ بودم وخوب ,تو اجرایی هم که دیدم همین پایان انتخاب شد! ولی این حسه انتخاب برام جالب بود !
درکل یکی از اجرا های به یاد موندنی امسال بود ! حیف که بر عکس خیلی از اجراهای متوسط تبلیغات خاصی براش نشده ...
سلام به همگی دوستان. :)

نمیدونم چرا تازگیا دور موتورَم رو یه درجه ای ثابت مونده ریپیت دلم میخواد بعضی تئاترا رو مدام چند بار برم ببینم. :| :) ... این تئاتر هم با اینکه یه ضعفهای کوچولو موچولویی داشت ولی عجیب دکمه ی ریپیتش برام هنگ کرده و هی دلم میخواد بازم برم ببینمش و از حس بازیها و دیالوگاش بیشتر درس بگیرم... ولی حیف که نمیشه.. چون ظاهراً فردا آخرین اجراس..
این اجرا رو دو شب پیش دیدم... مورخ آخرین روز از اردیبهشتِ زیبا..

دوستان قبل از توصیفاتم از این تئاتر یه جمله ی تکراری ای هست که تقریباً تو همه ی پُستام هم نوشتمش و با عرض پوزش از همه تون میدونم که شورِشو درآوردم دیگه و سرتون بِدَرد اومده... :| :)) ولی بازم لازم میدونم که اینجا هم تکرارش کنم و اونم اینه ---> بنده شدیـــــداً میمیرم و هلاک میشم برای تئاترهای ذهن درگیر کن قوه تخیل له کن و روح پِرِس کن » که این تئاتر هم تقریبا شاملش میشد ..
یادمه بعد از دیوار چهارم ( که روحم لای در و دیوارِ اکو گیر کرده بود و جا مونده بود) بعد از اون دیگه روحم تو هیچ تئاتر ذهن درگیرکن دیگه ای جایی جا نموند... ولی الان احساس میکنم روحم لای تکه های شکسته ی اون آسانسورِ معلق در فضا و تو خلاء جا مونده (در کنار لوریس عروسکِ خرس).. :|
البته فقط یه مشکلی که بنظرم یه مقدار باعث نویزِ صحنه میشد دکور نیمه تاریک_ روشنش بود.. بنظرم بهتر تر تر میبود که اگه صحنه نمایش بیشتر تر تاریک تر تر میبود و کنتراست بین نور و تاریکی هم بیشتر تر میشد خیلی بهتر تر تر میشد که اون حس آزادانه ی آونگ وارانه و بی وزنیه اشیاء معلق تو فضا و همینطور استیصال و درماندگیه اون دو بازمانده رو ملموس تر تر حس کرد.... طوریکه اون سیاه پوشا هم با اینکه جزء اجرا بودن زیاد مشخص نباشن..
ولی با وجود این اشکالات دوست داشتم اجرا رو :)... و شاید هم باورتون نشه یا احمقانه بنظر بیاد که حتی عاشق اون دستگاه اهرم تکون دهنده ی اون دو تا دکورِ مجزای معلق در هوا شدم..:| و همینطور خیلی خوشمان آمد از سیاه پوشی که قایق کاغذی شناور تو هوا رو تو دستاش همراه با سایه ی روی دیوار و معلق در فضایی موهومِ رویاگونه که تو ذهن همه همون تصویرسازی میشد ( از قیافه تماشاگرا تابلو بود ) رو با موسیقی ای آرامش بخش موج وارانه دورتادورِ صحنه و اهرم حرکتش میداد... هنوز تصویر اون قایق کاغذی تو ذهنمه..
و البته چیزی که خیلی خیلی بیشتر از هر عناصر دیگه ای تو این تئاتر منو به خلاء فرو میبرد همین دیالوگای جالب روانشناسانه آموزنده و عبرت انگیزِ پر مفهومش بود همراه با بازیهای خوب بازیگرانی چون آقایان نفر و رستگار... قوه ی تخیلمون رو حسابی بکار گرفتن.. بسی آموزنده بود گفتگوها و نجواهای دورنیشون... و فلش بکهایی که یا از زبان خودشون و یا در انتهای نمایش آقای راوی از زندگیشون میگفت ... هنوز تک تک کلماتش تو گوش ذهنم شناور و معلقه... چه بسا درسهایی که نگرفتیم. :)
... یَنی واقعا چقدر ما آدمها این « نــــه « گفتنِ ساده خداییش چقــــــــدر برامون ســــخته !!!!!! ... :|
و حتی این کلمه ی دو حرفی که میتونه تو سرنوشت ما انسانها سرنوشتی بی بازگشت رو تعین کنه.. چقدر به یه تصمیم و تفکر در "آن" و یک لحظه بَنده! .. چقدر ما آدم ها واقعاً قدر لحظه ها رو نمیدونیم ... عاطفه ها... بی ریایی و خالص زندگی کردن... و مهمتر از همه حس اعـــــتماد.... و هزاران چقـــــدرهای دیگه...
..و چقدر من الان دلم میخواد که اون قایق کاغذیِ معلق تو خلاء بقدری بــزرگ بود که میشد رفت توش و تهی از هر وابستگیهای ذهنی ... بی وزن و خالی از هر نوع جرم مولکولی یا اتمی... آسوده و راحت آونگ وارانه یه خواب عمیق داشته باشم... :| :)
--------------
دیالوگ ماندگار:
« ... دیدن ادامه » چقدر بَده که وقتی داری خواب می بینی... بفهمی که داری خواب می بینی ...»
-------------
* چند سال پیشا یه انیمیشنی کوتاه ساخت کره جنوبی دیدم تو جشنواره بین المللی انیمیشن که ( کلی هم جوایز بین المللی رو درو کرده بود) از لحاظِ معناش و حس فضا و تو خلاء بودن اجرام و انسانهایی معلق در هوا مشابهت های جالبی داره با این نمایش.. بزودی آپش میکنم میذارم براتون دیدنش و داشتنش خالی از لطف نیست دوستان. :) ;)
اون قایق کاغذی شناور و سایه اش روی دیوار بدجوری منو یاد کارتون کوتلاس مینداخت. کوتلاس و قایق کاغذیش رو که حتما یادتونه؟ کوتلاسی که یکه و تنها با قایقش در جستجوی عدالت بود؟
حسی که این تئاتر برای من ایجاد کرد شبیه همون حس بود که اون زمانا بعد از کوتلاس برام ... دیدن ادامه » ایجاد میکرد. البته کوتلاس گاهی اوقات خیلی ابزورد میشد!
راستی شما پایان خوب رو دیدید یا بد؟
۰۲ خرداد ۱۳۹۲
حتماً به توصیه ی خوبتون عمل می کنم، شایدم زودتر از بعدِ امتحانام. ایشالا بعدِ امتحانای مهم حتماً این کارو انجام میدم.
۰۳ خرداد ۱۳۹۲
وای من عاشق تیتراژش بودم. خصوصا آهنگش. عـــــــــــــــــالی بود! کوتلاس رو عرض میکنم;)
۰۶ خرداد ۱۳۹۲
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
نمایشی در باب عواطف انسانی و اینکه تا چه مقدار در تنهایی خود برای خود قابل تحملیم و طرح این پرسش که به تناسب آن تا چه مقدار از دیگران انتظار تحمل خود را داریم؟ ملال آوری این تنهایی تا چه حد دلتنگی و شور وشوق برای زندگی روزمره را ، با تمامی رنج هایش ، در ما بیدار می کند.میل به ارتباط با دیگران به منظور فرار از این ملال آوری، تا چه حد در برابر خودخواهی ذاتی نوع بشر مقاومت می کند و آیا باید برای محکومیت این خودخواهی فندک های خود را خاموش نگه داریم؟

نمایش خوبی بود.به نظرم دیالوگ ها می تونست عمق و تازگی بیشتری داشته باشه و زمان نسبتا کوتاه،وجود راوی و درگیر کردن مستقیم تماشاگر باعث شد که یکنواختی ریتم داستان آزار دهنده نباشه.در نهایت ضمن عرض خسته نباشید نسبت به گروه،امیدورام موفقیتشان را در کارهای بعدی تداوم ببخشند.
کارِ خوب و پر از ایده های خاص و قوه تخیل درگیر کنِ عالی ای بود ،
به نظر من هم می تونست در بعضی قسمت ها تماشاگر رو در *لحظه* خیلی جاهای عمیق تری ببره (گرچه بعد از تماشایش این اتفاق می افته ) .
نمی دونم شاید ربطش برای من شخصیه، اما بعد از اتمام نمایش یادِ آهنگ NO LEAF CLOVER متالیکا افتادم :

Then it comes to be that the soothing light at the end of your tunnel
و آن نور آرامش بخشی که از انتهای تونل می آمد
Was just a freight train coming your way
تنها یک قطار باری بود
Then it comes to be, yeah
آری ، آخر سر آمد
هنوز ندیدم اجرا رو.. ولی چقدر جالبه این برداشتهای حسی - ذهنیه متفاوت اشخاص از بعِد دیدن این نمایش!!! :)..
یکی حسش مثل قایق شناوره... یکی حس غم انگیز مرگ رو داره... یکی حس خوشحالی و امید.. و یکی مثل شما حسی از این آهنگ متالیکا! چقدرم قسمت اولش (نور و تاریکی)هماهنگه ... دیدن ادامه » با شکل و شمایلِ نمایش!!:) من از متالیکا فقط 3-4 آهنگ جز این چندتا لایتش ---> ماما سِد | اِند ناثینگ اِلز مَترز | آنفُرگیوِن تو... و تارن دِ پِیج... بیشتر گوش نکردم. پس لازم شد اینم گوش فرا دهم..
۲۸ اردیبهشت ۱۳۹۲
سلام و روز بخیر خانم جمالی عزیز. از کامنتهای مهربانی که میذارید ممنون، اما اگر تشریف بیارید و نمایش رو ببینید خوشحالترمون می کنید. ممنونیم
۳۱ اردیبهشت ۱۳۹۲
سلام جناب آرش خان فصیح گرامی.
روز شمام خیلی بخیر و شادمانی.. :)
هم ممنونم از نظر لطفتون
و هم ممنونم از نمایش زیبا و گروه خلاقتون.
بســــی مـــــرسی :)
۰۳ خرداد ۱۳۹۲
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
میتونست پخته‌تر بشه.
در مورد تعامل با تماشاچی ایده‌ی فندک خوب بود که به لطف بعضیا بیشتر به سخره گرفته شد. فکر می‌کردم فندک بیشتر از این‌ها در طول نمایش به کارمون بیاد!
بودن کسایی که به جهت خودنمایی برای همراهانشون حرف‌های نسنجیده میزدن و کارهای نسنجیده میکردن (فندک بازی)
فضا شدیدا مسموم است.
خلاصه که نمایش خوبی رو توی شب بدی دیدم...

دیگه این‌که آهنگ پایان کار، آهنگ beautiful از گروه apocalyptica از آهنگ‌های مورد علاقه‌ی من بود که کاملا به اینجور پایان‌ها میخوره...

راستی خدا نکنه که یه بار برید برای یه نمایش خوب و بغل دستیاتون اهل تحلیل هم‌زمان نمایش باشن :)
شب بدشو خوب گفتی!یک سری رو اگه بگم بلیطو از کف خیابون پیدا کرده بودونو صرفا سر کنجکاوی اومدن؛اغراق نباید باشه.
۲۶ اردیبهشت ۱۳۹۲
:)
۲۷ اردیبهشت ۱۳۹۲
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
نمایش خوبی بود . من لذت بردم :) سپاس
اگه خوب دقت کنی میتونی روز از شب تشخیص بدی. روزا تاریکن شبا خیلی تاریک.
۱.
- بهت تبریک می‌گم، تو خیلی خوب انگلیسی حرف می‌زنی
- نه من انگلیسی بلد نیستم، اما تو خوب مغولی حرف می‌زنی!

۲.
- اما انسان سرانجام عادت می‌کنه، و اونوقته که گذشته به سراغش میاد.
این شماره 2 یکی از بهترین دیالوگ های این نمایش بود.
۲۷ اردیبهشت ۱۳۹۲
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
متن توانا و دیالوگ‌های تواناتر به خوبی تماشاگر رو درگیر داستان می‌کنه و بیشتر و بیشتر به فکر می‌بره به طور که پس از پایان اجرا هم فکر رو درگیر پرسش‌های ساده اما عمیق نگه می‌داره. شادباش می‌گم به آقای پاکراه برای قلم خوبشون.

کارگردانی از نگاه من نمره قبولی می‌گیره، هرچند به قول یکی از دوستانم پس از اجرا جای پرداخت بیشتری هم داشت این متن خوب.

ار طراحی لباس، صحنه و دکور بسیار لذت بردم.

بازی‌ها در کار نشسته بود اما جای بهتر شدن داشت. از نگاه غیرکارشناسی من صداها می‌تونست نرملایز (متناسب ) تر باشه و جهش های شدید بلندی صدا کمی کنترل بشه.

به جناب آرش فصیح برای حضور و تاثیر حرفه‌ایشون در این پروژه شادباش می‌گم و ازشون برای همکاری با تیوال در راستای ایجاد شرایط تخفیف مناسب برای تماشاگران و لذت از این نمایش سپاسگزارم.

ایده دو پایان به گزینش ... دیدن ادامه » تماشاگران هم قشنگ بود.
چشم به راه کار پسین آقای پاکراه هستیم.

هنوز ندیدمش.. ولی این وصف الاوصافهای جالبش رو که میخونم مشتاقم میکنه... و حدس میزنم منم خوشم بیاد. مرسی از نظرتون.:)
۲۴ اردیبهشت ۱۳۹۲
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
نمایش خوب و متفاوتی بود. ما که پایان غم انگیز رو دیدیم. دو شخصیت چرخیدن و چرخیدن و پیر و پیر تر شدن تا در نهایت هر دو در تنهایی مردند. کنجکاوم بدونم پایان خوب چطور بوده؟ کسی پایان خوب رو دیده؟
شبی که من به تماشا رفته بودم پایان خوب انتخاب شد. دو شخصیت دوباره همدیگه رو پیدا کردن و تا آخر عمر (یعنی احتمالا تا ابد!) در کنار هم با صمیمیت زندگی کردند و به جستجوی اون 30% باقیمانده رفتند.
۲۲ اردیبهشت ۱۳۹۲
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
اجرای دوشنبه 16 اردیبهشت به آقای همایون ارشادی تقدیم شد..
دکتر صادقی و آنا نعمتی و دکتر سریر و بهاره مشیری و امید سهرابی و ندا مقصودی و جناب آقای سیفی و ایوب آقاخانی و استاد سیامک احصایی تماشاگر نمایش " لامپ " بودند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
نمایش رو دیروز دیدم به نظرم کار خیلی متوسطی بود ، وجود آدمای خارج از داستان برای تکوندادن اون وسیله و حمل و نقل چیز ها به فضاسازی رو خراب کرده بود. می دونم که امکاناتشون کم بوده احتمالا اما بهتر بود طوری نور پردازی می کردن که اون وسیله و آدما دیده نشه این طوری خیلی خیالانگیز تر می شد.
در مورد نمایشنامه هم باید بگم خیلی گنگ بود و ریتم کار هم خوب نبود مثلا یه زمان طولانی راوی حرف نمیزد و مدام دیالوگ بود و کار رو خسته کننده کرده بود. صحنه هم تنوع نداشت یکسان بود یه دستگاه چرخان! میتونست به گذشته اون آدما بره و کاراکتر های دیگر رو مثل معشوقه هاشون رو اضاه کنه ، با این کار می تونست هم به داستان و شخصیتا عمق بده و هم تنوع کار رو بیشتر کنه. البته شاید گفته بشه کار موقعیت محور بوده اما به نظرم موقعیت هم برای تماشاگر گنگ بود (چون درست تعریف نشده بود) ازطرفی ... دیدن ادامه » توی کارای موقعیت محور هم اگه شخصیتا خوب نباشن موقعیت توسط تماشاگر درست حس و درک نمی شه.
یکی از نقاط خوب کار آخرش بود که تماشاچیان می تونستند با روشن کردن فندک پایان کار رو رقم بزنند
کلا به دل نمی نشست آدمو همراه نمیکرد اون آنی رو که یه تئاتر خوب باید داشته باشه نداشت چیزی که آدمو تحت تاثیر قرار بده آدم درگیر شخصیتای داستان نمی شد برای همین من آخر کار فندکو روشن نکردم چون شخصیتا اصلا برام مهم نشده بودند.
به نظرم کمی بی انصافیه!
۲۱ اردیبهشت ۱۳۹۲
قبول دارم علیرضا کمی تند رفتم کمتر به خوبی هاش توجه کردم بازی روی وسیله متحرک خیلی سخته معلوم بود براش زحمت کشیده بودن من این ها رو در نظر نگرفتم ممنون
۰۹ خرداد ۱۳۹۲
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
محل دقیقش کجاست؟ادرس دقیق
خیابان حافظ، خیابان شهریار، ربروی تالار وحدت، سالن حافظ
۱۲ اردیبهشت ۱۳۹۲
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
اگه دنبال تئاتری هستین که یک ساعت و ربع شما رو از این دنیا و دغدغه هاش رها کنه,
این تئاتر بهترین انتخابه...
دلنشین بود !
واقعا لذت بردم از دیدنش !
اگر عمری بود حتما یک یا شاید دوبار دیگه ببینمش !
تو جشنواره دیدم...
جزء معدود نمایش های خوب جشنواره بود و خیلی خوشحال شدم که از دست ندادمش !...
فضاسازی و طراحی دکور و نور و صحنه اش طوری خلاقانه و قشنگ و به جاست که کاملا داستان و بازی ها رو واستون باور پذیر میکنه...
دوباره واسه دیدنش میرم و پیشنهاد می کنم شما هم از دست ندینش !
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید