تیوال فیلم مالاریا
S2 : 13:16:21
: پرویز شهبازی
: ساعد سهیلی، ساغر قناعت، آزاده نامداری، آذرخش فراهانی
: مسعود ردایی
: هومن بهمنش
: کیوان مقدم
: منصور شهبازی
: محمدرضا قومی
: مجید گودرزی
: مجید لعل
: نوید میهن دوست
: حسین خضوعی
: غزل رشیدی
: امید صالحی
: سهیل موفق
: محمدرضا دلنوازی
: افشین آقایی
: حسین شهبازی پریسا قهرمانی
: همایون قربانی
: مرتضی نجفی
محصول مشترک ایران و لهستان

خلاصه داستان: داستان دختر و پسری است که در تهران گردی های خود با مردی برخورد می کنند که مشکلی دارد. آن‌ها سعی میکنند راه حلی برای این مشکل پیدا کنند.

اخبار وابسته

» فیلم «مالاریا» به کارگردانی پرویز شهبازی در جشنواره‌ی پاریس شرکت می‌کند

» چرا عوامل «مالاریا» روی فرش قرمز نیامدند؟

» ضور عوامل فیلم مالاریا در کاخ مردمی جشنواره


«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال
با عرض سلام خدمت دوستان عزیز
یادداشت¬های دوستان همه خوب و عالی بود. خیلی خوشحال شدم از این¬که سینمای ایران مخاطبان خوبی چون شما داره که انقدر پی¬گیر و مشتاق سیر کارها رو بررسی می¬کنند. در مجموعه¬ی یادداشت¬های دوستان نکته¬هایی هست که اگر اجازه بفرمایید با هم بررسی شان کنیم:
یکم- هر متن یک اثر مستقل است.
در بسیاری از یادداشت¬ها دیده می¬شه که دوستان دو اثر قبلی مولف (کارگردان) رو شاخصی برای ارزیابی اثر سوم او قرار می¬دهند یا دست¬کم در مقام مقایسه ویژگی¬هایی در دو اثر سراغ می¬گیرند که در اثر سوم او نیست. کاوه¬ی عزیز گفته است: «مشکل آن¬جاست که ما نفس عمیق را دیده¬ایم». به نظر من این حرف درست است. بله دیدن دو اثر قبلی این مولّف دردسرساز شده. اما چرا؟ به این دلیل که ما را در دامی انداخته که باید از آن پرهیز می¬کردیم: هر اثری مستقل از اثر یا آثار قبلی ... دیدن ادامه » یا بعدی است. هر یک متن جداگانه¬ای هستند که ربطی به هم ندارند. حتا «قصه¬ها»ی رخشان بنی¬اعتماد (1393) که تمام شخصیت-های آن از فیلم¬های قبلی کارگردان آمده¬اند و مسیر زندگی خود را پس از سال¬ها در این فیلم ادامه داده¬اند نیز یک اثر مستقل است که به¬رغم ارتباط با داستان¬های گذشته چندان ارتباطی به آن¬ها ندارد. دوست فرهیخته¬ای دارم که به تازگی علاقه¬مندِ سینمای ایران شده. چند وقت پیش از من خواست فیلم نفس عمیق (1381) را برایش ببرم. فیلم را دید و به من زنگ زد و کلّی از فیلم بد گفت. برایش خیلی عجیب بود که چطور آن زمان انقدر از فیلم خوشش آمده بوده در حالی¬که امروزه روز می¬فهمد چقدر این فیلم بد بوده است. نظر شما چیه؟ به نظرم دوست من نه آن زمان چیزی از فیلم فهمیده بود و نه این زمان. چون اگر فیلم رو درست دیده بود یعنی اگر متن رو خونده بود نه مجذوب¬اش می¬شد نه از اون متنفر. می-تونست درست و اصولی اون رو بفهمه.
دوم- کارگردان (مولّف) کجای تفسیر شما ایستاده است؟
به نظرم رسید دوستان خیلی بر نقش کارگردان تأکید می¬کنند. جملاتی شبیه به اینکه «در کارهای قبلی شهبازی...» یا «سکانسی که مورد علاقه¬ی شهبازی است» یا «شهبازی نتوانسته در این فیلم...». روزنامه-نویس¬ها تصور می¬کنند کارگردانی که مالاریا را ساخته همان فردی است که دربند (1391) را ساخته است و این دو همان فردی هستند که نفس عمیق (1381) را ساخته است. به همین دلیل باید خط مشترکی بین سه اثر وجود داشته باشد یا برعکس بعضی معتقداند «این¬که حرف تازه¬ای نداشت....همان کارهای قبلی-اش بود». فکر می¬کنم اگر خیلی مختصر و موجز دو نظریه¬ی معروف نقد (نظریه¬ی ساختاری بارت و نظریه¬ی میدان بوردیو) رو توضیح بدم مطلب کمی روشن بشه. دوستان به خصوص کاوه¬ی عزیز در جریان هستند که رولان بارت (1980-1915) نظریه¬ی ساختاری نقد اثر ادبی رو مطرح کرد و معتقد بود مولف یک اثر ادبی یا هنری در ساختن اثر همه کاره نیست و ساختار متن الزام¬ها و اقتضائات خودش رو بر او تحمیل می¬کنه. پس از این¬که اثر خلق شد مولّف نیز همچون سایر مخاطبان به تماشای اثر خلق شده می¬نشینه و جایگاه او در تفسیر اثر همانند و مساوی با سایر مخاطبان هست نه بیشتر از آن¬ها. این ایده معروف شد به ایده¬ی مرگ مولّف. برای مثال در توضیح این نظریه میشه از فیلم واکنش پنجم (1381) کمک گرفت. قهرمان زنِ داستان با شجاعت و استقلال شخصیت جلوی زورگویی¬ها و ستم¬های پدر شوهرش ایستادگی می¬کنه و از این شهر به شهر دیگری فرار می¬کنه. ولی در پایان این کش و قوس شکست می¬خوره و اسیر مرد ستمگر می¬شه. این در حالی است که او از ابتدا مسیر خود را به قصد پیروزی شروع کرد و تصمیم داشت به رهایی برسه. ما هم با او همدل بودیم. کارگردان هم از او حمایت می¬کرد ولی منطق روایت خودش رو بر خواست همه¬ی ما تحمیل کرد و او در نهایت شکست خورد. ولی در نقد این نظریه می¬شه از فیلم روز روشن (1391)ِ حسین شهابی کمک گرفت که در مقابل فیلم سگ¬کشی (1380) امکان دستکاری در ساختار داستان رو پیشنهاد داده. به منطق داستان دست نزده ولی با همان منطق روایی شخصیت زن دست به انتخاب دیگری می¬زنه. از سوی دیگه نظریه¬ی میدان ادبی که پیر بوردیو (2002-1930) طرح کرده هم¬زمان به نقش مولف و ساختار متن توجه نشون می¬ده. خود بوردیو رمان تربیت احساسات (ترجمه¬ی مهدی سحابی) فلوبر رو با استفاده از این نظریه تحلیل کرده و نشون می¬ده که قهرمان داستانی ارتباط مستقیمی داره با شخصیت مولّف یعنی نویسنده یا کارگردان به نحوی مسیر زندگی خودش، دغدغه¬هاش، محدودیت¬هاش و انتخاب¬هاش رو در شخصیت¬های داستان بازآفرینی می¬کنه ولی نه هر طور که دلش بخواد بلکه با توجه به اقتضائات ساختاری داستان. برای توضیح این نظریه می¬شه از دو فیلم سید روح¬الله حجازی (زندگی خصوصی آقا و خانم میم محصول سال 1390 و آقای محمودی و بانو محصول سال 1391) اشاره کرد. به هر حال چه منتقد از نظریه¬¬¬ی ساختاری استفاده کنه و چه از نظریه¬ی میدان به هر حال باید جایگاه مشخص و معینی برای تأثیرگذاری مولف (کارگردان، نویسنده، نقاش، خطاط، موزیسین) در نظر بگیره.
سوم- رئالیسم را باید از واقع¬نمایی تفکیک کرد.
این دو مفهوم ربط چندانی به یکدیگر ندارند گرچه دومی را به غلط، معادل اولی دانسته¬اند. یک درک سطحی می¬تواند بگوید: «باید از این نسل فیلم ساخت....آئینه¬ای پیش روی این نسل قرار داد....اما باید این نسل خودش را در آئینه تشخیص دهد». این همان واقع¬نمایی است و ربطی به رئالیسم ندارد. برخی از دوستان تصور می¬کنند این داستان خواسته است متولدین دهه¬ی خاصی را نشان دهد یا برخی می¬گویند دغدغه¬های آن¬ها را بیان کند. ولی در ادامه متوجه می¬شوند داستان مذکور همه¬¬¬ی ویژگی¬های آن¬ها را نشان نداده است. در این¬جا از مولف رنجیده خاطر می¬شوند و ممکن است گله کنند: «یعنی از نظر شهبازی ما جوونا انقدر احمقیم؟». گاه برخی منتقدان فیلم گام را از این هم فراتر می¬گذارند و در مذمت از فیلمی قائل می¬شوند «نمونه¬گیری اشتباهی کرده است» یا این¬که «بازنمای همه¬ی اعضای فلان نسل نیست». گاه برخی کارگردان¬ها یا تهیه¬کنندگان هم دچار همین مشکل می¬شوند کما این¬که اظهار می¬دارند «من می-خواستم با فلان فیلم پیغامی برای مسئولان اقتصادی کشور صادر کنم». برای این دست افراد فیلم چیزی است شبیه به نامه یا بیانیه یا شایدم طوماری که ساکنان محل آن را امضا کرده و برای مسئولی فرستاده باشند. این طرز تلقی البته طرفداران خاص خودش را هم دارد ولی هیچ ربطی به رئالیسم ندارد. اما رئالیسم چیست و چگونه با واقعیت روبرو میشود؟ بدون آنکه لازم باشد قرائتهای مختلف درون این سبک را معرفی و تفکیک کنیم می توان آنها رو در این نکته مشترک دانست: استفاده از عناصر و داده¬های واقعی (فاکت) برای طرح داستانی. گوستاو فلوبر (1880-1821) که بنیان¬گذار مکتب رئالیسم در ادبیات بود قبل از نگارش رمان¬های خود ماه¬ها مطالعه می¬کرد و اطلاعات لازم پیرامون بیماری¬ها، داروها، وقایع تاریخی، مکان¬های جغرافیایی، لوازم خانه، قوانین مدنی و جزایی و زمینه¬های دیگر به دست می¬آورد و از همه¬¬ی آن¬ها در داستان¬های خود بهره می¬برد اما هیچ¬گاه رمان¬های او بازنمای یک به یک واقعیت نبودند. رئالیست¬ها هیچ¬گاه به دنبال تصویر کردن واقعیت نیستند. عناصر واقعی را استفاده می¬کنند که داستان را پی¬ریزی کنند. استفاده¬ی رئالیست¬ها از عنصر «زمان» یک استفاده¬ی واقعی است همان¬طور که «مکان» برای آن¬ها واقعی است. به همین دلیل گاهی طرفداران «واقع¬نمایی» به هنگام نقد فیلم¬های رئالیستی دچار مشکلی می¬شوند که فکر می¬کنند «نمونه¬گیری درست انجام نشده بود».
چهارم- تفکیک متون پروبلمِاتیک¬ از متون تِماتیک
گاه از خودمون می¬پرسیم خب که چی؟ یا این¬که نفهمیدیم چی می¬خواست بگه. ما در این¬جا باید توجه کنیم که دو گونه¬¬ی متفاوت متن ممکن است در دسترس مخاطب قرار بگیرد. گاه متن داستان حول یک سوال یا موضوع شکل گرفته است و تمام مسیر کنشی متن در جهت کشف یا پاسخ¬گویی به آن سوال حرکت می¬کند. در این حالت متن دارای پروبلماتیک است. بسیاری از فیلم¬های داستانی از این دست هستند برای مثال درباره¬¬ی الی (1387)، جدایی نادر از سیمین (1389) و ملبورن (1392) در این مقوله می¬گنجند. ولی برخی فیلم¬ها فاقد پروبلماتیک¬اند و ساختار روایی آن¬ها توصیفی است. تنها دو بار زندگی می¬کنیم (1386) و گاوخونی (1381) هم تنها دو نمونه از فیلم¬های تِماتیک هستند. اغلب فیلم¬های دسته¬ی دوم با سوال¬هایی که ابتدای این قسمت طرح شد روبرو می¬شوند. در حالی¬که تفکیک این دو مقوله از هم باعث می¬شود هر فیلم را بر اساس ادعای خودش درک کنیم و از قضاوت فیلم¬های تماتیک بر اساس معیارها و ضوابط داستان¬نویسی پروبلماتیک پرهیز کنیم.
پنجم- نقد باید ایجابی باشد نه سلبی
عادت مألوف منتقدان سینمایی بر این است که پس از دیدن فیلم¬ها بگویند «در انجام این کار موفق نشده» یا «فلان قسمت خوب از کار در نیامده» یا «این نسل نمی¬تواند خود را در آئینه¬ی فلان فیلم بشناسد» یا «فیلم¬نامه جای کار بیشتری دارد» یا «فلان صحنه یا دیالوگ اضافی بود». این شیوه¬ی مطالعه¬¬ی آثار هنری را نقد سلبی می¬خوانند یعنی «خوانش متن بر مبنای فقدان». در حالی¬که به جای آن¬که بگوییم «چه کارهایی را نکرده است» یا «چه کارهایی را باید می¬کرد» باید بکوشیم آن¬چه را که موجود است توضیح دهیم. گاه چراهایی که برای مخاطب ایجاد می¬شوند خود جایگاهی ساختاری در متن دارند برای مثال «چرا جوان-های این فیلم انقدر پوچ و بی¬هدف¬اند» پاسخ¬اش این است که ما داستانی داریم که جوان¬های آن پوچ و بی¬هدف¬اند. گاه برای منتقد پرسش می¬شود که چرا قهرمان فیلم این¬جوری تصمیم می¬گیرد. در حالی¬که باید در نظر بگیریم که همین نحوه¬¬ی تصمیم¬گیری قهرمان کارکرد روایی داشته است. ما باید بکوشیم متن روبروی خود را آن¬گونه که هست توضیح¬اش بدهیم نه آن¬گونه که نیست. چون ایده¬¬¬ی مولّف بدین شکل به تصویر درآمده. تنها در این صورت می¬توانیم محدودیت¬های ساختاری، فرهنگی، اجتماعی و ایدئولوژیک متن را بفهمیم. ¬
نسیم ح و مجتبی مهدی زاده این را خواندند
Hamid و کاوه علیزاده این را دوست دارند
مگر این این جیلم‌( فیلم). هم‌اصلا قابل نقد هم است؟!!!؛؛
۲۸ بهمن ۱۳۹۴
یاداشت بسیار زیبا و ارزشمندی بود جناب وطن خواه. به نکات مهمی اشاره فرمودید. در چند جای یاداشت هم به نوشته ی اینجانب اشاره کردید که تشکر می کنم و از اینکه نوشته ی من را کامل خواندید سپاسگذارم.
سه نکته اساسی در نقد شما بود: "هر اثر یک اثر مستقل است و نمی ... دیدن ادامه » اوان آن را در راستای اثر های دیگر مولف تحلیل کرد". با بخش اول این گزاره کاملا موافقم لیکن بخش دوم آن را نمی توانم بپذیرم از اینرو که من مخاطب، دنبال نگاه،تکنیک،عمق، داستان، نوع روایتگری، نتیجه گیری،سبک فیلم سازی و..... یک فیلم ساز می گردم. فیلم را برای "فیلم دیدن" نگان نمی کنم فیلم را "انتخاب" می کنم بر اساس پیش زمینه ای که از یک کارگردان دارم و به قول معروف "پارادایم " حاکم بر اندیشه ذهنی آن کارگردان را دوست دارم. با این توضیح اینکه انتظار داشه باشم شهبازی فیلی متفاوت از هر نظر با ساخت های قبلی اما با "همان قدرت" بسازد گمان کنم حق من مخاطب می باشد. البته مولف حق دارد هرچه می خواهد و به هر شکلی می خواهد بسازد اما من در انتخاب آینده ام با تردید بیشتری به تماشای فیلم بعدی ایشان خواهم نشست.
نکته دوم مورد اشاره شما هم کاملا منطقی است. اثر را باید در کل ساختار تحلیل کرد و ساختار متن به قول بارت و پیر بوردیو الزاماتی را بر اثر تحمیل میکند . تا اینجای کار کاملا صحیح . ولی بحث من اینجاست که "انتخاب این متن " از سوی کارگردان اتفاق افتاده و او در موضع خداوند این اثر این الزامات را خوانده ،فهمیده و انتخاب کرده. به نظر من انتخاب جالبی برای وی نبوده و ارزش امضای شهبازی را نداشته.
بخش آخر هم که فرمودید باید عادت کنیم به ارائه راهکار یا جایگزین در نقد ،من موافقم نیستم. البته شاید چون خودم را در جایگاه نقاد نمی دانم و بیشتر یک مخاطب عام هستم که نظرم را می نویسم( نه به عنوان نقد بلکه به عنوان یاداشت) چیزی بلد نیستم تا در این زمینه ارائه کنم و قطعا و مطمئنا یک بیست هزارم شهبازی عزیز در این زمینه سواد ندارم. فقط دلم برای امضایش می سوزد که پای این کار زده است.
به هر حال ممنون از یاداشت و نقد زیبای شما.
سرافراز باشید
۰۱ اسفند ۱۳۹۴
جناب وطن خواه پاسخ کامنتان را چند کامنت ارسال شد. البته منظورم پاسخ به کامنت ایجانب که فرموده بوید خدمتان عرض کردم.
۰۱ اسفند ۱۳۹۴
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
مالاریا : جگر خوردن به سبک میدان بهمن در رستوران نایب!
شاید اگر کسی نفس عمیق را ندیده باشد و از فعالیت های شهبازی خبر نداشته باشد، مالاریا برایش قابل تحمل تر باشد. حداکثر اینکه وسط های فیلم می تواند بلند شود و سالن سینما را ترک کند! مشکل آنجاست که ما "نفس عمیق" شهبازی را دیده ایم و با دربندش هم هرچند راضی نشدیم اما سرگرم شدیم. از اینرو به احترام این نام مجبور بودیم تا انتهای فیلم بنشینیم و مالاریا را تماشا کنیم! فیلمی بسیار ضعیف و کم محتوا ،که امضای روح شهبازی را در هیچ کجای خود، به همراه ندارد. دختر پسر جوانی از نسل دهه هفتاد ،سردرگم،بی نام،بی نشان،بی هدف،بی راه، بی مسیر! از خانه فرار کرده اند که در تهران چرخ بزنند و هنوز آنقدر احمقند که با بیست و اندی سال سن، نمی دانند هتل به دختر پسری که با هم نسبت ندارند اتاق نمی دهد و خیلی راحت هر دو نفر شناسنامه ... دیدن ادامه » شان را می دهند دست رسپشن هتل و منتظر می مانند اتاق شان را تحویل بگیرند!!!
ده دقیقه اول با ریتمی مناسب پرت می شویم درون یک حادثه و تو گمان می کنی قرار است چیزی اتفاق بیوفتد اما یک مشت سکانس های بی معنی و بی ربط شما را تا آخر فیلم می برد تا برساند به سکانس پایانی که ظاهرا بسیار مورد علاقه شهبازی است . انگار شهبازی کل فیلم را به عشق همان سکانس اخر با عجله می دود. در کل این شکل تمام کردن را دوست دارد و در هر کار تکرارش می کند. دیروز مسعود فراصتی هم در برنامه هفت می گفت ،اینکه از این نسل فیلم بسازد آدم خوب است و اینکه آینه ای بگذاری روبروی این نسل جالب است اما به هیچ وجه این فیلم در هیج جای کار موفق نیست. !! واقعا درست می گوید. این فیلم و این فیلم نامه را هر کس غیر شهبازی هم می توانست بسازد. به همین بدی. به همین افتضاحی! راستی چرا مالاریا، وجه تسمیه فیلم چه بود؟ آذرخش موزیسین( به قول خودش) که پشت ماشینش نوشته بود مالاریا، که بود؟ چرا مالاریا؟ پشه ای که خون می خورد و ناقل بیماریست؟ آیا آذرش ناقل بیماری بود؟ پوچی ،بی هدفی، زندگی کردن در آن، بی علاقگی و... را انتقال می داد؟ به نظر من در فیلم که اصلا پسر بدی نبود! مالاریا که بود؟ مرتضی؟ این سبک زندگی کردن؟ آزاده نامداری چه می خواست از فیلم؟چرا دنبال نیش مالاریا بود؟ اصلا به جز اینکه یک بار کارت ملی اش را به کارگردان قرض داد تا مری( مرتضی) را از بازداشت در بیاورد چه کار کرد؟ فکر می کنم آزاده نامداری دنبال این بود که به فرزاد حسنی بگوید که او هم می تواند بازیگر شود!!!! جوجه رنگ کن اون وسط چه کاره بود؟ موضوع انرژی هسته ای چه چیزی می خواست بگه؟ ظریف بیچاره که شش نفر رو حریفه اون وسط چیکار میکنه!!!چرا شهبازی این تصویر را اشاعه میده؟ هر بچه ای قافیه براش تنگ بیاد باید از خونه فرار کنه و با دوست پسرش بره خودکشی کنه؟یا چه می دونم بپره تو آب؟ بره تو تهرون بی هدف چرخ بزنه؟ این اسمش بی طرف بودن کارگردانه؟ قضاوت نکردنه؟ آینه گرفتنه؟ گیریم که باشه چرا این شکلی؟ چرا اینقدر ضعیف؟
در یک جمع بندی به نظر من این کار ضعیف ترین اثر شهبازی است،شهبازی هر چه جلو تر می رود یا وسواسش در انتخاب و ساخت کمتر می شود یا نفس عمیق یک اتفاق بود! امیدوارم اینگونه نباشد. کاش آدم ها برای نام و برند خودشان بیشتر ارزش قائل بودند. کاش امضای شان را هر جایی هزینه نمی کردند. دیروز حس کردم رفتم تو رستوران نایب جگر به سبک میدان بهمن خوردم!
نقد خیلی خوب و دقیقی بود
۲۰ بهمن ۱۳۹۴
با نظرتون کاملا موافقم با این تفاوت که فیلم دربند رو هم خیلی دوست داشتم و از کارهای موفق شهبازی میدونم.
۱۹ مهر ۱۳۹۶
سرکار خانم شیوا
خیلی ممنون از نظرتون. من هم دربند رو دوست داشتم ولی نفس عمیق رو بیشتر دوست داشتم.
۱۹ مهر ۱۳۹۶
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
دوستان سلام
خیلی دوستتون دارم و ممنون از تبادل دیدگاه های ارزشمندتون
من به نکته ی جالبی پی بردم که البته خیلی هم عجیب بود: اغلب دیدگاه ها -و به ویژه دیدگاه های مخالف این فیلم- آدم رو تشویق می کنند که فیلم را ببیند. در واقع خصمانه ترین انتقادهای شما دوستان بیش از هر چیز این فیلم را جالب معرفی می کند.
فضاسازی و نگاه آقای شهبازی را در نفس عمیق و مالاریا خیلی دوست دارم و باز هم دلم می خواهد هر دو فیلم را ببینم
اگرچه واقعا فیلم معمولی بود.
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
من این فیلم رو دوست داشتم حقایقی که هست هر چند نخواهیم ببینیم !
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
زیر پوست شهر

"مالاریا" در ساخت و کارگردانی همان المان های همیشگی فیلمهای شهبازی را داراست و در صحنه هایی ایده های خوبی دارد اما این بار بر خلاف فیلمهای قبلی، فیلم نامه، داستان و شخصیتها آن گیرایی "دریند" و "نفس عمیق" را ندارند. "مالاریا" شاخ و برگ زیاد دارد که اگر همه آنها را از دل داستان اصلی هرس کنیم هیچ آسیبی به فیلم وارد نمی شود. با تمام اینها شهبازی ترجیح داده تا با گنجاندن تمام جزئیات فیلمش را فرزند زمانه خود کند.
در کنار این موارد نمادپردازی شهبازی بیش از هر چیزی برایم جالب بوده:

دوربین در فیلم نقشی حیاتی دارد و شهبازی تاکید زیادی بر نقش یک بیننده همیشه حاضر دارد. از دوربین های فیلمبرداری که دائم همه چیز را ثبت می کنند تا دوربین های مداربسته که شاهد اعمال و رفتار آدمهای عصر حاضر هستند. این به زنجیرکشیده شدن توسط دوربینها، ... دیدن ادامه » انسان عصر مدرن را چنان درگیر خودش کرده که لحظه ای رهایی از آن ممکن نیست.

جوجه در دست دختر نشانی از معصومیت از دست رفته است که در شهری چون تهران رخ می دهد. این دو به محض ورود به شهر دروغ میگویند، دعوا می کنند و بی خیال آدمهای دور و برشان قید همه چیز را می زنند. انگار با ورود به این شهر همه مسخ می شوند. اگر کسی هم مثل آذرخش صاف و صادق و ساده بماند باید تاوان گناه و کارهای دیگران را هم بدهد.

سکانس پایانی؛ قایقی که پس از سرگشتگی در آب بارها بر دیوار و بیراهه میخورد ولی در نهایت به طلوع خورشید، به آزادی می رسد. قایق میتواند نشانگر راهی باشد که دختر و پسر پیموده اند...
1- دوست عزیز بر فرض این نمادهایی که شما می فرمایید درست باشند . چندتا نماد یک فیلم سینمایی را تشکیل نمی دهند.
2- فیلمی که از یک مجری مشهور صرفا برای فروش فیلم سوء استفاده می کند و حتی زحمت نمی کشد که او را در فیلم جا بیندازد دیگر نمی تواند حرف از صداقت بزند
3- ... دیدن ادامه » جوانهای این فیلم ساده و صادق نیستند ، احمق هستند. رفتن آذرخش و دوستانش به جلسه اکران خصوصی ، آن هم با آن سر و وضع از سر سادگی و صداقت نیست. از سر حماقت است.
۱۷ بهمن ۱۳۹۴
من همون سطر اول انتقادم درباره این فیلم رو نوشتم و ذکر کردن که فیلمنامه گیرایی کارهای قبلی رو نداره... در کنار تمام انتقاداتی که شما هم بهش اشاره کردی، نباید این رو نکته رو فراموش کرد که "پرویز شهبازی" از معدود کارگردان‌های مولف سینمای ایرانه که ... دیدن ادامه » در همه کارهاش سبک و سیاقش خودش رو داره... نمیتونیم با اشاره به چند نکته بگیم در "مالاریا" با یک اثر سینمایی مواجه نبودیم...
۱۸ بهمن ۱۳۹۴
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
بد.

به ویژه که منتظر چیزی فراتر یا حداقل در سطح دربند و نفس عمیق بودیم.

جوان های فیلم چرا آنقدر احمق و بی تدبیر بودند؟

آزاده نامداری آن وسط چه می کرد؟ اصولا چه ربطی داشت؟

آن ایده احمقانه بازسازی صحنه خودکشی چرا به ذهن آن زوج آمد؟ چرا دختر قبول کرد؟

آن موزیسین چرا آنقدر آنرمال بود؟

ظریف؟ هسته ای؟ اینها چه بود دیگر؟

دیالوگ گل درشت مسئول بانک و بیشتر بودن اعتبار مرغ فروش از استاد موسیقی نزد بانک؟!!!!

پلیس ... دیدن ادامه » هشدار میدهد که جوجه ها را رنگ نکنید؟

ترجیح میدهم که این فیلم را ندیده بگیرم و آخرین فیلم شهبازی را همان در بند بنامم

فکر میکنم پرویز شهبازی را گروگان گرفته اند، بعد این فیلم را به نام او در جشنوراه پخش کرده اند. برویم نجاتش دهیم تا رسما اعلام کند او این فیلم را نساخته است.


چرا دید ؟؟؟؟؟کامنت راکه جناب غضنفری گرامی نوشته ام را ملا حظه فرمایید..متو جه انتخاب اشتبا هتان میشود.
۱۶ بهمن ۱۳۹۴
شهبازی رو گروگان گرفتن :))) این خیلی خوب بود
فکر کنم یه گروگانگیری دست جمعی رخ داده
۱۷ بهمن ۱۳۹۴
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
تب و لرز

فیلم مالاریا با اینکه میخواهد از نفس عمیق، عمیق تر نفس بکشد ولی لحظاتی از حیات خود را دچار تنگی نفس میشود. پرویز شهبازی در لحظاتی از فیلم میخواهد بیانیه های اجتماعی خود را نه با تصاویر و صحنه پردازی های تعلیق گونه سینمایی اش، که با گفتگوی مستقیم به گوش تماشاگر برساند. آنجا که خبرنگار از پس پرسشی از حنا او را وادار به پاسخ گویی دیکته شده میکند، آنجا که مامور انتظامی پیام اخلاقی در جهت نخریدن جوجه های رنگی توسط مردم میدهد، آنجا که آذرخش برای دریافت وام از بانک، خود و دنیای هنرمندان را در کفه ترازوی عدالت اجنماعی با بازاری جماعت میسنجد، آنجا که جوانان عصیان کرده و منتقد بر شرایط اجتماعی در مقابل دوربین های روی دست در شادی جمعی مردم برای توافق هسته ای جیغ سرخوشانه ای سر میدهند و پیغام کارگردان صلح طلب را میرسانند. اما آیا این رفتار سرخوشانه ... دیدن ادامه » در حوالی پارک وی و هم سو با جماعت خوشحال در ترافیک گیر کرده، متجانس با همان شیدایی شخصیت پردازی های حنا و مرتضی و آذرخش در طول فیلم است؟
شخصیت آذرخش بیشتر از آنکه فرعی جلوه میکند، خود میشود مناسبتی خاص که گویا دغدغه اصلی کارگردان میشود. او مشخصا از همان ابتدای فیلم به دلیل عدم داشتن شناسنامه بی هویت تر از بقیه شخصیت ها جلوه میکند. در پردازش شخصیت او مشخص نمیشود که او با دنیای مدرن در ستیز است ( زمزمه ترانه ای در نهی ونفی موبایل و مشخص شدن دزدی اش با دوربین مدار بسته ) و زندگی کولی وار را می پسندد یا خیر؟ او تنها در یک نقطه فیلم از تعادل خارج میشود، جایی که بی خانمان بودن خود را به صورت عیان باید بپذیرد وگرنه در طول فیلم از حس سرخوشانه ای که دارد، خود برزگ بینی و خود مهم انگاری پنهانی را در ویترین رفتاری اش بروز میدهد و حتی حس خوش بینی افراطی خود را به صورت ایستا تا آخر سر رسیدن قصه خود نگه میدارد. مرتضی هم که انگل بی هویتی را از مرتضی میگیرد ( شناسامه خود را جای میگذارد ) هستی زیستی خود را از حنا میخواهد. میخواهد این بیماری را در زیستی بطالت وار کش دهد. ولی حنا میخواهد شناسامه خود را ( تماس با مادر و بی پاسخ ماندن از طرف او ) هر چند که با تماس تلفنی پدر مهر باطل شد را پیشاپیش بر آن خورده شده میبیند، تا طلوع آفتاب و آخرین لحظه نفس عمیق خود در سد کرج نگه دارد. آیا حنا تنها شخصیت ایستایی است ( ایستا به معنای حفظ و ثبات تمام خلقیات غیر طبیعی ) که نجات ( تحول و پویایی ) را در غرق شدن می یابد و دو شخصیت دیگر ( مرتضی و آذرخش ) پیشتر غرق شده اند؟ مرتضی که برای انتقام غیرتی میخواهد سفر ادیسه وار خود را با غرق همسفر خود به پایان برساند و آذرخش که به جرم آدم ربایی محکوم است و احتمالا معدوم! اینجاست که روایت خطی فیلم به یکباره خط خود را عوض میکند و پایان باز را کنترل شده را چه با بازیگری طبیعی مرگ و چه با بازیگری تصنعی زندگی حنا عرضه میدارد.
به نظر میرسد که انگل مالاریا بین مثلث مرتضی، حنا و آذرخش در حال شیوع و چرخش است. آنها این زندگی انگلی یاغی وار را میخواهند ادامه دهند حتی به قیمت خوابیدن شبی سی هزارتومان در پشت بام کارخانه ای! این زندگی هیپی وار سرکشی و طغیان خود را به جبرهای خانوادگی چنگ میزند و به آزادی های اجتماعی ناخنک.
همچنان دوربین پرویز شهبازی اعتراض میکند و صدایش را از زیر و روی پوست شهر به مخاطب میخواهد برساند. از جیغ کشیدن خدای آسمان های مرحوم طوفان تا خواب گردی پشت بام کارخانه ای و از به تصویر کشیدن زندگی اشتراکی نسلی که به سینما خود بازی شونده راه داده نمیشوند.
درود فروان. من دوباره پرویز شهبازی را دوست دارم. این فیلم هر چند تلاشی برای بازسازی نفس عمیق در فضایی جدید است و حتی پایان فیلم ها یکسان است اما باز بخاطر خلق لحظات خوبی از دلهره و دلخوشی و ترسیم آدم های خوب فیلمی است دوست داشتنی. مشخصا آدم های این فیلم و رفتارشان در حد اعصاب خرد کنی بی منطق هستند اما خب جمع این بی منطق ها برای خودش فضای دوست داشتنی ای ایجاد کرده است.
مالاریا (پرویز شهبازی)

عزیزم کجایی؟!

مهرزاد دانش
که چی؟ این پرسش دو واژه‌ای، اولین چیزی بود که بعد از تماشای آخرین لحظات فیلم در برخورد قایق به لبه‌ی صخره‌ها به ذهن خطور می‌کرد. فیلم گرچه ارجاعات مشهود به فیلم‌های تحسین‌شده‌ی پیشین شهبازی، مخصوصاً نفس عمیق دارد، اما متأسفانه کم‌ترین نسبت را در عمق با آن‌ها برقرار می‌سازد. نگاه نهیلیستی حاکم بر نفس عمیق و فضای اگزیستانسیالیتی دربند و موقعیت ناتورالیستی عیار ۱۴ کجا و این همه تشتت و آشفتگی و بی‌منطقی در مالاریا کجا؟
بله... متوجه تأکید فیلم‌ساز بر عنصر موبایل - چه در بعد ارتباطات مکالمه‌ای‌اش و چه مخصوصاً در بعد تصویربرداری‌اش - هستم و می‌توان از نماهایی هم‌چون پنهان شدن دخترک در ساز شکسته‌ی پسر نوازنده و آن نماهای نقطه نظر، موتیف‌ها و معانی و تأویل‌ها و ارتباط‌هایی را استخراج ... دیدن ادامه » کرد، ولی این‌ها همه در برابر ناموزونی و پراکنده‌نمایی و تکرار نمودهای مستعمل متن رنگ می‌بازد و حتی بیش‌تر به نوعی جلوه‌های ازقاب‌خارج‌شده شباهت پیدا می‌کند.
دختر و پسر جوان این فیلم نیز هم‌چون کامران و منصور نفس عمیق از خانه بیرون می‌زنند تا راهی برای گریز بیابند، اما هرچه‌قدر انگیزه‌ی جوانان نفس عمیق به رغم خودداری فیلم‌ساز از مستقیم‌گویی، قابل‌درک بود، این‌جا برعکس، با وجود پرگویی درباره‌ی وضع بد زندگی دختر در نزد خانواده‌اش، هم‌چنان بلاتکلیف و تصنعی است. چنین وضعی، وقتی به نکته‌های بی‌ربطی هم‌چون شب شادی مردم برای توافق هسته‌ای می­رسد و با شعارهای وحشتناکی که در برخورد با آن خبرنگار سمج صداوسیما داده می‌شود و یا آذرخش در بانک در مقایسه بین هنرمند و قصاب به زبان آورده می‌شود، بدتر و بدتر می‌شود. به همین بیفزایید قطب‌بندی‌های کلیشه‌ای را که در شمایل صاحبخانه بد، جوجه رنگ‌کن بد، والدین بد، رییس بد بانک و... شکل گرفته و مواجهه‌های پیچیده‌ی اجتماعی معاصر را در تقسیم‌بندی‌های قطبی ساده‌انگارانه خلاصه کرده است.
متأسفانه مالاریا حد خود را در مقام بیان صرف و ناهنرمندانه‌ی معضلات اجتماعی‌ای هم‌چون فقر هنرمندان جوان، عدم درک جوانان توسط والدین، رواج پلشتی در مناسبات اجتماعی، بیهوده‌گرایی در میان نسل جوان و... تنزل می‌دهد و بیش از این چیزی در چنته ندارد تا مطرح کند. فیلم هیچ تکیه‌گاهی (نه شخصیت‌پردازی، نه درام، نه روایت و نه منطق‌های سببیتی و...) برای خود باقی نگذاشته تا با استناد به آن بتواند سرپا بایستد.
چشم می‌بندیم و از این فیلم در کارنامه‌ی شهبازی سریع می‌گذریم. فیلم‌های قبلی او چنان سرپا هستند که با یادآوری‌شان، هم‌چنان چیزهایی برای فکر کردن داشته باشند.
باید گفت هم به شما جناب محمدی و هم منتقد خو ب جناب دانش با تاسف که بیش از تاسف و واقعا درد اور که وقتی انتخاب کار گردان یک جوجه سجری بسبار بسبار عوضی و پرو و است دیگر تکلیف بقیه فیلم مشخص است و از ان بدتر هیت انتخاب که یک فیلم که بیشتر یک جیلم را برای سوذای ... دیدن ادامه » تمشک بیشتر برازنده است.
۱۵ بهمن ۱۳۹۴
فکر می کنم که مینای عزیز خیلی عصبانی بودن موقع نوشتن و البته فکر می کنم بعد دیدن مالاریا حق دارن :)
۱۵ بهمن ۱۳۹۴
ابتدا باید بگویم که جناب رسولی بنده انشاه فاجعه بار نمی باشد و محض اطلاع تان عمدا بله به عمد فیلم را جیلم نوشتم و مجری سجری را و اگر منظور تان سودای تمشک - اشتباه تاپپی بسیار بسیار پرو باشد اینهم تصیح کردم . دوم بله خانم نسیم گرامی بنده خوشبختانه ... دیدن ادامه » این فیلم را که نه بلکه این جیلم را ندیدم ولی همان عوامل بسیار بسیار فاجعه بارش را که دیدم کافی بود.. که باز خورد ها متوجه شدم . در ضمن جناب رسولی باید بگویم که انشاه اینجانب فاجعه وار نمی باشد بلکه انچه فاحعه بار است انهم بسیار بسیا انتخاب این جیلم توسط هیت انتخاب. فیلم های فجر. جالب دفاع جناب وکیلی از یک جیلم افتضاح و نقد تند ایشان بر نمایش بسیار خوب ازدواج اقای می سی پی ؟؟؟؟ جالب است نه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
۱۵ بهمن ۱۳۹۴
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
به معنای واقعی کلمه احمقانه
سپهر امیدوار این را خواند
مجتبی مهدی زاده، روح اله و رومینا خلج هدایتی این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
می گن سالی که نکوست از بهارش پیداست.
امیدوارم جشنواره ما بهارش فیلم مالاریا نباشه!!!
مطمئنن اگه مسعود خان فراستی موقع دیدن این فیلم یه بلایی سر خودش بیاره!!!؟!!!
از نظر فیلمنامه و داستان که هیچ مطلق.
واقعا بعد فیلم سوالی که داشتم این بود: مگه میشه فیلم به این بدی ساخت و تو جشنواره اومد؟
یعنی داستان در حد یه ماجراجویی ساده نوجونی هم از آب در نیومده بود.
سردرگم و عاجز بود نمی دونم آخر سر کی نقش اول این فیلم بود؟؟؟
فرار 2 جووون از خونشون چه ربطی به مذاکرات هسته ای داشت؟؟؟؟
نمی دونم؟؟؟؟؟

نمره فیلم 10/3
فیلمنامه 10/1
با این چیزی که نوشتید چطور سه امتیاز به فیلم دادید؟
۱۳ بهمن ۱۳۹۴
سه می گرفت چون:
فیلم ساخته شده بود با هر نقصی، ولی مطمئنن یه ایده ای پشتش بود هرچند خوب فرم نگرفته بود و منتقل نمی شد.
موسیقی های فیلم یا بهتر بگم سبک موسیقی انتخاب شده بسیار جسورانه انتخاب شده بود.
به نظر من 3 نمره ی بسیار ضعیفی محسوب می شه برای یه فیلم ... دیدن ادامه » تو جشنواره از 10 ولی 0 مطلق هم نیست.
۱۳ بهمن ۱۳۹۴
حتما خواهم دید....
منم شنیدم که ابد و یک روز خیلی خوب ساخته شده....
۱۴ بهمن ۱۳۹۴
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
دوستان یه سوال؟ واقعا جوان های ما تا این حد بی عقل و احمقند؟ فیلم انقدر سوتی ها و اشتباهات عجیب و غریب داشت که فقط با خودم می گفتم کارگردان در مورد منه بیننده چه فکری کرده.....
فیلمی بی منطق و شلخته با بازیها و فیلم نامه ایی بد

باورم نمیشه این فیلم بی سر و ته که مثلا به معضلات جوانها پرداخته ، حاصل تفکرات پرویز شهبازی باشه.
آنقدر جوانهای فیلم احمقند که دیگر فیلم تبدیل به فیلم کمدی می شود و بازیها هم بعضی مواقع خنده دار می شوند. فقط به عنوان مثال یکی از شخصیتها گردنبندش را در ماشین دوستش جا می گذارد و به جای آنکه کلید ماشین را از دوستش بگیرد ، شبیه دزدها دور و بر ماشین پرسه می زند تا راهی برای برداشتن گردنبند پیدا کند و پلیس او را دستگیر می کند.
آزاده نامداری هم در 80 درصد دقایقی که در فیلم حضور دارد ، فقط هست. همینطور الکی فقط برای دوربین دست تکان می دهد.
با تجربه ای که من دارم این فیلم احتمالا یا نامزد بهترین فیلمنامه می شود و یا بهترین فیلمبرداری
توهین مستقیم و گستاخانه به شعور سینما دوستان و اهل سینما و به استحمار فرض کردن مخاطب آن هم در نازل ترین سطح آن. بازیگری ضعیف، قصه ی ضعیف تر که همه متوجه ی ناتوانی و فقدان ایده ی پردازش شده ی کار-گردان نه کارگردان.به خود و سینما احترام بزارید و این فیلم را اصلن نبینید.
استحمار! رو قشنگ اومدی :)
۱۳ بهمن ۱۳۹۴
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
وقتی از نبوغ فقط بوق اش می ماند!
آن همه نبوغ های روایی فیلم های قبلی شهبازی جایش را داده به چت تصویری و فیلمبرداری با موبایل. حرف های گل درشت فیلم از کار در نیامده و 90 دقیقه طول کشید که شروع شود....و تمام شد.