شیرین عزیزم
امیدوارم حالت خوب باشد. خیلی دلتنگت هستم. کارهایت را همیشه دنبال میکنم و مایهی افتخارم هستی. همیشه میدانستم نقاش بزرگی میشوی. از وقتی به یاد دارم دنیا را جور دیگری میدیدی. همیشه با بقیه فرق داشتی. چه وقتی بچه بودی چه الان که آن سر دنیا مشغول زندگیت هستی.
من هم اوضاعم خوب است و روزهایم را خوب میگذرانم. سرم را با کتابهایم گرم میکنم. گاهی دوستانم را میبینم و شطرنج بازی میکنیم. زندگیام آرام است و دغدغهای ندارم. تنها نگرانیام بالا رفتن سن است که میدانم برایش کاری از دستم بر نمیآید. ولی با تمام وجود احساس میکنم پیر و پیرتر میشوم. واقعیتش این است که تو بزرگ شدی و رفتی دنبال کارهای جدیات. ولی من از یک آدمبزرگ تبدیل شدم به یک بچهی شرور که آرام و قرار ندارد. دلم میخواهد بگردم و کشف کنم و بدانم. ولی میفهمم دارد دیر میشود.
شیرین عزیزم برایت این نامه را نمینویسم تا همان حرفهای همیشگی را بازگو کنم. گوش کن. راستش این روزها یک کار دیگر هم میکنم. یادت هست از وقتی بچه بودی تا همین سالهای قبل میرفتیم و کاخ سعدآباد را میگشتیم؟ آن موقعها گولت میزدم که آنجا گنجی مخفی است و باید به کمک هم پیدایش کنیم. تو هم یا باور میکردی و یا وانمود میکردی برای گنج هیجان داری و نمیخواستی من ناراحت شوم. به هر حال من هنوز هم عادت دارم به سعدآباد بروم و ساعتها قدم بزنم. موزهها را مو به مو حفظم و با تمام مجسمهها دوست شدهام. حالا فعالیت مخفیام چیست؟ من یک بازی ساختهام. بله یک بازی. یکم عجیب است میدانم ولی وقتی جایی را مثل کف دستت بلد باشی دیگر آن را مثل قبل نمیبینی. آنچه من در کاخها و موزهها و باغ میبینم از چشم بقیه دور است.
این یک دعوتنامه برای شرکت در بازی کاخ سعدآباد است. از تو دعوت میکنم به ایران بیایی و کاخ را از چشمان من ببینی. از تو میخواهم بازی کنی. البته این بار هیچ گنجی در کار نیست. فقط باید جواب معماهایم را پیدا کنی.
دوستدار تو
پدرت
پینوشت: نقشهی کل بازی را هم برایت فرستادم.
پدرِ شیرین برای او نامههایی فرستاده تا دوباره به ایران بازگردد و مانند گذشته به مکان محبوب بچگیهایش برود. به کاخ سعدآباد.
با شیرین همراه شوید تا در کنار او و پدرش کاخ زیبای سعدآباد را جور دیگری تجربه کنید.
.