رسیدیم به کاخ ملت یا کاخ سفید ، جوری که قبلتر صداش میکردن. نمیدونم تا الان برات تعریف کردم یا نه. ولی من و مادرت اولین بار همدیگه رو در کاخ ملت دیدیم. سالهای جنگ بود و اون برای اولین بار اومده بود تهران و تصمیم داشت تنهایی همه جا رو بگرده. خودش بعدا به شوخی میگفت من از اهواز پاهای بریدهی فلزی رو انداختم رو دوشم و آوردم کاشتم جلوی کاخ ملت. به هر حال یادمه من هم طرح خامی برای یک داستان داشتم و به سعدآباد اومده بودم تا ایده بگیرم. یادم نیست چی به سر داستانم اومد فقط یادمه حواسم پرت اون بود. از دور میدیدم چقدر به همه چیز توجه میکرد. همیشه فکر میکردم فقط من میتونم ساعتها تو موزهها وقت بگذرونم. که خب اشتباه میکردم. اون خیلی بیشتر از من صبر و حوصله به خرج میداد. اون بود که به من یاد داد فقط خودم رو نبینم. البته تا حدی. من همیشه کمی خودخواه بودم.
مادرت هم سرو نقرهای رو پیدا کرد. حرفهام شاید معنا نداشته باشن. شاید هم داشته باشن. امیدوارم تو هم پیداش کنی. من هم دلم براش تنگ شده.
پینوشت: میتونی برای استراحت به کافهی سعدآباد بری. میدونستی قبلتر مکان صبحانهخوری سلطنتی بوده؟ سر راهت مجسمهی مادر اثر بهمن محصص رو هم میبینی.
پدرِ شیرین برای او نامههایی فرستاده تا دوباره به ایران بازگردد و مانند گذشته به مکان محبوب بچگیهایش برود. به کاخ سعدآباد.
با شیرین همراه شوید تا در کنار او و پدرش کاخ زیبای سعدآباد را جور دیگری تجربه کنید.
.