داری به پایان بازی نزدیک میشی و این ایستگاه آخره. اینجا رو برای تو انتخاب کردم. هر بار میام موزهی هنرهای زیبا یاد تو میفتم. به این فکر میکنم که یه نفر دیگه هم یه جای دیگه از دنیا جلوی نقاشی تو میایسته و لذت میبره. همونطور که من از آثار اینجا لذت میبرم.
میدونستی اینجا از دالی نقاشی داریم؟ و یک تابلوی کوچک از نقاش مورد علاقهت ایوان شیشکین. بچهتر که بودی یه بار اینجا اومدیم. نمیدونم یادته یا نه. تازه شروع کرده بودی به طراحی کردن و با هم گالری میرفتیم. اون موقع آوردمت اینجا. خوشبختانه ذوق هنریت به مادرت رفت و نه به من. من فقط بلدم خوب ببینم و حرف بزنم. شاید اگه دوباره به اینجا بیای چیزهای جدیدی ببینی.
شیرین عزیزم. سالهاست که نتونستم درست با تو حرف بزنم. تا وقتی بچه بودی کارم سخت نبود ولی الان از من دور افتادی. از یه جایی به بعد احساس کردم تو خیلی از من عاقلتری و من دیگه نمیتونم چیزی به تو یاد بدم. خوشحال بودم که بزرگ شدی ولی بلد نبودم به این زبان جدید با تو صحبت کنم. من بچه بودم و تو آدم بزرگ زندگی من. تو باید مستقل میشدی و راه خودت رو پیدا میکردی. ولی من دیگه راهی برای ارتباط با تو نمیشناسم و این تنها زبانیه که بلدم. مثل همیشه به فکر خودم بودم و آوردن تو به اینجا هم از سر خودخواهیم بوده. باید توِ جدید رو بیشتر بشناسم.
شیرین عزیزم. دختر کوچکم. امیدوارم دیر نشده باشه و هنوز وقت داشته باشم. منتظرت هستم.
پدرِ شیرین برای او نامههایی فرستاده تا دوباره به ایران بازگردد و مانند گذشته به مکان محبوب بچگیهایش برود. به کاخ سعدآباد.
با شیرین همراه شوید تا در کنار او و پدرش کاخ زیبای سعدآباد را جور دیگری تجربه کنید.
.