سرگشتگی همانطور که از نامش پیداست، روایتی از شخصیت هایی است که خواه یا ناخواه در مسیری تازه قدم گذاشته اند. مسیری که شاید آنها را به مقصدی مشخص نرساند اما بلوغی را برایشان در بر دارد که مشخصا رسیدن آن به سعادت حتمی نیست.
برای نویسنده که نطفه اش در جنگ شکل گرفته و از همان دوران بمباران های جنگ ایران و عراق، با این سمفونی چشم به جهان گشوده، مفهوم درد و رنج بشر انگار عضو جدا ناشدنی از ژنتیکش شده است. نگارنده ای که در سالهای عمر خود هر گاه به گوشه ای نگاه کرده رنگ سرخ خون بیش از هر چیزی به چشم خورده است.
به همین سبب است که تمامی آثار موجود در این مجموعه حسرت انسان معاصر و به خصوص انسانی که در خاورمیانه زیست می کند را به نمایش می گذارد، حسرتی که خواسته نیست اما با تار و پود زندگی گره خورده است. سرگشتگی خستگی است، از آن جنس که می گوید: انسان با امید زنده است
یعنی با ناامیدی می میرد؟
نه... خسته می شود احتمالا...