تیوال نمایش هفت شب با میهمانی ناخوانده در نیویورک
S2 : 02:07:26
  ۲۰ مهر تا ۱۷ آذر ۱۳۹۱
  ۱۹:۰۰
 بها: ۱۰,۰۰۰ تومان

: فرهاد آییش
: علی نصیریان، فرهاد آییش

: مائده طهماسبی
: پژمان عبدی
: پریسا گودرزی
: احسان اسدی
: هدی اربابی
: هادی بادپا
: عباس غفاری
: ایلیا شمس، شقایق کفیلی و مهتا کریمی
: مهدی آشنا، کسری پرتوی
: مهرداد فتحی
: امیر ترحمی
: شاهین رحمانعلی
: محسن فرهادی سینایی
: یوحنا حکیمی، علی اصغر گودینی
: آوای موبدان تبتی، آلبوم اینک انسان (پیتر گابریل)، آلبوم اهورا (محمد و کریستا اقبال

یادداشت کارگردان :
۵ ساله بودم پدرم فوت کرد . هیچ گاه گربه نکردم . اما وقتی رستم ، سهراب را کشت بسیار گریستم . رستم را دوست ندارم . سهراب را نیز .  پدرم را هم خیلی دوست نداشتم . اما آن شخصیت آهنین سینمایی ( ترمیناتور ۲) را ددوست داشتم که خود را سپر گلوله هایی می کرد که به طرف کودک  شلیک می شد . آقای هالو را هم دوست داشتم ، مردی بود ساده ، صادق و خوشبین . با خود می اندیشیدم پس از سالهای متمادی چه بر سرش خواهد آمد؟ ... و صد البته خیلی های دیگر را هم دوست دارم.

شهر:
تهران

مکان

تقاطع خیابان انقلاب و ولی‌عصر، مجموعه فرهنگی و هنری تئاترشهر
تلفن:  ۶۶۴۶۰۵۹۲-۴


«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال
وقتی «فرهاد آئیش» و «علی نصیریان» در کنار هم قرار می گیرند، انتظار تماشاگر یه کار عالیه. و این انتظار توی «هفت شب...» تا حد زیادی برآورده می شه. گرچه بعضی دیالوگ ها حالت شعاری پیدا می کرد و بعضی جاها مونولوگ های آقای آئیش خیلی طولانی می شد. پایان کار هم خوب بود.
من وقتی نمایش رو دیدم که دست آقای نصیریان هم آسیب دیده بود اما ایشون با این وجود به خوبی نقشش رو اجرا کرد.
این تئاترش عالی بود.من هم با دست شکسته هم با دست سالم دیدمش،با دست شکسته بهتر بود و بیشتر بهش میومد:)
۰۶ تیر ۱۳۹۲
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
بلبلی که پر زد و جغدی که می خواست خودش را دار بزند


تئاتر «هفت شب با مهمانی ناخوانده در نیویورک»‌، که برای بار دوم و اگر اشتباه نکنم بعد از ۱۰ سال به روی صحنه رفته است؛‌ به کارگردانی و نویسندگی «فرهاد آئیش»‌ و بازی «‌علی نصیریان» و «فرهاد آئیش»‌، اثری است ساده و در عین حال به شدت پخته و جا افتاده. داستان در عین این که غیر قابل تعریف است؛ هیچ چیز جذاب و پرکششی نیز ندارد. هر آن چه هست؛ رویارویی دو شخصیت به ظاهر متفاوت با آرمان ها و عقاید متفاوتی است که آن چنان هم موازی نیستند و بالاخره در نقطه ای همدیگر را قطع می کنند. صحنه و فضاسازی نیز ساده است. غیر از دو بازیگر، دو صندلی، یک میز و چند خرت و پرت بر روی آن و در نهایت مقادیری موسیقی تبتی؛ تماشاگر چیز دیگری را نه می بیند و نه می شنود. بازیگر ها نیز بازی آن چنان فوق العاده ای را ارائه نمی کنند . به خصوص آن که فرهاد آئیش برای نقش «پسر»‌ بیش از حد پیر است و هر دوی بازیگر ها چندین بار دیالوگ های خودشان را فراموش می کنند (حداقل در روزی که من تئاتر را تماشا کردم)‌. علی نصیریان نیز خودش است و نه چیزی فراتر از خودش؛ عالی است و نه فوق العاده.

با این حال چرا «هفت شب با...» اثری متفاوت و جذاب است‌؟ یا اگر بخواهیم سوال اصلی را شفاف تر سازیم:‌ تئاتر مذکور چه سلاح مخفی ای در دست داشته است که توانسته معمولی و ساده بودنش را باشکوه و جذاب جلوه دهد؟‌

پاسخ این سوال باز بسته به رابطه ای عمیق میان فرم و محتواست که به خوبی در این تئاتر پرورانده شده است. فرمی که به شدت ساده است و محتوایی که قرار است به شدت قابل تامل باشد و با بذل توجه به این نکته که این تامل قرار نیست به زور در اندیشه ی تماشاچی کاشته شود. کارگردان به خوبی درک کرده است که برای گفتن حرف های بزرگ و نشان دادن روابط عمیق؛ قرار نیست داستان پر پیچ و خم و روایت های عجیب و غریب را به کارگیرد و یا دست به ابتکار های به درد نخور بزند. پس شاه کلید فهم این تئاتر در «استفاده از سادگی برای مطرح کردن پیچیدگی ها»‌ است. سعی می کنم در ادامه به چند مورد از این سادگی ها و پیچیدگی ها اشاره کنم:‌

روایت ساده، داستان ساده:‌
روایت داستان سرراست و قابل قبول است. هر چند می توانست از سادگی بیشتری هم برخوردار باشد(مثل صحنه ی افتتحایه)‌. داستان با مرد آغاز می شود و پی در پی و خطی روایت می گردد. رابطه ی پیرمرد و مرد در هفت شب متوالی ادامه پیدا می کند و در نهایت به اتمام می رسد.

داستان نیز ساده است. حتی می توان به این داستان صفت «دستمالی شده»‌ را هم اطلاق کرد. مردی وجود دارد که نویسنده است. این مرد با زنی که ما آن را نمی شناسیم ارتباط دارد و به او می گوید با تمام کردن آخرین اثرش خودش را می کشت. در میان پیرمردی که به نظر می رسد از دوستان پدر اوست برای هفت شب مهمان او می شود. مرد که در ابتدا از حضور پیرمرد ناراحت است و تمام تلاش خودش را برای «دک کردن»‌ او به کار می برد در نهایت به نوعی مرید پیرمرد می گردد و احتمالن منصرف از خود کشی. خب. تم داستان واقعن دست خورده است:‌ «کسی می خواهد با کسی نباشد اما مجبور می شود که او را تحمل کند و در نهایت از بودن با او لذت می برد»‌. حتی فیلم ها و رمان های زرد هم از این تم استفاده های فراوان برده اند.


پارادوکس ... دیدن ادامه » ها:‌
اما این سادگی و دستخوردگی انتهای کار نیست. این سادگی فرمی ای که فرهاد آئیش برای اثر خود برگزیده تا مطالب عمیق تری را منتقل کند به زیبایی با تماشاچی منطبق می گردد. خود این تقابل سادگی فرمیک و پیچیدگی محتوایی، پارادوکس قابل تاملی است. بدین ترتیب پارادوکس های بی شماری که در این تئاتر منظور شده است فهم بهتری از این اثر را به ما ارزانی می دهد. برای مثال؛ پیرمرد قرار است جوان باشد و جوان قرار است پیر باشد. داستانی که جوان در حال نوشتن آن است پر از تناقض ها، رفت و برگشت و ادعاهای پارادوکسیال است و هم چنین اکثر دیالوگ های پیرمرد حاوی موارد متعارض است. مثلن وقتی او داستان او در باب «دیوانه و عاقل»‌ و رفتار عاقل که به سوی عاقلان مدفوع پرت می کند و با پر طاووس مگس ها را پیرامون دیوانه دور می کند؛ واضحن حاوی مفاهیم پارادوکسی است. در این جاست که پارادوکس کارآیی اساسی خودش را پیدا می کند. در واقع پارادوکس های این تئاتر (که ممکن است حتی در نگاه اولیه بی اهمیت برسند) حد رابطی هستند میان سادگی فرم و پیچیدگی محتوا. پارادوکس ها با پارادوکس بودن خودشان سعی می کنند به تماشاچی تلنگری وارد کنند و او را از آن روایت سرراست و داستان بدون کشش بیرون بیاورند. در واقع حد تاملی را برای او فراهم می کنند بی آن که بخواهند بیش از حد در ذهن تماشاچی ماندگار شوند.

مدرنیسم و سنت:‌
خود رابطه ی مدرنیسم و سنت نیز یک رابطه ی متناقض است و علی الظاهر دست مایه ی اصلی تئاتر هم همین است. تئاتر در حال بیان همین رابطه ی باز هم دست مالی شده است. باز هم نمونه های متعددی چه در تئاتر و چه در سینما می توان سراغ گرفت که این موضوع را بنیان محتوای اثر خودشان کرده اند و برای آن داستان ها و جریان های متفاوتی نقل نموده اند.
پاسخ سوال بزرگ مدرنیسم و سنت معمولن مشخص است:‌ «بهتر است به سنت ها بازگردید.» اما این تئاتر یک نکته و یک ویژگی بزرگ دارد:‌ در عین این که شعاری است و تا حدی سویه دارانه حرف می زند؛ با جدی نگرفتن خودش حرفش را آرام آرام منتقل می کند. «هفت شب با…» با این که حرف خودش را حرف آخر می داند اما قصد ندارد که این حرف را به تماشاچی تحمیل کند. به مانند پدری دلسوز و آگاه است که هم می داند صلاح چیست و هم می داند که زورش به فرزندش نمی رسد.
اما آن چه گفته شد فقط یک روی سکه است. اگر بخواهیم به خود حرف و چیزی که آن پدر دلسوز قصد گفتن دارد توجه کنیم می بینیم که سخنان جالبی را در خود نهفته دارد. این اثر اثری اصیل است و این اصالت به شدت بازبسته به چشیدنی ها و دیدنی هایی است که خود آئیش در زندگی شخصی اش آن ها را کسب کرده است. به هر حال آئیش کسی است که سال ها در غرب مدرن زندگی کرده است و بعد ها به ایران نسبتن سنتی بر می گردد. ایرانی که سنت واقعی اش را باید در همان پیرمرد جست.
به نظر می رسد باید بیشتر در مورد پیرمرد سخن گفت. آیا او نماد سنت متداول در میان ایرانی هاست؟‌ مطلقن خیر. تئاتر در ابتدا به ما خلاف این امر را ارائه می دهد. پیرمرد در عنفوان ورودش همان ویژگی ها و نشانه هایی را از خودش بروز می دهد که پیرمردهای سنتی ما بروز می دهد: با زیرشلواری به همه جا می رود؛‌ بزله گوست؛‌ کلاه شاپو می گذارد؛‌ مکررن در حال شعر خواندن است و … . اما در ادامه ی تئاتر پارادوکس های پیرمرد عیان می شود: این که او می تواند فهم بالایی از یک موسیقی تبتی داشته باشد؛ این که می تواند با یک گدای یا هوملس به راحتی ارتباط برقرار کند و در نهایت این که می تواند رمان پست مدرن مآبانه ی جوان را کامل کند. خب؛ صادقانه باید گفت که پیرمردهای سنتی متداول ما نه با موسیقی میانه ی خوشی دارند؛‌ نه به ارتباط و عشق مابین انسانی اهمیت می دهند و نه احتمالن می توانند یک رمان پست مدرن مآبانه را کامل کنند. پس این پیرمرد چیست؟‌ برای پاسخ به این سوال تحلیل شخصیت جوان واجب می نماید:‌

پست مدرنیسم
رفتار های بی دلیل؛ زندگی عجیب و غریب (جغدانه)‌؛ بی اهمیتی به حیات؛ نوشتن رمانی که مشخصن مدرن نیست؛ فاز گرفتن از موسیقی تبتی و چندین و چند ویژگی دیگر، می تواند ما را مجاب کند که احتمالن مرد زندگی پست مدرنی دارد یا حداقل تئاتر قصد دارد که این را به ما بگوید. اما به نظر می رسد خیلی هم این گونه نباشد. مرد بیش از آن که پست مدرن باشد؛ با زندگی مدرن خودش دست به گریبان است. زندگی ای که به هر حال در نیویورک می گذرد. کلان شهری با ساختمان های بلند و خیابان های متقاطع مدرن: فشار مدرنیستانه ای که بر هر شهروند نیویورک اعمال می شود. این دست به گریبانی باعث می شود که او رفتار ها و کنش های پست مدرنی از خودش بروز دهد. در واقع جوان انسانی است که برای پناه گرفتن از فشار مدرنیسم به پست مدرنیسم پناه می برد.
در این میان پیرمرد وارد داستان زندگی جوان می شود. خب، همه می دانیم که او توانست به جوان یک راه حل ارائه دهد. راه حلی که باز هم در نگاه اول «سنت»‌ به نظر می رسد. اما در واقع امر چنین نیست. همان طور که اشاره شد سنت پیرمرد آن سنت معمول نیست. سنتی برخواسته از فضایی دیگر است. سنتی که می تواند هم دستآورد های مدرنیسم را درک کند و هم با پست مدرنیست های عجیب و غریب خو بگیرد. سنتی که بهتر است آن را با عنوان «سنت عرفانی فارسی»‌ بشناسیم. این سنت عرفانی در عین درک والا؛‌ سعی ندارد خودش را با افه ها و یا تیغه های پست مدرنیسم و مدرنیسم همسو سازد. این سنت در همان تماثیل و همان درک های ادبی خودش را جلوه می دهد : «درویشی که از چشم هایش به جای اشک مروارید می چکید»‌
جالب این جاست که این سنت در خود ایرانی ها (حتی سنتی هایش)‌ کم کم رو به فراموشی است و شاید تاکید تئاتر بر همین موضوع باشد. انسانی پذیرای این سنت است که درد مدرنیسم را به خوبی چشیده باشد و از بازی های پست مدرنیست ها خسته شده باشد. انسان هایی که در دنیای کشور ما کمتر پیدا می شوند.
و دست آخر این که اگر واقعن جوان روی به سوی این سنت آورده باشد؛ می توانیم بگوییم که این سنت توان هضم و ارتقای مدرنیسم و پست مدرنیسم را نیز دارد. توان استفاده از آسمان خراش ها برای لذت بردن از ترانه ی زندگی…


سخن پایانی:‌
طنزی که در این اثر موج می زند وظیفه دارد تا نقش لبخند همان پدر دلسوز را بازی کند. همان طور که پیش از این اشاره شد، این اثر قصد ندارد چنین حرف هایی را به مخاطب خودش بقبولاند. آن ها آمده اند یک داستان جذاب را تماشا کنند (و احتمالن می کنند)‌ با این حال این اثر، دالانی را برای بیشتر فهم کردن و بیشتر درک کرن نیز باز می گذارد.
علی نصیریان در نقش پیرمرد:‌ عاقلی در کنار دیوانه ای نشسته بود. هر عاقلی که از کنار آن ها رد می شد مدفوعی به سمت او پرتاب می کرد.... و با پر طاووسی مگس ها را از پیرامون دیوانه دور می گرد.

----
ابزورد یعنی همین.
با این که حرفای هم رو نمیفهمیم ولی همدیگر رو حس میکنیم ....


استاد علی نصیریان در نقش پیرمرد
من این نمایش رو دیشب دیدم، واقعا بد بود. از این بازیگرها، تعریف هایی که این ور و اونور شنیده بودم و تالار اصلی این توقع رو نداشتم. خیلی خورد تو ذوقم، بهترین قسمت نمایش، بی شوخی، 9 دقیقه استراحت ش بود.
خیلی بدِ بد هم نبود. بازیِ علی نصیریان همه ی بدیهاش رو خنثی می کرد (البته از نظر من).
۱۴ آذر ۱۳۹۱
شما احتمالا جاتون خوب نبوده من که ردیف اول بودم خیلی حال کردم-وگرنه مگه میشه ادم با این کار ارتباط برقرار نکنه
۱۴ آذر ۱۳۹۱
راستش هنوزم فک می کنم بد بود: خیلی شعاری بود، کمترین استفاده از صحنه شده بود، به آشکارترین شکل ممکن تقابل سنت و مدرنیته نقد شده بود (انگار سخنرانی بود)، فرهاد آییش هم اش داشت مونولوگ می گفت و همه رفتار و کارهاش رو توضیح می داد (انگار تئاتر قرن 16 و عصر ملکه ... دیدن ادامه » الیزابت بود)، دیالوگ ها هیچ نکته خاصی نداشتن و می شد نصف اونها رو گوش نداد (تئاتر بی خود کشدار بود)، یکی از قانون های اصلی ادبیات یعنی ( نگو، نشون بده ) رو در نظر نگرفته بود: اشاره به حرفهای آخر فرهاد آییش در باب تغییر و تحول درونیش و ... . البته در آخر لذت بردن از این آثار دلی و شخصیه بیشتر و من متاسفانه خورد تو ذوقم. این نکته هم که حضور گرم علی نصیریان تنها عامل نجات دهنده یه تئاتر باشه به نظر من فاجعه ست.
۱۵ آذر ۱۳۹۱
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
آقای غفاری . روایط عمومی نمایش
من چند روز دنبال شما هستم پیداتون نمی کنم
برای آخر این هفته مهمان ویژه دارید اگه بشه

میشه یه جوری با من تماس بگیرید ؟

ممنون شما میشم

این آدرس ایمیل من هست

chitgaran@gmail.com


دوستان هم اگر می توانند یک جوری من رو با ایشون کانکت کنند
ممنون میشم
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
بلبل می پّره .. !
حضور استاد نصیریان به این اجرا زندگی بخشید
بسیار عالی بود. خیلی دوست داشتم کار رو
۱۲ آذر ۱۳۹۱
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
قاضی شارعی ای که با پیژامه ای راه راه معجزه ی سادگی را روایت می کند. . .
وقتی یک بازی درخشان، یک اجرا را نجات می دهد... مرسی استاد نصیریان...
حقیقتا چی داشت این کار اگر تماشاچی رو به عشق استاد نصیریان به تالار نمیکشید؟؟؟ کلیشه واقعی!
۱۳ آذر ۱۳۹۱
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
کلا آرزو به دل موندم یکبار بروی سیستم خرید اینترنتی کلیک کنم و من رو به صفحه ای جز ارور مرسوم ببره !!!
جای بسی تقدیر و تشکر داره که اینقدر به این سیستم بها داده می شه و گویا در مدیریت این لینک بی فایده و مسخره ترین لینک موجود هست که همیشه خدا به یک دلایلی رو هواست !

الان چگونه می شه بلیت تهیه کرد چون شماره تلفنی نیز برای رزرو یا ... گذاشته نشده !
دوستان اصلا تصور می کنند تا زمان محدود پایان نمایش بتوان بلیتش را تهیه کرد ؟
عادله ناصری و رعنا جمالی این را خواندند
هانیه محمدی این را دوست دارد
شما همون روزی که میخواید نمایش رو ببینید هم تشریف ببرید میتونید بلیط تهیه کنید !من ده دقیقه قبل از شروع نمایش بلیط تهیه کردم ، از خود گیشه !
۲۸ آبان ۱۳۹۱
خانم الهه می شه لطفا بگید 10 دقیقه به شروع نمایش بلیط کدام ردیف به شما رسید؟
من به شخصه دوست ندارم ردیف های آخر بشینم. می خوام 3-4 ردیف جلو باشم. با این حساب چند ساعت زودتر برم برای این نمایش؟ استقبال هنوز زیاده و سالن پر می شه؟
۱۳ آذر ۱۳۹۱
اتفاقا اگه اشتباه نکنم من ردیف چهارم نشسته بودم ... حالا شما یه کم زودتر تشریف ببرید که خیالتون راحت باشه :)
۱۴ آذر ۱۳۹۱
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
به نظر شما کدامیک درد آورتر است؟
» تا ۴ پاسخ




ایده جالبی داشت این نظرسنجی!
۲۴ آبان ۱۳۹۱
پریدن بلبل!
۲۴ آبان ۱۳۹۱
معیارهای انتخاب این نمایش!
۱۳ آذر ۱۳۹۱
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
خیلی خووووووووووب بود ..
عااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااالی بود................
خسته نباشید آقای آییش
خسته نباشید استاد نصیریان
تماشای کار واقعا لذت بخش بود و تاثیر گذار ...
ازتون ممنونم :)
صداها
لباسها
نگااااااه ها
خنده ها
انرژی فوق العاده آقای نصیریان ... متن دلنشین آقای آییش ...
بی نظیر بود
فقط دلم میخواست از آقای آییش بپرسم این زرافه آتش گرفته از کجا نشات گرفته ؟؟؟ چرا انقدر درد آور بود؟؟؟
صمیمانه از هنر معنادار و شیرینتون سپاسگزارم ..
برقرار باشید .
عالی بود
۲۷ آبان ۱۳۹۱
نمایش بدون در نظر گرفتن بازی درخشان و نجات بخش استاد نصریان بی نهایت کلیشه ای و متوسط بود.
۱۴ آذر ۱۳۹۱
!!!!!
من دوست داشتم این نمایشو !
۱۴ آذر ۱۳۹۱
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
فرهاد آئیش در نقش نویسندۀ میزبان :
دروغ می گن . دروغ می گن، دروغ می گن. دروغ می گن ! از همین پنجره اگه بیرونو نگاه کنی ، به تعداد یک یک ساختمونا، اتاقا، پنجره ها، به تعداد یک یک مغازه ها، ویترینا، لباسا، کلاه ها، کفش ها ، به تعداد یک یک دوچرخه ها، ماشین ها اقلاً یه دروغ گفته شده.
بنزینی که تو این ماشینا داره می سوزه اشک آدماست خون آدماست. بیرون از اینجا یه جهنمه! کثیف ، سیاه . از هوا گرفته تا قلب و مغز آدما کثیفه. آدما دیگه اصن بهم نیگا نمی کنن . فقط جلوشونو نیگا می کنن. مثل مسابقۀ دو؛ که به قیمت باخت یکی دیگه تو باید برنده بشی. اگر یکی بیفته باید رد بشی. اگر یکی پاش بشکنه باید خوشحال بشی. فقط باید بدویی بدویی و بدویی و بخوای که ببری.


علی نصیریان در نقش پیرمرد مهمان: منظور عرض بنده اینه که کوه نشانۀ خوبیست. این پرنده ها من فکر میکنم همین طوری لونه شون ... دیدن ادامه » رو پیدا می کنن. یه رودخونه ای کوهی درختی یه چیزی رو نشونه می کنن.


علی نصیریان در نقش پیرمرد مهمان: اجازه بفرمایین اجازه بفرمایین آقا! اگه ردّ همین مرواریدارو بگیره به خونه اش می رسه شما اجازه بفرمایین.
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
هفت شب تا طلوع خورشیدِ امید

موضوع :
نویسنده ای مترقی (فرهاد آئیش) که در نیویورک زندگی می کند و در حال نوشتن آخرین رمانش است در حالی که از همۀ محیط و اشخاص اطراف خود دوری کرده و قصد دارد در این تنهایی بعد از تمام شدن رمانش خودکشی کند. دلیلش برای خودکشی، ناامیدی از دنیاییست که پر از جنگ و بدی و دروغ است . رمان او نیز برگفته از همین حس ناامیدی، دربارۀ مرگ است. پسری که در دنیای بهت زده در بیایانی دهشتناک گم شده و درجستجوی خانۀ امن خود می گردد موضوع رمان اوست. پیرمردی ساده دل (علی نصیریان) که به دلیلی به نیویورک آمده با پدر این نویسنده دوست بوده و ضمن سفرش به نیویورک به خانۀ این نویسنده می آید تا پیام سالها قبل پدر را به پسر برساند. بر این اساس در هفت پرده ، هفت شب میهمانی و گپ و گفتگوهای شبانه این دو شکل می گیرد.
فکر می کنم داستانِ نمایش خیلی ساده و روان می باشد. موضوعی که دو بازیگر این نمایش فرهاد آئیش و علی نصیریان به استادی از پس آن برآمده اند و در نقش خود فرو رفته اند. در این میان به نظرم فرهاد آئیش در نقش مرد میزبان فرنگی مآب کمی کار مشکل تری داشته است چراکه در ضمن این هفت پرده که بیانگر هفت شب است او می بایست به سبک زندگی راحت تر و ساده تر منعطف شود و این تغییر را هر شب در هر اجرا از نقطۀ قطبی ناامیدی در پردۀ اول نمایش آغاز کند تا به نقطۀ اوجی در پردۀ ششم و هفتم نمایش که نمایانگر درخشش امید در دلش است برساند. تغییر وسیعی از ابتدا تا انتهای هر شب اجرا که به نظر می رسد فرهاد آئیش که کارگردانی این نمایش نیز با اوست عالی شکل می دهد. و البته نقش ماندگار علی نصیریان به عنوان مرد خوش دل و سادۀ نمایش تحسین برانگیز است. مرد سنتی که طرز فکر و نگرش او به زندگی طوری است که در تعامل با زندگی پیش می رود. سختی ها را می بیند. با لحن شیرین از تمثیل ها و شعرها درس می گیرد و خود را بدهکار می پندارد که باید بفهمد و چیزی اضافه کند. نهایت فرهیختگی استاد نصیریان را می توان در بازی پرتوان ایشان حتا با دست گچ گرفته نیز مشاهده کرد. متأسفانه از نکات این نمایش همین موضوع است که ایشان در نمایش شب های اول با حرکت هر دو دست های خود خیلی راحت تر می توانسته اند دیالوگ ها را و نقش را اجرا کنند و بخاطر مصدومیتی که دچارش می شوند با این حال چیزی از اجرای ایشان کم نشده است. و البته دیالوگی که به همین مناسبت به نمایش اضافه شده است جالب است.


ساختار:
پیرمرد نماد یک مرد سنتی و مرد جوان تر، نماد یک فرد مترقی و فرنگی مآب می باشند. مرد نویسنده فرنگی مآب در شب اول از حضور این مهمان ناخوانده دل خوشی ندارد مطلبی که از کلیشه پنداری حال و احوال پرسی گرم پیرمرد توسط مرد جوان تر فهمیده می شود. او سعی می کند پیرمرد را به هرشکل ممکن دست بیندازد بلکه از این مهمانِ ناخوانده که همچون دست شکسته، وبال تن است خلاصی یابد. برای این قصد ابتدا جُک های بی مزه غربی مانند جمله "بلبل می پره!" را مدام تکرار می کند. در واکنش به این عمل، پیرمرد از لطیفه های اصیل و تمثیل های شیرین سخن به میان می آورد و با بازگویی حکایتی شنیدنی از ملانصرالدین فرهنگ غنی لطیفه را متذکر می شود. در حرکت بعدی نویسنده از موزیک های پست مدرن برای غافل گیری پیرمرد استفاده می کند و دعاهای موبدان تبتی را برای پیرمرد پخش می کند که بعد از آن در برابر تفسیر فوق العادۀ پیرمرد قرار می گیرد که می گوید این ها برای خوشایند ما نیست این صداها ناله هایی ست که از عمق وجود انسان درآمده که باید با حواس جمع این ها را خوب گوش داد تا عظمت هستی را بتوان به کمک آن درک کرد . تفسیری که مرد جوان را مبهوت می کند چرا که به گفتۀ او شبیه نوشتۀ روی جلد آلبوم این موزیک است.
این تقابل بین پیرمرد و مرد که از نوع احوال پرسی آغاز گشته و در جک و تمثیل و نوع موزیک و درک هر کدام از آن شکل گرفته در موضوعات دیگر نظیر لباس راحت در خانه پوشیدن ، روابط اجتماعی گرم و صمیمی ، شعرهای کلاسیکی که حفظ هستند ادامه می یابد. پیرمرد خصوصیاتی دارد که باعث می شود نوع نگرش او به جهان با دید روشن باشد. از اجزای زیبای زندگی به راحتی لذت ببرد. لباس راحت می پوشد. در خیابان و پارک با نگاه و صمیمیت در روابط اجتماعیش می تواند مهربانی خود را منتقل کند. غذای ساده و خانگی مانند نان و پنیر و شیرینی خانگی و چای دبش را ترجیح می دهد. شعرهای زیادی مناسب با هر موضوع حفظ است. تمثیل های جالب را بلد است. دفترچه ای برای یادداشت جملات زیبا دارد. موسیقی را خوب گوش می کند و پیام آن را به خوبی درک کند. در نتیجه به زندگی ادامه می دهد. در مقابل، مرد جوان قرار دارد که نمی تواند اهل تعارف باشد یا لبخند بی دلیل بزند . او برای فرار از زشتی های دنیا به خودش سخت گرفته است. مطلبی که به شکل نمادین از دیوارهای سیاه اتاق او و لباس نه چندان راحتش در منزل هویداست. نوع نگرش او و طرز زندگی او باعث شده که فقط چهرۀ سیاه دنیا را ببیند. جنگ را می بیند. رشوه را ببیند. از دروغ ها بیزار است. و در نتیجۀ این نگاه تک بعدی سیاه، از تمام زشتی های دنیا به ستوه آمده و تنها راه را برای خودش مرگ می بیند.
در این گپ و گفتگوهای دو نفره ، سبک زندگی پیرمرد بر مرد غالب می شود. پیرمرد، رمان مرد را تحسین می کند و با تفسیری مثال زدنی ثابت می کند که رمان به ظاهر پست مدرن او را به خوبی فهمیده است. اینجاست که مرد از فهم پیرمرد لذت می برد و با گفتن تکه کلام غلیظ خود (beautiful) این موضوع را مدام بیان می کند و از پیرمرد برای تکمیل کردن رمانش کمک می گیرد و با هم رمان را به پایان می رسانند. رمانی که تا نیمه به خاطر نوع نگرش مردِ ناامید پُر از سیاهی ست و دریچه ای برای امید وجود ندارد. اما با راهنمایی پیرمرد نشانه های امید یک به یک معرفی می شوند تا پسرکِ رمان خانۀ امن خود را پیدا کند و به زندگی ادامه دهد. پسرکی که از شخصیت نویسندۀ ناامید بوجود آمده بعد از ذکر نشانۀ های پیرمرد من جمله کوه ، رود ، دریا و دیگر زیبایی های طبیعت ، نگاه های آشنا و همدل و مروارید های معرفت در صدف ها راه را پیدا می کند. در نهایت پسرکِ رمان و نویسندۀ ناامیدِ نمایش ضمن این معاشرت یک هفتگی با مردی ساده - که خود تجربۀ گم شدن در نیویورک را داشته و با نشانه ها منزل را پیدا کرده – راه خود را می یابد و امید چون مرواریدی در دلش جریان می یابد و با این پیش فرض که از دنیای اطرافش طلبکار نیست بلکه بدهکار است و باید چیزی به آن بیفزاید زندگی خود را ادامه می دهد.

ساختار نمایش به گونه ایست که ضمن طنز شیرینی که در قالب گفتگوهای دو بازیگر وجود دارد پر از پیام های عمیق امیدبخش است. به طوری که تماشگری که بعد 120 دقیقه (بااحتساب ده دقیقه آن تراکت میان کار) که از سالن بیرون می آید هم احساس خوب تفریح کردن را دارد هم به نوع نگرشش به زندگی فکر خواهد کرد. به نظرم نمایشی که هم بشود با آن تفریح کرد و هم آدم را به فکر فرو ببرد و هم دوبازیگر باتجربه استاد بودنشان را در اجرا به نمایش بگذارند می توان نمرۀ بیست را به آن داد.


صحنۀ ... دیدن ادامه » نمایش:
صحنۀ نمایش نماینگر اتاق نویسنده در منزل نیویورکش است که دیوارهایش را سیاه رنگ کرده است و یک تابلوی نامفهوم در اتاقش نصب کرده است. میز کار . دو صندلی ساده. دفتری که رمان را در آن می نویسد. موبایلی که برای نوشتن رمان قبل از حضور پیرمرد از آن استفاده می کرد. تا قبل از حضور پیرمرد سبک نوشتن او به این ترتیب است که موزیک های پست مدرن پخش می کند و با تأثیری برگرفته از آن احساس خود را در قالب رمان ضبط می کند. بعد از حضور پیرمرد با تفکر و مباحثه به شکل مسقیم روی کاغذ رمان را می نویسد. از دیگر وسایل صحنه، کنترلِ وسیلۀ صوتی است که موزیک از آن پخش می کند. و طناب داری که از پرده چهارم نمایش به بعد بالای میز نویسنده دیده می شود. به شخصه دوست داشتم این طناب آویزان از پردۀ اول دیده می شد و اتفاقاً از پردۀ مثلاً چهارم یا پنجم برداشته می شد. راهرویی در انتهای اتاق است که برای ورود و خروج ازا تاق قرار گرفته است. نور صحنه با آغاز هر پرده از نمایش که بیانگر هر شب از هفت شب است روشن می شود. البته در بعضی شب های نمایش میان پرده وجود دارد که با یک تاریکی سریع دوباره صحنه روشن می شود. چمدان پیرمرد مهمان نیز در پرده اول و پردۀ ششم در صحنه است. پردۀ آخر که نور فقط در وسط اتاق روی دو مرد متمرکز است ایدۀ خوب کار است که نشانگر عبور از آن محیط سیاه ناامیدی می باشد و شروعی دوباره برای یه نگرش جدید به زندگی ست.



موسیقی:
موزیک نمایش از موزیک های بین نمایش و موزیک پایانی تشکیل شده است. بخشی از موزیک که در بالا نیز اشاره شد از دعاهای موبدان تبتی است که در یوگا نیز از این موزیک ها برای تمرکز و آرامش بسیار استفاده می شود.
در پایان هر پرده نیز از آلبوم معروف "اینک انسان" اثر پیتر گابریل استفاده می شود که به نظر با مفاهیم عمیق نمایش که اصلی ترینش تقابل امید و یأس است متناسب است. موسیقی پیتر گابریل یکی از عمیق ترین موسیقی های بی کلام دنیاست.
قطعۀ "احساس آغاز می شود" ( The Feeling Begins) از این آلبوم که بعد از یکی از پرده ها پخش می شود واقعاً قلب انسان را به حالت خاصی می برد.
و در نهایت موزیک پایانی نمایش که آهنگ کهکشان عشق از آلبوم جوراب های لخت گروه بُمرانی است. فکر می کنم این آهنگ هم بسیار با موضوع نمایش در ارتباط است . چرا که کهکشان عشق را استاد مرحوم محمد نوری به سبک دلنشین و سنتی خود آن را قبلاً خوانده اند و این بار همان شعر توسط یک گروه مدرن با سبکی تازه (بلوز) بازخوانی شده است. این ترکیب به نظرم واقعاً انتخاب هوشمندانه ای بوده است. با نوشتن بخشی از متن ترانۀ کهکشان عشق سرودۀ فریدون مشیری این یادداشت را به پایان می برم ؛ باشد که همه به خوبی های زندگی عشق بورزیم:


دیدمت ،،، آهسته پرسیدمت ... خواندمت ،،، بر ره گل افشاندمت ...
آمدی ،،، بر بام جان پر زدی ... همچو نور ،،، بر دیده بنشاندمت ...
بردمت تا کهکشان های عشق ،،، پرکشان تا بی نشان های عشق
گفتمت افتاده در پای عشق ،،، زندگیست ، رؤیای زیبای عشق

می روی ، چون بوی گل از برم ،،، رفتنت ، کی می شود باورم؟
بوده ای ، چون تاج گل بر سرم ،،، تا ابد ، یاد تو را می برم ...


llvll
مرسی آقا مسعود ازینکه نقداتون رو کامل و طبقه بندی شده میزارید.:)
۱۴ آبان ۱۳۹۱
با سلام
واقعا فوق العاده بود. متشکرم از متنتون. من هنوز این تئاتر رو ندیدم ولی با خواندن نوشتتون واسه دیدنش از همین لحظه لحظه شماری می کنم. باز هم ممنون و البته شعر فوق العاده ی انتهاییتون
۲۴ آبان ۱۳۹۱
سلام
مرسی آقای بشکار و آقای احمدی لطف دارین
موفق و مویّد باشین همه دوستان
۲۸ آبان ۱۳۹۱
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
امشب نمایش هفت شب رو دیدم. بسیار لذت بردم. (به قول فرهاد آییش: !beautifulll)
چرا مثل قدیما اینجا تمشاگران تبادل نظر ندارند؟ خیلی راه خوبی بود برای انتخاب ودیدن اجراها...
ضمننن خیلی ممنونم از کسی که اینجا بهای بلیط رو ساده وبی تکلف نوشته: 10 تومن!
: )
درود بر شما
بخش نمایش‌ها و امکان گفتگو پای آن‌ها از همین هفته آغاز به کار نموده و با حضور شما و دیگر دوستان به زودی به یکی از مفیدترین بخش‌های سایت تبدیل می گردد.
۰۷ آبان ۱۳۹۱
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
نمایش هفت شب با مهمان ناخوانده در نیویورک
کار دوست داشتنی بود و به دل من نشست.قصه انسانی و شاید حال خیلی از آدمهای امروز جامعه
داستان پیچیده ای نبود.تقابل دو نگاه به زندگی.پیر مرد ایرانی خوشبین که همه چیز در نظرش زیباست چون به همه چیز حتی مسایل به ظاهر زشت زیبا مینگرد و مرد جوان نویسندهای که همه چیز این دنیا در نظرش سیاه و تیره است.یا فقط قسمت های سیاه همه چیز رو میدید که واقعا سیاه بود و وجود هم داشت اما او جز این نمیدید و دلیلش هم برای این نگاه موجه بود.آدمی که ازین دنیایی که هر گوشش جنگ و ظلم و زور گویی سیاسی ها و دروغ دروغ و درغ و کینه و ریا و رقابت ها و برد وباخت های بیهوده و زندگی های پوچه بیذاره مواجه میشه با پیر مردی که در همین جامعه زیبا میدید و شکر گذار بود.
مرد نویسنده آدم مدرن و سورئالیه که از همه دنیا بریده و در غار سیاه افکارش اسیر شده ... دیدن ادامه » منتظر هیچ چیز جز مرگ نیست با زندگی ناخواسته کنار پیرمرد میهمان متحول میشه
رگه هایی از شخصیت این آدم مبتلا به خیلی از آدمهای این جامعه است شاید در کل شخصیت اغراق آمیزی باشه.حالا اینجا نویسنده برای این درد مشترک خیلی از آدمها نسخه ای تجویز میکنه که نمیدونم در واقعیت تا چه حد موثره(به نظرم موضوع و درگیری این جنس ادمها کمی پیچیده تر از این باشه که به این راحتی حل بشه)ولی در خط سیر داستان موثره و پیر مردی که دوست میداره همه چیز رو و البته آدم بینش مندیه و روح بلندی داره و یک مرد سنتی ایرانی اهل شعر و ادب و قصه اینهاست باعث دگرگونی مرد نویسنده میشه!
بازی های خیلی خوب .با یک صحنه خیلی ساده و فکر شده و طنز خوب و به جا.ولی نمیدونم مردم چرا دیگه شورشو در میارن و فقط میخندن.به همه چیز میخندن.عجیبه برای من!!
یک اتفاق جالب هم در حین نمایش افتاد اونم 1 آقای بسیار ساده با نمک بود که وسط نمایش بلند شد و رفت به خیال خودش بیرون سالن ولی در واقع کنار همه ما بود و با صدای خییییلی بلند با تلفن همراهش فریاد میزد "سلیمه سلیمه من تو تآترم.خاموشش کن..) چند بار.بعد که برگشت هم انگار صندلیشو گم کرده بود هل شده بود پاک بنده خدا :)
خلاصه اینکه ببینید این کارو.
بـــســــیـــار ســپـاســگـذارم آقای خرمی مقدم.
امیدوارم بقیه ی دوستانم نقداشونو راجع به تئاترهای مختلف بنویسن که رونق بیشتری بگیره این قسمت.
۰۶ آبان ۱۳۹۱
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید