«رویا کتابی میخواست که توی هر مغازهای نبود. وقتی اسم کتاب رو گفت، گفتم توی همین خیابان ممیز، جایی هست که سالهاست با دوستان جمع میشیم و از شعر و ادبیات حرف میزنیم. ممکنه اونجا پیداش کنی. ازم آدرس دقیقش رو پرسید و منم این شعر رو براش خوندم.»
محو بودم هر چه دیدم دوش دانستم تویی
گر همه مژگان گشود آغوش دانستم تویی
اینجا رو پیدا کن و پلاکش رو بنویس.
استاد: میخوام داستانی رو برات تعریف کنم که نگاهم به شهر و آدماش رو عوض کرد. داستانی که ممکنه برات آشنا باشه اما یه جاهاییش رو حتما نشنیدی.
داستان من و رویا...
قراره این داستان رو همراه با دیدن سه تا از مهمترین جاهایی که با رویا خاطره دارم، تجربه کنی.