«بهترین دوستام توی این شهر خونههای قشنگش بودن. شب سوم به رویا گفتم میخوام با چندتا از دوستام آشنات کنم. دم در هر کدوم از این خونهها میرفتیم و دوستام رو به رویا معرفی میکردم. دوستایی که سالها میدیدمشون اینا بودن...»
اولیش سمت خیابون فریدونشهر بود.
استاد: میخوام داستانی رو برات تعریف کنم که نگاهم به شهر و آدماش رو عوض کرد. داستانی که ممکنه برات آشنا باشه اما یه جاهاییش رو حتما نشنیدی.
داستان من و رویا...
قراره این داستان رو همراه با دیدن سه تا از مهمترین جاهایی که با رویا خاطره دارم، تجربه کنی.