اسدالله خان و گلبوته خانوم ۲۴ سال پیش از دست جادوگر و دیو ظالم که به شهر قصه ها حمله کرده بودند فرار میکنند و در کلبه ای کنار جنگل ساکن میشوند اما بعد گذشت این همه سال دختری را در جنگل پیدا میکنند که از دست دیو فرار کرده و به آنها پناه برده است و اسدالله خان که میداند دختر کیست و گویی سالهاست منتظر آمدنش هست تا شهر قصه ها را نجات دهد، نقشه ای برای نابودی دیو میکشد و با همراهی بهار و اهالی کلبه دیو را شکست میدهند و شهر قصه ها را از شر سیاهی و سایه ننگین دیو نجات میدهند.