تیوال نمایش سرود صدهزار افلیای عاشق
S3 : 14:34:52
  ۲۶ دی تا ۱۰ بهمن ۱۳۹۰
  ۱۸:۰۰
 بها: ۵,۰۰۰ تومان


: صحرا فتحی
: مهدی کوشکی 
: نیما پور کریمی
: حسین ایرجی
: سید محمد عبادی نسب
: شوکا کریمی
: 45 دقیقه
: 18 و 19:30
: 09370230398

خلاصه نمایش : 

سرگذشت زن بازیگری است که خود ، همسر و گروه تیاتر وی قربانی فاجعه روستای انفال می شوند .

مکان

تقاطع خیابان انقلاب و ولی‌عصر، مجموعه فرهنگی و هنری تئاترشهر
تلفن:  ۶۶۴۶۰۵۹۲-۴


«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال
" سرودی که دلنواز نواخته شد " یا " بررسی گونه های مختلف ِ قرارداد در تئاتر "

دیر هنگام ، اما برای ثبت در تاریخ


" اروین کالزر " در مقدمه ی کتاب « تئاتر سیاسی » نوشته ی " اروین پیسکاتور " در مورد نوع تعامل او با یک متن می گوید :
نکته ای که پیسکاتور را کاملا از همفکرانش جدا می سازد این است که - فروتنانه بگویم - او در خدمت اثر نبود بلکه فقط به عقیده می اندیشید و البته به تجدید نظر در رابطه با همه ی مفاهیم متداول . و نتیجه ی آن هم نوعی فلاکت برای نویسنده . او با تکیه بر همین ایده به هر اثری رجوع می کرد . به دیگر کلام ، یک بمب انفجاری که تکه پاره می شود و چیزی که از آن باقی می ماند ویرانه ای بیش نیست ؛ اکنون کارگردان بر روی این ویرانه ها به بحث و تفکر و نوآوری می پردازد .
تعامل و برخورد مهدی کوشکی با متن دکتر صادقی دقیقا مطابق با توصیفی است که کالزر از پیسکاتور می کند . این شیوه ی تعامل و عدم وفاداری به متن از خصیصه های تئاتر پست مدرن است ، چرا که مدرنیست ھا فرض را بر این می گرفتند که وظیفه ی کارگردان ھا ، ترجمان وفادارانه ی نمایشنامه از کلمه به صحنه است .

اما ابتدا بهتر است بدانیم این اثر به کارگردانی احسان فاضلی و با متن دکتر قطب الدین صادقی بدون هیچ کم و کاستی و در هفت پرده در جشنواره ی تئاتر ِ تک و بخش جشنواره ی جشنواره های تئاتر فجر دوره ی 29 اجرا شده بود و به همین دلیل به آن اجازه ی اجرای عمومی در کارگاه نمایش تئاتر شهر داده شد .
در اجرای عمومی " مهدی کوشکی " به عنوان دراماتورژ به گروه اضافه میشود و در نبود احسان فاضلی ( به دلایلی ) عملا مهدی کوشکی طراحی و کارگردانی اثر رو به عهده می گیرد .
همان طور که در بروشور و یادداشت کارگردان این اثر آمده است ؛ بستر واقعی این نمایشنامه ، که باعث مرگ هزاران غیر نظامی کرد ِ عراقی شد فاجعه " انفال " است. این نمایشنامه ، سرگذشت زن بازیگری است که خود ، همسر و گروه تئاتر اش قربانی انفال شدند و اتفاقا آخرین نمایشی که آنها تمرین می کردند هملت بود . بنابراین دکتر قطب الدین صادقی با اقتباسی از هملت ِ شکسپیر در مورد این واقعه ، " سرود صدهزار افلیای عاشق " را در هفت پرده و با همان ادبیات شاعرانه ی شکسپیری مینویسد . اما متن دکتر صادقی یک ایراد اساسی دارد . علی رغم اینکه از یک زبان فاخر ، آهنگین و شاعرانه بهره می برد ،،، در انتقال معنا که همان فاجعه ی انفال است و مهمتر از آن در تأثیرگذاری ، به کلی ناتوان نشان می دهد . اینجاست که دراماتورژی کوشکی به داد این متن میرسد و آن را زنده می کند .
" سرود صدهزار افلیای عاشق " از یک دراماتورژی متفاوت بهره می برد که در نوع خود یک حرکت نوآورانه محسوب می شود . اساس کار یک نمایش با زبان ِ کلاسیک است . بریده های آن را بکار میگیرد ، از آن فرارَوی کرده و یک ماجرای امروزی روایت می شود .
شروع کار ما را به یاد صحنه ی دوم نمایش " نوشتن در تاریکی " می اندازد که در آن علی سرابی خود را معرفی میکند و شروع می کند به توضیح دادن در مورد نقش ، نوع گریم ، لباس و ماجرایی که قرار بوده ببینیم ( که البته آنجا سانسور و ممیزی این شرایط را به آنها تحمیل کرده بود ) اما در افلیا مسیر نمایش چیز دیگری ست و این مسیر به سرعت تغییر میکند . اینجا ما مدام شاهد شکستن مرز دو فضای متفاوت نمایشی هستیم که به یکدیگر سویچ میشوند و به گونه ی متفاوتی یادآور تکنیک فاصله گذاری برشت میشود . یعنی شاید بتوان اینگونه گفت که ، در فاصله گذاری های معمول و متعارف در طول کار لحظات کوتاهی از فضای نمایش خارج می شویم و فاصله ایجاد می شود اما در افلیا لحظات کوتاهی وارد فضای اصلی نمایش می شویم و متوجه می شویم که انگار نمایش دیگری غیر از آنکه بازیگر دارد با ما صحبت می کند هم در جریان است .
آنچنان که میبینم هنگامی که زن بازیگر در ارتباطی کاملا مستقیم با تماشاگر بر اساس شیوه ی آرتو ( آنتونن آرتو معتقد بود که باید هرگونه فاصله و جدایی میان صحنه و جایگاه تماشاگران را برداشت تا ارتباط مستقیمی برقرار گردد و بنا به گفته اش تماشاگر سحر و افسون شود ...) ، مشغول توضیح در مورد نقش افلیا در نمایش هملت و ایده های اجرایی و بازی تکه هایی از آن است به یکباره فضا شکسته می شود و به ساحت واقعی و اصلی نمایش که داستان زندگی اوست پرتاب میشویم ( مانند آن دو مرتبه ای که زن بازیگر با تلفن همراهش صحبت می کند و ... ) .

اما ... دیدن ادامه » مهمترین عنصری که در این نمایش وجود دارد و نیاز است بیشتر به آن بپردازیم ، قراردادهایی است که در طول نمایش با تماشاگر بسته میشود ؛
ارتباط مخاطب با تئاتر در پی قراردادهایی میان اجرا و مخاطب شکل می گیرد و بر این اساس تئاتر را می توان هنری مبتنی بر قراردادها دانست . گاه این قرارداد ها برگرفته از واقعیت هستند و به دلیل آشنایی مخاطب با آن ها در زندگی روزمره ارتباط به راحتی شکل می گیرد ، گاه قراردادهایی است که در طول تاریخی پرفراز و نشیب پذیرفته شده و تکرار شده اند و سمبول ها را شکل داده اند . سمبول هایی که مخاطب با آن آشناست و دلالت و تأویل آن را درک می کند . گاه این قراردادها بر پایه یک رابطه دلالتی استوار است و اگرچه قرارداد تازه و ناآشنا است اما دلالت آن عام و پذیرفته شده است چنین قراردادی منجر به تولید نشانه در تئاتر می شود.
هر یک از این سیستم های قرارداد منجر به ایجاد سبک ها و شیوه هایی می شود چنان که اولین دسته از قراردادها منتج به رئالیسم ، دومین دسته منتج به سمبولیسم و دسته سوم نیز تئاتر نشانه شناختی و بالاخص هنر مدرنیستی را در برمی گیرد .
اما تئاتر پست مدرن ؛ پرفورمنس ها ، هَپنینگ ها ( اتفاق های دیدنی ) ، تئاتر های محیطی و دیگر اشکال جدید تئاتر به شکل دیگری از قرارداد روی می آورند . در این آثار، قرارداد بیش ار هر چیز یک قرارداد شخصی است که خود هنرمند، مبدع و به وجود آورنده آن است ، اما به واسطه تکنیک هایی این قرارداد ِ شخصی به ساحت تماشاگر کشیده شده و او را نیز درگیر می سازد .
" سرود صد هزار افلیای عاشق " اگر چه به لحاظ شمای ظاهری در رده ی آثار پرفورمنس و پست مدرن قرار نمی گیرد ، ولی به اعتبار نوع قراردادهایی که کوشکی با مخاطبش می بندد و جنس ارتباطی که میان مخاطب و اثر برقرار می شود ، می توان آنرا اثری پست مدرن به شمار آورد .
در اینجا و به عنوان مثال به سه دسته از این قراردادها و تکنیک هایی که برای باورپذیری مخاطب به کار میرود اشاره ای گذرا می کنم :
1 ) ارتباط دوسویه ی بازیگر و اتاق فرمان
در طول اجرا چندین بار این اتفاق می افتد که بین بازیگر و عوامل نمایش در اتاق فرمان ارتباط کلامی و غیر کلامی برقرار می شود . این ارتباط و به طور خاص دیالوگ ها که به نوعی در روند نمایش فاصله هم ایجاد می کند ، گهگاه باعث ایجاد طنز کلامی میشود ( مانند لحظه ای که بازیگر تعادل خودش را از دست می دهد و از اتاق فرمان به او می گویند " مواظب خودت باش " ) . این ارتباط اگر چه در وهله ی اول عنصری نامتعرف و ناموزون به نظر می آید اما به مرور و بعد از چند بار تکرار شدن ، تماشاگر متوجه می شود که با یکی از عناصر ساختاری نمایش روبروست . این قرارداد را در جهان نشانه شناختی ِ " سرود صدهزار افلیای عاشق " می توان یک قرارداد شخصی دانست ، که به راحتی و با استفاده از تمهید تکرار شدن نزد مخاطب جا افتاده و باور پذیر می شود .
2 ) نور پردازی
بازیگر نمایش همان ابتدای کار آشکارا اعلام می کند که در آغاز و پایان هر پرده با اشاره ی بِشکن او نور رفته و با بشکن بعدی نور می آید و این قرارداد ِ منحصر به فرد ِ این نمایش نیز بر اثر فرآیند تکرار براحتی با مخاطب ارتباط برقرار می کند .
3 ) توضیح در مورد ایده های فنی
بازیگر با شروع کار مدام از ایده هایی می گوید که برای قسمت های مختلف هنری و فنی ِ نمایش داشته اند اما به دلایلی از آن صرفنظر کرده اند . ( مانند وجود آکواریومی بزرگ در صحنه ، شکم بند حاملگی در طراحی لباس ، نشستن روی چهار پایه ی بلند در عقب صحنه بعنوان بخشی از میزانسن ، خودکشی با طناب دار بعنوان پایان درام ، سوار کردن و بردن تماشاگران به گاوداری در روزهای بعد بعنوان ایجاد تنوع اجرایی و ... )
به نظر من توضیح در مورد ایده ها در این نمایش دو کارکرد دارد ؛ اول اینکه کارگردان و دراماتورژ خواسته اند نمایش را هرچه بیشتر کارگاهی کنند . یعنی عوامل و ایده هایی را که می شود برای یک اجرای تئاتر به کار برد را برای تماشاگری که اتفاقا به کارگاه نمایش آمده تا تئاتر ببیند توضیح دهند و به اشتراک بگذارند
دوم اینکه اکثر این ایده هایی که بیان شد به نوعی شوخی هایی بود که با عوامل یک نمایش شده بود ؛ مثلا وقتی بازیگر می گوید : "روی آن چهارپایه ی بلند ننشستم چون هم ترس از ارتفاع داشتم و هم نمیخواستم با بچه های اتاق فرمان چشم تو چشم بشم " یا " دوست کارگردان در این آکواریوم ماهی پرورش می داد " یا " بردن تماشاگران به گاوداری " و ... ، همه و همه شوخی هایی بود که با بازیگر و کارگردان و تماشاگر تئاتر شده بود .
اما قرارداد سوم بر خلاف قرارداد اول و دوم براحتی و با همه ی مخاطبین ارتباط برقرار نکرد . یعنی عده ای از تماشاگران در عوض اینکه توضیحات در مورد ایده ها را بخشی از ساختار نمایش محسوب کنند و یا احیانا به شوخی ها بخندند ، درگیر منطق رئال ِ ایده می شدند و میشود گفت راه را به اشتباه می رفتند و سوالاتی می پرسیدند مثل : " مگر میشود هر روز تماشاگران را به گاوداری برد ؟ " یا " شما که این همه ایده داشتید چرا به کار نبردید ؟ "
این ایرادی ست که نمیشود فقط از تماشاگر گرفت و بی شک کارگردان و دراماتورژ باید تمهیدی بکار می بردند تا مخاطب به بیراهه نرود .

اما نکته ی بسیار بسیار مهم این است که در انتها ، به یکباره میبینیم تمام قراردادهایی که در طول نمایش با تماشاگر بسته میشود به یکباره شکسته میشوند ؛ یعنی در ده دقیقیه ی پایانی نه تنها دیگر ارتباطی بین بازیگر و اتاق فرمان نیست بلکه حتی چراغ اتاق فرمان خاموش میشود . نور پردازی پایانی بدون اشاره ی بازیگر انجام میشود . صحبتی از ایده ها نیست و موسیقی هم دیگر از لپ تاپ حاضر در صجنه پخش نمی شود بلکه از بلندگوی سالن پخش می شود و همه چیز به همان صورت متعارف همه ی تئاتر ها صورت می پذیرد آن هم بدون هیچ خودنمایی و کاملا نامحسوس . و این شکستن قراردادها از نکات بسیار خوب و مهم این نمایش است .

نکته ی جالب دیگر اینکه اثری که قرار بود به نفع مفهوم ، از ادبیات شاعرانه دوری کند ناگهان شعری را در برابر ما می گذارد که با روح و احساس ما اجین می شود . اما این شعر نه از جنس ادبیات شاعرانه ی کلاسیک ِ شکسپیری ، و نه صرفا از جنس کلام ،،، بلکه شعری که تمام امکانات تئاتر را به خدمت گرفته تا ضربه ی آخر را که همان بیان اصل موضوع واقعه ی انفال است را بزند . اینجا شعر همان نور آبی و سفیدی ست که در تاریکی صحنه از روبه رو و پشت بازیگر بر او تابیده می شود . همان جملات دلنواز و غمباری ست که بر زبان بازیگر جاری میشود . آن لالایی بی نظیری ست که در خلال مونولوگ ِ پایانی پخش می شود و لحظه لحظه بلند و بلندتر می شود . و همان تصویر ساده اما زیبایی ست که با روشن شدن و چرخش پنکه و حرکت دستمال کاغذی های تکه تکه شده ی کف ِ صحنه به وجود می آید .
پایانی که چه در مقام انتقال مفهوم و چه در ساختن جلوه ی بصری موفق عمل می کند .

به نظرم مهمترین و بهترین لحظه ی نمایش درست زمانی است که نمایش تمام می شود . یعنی هنگامی که مونولوگ زن خاتمه می یابد ، نور شروع به محو شدن می کند ، صدای لالایی لحظه به لحظه بلندتر می شود و تماشاگر می تواند طی ِ چند ثانیه ، در تاریکی مطلق در حالی که به صدای این لالایی دلنواز گوش می دهد به اینکه چه اتفاقی افتاد ، چطور در پایان نمایش غافلگیر شد ، معنای آن تلفن ها و رفت و برگشت ها چه بود ، چه بر سر زن و همسرش آمد ، فکر کند و در آن ِ واحد لذت ببرد ( البته اگر همان طور که گفتم تا پایان ، راه را اشتباه نرفته باشد )

صحرا فتحی بازی خوب و روانی را به نمایش گذاشت . بیان قوی و درستی داشت . در رفت و برگشت های نمایشی موفق عمل کرد . در بازی با اتاق فرمان خیلی خوب بود ، اما در چند دقیقه ی پایان کار که نقطه ی اوج نمایش بود هنوز هم جا داشت که به لحاظ احساسی بهتر عمل کند .

استفاده از طراحی صحنه ی مینی مالیستی کاملا منطبق با روح و فضای اثر بود . در واقع طراح صحنه خواسته با تأکید بر فضای خالی و طرد صحنه پردازی خاص ، تخیل تماشاگر را به کار اندازد . چرا که نبود صحنه پردازی پیش شرطی ست برای کارکرد تخیل .
فضای خالی ھیچ داستانی را از قبل عنوان نمی کند و ذھن تماشاگر را سخت و عریان رھا می کند تا نیروی تخیل به چیدمان و ایجاد تصویر بپردازد و فضای خالی توسط تخیل ، پر شود. تنھا به وسیله ی نیروی تخیل است که در این اجرا ، مثلا یک جارو برقی به همراه یک میز کوچک تبدیل به وانت می شود . پس اشیاء صحنه در این نمایش ، خاصیت مینی مالیستی و استحاله پذیر دارند .

در مورد سبک و سیاق این نمایش باید اضافه کنم ؛
هرچند" سَلی بینز " ( منتقد و مورخ هنرهای نمایشی و استاد دانشگاه ویسکانسین مدیسون ) می گوید : بهره گیری از عناصر یا تکنیک های پست مدرن در یک اثر ھنری ، لزوماً آن را اثری پست مدرنیستی نخواھد کرد. اما ؛
با همه ی این تفاسیر به نظرم اینکه این اثر پست مدرن باشد یا آنطور که دوستان دیگر گفتند آوانگارد باشد یا نه - بعد از موفقیت در انتقال مفهوم و ایجاد تأثیر - در درجه ی دوم اهمیت قرار میگیرد . آنچنان که " رضا آشفته " ( منتقد تئاتر ) در مورد این نمایش می گوید ، چندان ھم مھم نیست که این نمایش چه قالب ، دستگاه و شیوه و سبکی را مد نظر داشته باشد . یعنی مھم تر دامنه ی تاثیر و القای فضا و دستاورد ھای خاص ِ معنای متن است که ذھن را به تکاپوی درست و حتی انفجار معنایی راھبری می کند . بعد از این تاثیرگذاری است که تمام ارکان اجرایی ، قالب یا سبک، مھم بودن را به رخ خواھد کشاند .
در پایان ، با وجود اینکه " سرود صدهزار افلیای عاشق " نظر بسیاری از مخاطبین را جلب کرد اما شمار قابل توجهی از تماشاگران نیز به خاطر همین سبک و سیاق خاص اثر و دلیلی که پیشتر ذکر آن رفت نتوانستند با آن ارتباط برقرار کنند ، اما باید به این مسئله ی بسیار مهم توجه داشته باشیم که :

تــئــاتــر دیــدن آســان اســت امــا فــن دیــدار بــا ســاخــتــار و انــدیــشــه ی اثــر را بــایــد در فــضــای تــئــاتــر تــمــریــن کــرد .
ممنون سید محمد عزیز
۲۵ خرداد ۱۳۹۱
@ حسام خالقی ؛ درود بر حسام عزیز . مرسی داداش گلم که همراهی میکنی و ما رو از این افتخار بی نصیب نمی زاری . لطف داری تو
با اکثریت قریب به اتفاق صحبت هات موافقم .
من بیشتر . امیدوارم هر چه زودتر این اتفاق بیفته چون این دل داره از تنگی می ترکه . زنده ترین باشی ... دیدن ادامه » حسام جان

۰۱ تیر ۱۳۹۱
@ فرناز نوروزی ؛ درود بر شما . جدا ممنون که هر وقت به دیوار سر میزنید ، کلبه ی درویشی ما رو هم بی نصیب نمی زارید . اولا امیدوارم در هر صورت افتخار شامل حالم شده باشه و این نقد رو خونده باشید .
ثانیا کاملا حق با شماست . اما دلیل این تأخیر زیاد رو در اولین کامنتم ... دیدن ادامه » و در جواب کامبیز علیزاده عزیز نوشتم . ازین به بعد سعی میکنم یه خورده به روز تر باشم
شما خیلی خیلی لطف دارید . ازتون ممنونم خانم نوروزی عزیز و گرامی
۰۱ تیر ۱۳۹۱
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
سلام
ریتم کار خوب بود. نه خیلی کند و نه خیلی سریع و هل هلکی! من واقعن جریان نرسیدن بروشورها رو باور کردم! اجرای خانم فتحی رو دوست داشتم اما با نقدهایی که خونده بودم ازشون، انتظارم بیش از این بود.

من یکی از صد هزار افلیای عاشق این شهرم!


پی نوشت: با اینکه جنگ، تجاوز، مرگ، گوردست جمعی، نسل کشی، هیچ کدوم دوست داشتنی نیستن! اما من این کار رو دوست داشتم!
ببخشید یه سوالی: بالاخره مهیا درسته یا محیا؟
۰۸ بهمن ۱۳۹۰
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
درود
اجرای جالبی بود. بازی خانوم فتحی و تسلط ایشون رو ادای دیالوگ ها خیلی خوب بودند. صحنه آخر و صدای بلند موسیقی خیلی تاثیر گذار بود. تلفیق یک فاجعه در گذشته و حال خوب بود. در مورد ارتباطی که با تماشاگر برقرار میشد و جدا کردن پیوسته تماشاگر از داستان نمیتونم اظهار نظر کنم چون نقد این تکنیک یه مقدار حرفه ای هستش. از دید من خللی وارد نشد به کار.
سپاس
خیلی خیلی از کار لذت بردم اما بعضی از اتفاقات رو هر چی فک میکنم درک نمیکنم. مثلن ارتباط بازیگر با بالا خیلی به نظرم اضافه بود اما بازی صحرا فتحی به همه کاستی ها می ارزید
در ضمن دیدن دوستان جدید هم مثل همیشه شیرین بود
بزرگواران سرکار خانم صادقیان,آقای اسداللهی,آقای بنکدار مهربان
۰۸ بهمن ۱۳۹۰
سپاس دوست مهربانم
۰۸ بهمن ۱۳۹۰
بله البته دوست عزیز
۰۹ بهمن ۱۳۹۰
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
کلیت کار و نو اوریهاشو دوست نداشتم ولی بازی خانم صحرا فتحی خوب بود
کاملا موافقم. حرف دل مارو زدی.
۰۷ بهمن ۱۳۹۰
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
با وجود اینکه می دونم برای هر کار کلی زحمت کشیده میشه . کلی تمرین . کلی استرس . کلی انرژی و اینکه هیج وقت دوست نداشتم راجع به کاری این طور نظر بدم اما با کمال تاسف باید بگم کار خیلی بد بود و اصلا دوست نداشتم . ای کاش فرصت اجرا در این سالن به کارای بهتری تعلق می گرفت . حیف ! واقعا حیف !
موافقم
۰۷ بهمن ۱۳۹۰
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
سلام
بلیط نمایش صد هزار افیلیای عاشق رو برای ساعت 5 رزرو و پرداخت اینترنتی داشتم ، متاسفانه برنامه ریزی می کنی ، سر وقت حاضر می شی و اون وقت خیلی ساده بهت می گن نمایش برای ساعت 6 هست ... حالا تو می مونی و 1 ساعت و نیم سرما تا شروع نمایش ... چرا واقعا ؟ فقط به خاطر اینکه بلیط نیم بها تهیه میشه باید به این شکل برخورد بشه ؟ واقعا شاکیم
شانسی که ما آوردیم این بود که سرما رو با وجود گرم بچه های دیوار حس نکردیم. ولی انصافا حق با شماست.
۰۷ بهمن ۱۳۹۰
من به نوبه ی خودم از شما عذر میخوام
۰۸ بهمن ۱۳۹۰
خواهش می کنم جناب عابدی نسب ، هدف از گفتن این قضیه شنیدن عذرخواهی نبود :)
۰۸ بهمن ۱۳۹۰
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
بازی خانم صحرا فتحی رو دوست داشتم.
حسین ایرجی رو دوست داشتم.
محمد عابدی نسب رو هم دوست داشتم.
ما هم دوستت داریم علی جان . سعادتی بود دیدارت
۰۸ بهمن ۱۳۹۰
نظر جالبی بود...!!! :)
۰۸ بهمن ۱۳۹۰
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
جدا از جذابیت های متن و اجرا برای من، گوشزد کردن و یادآوری یک فاجعه انسانی که من شخصا جیز زیادی ازش نمی دونستم خیلی ارزشمند و همین طور تامل برانگیز بود.
"به هفت اش که برسم من هم نیست می شوم
هفت شد و نیست نشدم"

{بودن، یا نبودن، سوال اینجاست

آیا شایسته تر آنست که به تیر و تازیانهٔ تقدیرِ جفا پیشه تن در دهیم،

و یا تیغ برکشیده و با دریایی از مصائب بجنگیم و به آنان پایان دهیم؟

بمیریم، به خواب رویم- و دیگر هیچ؛

و در این خواب دریابیم که رنج‌ها و هزاران زجری که این تن خاکی می‌کشد، به پایان آمده.

این سر انجامی است که مشتافانه بایستی آرزومند آن بود.

مردن، ... دیدن ادامه » به خواب رفتن، به خواب رفتن، و شاید خواب دیدن...

ها! مشکل همینجاست؛ زیرا اندیشه اینکه در این خواب مرگ

پس از رهایی از این پیکر فانی، چه رویاهایی پدید می‌آید

ما را به درنگ وا می‌دارد. و همین مصلحت اندیشی است

که این گونه بر عمر مصیبت می‌افزاید؛

وگرنه کیست که خفّت و ذلّت زمانه، ظلم ظالم،

اهانت فخرفروشان، رنج‌های عشق تحقیر شده، بی شرمی منصب داران

و دست ردّی که نا اهلان بر سینه شایستگان شکیبا می‌زنند، همه را تحمل کند،

در حالی که می‌تواند خویش را با خنجری برهنه خلاص کند؟}

خیلی مهم نیست بدانی داستان چیست ، همین قدر بدانی که 180.000 نفری که در "انفال" کردستان کشته شدند و بیشتر آنها زن بودند شب ات را می سازد ، ذهن ات را می برد.
انگار کن هر یک افلیایی بودند ، عاشق، صد هزار افلیا.
مهم نیست هملت را از بر باشی ، جنگ به اندازه ی کافی تراژیک است.
آوردن اسطوره ، حماسه ، تراژدی به دنیای رئال ، عینیت می بخشد و خود هنری ست نایاب ، حال اگر بدانی یک گروه تئاتری در انفال هنگام تمرین "هملت" شکسپیر کشته شدند ، قتل عام شدند چه بهتر ، اگر هم ندانی مهم نیست. افلیایی نمایشی که در پی کشتن خود در آب بود و بمبی بر سرش آمد.
کارگاه نمایش بالاخره "کارگاه" شد نه سالن. کارگاه نمایش را دریابید که غنیمتی ست که بعد ها ممکن است حسرتی شود از پس ضربه ی چکمه ها.
آقا مرتضی ِ عزیز خوش اومدی..
۳۰ دی ۱۳۹۰
زیبا نوشتی دوست عزیز... ممنون بابت این نوشته زیبا و ترویج هنر زیبای تئاتر
۳۰ دی ۱۳۹۰
ممنونم به خاطر نوشته ی دلنشینتون.
حتما میرم نمایش و میبینم.
۰۳ بهمن ۱۳۹۰
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید

" این یک تبـــــــــــــــلیـــــــــــــــغ نیست " یــــــــــا " دوباره کــــــارگـــــــاه نـــــمایـــــش خودی نشان میدهد "

دوستان عزیز حرفی رو که الآن میزنم به عنوان یه همدیواری و یه دوست ازم بپذیرید نه به عنوان یکی از عوامل این تئاتر ؛
بهتون پیشنهاد میکنم دیدن این کار رو از دست ندید . کار خیلی خوب و دوست داشتنیه و مطمئنم از سالن راضی بیرون میاید . نمایشی که احساستون رو نوازش میده
و اگر بخوام تو یه جمله در موردش حرف بزنم : این کار هیچی نداره اما همه چی داره . به امید دیدارتون

بعه روی جفت چشمام هم تیمی
مگه میشه آقا محمد چیزی بگه و رو حرفش حرفی بزنم
۳۰ دی ۱۳۹۰
به خاطر همون یک جمله ای که آخر نوشتید حتما می رم و نمایش و میبینم.
ممنون آقای عابدی نسب
۰۳ بهمن ۱۳۹۰
@ خانم بهرامی ؛ خواهش میکنم . با افتخار منتظریم . سپاس
۰۳ بهمن ۱۳۹۰
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید