تیوال نمایش وقتی ما مردگان بر می خیزیم
S2 : 12:19:42
  ۱۵ شهریور تا ۱۷ مهر ۱۳۹۴
  ۲۰:۱۵
  ۱ ساعت و ۱۰ دقیقه
 بها: ۲۵,۰۰۰ تومان

: سمیرا اتفاق
: مهدی اعتماد سعید
: شهاب آگاهی
: احسان رسول اف

: مهدی اعتمادسعید، سارا اکبری، نیلوفر ندایی، ماکان اشگواری، محمد طاهری، طاهره هزاوه، سجاد شفیعی
: یاسمن کوزه گر، آرش فتاحی
: نوید گوهری
: علی کجباف
: شیما میرحمیدی
: علی کوزه گر
: ثمین سالک
: مهرداد متجلی
: محمد رضایی
: مهرداد متجلی

«وقتی ما مردگان بر می‌خیزیم» به عنوان آخرین اثر هنری هنریک ابیسن از نظر سبک نگارش بسیار غنی است و نسبت به دیگر آثار ایبسن در شخصیت پردازی و ایجاد دنیایی وهم آلود قدرت مند تر به نظر می‌رسد. جویس در تعریف از این اثر می‌گوید: «یکی از بهترین آثار پدید آورش است، البته اگر بهترین نباشد»(Holtan,175) داستان این نمایشنامه نسبتا" سر راست است. مجسمه سازی مشهور به نام روبک پس از سال‌ها زندگی در خارج از کشور همراه همسر جوانش، مایا، به زادگاهش بر گشته است. آن ها در هتل محل اقامتشان با شکارچی خرسی به نام اولفهایم بر خورد می کنند و در ادامه مایا همراه او به شکار می‌رود. روبک با زنی مرموزو سفید پوش برخورد می‌کند و او را به نام ایرنه به جا می‌آورد. ایرنه اولین و تنها مدل روبک و الهام بخش شاهکار اصلی اش، مجسمه‌ی «روز رستاخیز» بوده است. پس از کشمکش‌هایی بین آن‌ها و بحث بر سر گذشته، نهایتا" روبک قبول می‌کند که همراه ایرنه به کوه برود، اما زمانی که آن دو به سمت کوه روانه می‌شوند بهمن می‌آید و نمایش تمام می‌شود. در این روایت سر راست، کشمکش اصلی نمایش بین شخصیت روبک و ایرنه شکل می‌گیرد. با اتمام شاهکار روبک، ایرنه و روبک از هم دور شده اند، اما در تمام این سال ها به نظر می رسد که در جستجوی هم بوده‌اند. حالا ایرنه خود را مرده می‌پندارد و به روبک نیز می‌گوید که او هم مرده است، اما آن ها هم چنان در تلاش هستند تا به یکدیگر برسند. در صحنه ی پایانی، در حالی که اولفهایم و مایا به دنبال زندگی از کوه پایین می‌روند، روبک و ایرنه به سوی سرنوشتی نامعلوم و احتمالا مرگ، از کوه بالا می‌روند. بنابراین در سطحی وسیع‌تر ما شاهد تقابل زندگی و مرگ هستیم. 


| تیوال تماشای این برنامه را پیشنهاد می کند |
برچسب «پیشنهاد تیوال» بنابر شاخص‌هایی شامل کیفیت اثر اعطا شده و تجاری یا سفارشی دریافت نمی‌شود

گزارش تصویری تیوال از نمایش وقتی ما مردگان بر می خیزیم (سری دوم) / عکاس: حانیه زاهد

... دیدن همه عکس ها »

گزارش تصویری تیوال از نمایش وقتی ما مردگان بر می خیزیم / عکاس: ساناز جهان آرایی

... دیدن همه عکس ها »

آواهای وابسته

مکان

خیابان حافظ، خیابان استاد شهریار، روبروی تالار وحدت، سالن حافظ
تلفن:  ۶۶۷۵۶۰۴۳


«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال
اگر بالایی هست، منو ببر...
.
.
.

کاش دوباره می توانستم ببینم، بشنوم و کیفور شوم.
عجیب دلم می خواهدش. عجیب...
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
امشب به تماشای این نمایش نشستم
قبل از هرچیز باید تشکر کنم از تمامی بازیگران و عوامل این نمایش واقعا بی نظیر بود
این نمایش برای من تلنگری بود برای توجه به قسمت عمده و اصلی وجود آدمی که متاسفانه در هیایوی زندگی واقعی که همه به دنبال پول و کار و در یک کلام دوندگی بی حاصل ـ یا اگر هم حاصل داشته باشه موقتی هستند ـ گم شده است و انگار نه انگار که اصلا وجود داره!! به نظر من مجسمه ساز نماد کسی است که همه کاری در توان دارد چون به تمامی ابعاد آدمی باید توجه کنه ولی فقط به بعد معنوی هیچ توجهی نداره!!
خیلی نمایش خوبی بود و دوست دارم دوباره به تماشای این نمایش برم.
ولی متاسفانه الان که دارم اینو مینیویسم فردا آخرین روزشه
امیدوارم اجرای مجدد بگیره
نقره، شادی بهرامی و مجتبی مهدی زاده این را خواندند
نیلی، حامد افتخاری و نیلوفر رحیمی این را دوست دارند
واقعا کاش دوباره اجرای مجدد بگیره
دوس دارم ببینم دوباره...
۱۷ مهر ۱۳۹۴
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
وقتی مردگان هیچ گاه بر نمی خیزند :
نمایشی با ابعاد خانوادگی و ناخودآگاه فردی

خانوادگی :
همزمان حرف زدن زن و مرد داستان نمودی از مرگ تبادل نظر و فقدان مهارت خوب شنیدن یک دیگر است، چیزی که از عوامل اصلی تباهی روابط و زندگی های زوج های هم نسل ماست.
گیر کردن مرد مجسمه ساز در سوگ عشق قدیمی که با مواجهه ی مجدد پس از سال ها نه تنها بهبود نمی یابد بلکه چون باعث شکسته شدن تصویر رویای خوشبختی در صورت وصال می شود منجر به تشدید وخامت حال مجسمه ساز گردید. از طرفی پچ پچ های زن سیاه پوش در گوش مرد مجسمه ساز می تواند نمادی از تقلای آنیما( زن درون) برای دیده شدن باشد که سرکوبش و نشناختنش منجر به تخریب تمام روابط قبلی فرد و علی الخصوص ازدواجش شده. در همین راستا تأکید بر بچه های کشته شده ، نمادی از کودک درون مرده ای است که شاید چندان بی ربط به احوالات هنرمندان امروز ما نباشد ، هنرمندانی که هنرشان را از درد خلق می کنند نه از توانمندی کودک درون که اصالتأ بخش خلاق و هنرمند درونی هرفردی است اگر به درستی شناخته شود.
از سویی همسر مجسمه ساز نماینده ی زنانی بود که با امتداد زندگی تباه کننده، وارد بازی روانی " من خوبم تو خوب نیستی" می شوند تا نوازش روحی را که بایستی از شریکشان بگیرند با یک بازی مخرب روانی جایگزین کنند چرا که به بلوغ ترک رابطه ای که در آن جایگاهی ندارند نرسیده اند.

ناخودآگاه فردی :
از سوی دیگر این نمایش پر است از نمادهای ادیپی همچون رسیدن به بالای کوه که از نگاه روان تحلیلی سنتی( فروید) می توان تعبیر از اوج لذت جنسی باشد که به نظر می رسد برای شخصیت های این نمایش اتفاق نیفتاد و تنها در حد یک آرزو یا وعده باقی ماند. همچنین تابوت های ایستاده ای که تابوت بودنشان به وضوح به معنای مرگ بود اما استاده بودنشان باز هم از دیدگاه روان تحلیلی سنتی می توانست نمادی از اندام تولید مثل مردان باشد که جمع این تناقض به دو طیف غریزه ی مرگ و زندگی که محور زندگی روانی انسان هستند( از منظر دکتر زیگموند فروید) اشاره داشت و بسیاری موارد دیگر که به علت تخصصی شدن بحث از ذکرشان خودداری می کنم.

در پایان اجرای قوی و موسیقی به شدت اثر گذار این کار از عواملی است که بدون در نظر گرفتن هر نوع تعبیر و تفسیری این نمایش را به اثری با ارزش و دیدنی تبدیل می کند.

شهرزاد مقدادی
Instagram.com/shahrzad_poem





آفرین
چه خوب گفتید. گفته هایتان مثل کشیدن انگشت روی شیشه بخار گرفته بود.
مرسی.
۱۵ مهر ۱۳۹۴
@ ستار میم ! ممنون از توجهتون
۱۷ مهر ۱۳۹۴
بسیار تخصصی و از دیدگاهی موشکافانه ابعاد پنهان را خارج کردید
۱۰ بهمن ۱۳۹۴
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
رنگامو بهم پس بده
زندگیمو بهم پس بده
شکوهمو بهم پس بده
روحمو بهم پس بده
روحمو بهم پس بده
روحمو بهم پس بده
جوونی ام رو بهم پس بده
رویامو بهم پس بده...
۱۷ مهر ۱۳۹۴
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
بالا، یه اصطلاحه! یه کنایه است!
بچه که بودیم، می خواستیم همو ترغیب کنیم واسه بازی، می گفتیم بریم بالای کوه!
من باید قهوه مو بخورم. من دارم می میرم آقا!
بالا یه فریبه. یه فریبه بچه گانه س...
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
برای چی برگشتی اصلن اینجا؟
من تنهایی ِ خودمو داشتم
من امپراطوری ِ خودمو داشتم
من دنیای ِ خودمو داشتم
برای چی دیگه برگشتی؟!
یه سکه فقط می خوام. براتون مجسمه می سازم. هر چقدر که بخواین، دو کاره! سه کاره!
یه سکه به من بدید. گاهی برای هممون پیش میاد...
یه سکه به من بدین آقا...
۱۷ مهر ۱۳۹۴
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
هر چیزی یک مجسمه است، فقط با یک شرط.

نقدی بر "وقتی ما مردگان بر می خیزیم"
نمایش - شهاب آگاهی

اگر بخواهم در نگاهی سریع وضعیت را توضیح دهم، نمایش قرار است درگیری‌های ذهنی و احساسات عاشقانه پیچیده یک هنرمند (مجسمه ساز) را با تماشاگر در میان بگذارد و برای انتقال این احساسات از موسیقی و آوا و کنش‌ها و گفتارهای استیلیزه شده بیش از همه استفاده کند. روی کاغذ همه‌چیز وسوسه کننده است. می‌شود شاهد نمایشی بود که در آن از دیالوگ‌های زیاده‌گو خبری نیست، تصاویر و صداهای زیبا، چشم و گوش تماشاگر را می‌رباید و قلب و روحش را اسیر می‌کند.

اما این اتفاق نمی‌افتد. احساسات تماشاگر درگیر نمی‌شود و همان داستان چند خطی نمایش هم انتقال نمی‌یابد. اشکال کجاست؟ نسخه خلاصه پاسخ پرسش این است: طراحی صحنه، نور، طراحی حرکات بازیگران و خلاصه تمام آن چیزی که پیش چشم ما برای دیدن فراهم آمده است. البته که نظرم را مفصل تر توضیح می دهم.

برای نسخه مفصل پاسخ، لازم است بررسی کنیم که نمایش چه ابزارهای را برای ایجاد ارتباط حسی با مخاطب به طور بالقوه در دست داشته و از کدام ها بهره برده است.

با داستان شروع کنیم. نمایش برای روایت قصه، شکلی استیلیزه را برگزیده که فهم آن را دور از دسترس می کند. دیالوگ ها از شکل عادی خود، به پژواک هایی کابوس وار تبدیل شده اند و سایر اجزاء روایی قصه هم به آواها و کنش ها دگردیسیده اند. البته که اغلب ما تماشاگران تئاتر، امروزه توافق داریم که رسانده شدن "پیام" و "مضمون" به تماشاگر، در میان انبوه تجربه های لذت بخشی که یک محصول هنری می تواند در اختیار تماشاگر بنهد، آن قدرها هم مهم نیست.
پس اگر قصه (که آن قدرها مهم نیست) روایت نمی شود، حالا سؤال کلیدی اینجا است که چه تجربیات بصری و شنیداری برای تماشاگر طراحی شده است که نمایش را دیدنی کند؟

آواهای اجراشده در طول نمایش (که با اغماض حتی می توان آن را نمایشی موزیکال دانست)، به لحاظ تکنیکی فوق العاده اند. لازم است بدانید که همه اصوات روی صحنه به وجود می آیند؛ بنابراین بازیگران، نوازنده و خواننده و تقریبا همگی در کارشان خبره اند. گاهی می توانند مو بر تنتان راست کنند و گاهی صرفاً گوش نوازند؛ بنابراین از آوای نمایش حتماً لذت میبرید؛ البته به شرطی که لطف کوچکی در حق نمایش بکنید و چشمتان را ببندید!

نکته ... دیدن ادامه » درست همین جاست. تصویر نمایش تا حدی اشتباه است که موفق می شود سایر ویژگی های مثبت را هم با خود به قهقرا بکشد. صحنه، در طراحی کمینه گرای اش، عرصه‌ای خالی و سیاه است که به جز سه عنصر خوابیده ذوزنقه ای شکل چرخ دار، عنصر مهم دیگری در آن به چشم نمی‌آید. بازیگران گاه به گاه موقعیت ذوزنقه ها را تغییر می دهند و البته که درِ ذوزنقه‌ها باز هم می شود و عمودی می شوند. ذوزنقه های خوابیده بیش از همه یادآور تابوت هستند (گرچه چنین کارکردی ندارند) و در حالت عمودی، شکلی انتزاعی از کوه به وجود می‌آورند. در حاشیه های صحنه دیواره‌ها و عناصر سیاه رنگ دیگری هم قرار دارند که ارتباطی به نمایش ندارند و احتمالا برای پوشاندن تجهیزات پیرامون صحنه آنجا هستند.

نور هم به این وضعیت نامطلوب کمکی نکرده است؛ در بیشتر زمان نمایش، نور محیطی است. به جز یکی دو بار که نور محیطی خاموش می شود و یکی دو نور نقطه ای، سایه ها و رنگهایی نسبتا جالب به وجود می آورند، کل صحنه با نوری بی رنگ روشن است؛ پس در قاب چشم تماشاگر، علاوه بر همه بازیگران، همه جای صحنه، درب رولی انتهای سالن که به محوطه باز می شود، دریچه دمش تهویه مطبوع سالن، سرهای تماشاگران دیگر و خلاصه هر چیزی که باید و نباید، با ارزشی مساوی دیده می شود.

بنابراین با صحنه ای تخت مواجهیم که نقطه های برجسته ای ندارد و نور نیز، با روشنایی تخت محیطی، از ایجاد نقطه تأکید ناتوان است. نتیجه، برای مثال، این می شود که در صحنه ای که دو بازیگر در حال انجام کنشی پیچیده هستند و دیگر بازیگران در حال ایجاد آواهایی که حس آن صحنه را تکمیل می کند، شما مختارید که به آن دو بازیگر چشم بدوزید و لذت ببرید و حسی دریافت کنید، یا به جای آن چشمتان به بازیگر دیگری بیافتد که بدن و دهان و صورتش، در حین خواندن نت هایی دشوار، شکلی عجیب و مضحک به خود گرفته است و منزجر شوید یا خنده تان بگیرد. نتیجه؟ تمام حس مورد نظر نمایش گران به باد می رود.

بنابراین بدون ایجاد زمینه درست، حتی کنش ها و آواهای پرزحمت نمایشی مثل "وقتی ما مردگان برمی خیزیم" هم می تواند به مشتی حرکات بی‌معنا و نازیبا تبدیل شود. جالب است که برای یافتن مثال خوب این شیوه نمایش، لازم نیست راه دوری برویم. همین یکی دو ماه پیش، "فهرست"، به کارگردانی رضا ثروتی، (گرچه چندان دوستش نداشتم و بحث آن باشد در جای خودش)، درست در همین سبک نمایشی روایت می شد و کاملا موفق شده بود تماشاگر را میخکوب و درگیر احساسات مختلف کند.

اتفاقاً من هم با این جمله موافقم که "هر چیزی یک مجسمه است"؛ فقط و تنها فقط، به این شرط اساسی که آن چیز در پس زمینه و نوری درست نشانده شود و چشم و روح بیننده اش را با تمام وجود به خود بخواند.
انتخاب گزینه دوست دارم بیش از کل متن، به پاراگراف آخر متن بازمیگردد... هرچند با اکثر توصیفات موافقم و در بیشتر لحظات اجرا به دنبال نقطه ای برجسته در نمایش میگشتم(نقطه ای که میتوانست با طراحی نور یا حرکات و‌یا صحنه بهتری ایجاد شود) اما با «قهقرا»یی که از ... دیدن ادامه » نظر تو کل نمایش در آن فروافتاده موافق نیستم، ما مردکان از نظر من ترکیبی بود که با همه ضعف ها میتوان به آن به عنوان یه اثر هنری نگاه کرد و در حد متوسطی لذت را صاحب شد:)
۰۸ مهر ۱۳۹۴
تحلیلی زیبا و کامل که در طول دیدن نمایش بارها به آن رسیدم
۲۵ آبان ۱۳۹۴
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
روبک نازنین، به خود پیچید و نفرین کرد عالم را که شاید نشود آوای ناهمگون و موزون حرارت بار اجسام به سرما برده ی نزدیک گردن را

خسته نباشید، سپاس فراوان برای خلق این اثر
امشب به تماشای این نمایش نشستم ، به نظرم نمایشی زیبا و قابل تأمل بود ، اجراگران بازی بسیار خوب و پر انرژی از خود ارائه دادند ، موسیقی نمایش هم خیلی خوب بود
خسته نباشید به بازیگران و عوامل این نمایش

"وقتی ما مردگان بر میخیریم " تاتری فرآتاتر..."

تاترهای تجربی فرمی از اجرا برای اشتراک حرکات بدن و صدا به شیوه ای آوانگارد به مخاطب ست آنچنان که شکلی از آزادی را، رها از اصول و قراردادهای سنتی به نمایش میگذارد که همین امر فهم تاتر را به شیوه ی معمول دشوار میسازد
استفاده از نمایشنامه ای غیر تجربی و تبدیل آن به اجرایی رادیکال، حرکت بر لبه ی تیز مرزی ست که میتواند یک " تاتر تجربی" را بسمت ِ" تجربه ی تاتری" سوق دهد ومخاطب را اگرچه مرعوب ِحرکات فیزیکال و موسیقی ِجاری در نمایش ست اما به تعبیر خاصی نرساند بنابراین با تفکیک این دومورد ، این نگاه ضروری ست که تاترهای تجربی و سورئال را که اغلب با متن ِمبتنی بر استدلالات عقلانی درتعارض ست بشکلی با وحدت معنایی کلی درنظر بگیریم

از نگاهی دیگر به نظر میرسد نویسنده (باز نویس) و کارگردان، از فلسفه ی دوقطبیت ِتقابل جسم و روح به شیوه ای متافیزیکی و سورئال بهره میبرد تا وجه تجربی اثر را کاملا مشخص کند آنچنان که تفریقی بین جسم و روح کارکترها برای مخاطب براحتی امکان پذیر نباشد.. که البته میتواند در پیرو تداعی معنا داری برای نام نمایش نیز باشد ..
" وقتی مامردگان برمیخیزیم" .... درتلاش ست به شیوه ای دراماتیک اما رادیکال فیزیک تن، صدا و آواها را شاخصه ی اجرای خود کند دیالوگها اگرچه بارمعنایی زیادی دارند اما باهمان ویژگی رهایی از قراردادها در فضای ِاجرا، رها میشوند همچون اشعاری که زاده ی ِدرهم ریختگی های آنی ست و چنین برداشت میشود که کارگردان در پی تحقق ِ نظریه ی انتونن آرتو بوده ست که" تاتر حقیقی ، مانند شعر حقیقی ، ولی از طریقی دیگر، از هرج و مرج و آشوب زاده میشود آشوبی که پس از کشمکش های فلسفی با وجه شورانگیزی سامان میابد " ...
بهمین دلیل میتوان این اجرارا به فرآتاتری تشبیه کرد که روال رایج ِنمایشی ندارد بلکه میخواهد مخاطب را به سرچشمه ی آغازین تفکر برساند ..
دراین میان تاییدی دیگر براین ادعا نیز میتوان یافت وآن بازگشت انسان به دوره ی ستایش اساطیری ست، چیزی که در تاترهای غیر تجربی و معاصر برخلاف آن حرکت میشود
در نمایش وقتی مامردگان برمیخیزیم... انسان ها به شکل اسطوره ها و نمایندگی از آنان قهرمانانی هستند که گویی میرایی در آنها راه ندارد ،زمان ،مکان و سرنوشت مشخصی برایشان نمیبینیم و هرکدام مبرا از منطق ِمحدود زمینی اند و منتشر در دوره های زمانی ،مدام در تقایل و تضاد و جنگ قدرت نمایی میکنند وهرکدام میخواهد برتریت و ابدیت ِاسطوره ای خویش را اثبات کند (دیالوگهای بین مجسمه ساز با همسرش ، مرد خرس کش و مدل سابق )
"وقتی مامردگان برمیخیزیم " تاتری ست که بیش از آنکه راوی داستانی مشخص باشد حکایت سلوکی معنوی ست کنشی های "معطوف به رهایی"، که ذات ِانسان آنرا فراتر از قیود انسانی ِخویش میخواهد محوریت موضوعی با انسان/خداوندگاری که با آنکه همه چیز داشته ، از آنچه کرده رضایت درونی ندارد ، کنون بی چیزست و در ورطه ای از پوچی گرفتار میشود اما درتلاش ست تا باقی بماند و به رهایی برسد ( بمن سکه ای بدهید ..)
اینچنین ست که میتوان این نمایش تجربی را الهامی دانست برای تجلی آواهای هستی، رخدادهایی که میتواند شرح ِحال هر وجودی باشد ...

با سپاس از جناب آگاهی کارگردان ِخلاق اثر و گروه اجرایی توانمند که لذت اجرای تاتری تجربی را با ما سهیم شدند و از مخاطبان خود برای نقد و گفتگودرباره ی اثر دعوت کردند ...
با ... دیدن ادامه » آرزوی موفقیت های بسیار

نیلوفر ثانی
1مهر94
........تمام زمستان مرا گرم کن .......
خانم ثانی گرامی؛
با این قسمت از متن شما: "بهمین دلیل میتوان این اجرارا به فرآتاتری تشبیه کرد که روال رایج ِنمایشی ندارد بلکه میخواهد مخاطب را به سرچشمه ی آغازین تفکر برساند ..."
کاملن همسو هستم. در واقع فقط با این قسمت مورد نظر، خیر. اما موضوع ِ مورد ... دیدن ادامه » اشاره که ذکر کردید دقیقن چیزی بود که به شخصه برای من بعد از پایان نمایش اتفاق افتاد و هنوز هم، چنین است...
سپاس از شما
۰۴ مهر ۱۳۹۴
" به نظرم همینکه بتوانیم در ذهنمان به نتیجه گیری ( ونه معلق بودن )درمورد اجرایی برسیم آنرا قابل قبول میکند" بسیار نیک گفتی دوست اندیشمندم، شاید که کلید فهم آثار هنری همین است، برای من ِ مخاطب تماشای یک اثر چه دستاوردی داشته، هر چیزی، مهم این است که ... دیدن ادامه » "یک چیزی" باشد، یک انسجام ذهنی در فهم ِ آن برای مخاطب ایجاد شود،بسیار ممنونم نیلوفر جان از همراهیت
۱۳ مهر ۱۳۹۴
قربانت مریم عزیز و به امیددیدارتون و گفتگوی حضوری بیشتر
۱۳ مهر ۱۳۹۴
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
"گفت و گو"

پیرامون این اثر، از نوشته های دوستان عزیز استفاده کردم و لذت بردم، در تاثیر آوای نمایش بر روح و جان تماشاگر هم شکی نیست، این نکته هم قابل ذکر است که از تماشای این اثر خرسندم، در این بین سوالاتی پیش میاید و دغدغه هایی که خوشبختانه تیوال محفلی است برایمان تا شلوغی و تنوع افکار را در میان بگزاریم.
وقتی ما مردگان برمیخیزیم، ابتدا به سراغ ذهن می رود، در صحنه ی آغازین با اجرای مجسمه ساز می خواهد شروع یک اثر معناگرایانه بر پایه ی متنی تامل برانگیز را نشان می دهد، در ادامه پای موسیقی به میان میاید و حضور این عنصر آنقدر قوی می شود که بدل به بن مایه و راهبر اثر می شود. در جاهایی متن نمایش و آواهای موسیقی در هم میامیزند و هیچ یک به وضوح شنیده نمی شوند، میتوان اینطور برداشت کرد که بنا نبوده شنیده شوند؟
خلاصه ای در برگه ی نمایش درباره ی متن ... دیدن ادامه » اثر ارائه شده است، " وقتی ما مردگان بر می‌خیزیم، به عنوان آخرین اثر هنری هنریک ابیسن از نظر سبک نگارش بسیار غنی است.... " همین جمله می تواند مخاطب را نوید دهد که با اثری مفهومی روبروست و تصوری می سازد، اما در اجرای نمایش، این متن گم می شود، بودن یا نبودن ِ خلاصه ی اثر ِ مبدا، چه نقشی در اجرا دارد؟
در واقع اساس سردرگمی من و سوالات پیش آمده به متن برمیگردد، در اجرای این اثر بهتر بود نوشته شود: نویسنده: بانو سمیرا اتفاق با برداشت آزاد از نمایشنامه ی "وقتی ما مردگان از خواب برمیخیزیم" ؟
در تماشای یک نمایش، کلیت اثر چه چیز برای مخاطب به همراه دارد؟ تلنگر و فکر کردن به مفاهیمی، یک اجرای کلاسیک و یا تعریف داستانی و حکایتی، یا گاهی نحوه ی اجرای اثر حواس مخاطب را درگیر میکند، و یا همه ی این ها؟
به نظر میاید اجرای نمایش "وقتی ما مردگان برمیخیزیم" بین این انتخاب ها گیر کرده و این خود انتخاب مخاطب را دشوار می کند. می توان دایره ی محدودی از مخاطبان را در نظر گرفت و بیداری حواسشان را مغتنم دانست. اما در واکاوی بیشتر اثر، کلیدهایی نیاز است، برای مثال در مورد شکارچی خرس، شاید مخاطبی که تسلط و شناخت بهتری از آثار ایبسن داشته باشد، استفاده از "خرس" را به نحو دیگر درک کند، و البته که لذت اثر بر تنوع برداشت هاست، سخن این است که اشاراتی که در نمایش آورده شده در جاهایی عقیم مانده، بستر اثر و گروه اجرایی توانمند آن، نشان از پتانسیلی دارند که به نظر بخشی از آن به کار گرفته نشده و پیام اثر را "حتی اگر تلنگری حسی است" سردرگم میگذارد.
با توجه به اینکه هنوز گفتگویی با دست اندرکاران این اثر در این صفحه نیست، بخشی از سوالات پیش آمده را مطرح کردم که اگر مقدور بود دوستان آوای تیوال همراهی کنند و در گفتگو با کارگردان اثر، ذهن سردرگم ما را نیز یاری دهند که سخن بیش از این هایست و محفل مجازی را توان بیان آن کم است. سپاس بیکران از اجرای پر انرژی و زحمات بسیار این گروه عزیز که تلاششان در خلق اثری بدیع قابل تقدیر است


مریم عزیز، ممنون از متن خوبت، به نظر من این تئاتریست پر از علامتهای سئوال ،که در خوب بودنش شکی نیست
۰۳ مهر ۱۳۹۴
مریم عزیزم
سپاس که می نویسی
در اینکه ، متن و داستان گاه در اجرا گم می شود، با شما موافقم ولی برداشت آزاد از متن ایسبن به قلم سمیرا اتفاق در مشخصات نمایش ذکر شده.
من بعنوان یک مخاطب ، همزمان که تمام ِ حواسم درگیر ِ اجرا شد، تلاش می کردم داستان را دنبال کنم ... دیدن ادامه » و نتیجه این تلفیق، دوست داشتن ِ اثر بود.
امیدوارم بزودی ، تیوال، با کارگردان اثر گفتگو کند و ابهامات مخاطبین پاسخ داده شود.
۰۵ مهر ۱۳۹۴
بیتا جان ممنون که میخوانی و همراهی دوست من، در اینکه اجرا به شکلی بود که امکان پیگیری داستان هم بود حرفی نیست،چالش من بییشتر در این حوزه بود که گروهی با پتانسیل بالا، گویی تلاش کرد حجم زیادی از هنرش را عرضه کند و این سبب شلوغی اجرا شد، به نظرم اینطور آمد ... دیدن ادامه » که حذف هم گاهی هنری است، اگر رویه ی مشخصی را در پیش میگرفتند، به زبان ساده با اجرای شسته رفته تری مواجه بودیم، البته همه ی این موارد به انتظار ما از یک اثر هم برمیگردد، امیدوارم شاهد حرکتی رو به جلو در عرصه نمایش از این گروه توانمند باشیم
۰۸ مهر ۱۳۹۴
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
وَقتی ما مُرده‌گان بَرمی‌خیزیم ، وَقتی ست که ما شاهِدِ یِک اَثَرِ دیگَر اَز یِک عالَمِ دیگَر باشیم ؛ وَقتی ست که یِک اَثَر با دیگَر آثارِ زَمانه‌یِ خودَش اَز بارِ مَعنایی (مَتن) وَ اَز بارِ بَصَری (اِجرا) وَ اَز بارِ تاثیر (تَماشا) مُتِفاوِت باشَد .

«وَقتی ما مُرده‌گان بَرمی‌خیزیم» ما را به یِک عالَمِ دیگَر می‌بَرَد وَ ما را بَرمی‌خیزانَد تا شاهِدِ اَثَرِ یِک هُنَرمَند باشیم که دَر زَمانه‌یِ خود دَست به شاه‌کاری زَده اَست که بی‌نیاز اَز سَوادِ نَمایِش لِذَت‌هایِ خود را دارَد دیدَنِ اِجرایَ‌ش وَ نیازمَند به سَوادِ نَمایِش تا کالبُدِ اِجرایَ‌ش را به‌تَوان به دُرُستی دَرک کَرد ؛ سَوادِ دیداری نَمایِش دَر مُقابِلِ سَوادِ اِجرایی نَمایِش به تِئاتر اَرزِشِ هُنری مُتِفاوِت را می‌بَخشَد که این شاه‌کار دارا ست .

«وَقتی ما مُرده‌گان ... دیدن ادامه » بَرمی‌خیزیم» ، مُرده‌گی ذِهنِ بینَنده‌گانِ این عَصر را با تَک‌تَکِ پارامِترهایِ یِک اَثَرِ نَمایِشی زِنده‌ می‌کُنَد ؛ مَتنی کامِل ، اَز لَحاظ دِرام وَ کُنِش وَ کِشِش ، اِجرایی کامِل ، اَز لَحاظ بازیِ وَ صَخنه وَ نور ، وَ اِرتِباطِ کامِل با مُخاطَب ، اَز لَحاظِ بیانِ موضوع وَ بَیانِ مَقصود وَ بَیانِ مَقصَد ؛ که جِلوه‌گَرِ تئاتری ست که این زَمانه اَز آن کَم داریم وَ بَرایِ رُشد وَ پیش‌رَفت دَر عَرصه‌یِ این هُنَر والا به آن نیازمَند ایم .

وَقتی ما مُرده‌گان بَرمی‌خیزیم ... بَرمی‌خیزیم وَ دَست می‌زَنیم ، فِکر خواهیم کَرد که چه‌گونه قَرار اَست اَثَر ِ این شاه‌کار ، این رَستاخیز را دَر دَرونِ خود مُتاثِر کُنیم وَ این فِکر کَردَن خود شِکَستَن هَمه‌ی آن زِهوارِ گِرِفته شُده بَر حَرِکَتِ ایستایی ست که این زَمانه دَر ما به‌وُجود آوَرده وَ مانِعِ پویایی ما به سویِ مَسیری نو وَ تکامُل یافته وَ بَرتَر اَست .

بَرمی‌خیزم وَ اَز صَحنه بیرون می‌آیم وَ گام می‌گُذارَم بَر هَر آن چه به مَن جِلوه‌یی نو بَخشید اَز زِِمستان وَ گَرما اَما ... اَما دَر دَرونِ مَن آتَشِ دیگَری زَبانه می‌کِشَد بَر روی همه‌یِ حرام‌زاده‌هایی که تا به حال مَن را وَ حالِ مَن را آفَریده‌ند وَ زِنده‌گیَ‌م را ، اَفکار وَ راهَ‌م را که تا 1 ساعت و 10 دَقیقه‌یِ پیش نَحوه‌یِ دیگَری رَقَم می‌زَدَند .


هَر چیزی یه مُجسَمه می‌تونه باشه ... حَتا مَن آقا ... حَتا مَن خانوم .
من به اندازه همه مردم دنیا مجسمه ساختم
ولی روح ندارم!

من کفن ندارم
من تابوت ندارم
من زندگـــــی ندارم!
من صدای باز و بسته شدن در تابوتم ...
۰۵ مهر ۱۳۹۴
این هم دوست داشتم
۱۶ مهر ۱۳۹۴
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
خوشبختیمو بهم پس بده
هوامو بهم پس بده
روحمو بهم پس بده...
این دیالوگ عالی بود
۰۴ مهر ۱۳۹۴
اوهوم، دیالوگ خوبی بود اما من ادای این دیالوگ رو بیشتر دوست داشتم.
۰۴ مهر ۱۳۹۴
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
با سکه ای ناچیز، ورق برگشت!

وای وای، چه کرد با من این نمایش...
خاطرم نیست کدامیک، اما یکی از دوستان نوشته بود اینجا، اگر این نمایش رو نبینید، حسرت داره بعدها...
درست گفتند. چه خوب که حسرتش را نمی برم دیگر.

خدا قوت تمامی عوامل. بسی حظ بردم
… و زئوس
خدای پیکره ساز
خدای آفریننده
با برادرِ مهترِ خویش «هادس»
نیرنگ کرد
و او را به جهان زیرین فرستاد
جهانِ مردگان
جهان تاریکی
جهان خاموشی…
درست در آن سوی رود مردگان
همانجا که ماهی‌ها
در میان امواج ارواح مردگان
غرقه می‌شوند…
از آن روز زئوس
خدای آفریننده
خدای ... دیدن ادامه » پیکره‌ساز
خدای خدایان شد
خدای جهان زبرین
خدای جهان نور
و آوا
و بر فراز کوه المپ نشست
و ساخت
و آفرید
و دمید
و رقم زد
هر آنچه که خواست
(حتی مایا را که همسرش بود)
هر چند
پیکره‌هایش نخواستند
و پیکره‌هایش
پیکره‌هایش…
همه حرامزاده
همه محصول شهوتی یک تنه
شهوت آفریدن...
اما…
زئوس هوشمند
جز پیکره‌های آگاهانه‌اش
چیزی دیگر نیز آفرید…
چیزی ناخودآگاه
او
نفرت را آفرید
از همان دم که هادس را به زیر افکند
و نفرت
انگارهٔ تمام پیکره‌های زئوس شد
زئوس هر چه کوشید
نتوانست آن را باز بیافریند
انگاره نزد زئوس نبود
نزد هادس بود
هادس
ارواح تمام پیکره‌های زئوس را می‌مکید
و نفرت را می‌پرورد
و روزی نفرت آنچنان بزرگ شد
که جهان زئوس را تیره کرد
که زئوس را هم در بر گرفت
و زئوس همچون حرامزاده‌های خویش
آرزوی مرگ کرد
آنک هادس برخاست
و انتقام کشید
و با زن زئوس بر فراز کوه المپ
قهوه نوشید
و روح زئوس را مکید
و جهان
خاموش شد…
آری… سرنوشت نیرومندتر از زئوس بود.
خیلی لذت بردم مجتبی جان، بسیار عالی، متشکرم.
۰۲ مهر ۱۳۹۴
مادر ناهیدِ عزیز،
نگاهِ پر مهرِ شما همواره زیباتر از نوشته‌های من است.
۱۱ مهر ۱۳۹۴
لطف و مهربانی بیکران تان را سپاس نکوی فرزانه ام.
۱۳ مهر ۱۳۹۴
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
حس خاصیه وقتی اینهمه آوای دلنشین و زیبا رو بشنوی ، از دیدن نمایش به شدت لذت بردم ولیکن نمیشه این نکته رو از قلم انداخت که آواها و صداها فوق العاده بودن ، روحم سیراب شد .
و با شکوهتر از هر چیزی نوع منحصر به فرد قسمت پایانی نمایش بود که برای من به شدت تازگی داشت و از دیدن و شنیدن آن حظ بردم ، خداحافظی منحصر به فردی بود و صد البته گیرا ..
** هدیه ویژه نمایش «وقتی ما مردگان بر می‌خیزیم» به منتقدین تیوال **
از طرف گروه محترم این نمایش تحسین شده از سوی کاربران تیوال، برای ۲۰ نفر بلیت میهمان برای اجرای چهارشنبه ۱ مهرماه در نظر گرفته شده تا با تماشای این نمایش به نگارش نظر و نقد خود روی تیوال بپردازند.
اگر مایل به بهره از این هدیه و تماشا و نگارش نظر خود درباره این نمایش روی تیوال هستید در بخش خرید با کد تخفیف (میهمان) vaqti312 بلیت‌های خود را رزرو نمایید.

برای بهره درست و منصفانه از این تسهیلات، لطفا هر نفر تا سقف ۲ بلیت رزرو نماید و پس از تماشا نظر خود را پای برگه تیوال این نمایش درج فرماید.
ای بابا تموم شد که .. منم می خواستم :(
۰۱ مهر ۱۳۹۴
درود بر شما
۱۰ نفر دیگر به ظرفیت این هدیه افزوده شد
۰۱ مهر ۱۳۹۴
سپاس فراوان از همیاری عزیز و گروه محترم
۰۱ مهر ۱۳۹۴
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
مردگان نامیرا
نمایش "وقتی ما مردگان بر می خیزیم" با جریان سیال ذهن آرنولد روبک به عنوان شخصیت اصلی نمایش با واگویه هایی از خودش و انگیزه هایش در ساخت مجمسه آغاز میشود. او ادراک خود را از تندیس ها میگوید، از جسمانیتی که به آنها بخشیده، از خلق موجودات فیزیکی فاقد روح. اینکه مجسمه هایی به پدرانگی او و ابهام در هستی مادرانگی آنها، حرام زاده از سوی او خطاب میگیرند. آرنولد روبک تبدیل به یک ماشین تمام عیار شده است، لحن صدای او متناسب با فضای سیطره یافته بر ذهنیاتش، ماشینی و کلام او تلگرافی شده است. تمامی این المان ها در راستای برقراری ارتباط نیرومند او با تماشاگر بر مبنای سبک نوشتاری هنریک ایبسن و حفظ فضا سازی او در نمایشنامه When We Dead Awaken است. فضای اکسپرسیونیستی.
با نگاه مصرفی آرنولد به انسان ها، آنها تبدیل به یک شیء میگردند، شیء هایی که به مرور ... دیدن ادامه » زمان تبدیل به حجم و پیکره ای برای ستایش او میشوند. او هویت زیستی انسان ها را، حتی "مایا" همسر خود را ندید میگیرد، با روح افسون زده و شوریده اش میخواهد در شکل دادن و تراشیدن هر چیز نوآور باشد ولی دیگر بیان هنری خود را از دست داده است. آرنولد روبک در مواجهه با "اولفهایم" شکارچی خرس در نبردی پرخاشگرایانه که با ضرباهنگ ساز کوبه ای به اوج گاه تکان دهنده نمایش تبدیل میشود، نمیتواند با حرف زدن ولو سخت بودن آن به مهمانش (اولفهایم ) به طور واضح منظورش برساند، اصوات و صدا های بلند و غریب در این مناظره بورژوا گونه بین دو قاتل حاکم میشود، یک قاتل حیوانیت انسان ها و دیگری قاتل انسانیت حیوان ها! ماهیچه هایی لخت که نه تنها زندگی به آنها داده وبخشیده نشده، که از آنها گرفته شده و پس داده نمیشود، آنهم هنرمندانه، آنهم معترضانه! هر دو میخواهند جامه جمودیت جسم و روح را بدرند، اولفهایم موفق میشود از صلبیت خود فاصله بگیرد و در این جدال مردانه مایا را که نماد عشق و محبت و عاشقانگی است را از آن خود کند.
آرنولد در عصر بی روح خود و شاید عقل گرایش همه چیزش را از دست میدهد، آپارتمانش، زنش، حرام زاده های هنریش و شاید تنها برایش یک موجودیت الهام بخش میماند؛ " ایرنه". او به مرور زمان همه حس های خود را از دست داده است، از حس بینایی تا شنوایی و بویایی و لامسه. رنگ های خاکستری مجسمه های خیالی اش برای او نمادی میشود از احساس بی نیازی، رنگی که حاکی از چشم پوشی از لذت های این دنیاست، پس چرا او همچنان نیازمند این رنگ است و نیازمندانه گدایی اش میکند؟ آیا ایرنه مدل قدیمی اش میتواند در این معراج و سیر استحاله گونه آرنولد روبک، سنگ شدن و سنگ ماندن او را بشکند و ادراک او را از این ژست تندیس وار رهایی دهد؟ ایرنه سیاه پوش هم دیگر نمیتواند بر روبک بی جان، جانی ببخشد و او را از اندوه و تشویش و اضطراب مبهمش نجات دهد.
طراحی صحنه در عین ساده گرایی با فشرده سازی معانی و ترکیب آنها، لحظه به لحظه ریتم پر شتاب روز رستاخیز شدن به خود میگیرد و در غوطه وری سنگ قبر هایی که آخرین تراشه های بر جای مانده یک تندیس گر است، تخیل تماشاگر را بر بی خوابی ها و خواب زدگی ها و خواب ابدی بودن های روبک در هم می آمیزد. آرنولد تا لحظه ای آخر در حجم بی معنای و نامفهوم خود است و با طراحی لباس آویزان گونه اش هیچگاه نمیتواند پوست بیندازد و تولدی دوباره بیابد و مرده بودن خودش را مصرانه مرده گی میکند. موسیقی این نمایش در بزنگاه های مناسب طغیان های درونی آرنولد روبک را نمایان میکنند و جلوه گاهی میشود برای تضاد و تقابلات ذهن آشفته او. نشانه شناسی های این نمایش پا به پای تغییرات روحیات روبک، بزرخ وار و مبرا از زمان و مکان از واقعیت های عینی پیرامون زندگان دوری میکند و تخیل مخاطب را فرا میخواند. روبک و ایرنه در بدرقه زندگان ( تماشاگران ) در درهم تندیگی چند پاره اندام خود، نمیتواند با دست درازی به سوی یکدیگر بسان شکل گیری طرح آفرینش انسان میکل آنژ شوند و نیافریده، میمیرند. ناخودآگاه یاد کتاب "زمانی که یک اثر هنری بودم" اثر اریک امانوئل اشمیت افتادم.

روبک : من هیچ وقت رابطه ام با زن ها خوب نبوده!
درود به ذهن و قلم زیبا و توانایت دوست خوبم آریوی شاعر.....لذت بردم
۲۷ شهریور ۱۳۹۴
Ja
۱۰ آبان ۱۳۹۴
جا
۱۰ آبان ۱۳۹۴
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید