یک راهبه تازهکار به نام ویریدیانا در شرف تحلیف و سوگند یاد کردن است که دون خایمه، عموی او، از او دعوت میکند تا به دیدنش برود. او که تنها خویشاوند زندهٔ ویریدیانا محسوب میشود، تنها یک بار با ویریدیانا دیدار کرده و ویریدیانا برای پذیرش درخواست او بیمیل است. اما سرراهبهٔ ویریدیانا، به او اصرار میکند که درخواست عمویش را قبول کند.
دون خایمه، عموی ویریدیانا، شخصی گوشهگیر است و در یک مزرعه دورافتاده با تعدادی خدمتکار زندگی میکند، رامونا، دختر رامونا که ریتا نام دارد، و مونچو. وقتی که دون خایمه برادرزادهٔ خود را میبیند، از شباهت او با همسر فوتکردهاش یکه میخورد.
شب قبل از اینکه ویریدیانا منزل عمویش را ترک کند، سپاسگزار از حمایت مالی طولانیمدتی که عمویش از او کرده، با بیمیلی درخواست عجیب عمویش مبنی بر پوشیدن لباس عروسی همسر فوتکردهاش را میپذیرد. وقتی که رامونا به ویریدیانا میگوید که دون خایمه قصد ازدواج با او را دارد، او بهتزده میشود. دون خایمه هم به نظر میرسد که از این فکر منصرف شدهاست. رامونا مخفیانه به ویریدیانا دارو میخوراند. دون خایمه ویریدیانای بیهوششده را به قصد تجاوز کردن به او، ب