تیوال نمایش ننه دلاور بیرون پشت در
S2 : 19:51:15
امکان خرید پایان یافته
  ۱۴ شهریور تا ۱۹ مهر ۱۳۹۲
  ۲۰:۳۰
  ۱ ساعت و ۲۰ دقیقه
 بها: ۲۰,۰۰۰ تومان

: سجاد افشاریان
: صابر ابر، هوتن شکیبا، سجاد تابش، آرش فضلعلی، مرجان وزین‌پو، پوریا قاسمی، امید سلیمی‌، محمود نصیری‌، ساناز رضاییان‌، سمانه امیری‌، محمد حسین محمدیا‌ن، سهیل عبدی‌، شکیبا قبادی‌، ملیکا بتو، عماد محمدی‌، بنیامین پیروانی‌، بهنام خرم‌نیک، فروغ محمدی، میلاد آریافر و پارمیس عزیزی‌نژاد‌، پارمیدا عزیزی‌نژاد‌، فرانک جلیلی، کیانا کیانی‌، مبینا تنها

: بهزاد عمرانی، مانی مزکی، جهانیار قربانی، آرش عمرانی، کیارش عمرانی، آبتین یغماییان، مارتین شمعون پور و شهرزاد بهشتیان
: سجاد افشاریان آرش مالمیر
: نگار نعمتی دستیار لباس: ماهی عظیمی، غزاله حسینی
: سینا شعاعیِ
: آنالی شکوری، محمد خوشبختیان
: رضا موسوی و حمید نجفی راد
: سمانه حسینی
: سجاد افشاریان
: مرتضی درویش‌زاده فر
: سیاوش مقصودی
: الهه اذکاری
: ایلیا تهمتنی
: گروه بُــــمرانی
: ایلیا شمس، ثمین مهاجرانی

رزرو تلفنی: 09379496502

نمایش ننه دلاور بیرون پُشت در قصه آدم های همین دور وُ اطرافِ که روزگار پُرخطر جنگ رو پشت سر گذاشتند
این نمایش اقتباسی از دو نماینامه آلمانی به اسم های بیرون پشت در و ننه دلاور نوشته شده و قصه اصلی نمایش مواجهه بکمانِ بیرون پُشت در با انافیرلینگ نمایشنامه ننه دلاور و مواجهه این دو با آدم های امروز معاصر که در هر لحظه می تونه اتفاقای مختلفی واسشون بیافته

شهر:
تهران

گزارش تصویری از نمایش ننه دلاور بیرون پشت در / عکاس: سارا حدادی

... دیدن همه عکس ها »

گزارش تصویری تیوال از نمایش ننه دلاور بیرون پشت در / عکاس: مهسا صفاری پور

... دیدن همه عکس ها »

گزارش تصویری از حاشیه های اجرای نمایش ننه دلاور بیرون پشت در / عکاس: دنا جهان بخش

... دیدن همه عکس ها »

گزارش تصویری از نمایش ننه دلاور بیرون پشت در / عکاس: فریماه اشراقی

... دیدن همه عکس ها »

گزارش تصویری تیوال از نمایش ننه دلاور بیرون پشت در/ عکاس: مهسا باقری

... دیدن همه عکس ها »

گزارش تصویری تیوال از نمایش ننه دلاور و پشت در / عکاس: حانیه زاهد

... دیدن همه عکس ها »

گزارش تصویری تیوال از نمایش ننه دلاور بیرون پشت در / عکاس: نیلوفر علمدارلو

... دیدن همه عکس ها »

گزارش تصویری تیوال از نشست خبری نمایش ننه دلاور بیرون پشت در / عکاس: علیرضا قدیری

... دیدن همه عکس ها »

گزارش تصویری تیوال از تمرین نمایش ننه دلاور بیرون پشت در / عکاس: حانیه زاهد

... دیدن همه عکس ها »

آواهای وابسته

مکان

خیابان حافظ، خیابان استاد شهریار، روبروی تالار وحدت، سالن حافظ
تلفن:  ۶۶۷۵۶۰۴۳


«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال
فیلم این کار نمیاد؟
سپهر امیدوار این را خواند
خانم جویا تا به حال ندیدم فیلمی از اجرا های سالن حافظ بیرون اومده باشه. فیلم کار های ایرانشهر و اکو معمولا از موسسه بتهوون پخش میشه. کار های تئاتر شهر رو هم می تونید از کافی شاپ این مجموعه خریداری کنید.
۲۸ تیر ۱۳۹۳
مثل اینکه با اجرا رفتن ایران استرالیا چند تا از کارهای اقای سجادیان دی وی دی اش میاد که فکر کنم اینم باشه :)
۰۸ مرداد ۱۳۹۳
الشالله
فعلا منتظرم ایران استرالیا اجرا شه
تا اجراش شروع شه زود میرم میبینم
۰۹ مرداد ۱۳۹۳
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
آقا من خیلی دیر رسیدم... دیروز آخرین اجراش بوده... واقعا دارم حسرت میخورم... تمدید نمیشه؟ کسی خبر نداره؟؟؟
قطعا تمدید نمیشه چون نمایش روایت ناتمام جایگزینش شد
۲۰ مهر ۱۳۹۲
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
بابا به کی قسم من دوتا صندلی از اصغر فرهادی فاصله داشتم یک بار این مرد نخندید! این ملت به چی میخندیدن من نفهمیدمممممممممم !
درسته . لحظه ای که نمایش بهش تقدیم شد اولین بار لبخند زد .
نمایش راضی کننده ای بود ولی .
۲۰ مهر ۱۳۹۲
من هم امشب که آخرین شب اجرا بود آنجا بودم . اولا" که سالن علاوه بر تمام جایگاه ها روی پله ها و تقریبا" چهار ردیف هم به صورت نیم دایره روی زمین نشسته بودند .نزدیک به بازیگرها . خیلی شلوغ بود . نمی دانم چون شب آخر بود اینهمه جمعیت آمده بود یا شب های دیگر هم همینطور ... دیدن ادامه » بوده ، در هر حال در پایان نمایش هم آقای سجادیان اجرای امشب را به آقای اصغر فرهادی که در سالن نمایش حضور داشتند تقدیم کردند.
- با آقای حاج حسام کاملا" موافقم چون من هم نفهمیدم تماشاگران به چی می خندیدند، شاید چند جایی در حد یک لبخند بود نه بیشتر .
۲۰ مهر ۱۳۹۲
ضیایی:
ازشما چه پنهون که هیجان دیدن فرهادی واسه من بیشتر از نمایش بود به خصوص که وقتی از جلو پام رد میشد ازم عذرخواهی کرد :))))))))))))
۲۰ مهر ۱۳۹۲
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
یعنی تمدید شده که عبارت "رو به پایان" روی عکسش نیست؟!
نیلوفر ثانی این را خواند
درود بر شما
این برچسب در لیست های تیوال نمایان می شود و همینک در برگه لیست نمایش ها روی این نمایش نیز پدیدار است.
۱۹ مهر ۱۳۹۲
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
امشب کار رو دیدم و به نظرم اشکال کار اینجا بود که در تمام طول اجرا مخاطب رو میخکوب و جذب خودش نمیکرد و خیلی از صحنه ها خسته کننده بود حتی .. شما مثلن این نمایش رو با نمایش ویتسک که مقایسه میکنی با اینکه ویتسک زمانش سه ساعت بود آدم وقت نمیکرد پلک بزنه .. یا تو پاندورا 88 آدم نفسش بند میومد از جذابیت ..
بعد هم به نظرم بهتر بود مسئولین به جای اینکه اینهمه بیش از ظرفیت بلیط فروشی انجام بدن چند روز دیگه اجرا رو تمدید میکردن!‍
ظاهرن پسر آقای ژیگلر نیکولز هم از نمایش مترسگ تا حالا تو کفش آقای شکیبا گیر کرده !‍‍!!
حسین عزیز، مقایسه با ویستک برام جالب بود، چون من دقیقا برعکس شما بودم، یعنی ویستک اصلا جذبم نکرد اما ننه دلاور به نظرم خوب بود.
ممنون
۱۹ مهر ۱۳۹۲
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
بچه ها من ردیف C صندلی های آخر و رزرو کردم..میشه بهم بگید چیدمان صندلیا چطوریه؟؟ یعنی ردیفای پشتی توی دید مشکلی ندارن؟!؟! ردیف ها ی صندلی روی سطح زمینن؟ یا اینکه ردیفای عقب بالاتر از سطح صندلی های جلویی هستن(مثل سینما)؟ الان خودمم نفهمیدم چی گفتم :)))))
منم دقیقا متوجه نشدم چی گفتین!!! ولی صندلی های تالار حافظ شیب مناسبی دارند تو ردیفای عقبتر هم به صحنه دید دارید مثل برج میلاد نیست که اگه یه قد بلند روبروتون بشینه دید شما رو محدود کنه
۱۶ مهر ۱۳۹۲
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
اگه بخوام در کل بگم کار متوسطی بود ....
موضوع نمایش... که خیلی گنگ بود و هر چی فکر میکردی که تیکه ها رو مثل پازل به هم وصل کنی و به ارتباطشون پی ببری نمی تونستی .....
موسیقی....بمرانی ام گروه خوبیه ولی تو این نمایش کار خاصی نمی کنن ولی باز بد نبودن
و تنها چیزی که میگم متوسط بخاطره صحنه های قشنگی که خلق کردن و بازی خوب ابر و شکیبا
ولی کاش کاش کاش این گروه خوب از نمایشنامه ی دیگری استفتده میکرد....البته جدیدا مد شده هرچی بیشتر نفهمی هنری تره:دی
سوال!

توی بلوک B و C
گوشه های بالایی (نزدیک تر به بلوک A) توی ردیف های بالا بهتره
یا
وسط های ردیف های پایین تر
؟؟
ستار محمودی این را دوست دارد
کلا زیاد فرق نداره حافظ اونقدر بزرگ نیست که متشکل صدا پیش بیاد ولی معمولا نزدیک تر به سن رو انتخاب می کند
۱۵ مهر ۱۳۹۲
A و B رو جابجا نوشتم کلن!
۱۵ مهر ۱۳۹۲
هانیه من c-2-19 گرفتمفامیدوارم بد نباشه
۱۶ مهر ۱۳۹۲
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
ننه دلاور...عالیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی از اون نمایشا که یادت نمیره ......همه چیش عالییییییییییییی تمدید تمدید تمدید تمدید تمدید تمدید تمدید تمدید تمدید ....:)
ستاره سیارگان، بهار و نازنین بهروزیان این را پاسخ داده‌اند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
ننه دلاور...عالیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی از اون نمایشا که یادت نمیره ......همه چیش عالییییییییییییی تمدید تمدید تمدید تمدید تمدید تمدید تمدید تمدید تمدید ....:)
ثمین مهاجرانی و شادی بهرامی این را پاسخ داده‌اند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
خوشبختانه دیشب این نمایش رو دیدم و الآن دوباره بلیط گرفتم !
فوق العاده بود ، عالی بود ، بهترین نمایشی که تا به حال دیدم .
بسیار تا ثیر گذار بود . اول که نمایش شروع می شه گیج می شی که چه خبره ، صحنه شلوغه ، پر سر و صدا ... بعد آروم میشه.... پر می شه ، خالی میشه ... ساکت میشه .... بعد داد می زنن... پر از کارهای متضاد و غیر منتظره و هیجان انگیز. هر لحظه 1 صدایی یا حرفی یا هر چیز دیگه ای هست که غافلگیرت کنه و به وجد بیاردت.
موسیقی نمایش خیلی خوب بود ، هماهنگ با کار
به نظر من این نمایش خیلی خلاقانه بود ، چون نویسنده 2 تا نمایشنامه رو با هم به نحو خوبی تلفیق کرده و ابتکار هم در اون به کار برده ، ایرانیش هم کرده 1 جاهایی ، البته به نحوی که اصالت کار حفظ شده، یعنی اگه یه کم با کارای برشت آشنا باشی کاملا ردپای برشت در کار معلومه و به اصطلاح حق کپی رایت رو حفظ کرده.
یکی از جذابیت ... دیدن ادامه » های نمایش اینه که هم طنزه ، هم تلخه ، هم شلوغه ، هم خلوته. حرکات غیر منتظره زیاد داره ، چیزی که منو خیلی جذب کرد و لذت بخش بود. البته بعضی نمایش ها هیجان انگیز اند ولی صرفا برای جذب تماشاچی و مضمون خاصی ندارن که باید بگم این نمایش مضمون خوبی هم داشت.
بازی آقای ابر و شکیبا محشر بود ، کاملا مسلط به نقش . فریاد های رسای این دو بازیگر آدمو تکون می داد . صابر ابر طوری در نقش حل شده بود که من 1 مادرِ واقعی می دیدم .
طراحی صحنه رو دوست داشتم. خیلی خوب بود و تاثیرگذار. 1 نکته رو خاطر نشان کنم که یکی از عواملی که بر جذابیت نمایش تاثیر گذاره ارتباط صحنه با تماشا چیه که در این نمایش صحنه با تماشاچی ارتباط نزدیکی داره و مرز بین تماشاچی و صحنه کمتره . به شخصه در اینچنین نمایش ها ، احساس بهتر و نزدیکی بیشتری با نمایش حس می کنم .
موسیقی همون طور که گفتم فوق العاده بود و بسیار تاثیرگذار .
در کل به نظر من کار ، عالی بود و خیلی دوست داشتم . خوشحالم که این نمایش رو دیدم . به دوستان هم پیشنهاد می کنم این نمایش رو از دست ندید به خصوص که اواخر اجرا هم هست !
با تشکر از عوامل نمایش
ایضا همین نظر را دارم... عالییییی
۱۵ مهر ۱۳۹۲
تازه با وجود بهمن فرمان آرا که نمایش اون شبم بهش تقدیم شد....
۱۵ مهر ۱۳۹۲
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
یه سوال در مورد خرید اینترنتی این نمایش اینکه جایگاه ‌‌A چرا انقدر پخش و پلاس ؟ الان صندلی های 1 تا 10 جایگاه ‌A ردیف جلو محسوب میشه و این اشکال سایت هستش یا نه کلن چیدمان صندلیای سالن اینطوریه ؟ اگه چیدمان اینطوریه یعنی ردیف C هیچی نمیبینه اصلن ؟!!
شادی بهرامی این را خواند
آقای مهدیون عزیز، سلام.
جایگاه ها، اطراف صحنه هستند (صحنه، وسط سه جایگاه قرار دارد) و همه صندلی ها، به صحنه اشراف دارند. متوجه سوال شما درباره ردیف C نشدم. چیدمان صندلی ها به همین شکلی است که در پلن سالن مشاهده می کنید و همه صندلی ها، می توانند نمایش را ... دیدن ادامه » به خوبی ببینند:)

با مهر
۱۵ مهر ۱۳۹۲
سلام .. ممنوم
۱۹ مهر ۱۳۹۲
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
کار خوبی بود
اما
صحنه خیلی شلوغ بود
ورود دختری با مقنعه و مانتو مثل یک دانش آموز و روایت چند ثانیه ای داستان ، خیلی تو ذوق میزد و دلیلشو اصلا متوجه نمیشم !
اما لذت بردم و احساس کردم وقتم تلف نشده
از جمله آخرتون در عجبم؟احساس کردم وقتم تلف نشده؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
۰۱ بهمن ۱۳۹۲
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
دیشب با 3 تا از دوستانم این نمایش رو دیدیم. واقعا از دیدنش لذت بردیم. بازی صابر ابر حرف نداشت و بسیار مسلط بود. طراحی صحنه رو خیلی دوست داشتم. هر چند دقیقه یه سورپرایز جالب روی صحنه رخ می داد.
در کل یه جمعه ی عالی بود.
کار خیلی خوب بود و خلاقانه
۱۳ مهر ۱۳۹۲
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
شما فردا(شنبه) اجرا دارین؟
زهرا میرمحمد این را پاسخ داده‌است
نه گلنار عزیز. از یکشنبه تا جمعه.
۱۳ مهر ۱۳۹۲
ممنونم
۱۳ مهر ۱۳۹۲
زنده باشید.
۱۵ مهر ۱۳۹۲
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
گزارش اجرا:

نمایش "ننه دلاور بیرون پشت در" بیش از نیمی از اجرای عموم خود را پشت سرگذاشت.
در هجده شب اجرای این نمایش تا روز سه شنبه 2 مهرماه 92، 3780 نفر به تماشای "ننه دلاور بیرون پشت در" نشسته اند. که 2247 نفر (60% تماشاگران نمایش) بلیط خود را از سایت تیوال به صورت اینترنتی تهیه کرده اند، 758 نفر (20%) از طریق تلفن رزرو و 505 نفر (13%) هم به صورت حضوری بلیط برای نمایش خریداری نموده اند. این نمایش تا کنون میزبان حدود 270 نفر میهمان در اجراهای خود بوده است.
نمایش "ننه دلاور بیرون پشت در" به نویسندگی و کارگردانی سجاد افشاریان و با بازی صابر ابر و هوتن شکیبا و ... تا امروز میزبان چهره هایی همچون رخشان بنی اعتماد، جواد مجابی، ابراهیم حقیقی، حسن معجونی، جلال تهرانی، آتیلا پسیانی، پارسا پیروزفر، جهانگیر کوثری، حسین سناپور، مهناز افشار، هوشنگ گلمکانی، حمیدرضا صدر،سید ... دیدن ادامه » محمدعلی ابطحی، علیرضا تابش، لیلی فرهادپور، الهام پاوه نژاد، لیلی رشیدی، هومن سیدی، آزاده صمدی، مهدی پاکدل، بهنوش طباطبایی، کیوان کثیریان، امیر پوریا، مجتبی جباری، پژمان جمشیدی، رضا بهبودی، بهناز جعفری، محمدرضا غفاری، سعید چنگیزیان، حبیب رضایی، محسن امیریوسفی، بهرام توکلی، علی رفیعی، ماکان اشکواری و... در اجراهای جشنواره و عمومی خود بوده است.
این نمایش در روزهای سوم، چهارم و پنجم مهر ماه به دلیل برگزاری جشنواره مقاومت در تالار حافظ، سه روز روی صحنه نرفت. پس از این تعطیلی سه روزه، اجراهای «ننه دلاور، بیرون پشت در» از شنبه (ششم مهر ماه) از سر گرفته شده است و تا ۱۹ مهر ماه ادامه دارد.

با مهر و احترام
سیاوش مقصودی
مدیر اجرا نمایش ننه دلاور بیرون پشت در
واقعن جلال تهرانی اومد؟!!!

(لحن اشتباهی از این سوال برداشت نکنید)
۰۹ مهر ۱۳۹۲
بله آقای حیدری عزیز. شنبه هفته گذشته.
۰۹ مهر ۱۳۹۲
چه جالب

چند روز پیش بود اتفاقن با یکی از دوستام داشتیم بحث می کردیم که جلال تهرانی چرا تئاتر نمی بینه؟ :)

خیالم راحت شد الان :)
۰۹ مهر ۱۳۹۲
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
ببخشید که این رو این جا می ذارم.
من برای فردا شب، دو تا بلیت (صندلی 70 و 71 از ردیف پنجم استیج B) خریدم که الان به دردم نمی خورند (یعنی پنج نفر بودیم که دو نفرمون نمیان). اگه احیانن کسی این بلیت ها رو می خواد اطلاع بده تا با هم هماهنگ کنیم.
amojiry [at] gmail [dot] com
۰۵ مهر ۱۳۹۲
جناب مجیری پیشنهاد میکنم به سیاوش مقصودی مدیر اجرا و مسول گیشه ایمیل بزنید
s_maghsoudi@yahoo.com
۰۵ مهر ۱۳۹۲
خیلی از راهنمایی تون ممنون خانم غیاثیان
۰۶ مهر ۱۳۹۲
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید

| وای که چقــدر شب این گفتگو حالمون خوب بود و چه قدر حرف هایی زدیم که صد در صد خودمونِ ، حرف هایی که شاید هیچ وقت جایی نگفته باشیم ... |
گفتگوی سجاد افشاریان، صابر ابر و هوتن شکیبا با روزنامه اعتماد (چهارشنبه، سوم مهر ماه) درباره «ننه دلاور، بیرون پشت در»
در زمان صلح هم می‌جنگیم


نازنین متین‌نیا

صندلی‌های نه‌چندان راحت تالار حافظ، صدای کلیک دوربین عکاس‌ها و گرمی هوا، دقیقا تمام آن‌چیزهایی است که باید برای دیدن نمایش «ننه دلاور، بیرون پشت ‌در»، توجه شما را جلب می‌کند. همه اینها، همان اول اتفاق می‌افتد. همان وقتی که روی یکی از صندلی‌ها سر می‌خوری و رژه بازیگران نمایش را می‌بینی و از خودت می‌پرسی؛ اینها با این همه لباس‌های زمستانی، گرم‌شان نمی‌شود؟! اما تا همین‌جا پیش می‌روی، به محض اینکه همه روی صندلی‌های ناراحت جایی برای نشستن پیدا کنند و صدای کلیک دوربین‌ها، در دیالوگ‌های اول نمایش گم شود، ذهنت دیگر به جایی دیگر می‌رود. به دنیایی که آدم‌هایش از جنگ آمده‌اند و می‌خواهند به صلح پناه ببرند. صلحی که انگار هیچ‌وقت نیست و نه صدای خش‌دار مردانه ننه‌دلاور آن را می‌سازد و نه قصه غصه‌های سربازی که از کشتن 11 نفر خواب به چشم‌هایش نمی‌آید. این وسط باید دلخوش کنی به تصویرهایی که کارگردان برایت می‌سازد و اجازه دهی، هرجایی که خواست، حواست را پرت کند. این‌طور می‌شود که دو ساعت بعد وقتی از تالار حافظ بیرون می‌آیی، یادت می‌افتد که دو ساعت گذشته، روی صندلی‌ها سر نخورده‌یی، صدای کلیک این همه دوربین را نشنیده‌یی و تازه ذهنت درگیر هزار و یک خاطره از روزهایی شده که جنگ تجربه مشترک تمام آدم‌های این سرزمین بود. تجربه‌یی که برای اهالی اصلی این نمایش در روزگار کودکی اتفاق افتاد تا امروز در تالار حافظ، آن را با هم روخوانی کنند. سجاد افشاریان، کارگردان نمایش و صابر ابر و هوتن شکیبا دو بازیگر اصلی آن هر سه متولد دهه 60 هستند. برای گفت‌وگو با آنها، در طبقه بالای یک کافه خلوت بعد از اجرای نمایش قرار می‌گذارم و کمی قبل‌تر از اینکه دستگاه ضبط صدا را روشن کنم، با جمعی آشنا می‌شوم که کنار کار، رفاقت می‌کنند و بی‌سر و صدا و سرراست و آرام، هر کلمه و حرف همدیگر را می‌فهمند. رفاقتی که برای یک روایت نسلی از خاطره‌یی مشترک و تاثیرگذار، خط رابط است و میان هوش سرشار کارگردان و استعداد و توانایی دو بازیگر اصلی، به شکل هنرمندانه‌یی پنهان شده.
***
این اجرایی که امروز از «ننه دلاور، بیرون پشت‌ در» می‌بینیم با آن کار دانشجویی که قبل‌تر انجام داده بودید، چه تفاوت‌هایی دارد؟ از نظر ساختار یا متن و... تغییراتی کرده؟

سجاد: خیلی تغییر کرده. با اجرای دانشجویی که قابل قیاس نیست. چون آن زمان، نمایش فقط اقتباسی بود از نمایشنامه ننه دلاور و اصلا «بیرون پشت در» در میان نبود. از اجرای جشنواره هم باز تغییرات زیادی دارد؛ در جشنواره خیلی برای رساندن کار عجله داشتیم و من همزمان متن را هم می‌نوشتم و برای بچه‌ها می‌آوردم. برای همین نسبت به این اجرا، تفاوت‌ها نسبتا زیاد است.

«بیرون پشت در» نزدیک جشنواره به متن اضافه شد؟

سجاد: ... دیدن ادامه » طرحی که برای جشنواره فرستادم، طرح کامل نمایش ننه دلاور، بیرون پشت در بود. ابتدا قرار بود با دو بازیگر یعنی صابر و هوتن شروع کنیم، اما بعد شخصیت دیگری هم اضافه شد: کاترین. اما باز دیدم، نمی‌شود و برای همین شخصیت‌های دیگر هم اضافه شدند. از آنجا که من از بعد جشنواره می‌دانستم، قرار است در تالار حافظ اجرا برویم، خیلی به معماری این تالار و فضا فکر کرده بودم و بازخوردهای دو اجرا در جشنواره را هم داشتم و می‌دانستم که صحنه‌هایی را باید تصحیح کنم. همه اینها در مجموع تغییرات را ساخت.

چه صحنه‌هایی را تصحیح کردید؟

سجاد: صحنه درها و سیرک را کلا از نظر شکل و ساخت عوض کردیم. صحنه رودخانه هم به لحاظ ساخت و سازه صحنه‌یی تغییر کرد و... طبیعتا کل نمایش را طوری عوض کردیم که مناسب اجرا در حافظ باشد. من سعی کردم حافظ را به شکل یک سوله برای اجرای این نمایش دربیاورم.

کار را به خاطر حضور صابر و هوتن هم تغییر دادید؟

سجاد: طبیعتا بله. من فکر می‌کنم خلاقیت بازیگر جهت‌دهنده و تاثیرگذار است و وقتی دو بازیگر درجه یک و خلاق داریم، طبیعتا محصول باکیفیت‌تری خواهیم داشت. بچه‌ها، ایده دارند، به طراحی فکر می‌کنند و این حسن مضاعف را که فقط بازیگری نکرده‌اند و در دوره‌هایی کارگردان هم بودند، من از همه اینها استفاده می‌کنم.

صابر سر نمایش 21 بار مردن در 30 روز به تمرین‌ها اضافه شدی؟

صابر: آشنایی من و سجاد به قبل از آن نمایش برمی‌گردد اما من سر 21 بار مردن در 30 روز از سجاد خواهش کردم به عنوان دراماتوژ به گروه ما اضافه شود که حضورش خیلی در آن دوران کمک‌کننده بود. چون نیاز داشتم که کسی، خارج از سلیقه‌های شخصی خودم کار را ببیند. ما متن را با سینا نوشته بودیم و... ولی حضور سجاد به من کمک کرد و ایده‌هایی را آورد تا کار سلامت‌تر باشد. برای ننه دلاور هم ما سر کار محسن امیریوسفی بودیم (فیلم «آشغال‌های دوست داشتنی»، سجاد یک شب به من گفت که من دارم یک نمایشنامه این جوری می‌نویسم و می‌خواهم نقش ننه دلاور را یک مرد بازی کند. من هم خیلی استقبال کردم و گفتم: «من!»

یعنی خودت، خودت را سریع اضافه کردی؟

صابر: بله، بله. پیشنهاد دادم و سجاد هم گفت: بله. چند صفحه نمایش را خواندیم و بعد هم رفتیم برای تمرین.

آقای افشاریان، آن شب برای صابر نقشه کشیده بودید؟

سجاد: بله، کاملا هم به چشم خریدار. حبیب رضایی قبل‌تر صابر را برای نقش پیشنهاد داده بود و به هوتن زنگ زدم و گفتم: یک گزینه درجه یک داریم و هوتن هم استقبال کرد و من هم قضیه را این‌طور مطرح کردم.

صابر: اصلا برای همین است که معتقدم بی‌دلیل نیست که گپ‌هایی بین آدم‌ها زده می‌شود و اتفاق‌هایی به این خوبی می‌افتد.

و با ورود به نمایش چه چیزهایی را با خودت آوردی؟

صابر: به نظرم ویژگی‌ای که سجاد دارد، این است که واقعا آدم‌ها هر کدام به اندازه خودشان در نمایش او سهیم هستند. یعنی همه با دست پر می‌آیند. من این را از کارهای قبلی سجاد و با دیدن نمایش «تبارشناسی دروغ و تنهایی» می‌دانستم. خوبی سجاد این است که وقتی به عنوان بازیگر با او کار می‌کنی، هر موقع ایده‌یی به ذهنت می‌آید، می‌توانی پیشنهاد کنی. در این نمایش هر وقت، ایده‌یی داشتم با سجاد مطرح کردم و چون سجاد آدم بصری است و دوست دارد ببیند، می‌گفت: «ببینمش، ببینیم چه جوریه» و بعد جلو می‌رفتیم. همه‌چیز با گفتمان حل می‌شد. خیلی از لحظاتی که ساخته شد از گپ‌هایمان می‌آید.

از آنجایی که متن هم همزمان آماده می‌شد، برای متن هم پیشنهادهایی داشتی؟

صابر: متن نه، متن کاملا یک طراحی از پیش تعیین شده داشت. مثلا دیزالوهایی که از یک پرده به پرده دیگر داریم و... همه با یک برنامه‌ریزی جلو می‌رفت. اما چون به روز بود، ما فرصت داشتیم در فاصله آماده شدن پرده اول تا دوم، از صحنه‌ها و روند کار، لذت ببریم. حتی بارها و بارها دیدم که بچه‌های دیگر، اگر ایده‌یی دارند، سجاد گوش می‌کند و فکر می‌کند شاید واقعا خوب باشد.

آقای شکیبا شما چطور؟ در پشت صحنه کارتان را آرام انجام می‌دهید یا نه، هرجا که ایده‌یی به ذهن‌تان برسد، سراغ کارگردان می‌روید یا آن را اجرا می‌کنید؟

هوتن: واقعا در کارهایی که همه‌چیز آن از قبل تعیین شده است، به من سخت می‌گذرد و معمولا هم کارهای این شکلی را قبول نمی‌کنم. تجربه قبلی کار من با سجاد، خیلی لذت‌بخش بود. بابت اینکه لحظه به لحظه کار را با همدیگر پیدا می‌کردیم. یعنی اینجوری نبود که سجاد به عنوان کارگردان در جبهه‌یی دیگر باشد و به من بازیگر مو به مو دستوراتی بدهد که ناچار به اجرای آن باشم. من اصلا نمی‌توانم این شکلی کار کنم. سر کار قبلی سجاد هم همین بود؛ هر روز گپ می‌زدیم تا به نقطه مشترکی برسیم و آن نقطه مشترک را با هم اجرا کنیم. هر چیزی که داشتیم را با هم پیدا می‌کردیم و این برای من خیلی لذت‌بخش است. چون به نظرم آدم در طول تمرین، به کشف می‌رسد. خیلی‌ها هستند که انتهای مسیر تمرین، برایشان معلوم است و از اول مشخص کرده‌اند که از این نقطه می‌رسیم به آن نقطه. اما برای سجاد، مسیر مهم‌تر از مقصد است و اینکه مسیر را چطور طی می‌کنیم. برای همین در تمرین‌ها ما به مسیر فکر می‌کردیم. خیلی وقت‌ها یک چیزهایی که اصلا فکر نکرده بودیم، در روند تمرین‌ها ایجاد می‌شد و می‌دیدیم چقدر به درد کارمان می‌خورد. وقتی سجاد با من حرف زد و گفت چنین نقشی هست، نقش برایم جالب بود، حضور صابر هم آن را جالب‌تر کرد. تا آن موقع افتخار همکاری با صابر را نداشتم اما دوست داشتم در یک کار با هم باشیم. شروع شد، شب اول در خانه صابر، قسمت اول نمایشنامه را خواندیم و دیدیم چه فضای عجیبی دارد. آن شب هم من و هم صابر کلی شوق و هیجان داشتیم. از آن شب شروع شد، به مرور تمرین کردیم، جاهایی برایمان سخت بود. جاهایی سجاد ایده‌هایی می‌داد و من می‌گفتم سجاد نمی‌شود، اصلا قوانین فیزیک اجازه چنین اتفاقی را نمی‌دهد و...

آن ایده‌های خلاف قوانین فیزیک چه بود؟

هوتن: مثلا همان قسمت رودخانه. می‌گفت من می‌خواهم تو بیایی و روی دست بچه‌ها راه بروی. می‌گفتم نمی‌شود، اصلا قوانین فیزیک اجازه نمی‌دهد. اما سجاد خیلی راحت می‌گفت: «نه می‌شود.»

و در نهایت هم اجرا شد؟!

هوتن: چون من وارد تمرین شدم و دیدم واقعا می‌شود. این اتفاق‌ها خیلی برایم جالب بود، چون چیزهایی که فکر می‌کردیم نشدنی باشد، هم اتفاق افتاد.

در این «می‌شه»، «نمی‌شه»ها، بحث‌تان هم می‌شد؟

سجاد: ما سه تایی، همدیگر را راضی می‌کنیم. یعنی اگر دو تا پیشنهاد نشود، سومی می‌شود و بالاخره یک جوری به توافق می‌رسیم.

اما شما کارگردان کار هستید و قاعده‌اش باید این باشد که حرف آخر را بزنید؟

سجاد: تعریف من از کارگردانی متفاوت است. تا الان که 28 سالم است، با آدم‌های زیادی کار کرده‌ام و سعی کرده‌ام خوب‌هایشان را نگه دارم و آن چیزهایی را که با سلیقه‌ام جور نبوده نگه ندارم. همیشه برایم اینجوری بوده که آدم‌های نمایشم از خود نمایش مهم‌تر هستند. اگر حال آنها روی صحنه خوب باشد، برایم در اولویت است. روزهایی بوده که تمرین داشتیم، زمان گذاشتیم و... آمده‌ایم سر تمرین و دیده‌ایم یکی از بازیگرها پکر است، آن روز نشستیم به گپ زدن و والیبال بازی کردن اما تمرین نکردیم.

صابر: این اتفاق واقعا افتاده. مثلا یک روزهایی که روزهای مهمی هستند و ما خیلی نگرانیم و استرس داریم ناگهان سجاد می‌گوید: والیبال بازی می‌کنیم! یکهو 2-3 ساعت بچه‌ها والیبال بازی کرده‌اند و خداحافظی کردیم و رفتیم. شاید در آن لحظه همه‌چیز برای ما عجیب بوده، اما اینجوری نیست، چون سجاد می‌داند قرار است چه اتفاقی بیفتد و جوری برنامه‌ریزی می‌کند و قرارها را می‌چیند که در آخر با وجود شرایط سختی که همیشه برای همه گروه‌های تئاتر وجود دارد، ما به برنامه‌ها رسیده‌ایم. چه در جشنواره، چه در اجرا. برای همین دیگر وقتی روی صحنه می‌روی، خیالت راحت است که کار درست را انجام می‌دهی و حالت خوب است.

این ‌را الان می‌گویید که نتیجه قابل قبول است؟! اما همان روزی که می‌گفت والیبال بازی کنیم، عصبی نمی‌شدید؟

صابر: شیوه سجاد برای من، شیوه جذابی است. شاید اوایل، مخصوصا قبل از جشنواره اضطراب بیشتری داشتم، اما وقتی به سمت اجرای عموم رفتیم، دیگر نه. برای همین دیگر زمان اجرای عمومی، عصبی نشدم. اما اعتراف می‌کنم، برای تمرین قبل از جشنواره عصبانی می‌شدم و برایم عجیب بود، اما برای اجرای عمومی دیگر سجاد و کارش را می‌شناختم.

سجاد: قبول دارم، که این شیوه اصلا کار راحتی نیست. اما در تمرین نکته‌یی را یاد گرفته‌ام که یک نکته مدیریتی است. برای من فرقی نمی‌کند؛ چه یک کنسرت را مدیریت کنم یا یک تئاتر را. سعی می‌کنم در نهایت آرامش همه‌چیز را پیش ببرم. ممکن است پوستر و بروشور و... ما نرسد، سالن اجرا جابه‌جا شود و خیلی مشکلات دیگر، اما من سعی می‌کنم یک ذره از این اتفاق‌ها به بازیگر منتقل نشود. من حتی با دختربچه 6 ساله‌یی که در گروه هست، می‌نشینم و معاشرت اساسی می‌کنیم؛ درباره متن، منطق اجرا و... تا صابر و هوتن که مدام با هم درباره وضعیت و دیالوگ‌ها و موقعیت‌ها حرف می‌زنیم. یک نکته مثبت این کار هم این بود که این آدم‌ها را در اختیار داشتم. یعنی همه برای تمرین و... در یک‌جا جمع بودیم و باهم بودیم. برای همین وقتی می‌گفتم: «بچه‌ها در این صحنه هوتن روی دست شما راه می‌رود.» به تمرین دوم نمی‌کشید که این اتفاق می‌افتاد. اینکه بچه‌ها در اختیار هستند و می‌شود با آنها تمرین کرد، نکته مهمی است. چیدمان آدم‌ها برای من خیلی مهم است؛ از چهره سبزه بنیامین گرفته تا بقیه بچه‌ها، تا بمرانی‌ها که آهنگسازی تئاتر را با من شروع کردند و من از توانایی تک‌تک‌شان شناخت دارم و سعی می‌کنم برای آنها بنویسم. یعنی من می‌دانم سولوی مانی کجا قرار می‌گیرد، شاعرانگی پیانوی آرش کجا می‌ایستد، صدای خشن و دلنشین بهزاد قرار است کجا واقع شود و... به همین ترتیب، همه بچه‌های گروه.

یک جورهایی با رفاقت پیش می‌روید، نه؟

هوتن: ما در شرایط سختی کار می‌کنیم. نمی‌خواهم هنداونه زیر بغل خودمان بگذارم اما واقعا شرایط سختی است. اینها را هرکس از بیرون ببیند، می‌گوید: «چگونه با این شرایط حوصله دارید و ادامه می‌دهید. » ولی من همیشه فکر می‌کنم که هر کدام از سختی‌ها ممکن است گروهی را از هم بپاشاند. چیزی که در سجاد دوست دارم، خیلی وقت‌ها این سختی‌ها را راحت می‌گذراند. یعنی مشکلاتی را که ما می‌توانستیم خیلی برای خودمان بزرگ کنیم، سجاد تا جایی که می‌توانست کوچک می‌کرد. سجاد همیشه می‌گوید: «ردیفش می‌کنیم.» و واقعا بالاخره حل می‌شود. این ویژگی مهم کار سجاد است. نگه داشتن این گروه بزرگ با این شرایط، واقعا کار سختی است و مدیریت می‌خواهد.

صابر: البته من باید این را صادقانه و بدون هیچ تعارفی بگویم؛ هوتن یکی از بهترین پارتنرهایی است که آدم می‌تواند روی صحنه داشته باشد و تو خیالت راحت است که کسی هست که حواسش فقط به خودش نیست. چون متاسفانه این اتفاق برای من حداقل، در تئاتر افتاده. پارتنرهای عالی داشته‌ام اما پیش آمده که پارتنرهایی هم داشته‌ام که دائم نگران بوده‌ام. اما الان با هوتن پایم روی زمین سفت است و وقتی روی صحنه می‌روم، می‌دانم که هوتن هست. تجربه هوتن در تئاتر خیلی بیشتر از من است، کارهای بیشتری کرده و من خیلی از کارهایش را دیده‌ام، همیشه پر از لذت شده‌ام. وقتی این اتفاق افتاد و هوتن آمد، با یک انرژی چند برابر، جلو رفتیم. چون خیالم را راحت کرد و الان هم هر روز بیشتر به این مساله می‌رسم. می‌خواهم بگویم وقتی پارتنر خیلی همراهی داری و کارگردانی داری که به تو گوش می‌دهد و حواسش بهت هست، چیزی برای گم کردن نیست. چیزی وجود ندارد که از دست بدهی. خیلی روزها می‌شود که هوتن به من می‌گوید: «آنجا را اینجوری می‌گفتی، بهتر بود» و... یعنی یک روتوش دو طرفه‌یی وجود دارد که تمام اینها در نهایت با سجاد هماهنگ می‌شود. یعنی ما اگر به چیزی هم می‌رسیم و مثلا در اجرا چیزی می‌گوییم و می‌بینیم خوب است، دوباره با سجاد چک می‌کنیم. چون کارگردان از بیرون کلیت کار را می‌بیند. من هم چون بازیگری هستم که روی صحنه حواسم نیست و روی صحنه، فقط لذت می‌برم، لازم است با کارگردان چک کنم. شده که چیزهایی پیش آمده و فکر کردیم این کار را بکنیم، بهتر است. با سجاد هماهنگ کرده‌ایم، بعضی‌ها را پذیرفته و بعضی‌ها را هم گفته، قبلی بهتر بود. جمله‌یی که خود سجاد می‌گوید خیلی درست است: « ما همدیگر را راضی می‌کنیم.» یعنی به تعادل می‌رسیم.

همان رفاقتی حلش می‌کنید؟

سجاد: شاید کلمه «رفاقتی» چیزهایی را تحت‌الشعاع قرار بدهد. اما در درجه اول، همه ما به نفع کار تصمیم می‌گیریم.

ویژگی این کار برای همه شما مشترک است یا اینکه هر کدام، لذت‌های خاص خودتان را دارید؟

هوتن: بعضی موقع‌ها چیزهایی را دوست داری روی صحنه بیاوری، چون خودت فکر می‌کنی دوست داری، پس تماشاگر و کارگردان هم دوست دارند، اما چشم سومی به اسم کارگردان وجود دارد که کار را از بیرون می‌بیند. خدا را شکر من با کسانی کار کرده‌ام که لذت برده‌ام. خیلی وقت‌ها درباره حذف دیالوگ یا صحنه‌یی حرف می‌زنند و مثلا من می‌گویم: «وای، اون که خیلی خوبه، حیفه» و... اما خب به نفع کار آن را کنار می‌گذاریم. وقتی کنار می‌گذاریم، می‌بینم که چقدر کار بهتر شد. ویژگی این کار این است که هیچ‌وقت من مجری کار یک آدم دیگر نبودم. همیشه کار خودم هم بوده. یعنی همان اندازه که سجاد مثلا درباره لباس دغدغه دارد، من هم دغدغه دارم، صابر هم دغدغه دارد و همگی به جزییات به یک اندازه با حساسیت نگاه می‌کنیم. این لذت‌بخش است و اینجوری نیست که بگوییم: «من کاری ندارم، بازی‌ام رو می‌کنم، به من چه! خودش درستش کنه.» اتفاقی که زیاد می‌افتد. اما ما این را نداشتیم خدا را شکر.

خب جذابیت کار چه بوده؟ چه بوده که حاضر شدی به خاطر آن، قوانین فیزیک را بشکنی؟

هوتن: بازیگری، مثل درست کردن یک غذاست (در این کارمان هم داریم). خیلی وقت‌ها هست که تو دوست داری یک خوراکی در غذایت باشد، اما ما در نهایت باید به غذایی برسیم که همه بتوانند از آن بخورند و همه به یک اندازه از آن لذت ببریم. به نظرم لذت این خیلی بیشتر از آن است که من خودم تنهایی لذت ببرم. ما همیشه به فضایی رسیده‌ایم و وقتی آن فضای مشترک، باب میل همه‌مان بوده، بیشتر لذت برده‌ایم. خیلی وقت‌ها بوده که جایی را من جور دیگری دوست داشتم، صابر جور دیگری دوست داشته و... پس با هم حرف زده‌ایم، به نقطه مشترکی رسیده‌ایم که همه‌مان دوستش داشته باشیم. این به نظرم همان جایی است که اگر قوانین فیزیک را هم بشکنی، لذت می‌بری.

سجاد: دو نکته خیلی مهم است؛ یکی هوش، یکی فکر. من اگر بخواهم از قبل شروع پروژه بگویم باید اشاره کنم که من همیشه به تماشاگرم فکر می‌کنم، آنقدری که بعضی وقت‌ها برایش نقش می‌نویسم. طبعا، به آدم‌هایی که می‌خواهم با آنها کار کنم هم فکر می‌کنم. یعنی خیلی برایم مهم است که گروهی که دور همدیگر جمع می‌شوند، متشکل از چه کسانی است. من قبل از شروع پروژه به این فکر می‌کردم. با هوتن شکیبا همبازی بوده‌ام و سال‌های دانشجویی، کارهای همدیگر را دیده بودیم. من به این فکر کردم که دوست دارم، نمایشی بسازم که هوتن در آن یک نقش کاملا جدی بازی کند، جوری که اشک تماشاگر دربیاید. هوتن بازیگر فوق‌العاده توانایی است که کمدی را درجه یک بازی می‌کند و خیلی‌ها سراغ او می‌آیند برای کمدی، اما توانایی او در کار جدی هم همان توانایی در کمدی است که کمتر کسی می‌داند. صابر را هم که در آن سال‌ها رصد کرده بودم، دیدم بازیگری است که متفاوت بودن نقش‌ها برایش خیلی مهم است. چون با توفیقی که در سینما به دست آورد، هر لحظه در معرض این آسیب بود که فیلم‌های مانند هم بازی کند. اما وقتی کارنامه بازیگری صابر را نگاه می‌کنی، می‌بینی که اصلا این شکلی نیست و تفاوت نقش‌ها برایش مهم است تا جایی که اگر یک نفر، فیلم اولی بوده اما نقش متفاوتی داشته، زودتر از کارهای دیگر، قبول کرده. به این هم فکر کردم که شاید برای صابر جذاب باشد که ننه دلاور را بازی کند. بازیگرها هر کدام، جنسی هستند که شیوه‌های متفاوتی دارند اما مغزهایشان را با نقش درگیر می‌کنند. به مغز می‌گوید: تو تبدیل به یک زن شو. تا اینکه این نقش، ذره‌ذره جریان پیدا می‌کند. و این اتفاق کاملا می‌افتد. یعنی از دقیقه 5 به بعد، دیگر کسی به این فکر نمی‌کند که صابر ابر را می‌بیند. چون من از خیلی از آدم‌ها می‌پرسم و می‌گویند: ما ننه دلاور را دیدیم و کسی فکر نمی‌کند که هوتن شکیبا، کسی است که دو روز قبل‌تر، «هنک» (مترسک) را بازی کرده، حالا اینجا نقش جدی و تلخ دارد و کاملا متفاوت است. بعد کم کم، تزریق نسبت به محتوا شکل می‌گیرد. به هر حال ما از یک دهه می‌آییم، دهه شصت. ما خیلی در معرض آسیب‌های جنگ بوده‌ایم. خودمان مستقیم در هیچ صحنه نبردی حضور نداشتیم اما تا بوده، تاثیرات جنگ در وجوه اجتماعی مختلف، به ما رسیده و بچه‌هایی که برای حضور در نمایش، انتخاب شدند هم در همین رده سنی هستند. معدل سنی گروه ما، زیر سی سال است. کم‌کم درگیر جنگ می‌شویم، فکر می‌کنیم تاثیرات آن چه بوده و... یعنی سعی می‌کنیم صورت مساله را خوب بفهمیم که بتوانیم خوب منتقل کنیم.

صابر: من همیشه سعی کرده‌ام در تئاتر نقش‌هایی را انتخاب و بازی کنم که نتوانم در سینما آن را تجربه کنم. هیچ‌وقت چنین تصویری از من در سینما، با این شکل، این لباس، این مو و این صدا، دیده نمی‌شود. مطمئنم. چون اصلا در سینمای ما چنین چیزی وجود ندارد. اگر در جای دیگر دنیا بود که یک سینمای گروتسکی وجود دارد که یک کار اینجوری می‌کند، شاید این اتفاق می‌افتاد، اما اینجا نه. لذت بازیگری هم برای من همیشه این بوده که از هر چه دنیای جدید برایم به وجود می‌آورد، لذت ببرم و آن را انتخاب کنم. برای همین هم ننه دلاور، برایم مثل کالیگولا، ریچارد و... کاراکترهایی که نمی‌شود تصویرشان را روی پرده دید، است. چون روی صحنه درست هستند. وقتی زنده‌اند، نفس به نفس‌اند، نزدیکند تماشاچی آن را باور می‌کند. شاید سینمای ما یک روزی به جایی برسد که چنین کاراکترهایی داشته باشد اما به نظرم خیلی دور از ذهن است چون در همین حد هم، کلی کار دارد. برای من لذت بازی در ننه دلاور، بیرون پشت در این است. کاراکتری که نه زن است، نه مرد است. در متن برشت هم وقتی می‌خوانی فکر می‌کنی این چقدر مرد است! همان ننه دلاور، به نظرم خیلی اسم درستی است. یعنی چیزی دارد که بیشتر، صفت مردانه است ولی شما در یک زن آن را می‌بینید. برای خودم اینجوری بوده که انتخاب این نقش، از اینجا می‌آید.

درباره جنگ هم... من همیشه فکر می‌کنم هر کاری، هر اثر هنری، موظف است سهم خودش را نسبت به روزگار و زمانه بدهد. اگر نیست و این کار را نمی‌کند، پوچ است. بی‌دلیل ساخته می‌شود، کشیده می‌شود، تراشیده می‌شود. این حداقل سلیقه من است. خیلی از کارها هستند که اینجوری نیست و صرفا ساخته می‌شوند. اما من دوست دارم نقاشی کشیده شده، برای من چیزی را به تصویر بکشد که مدت‌ها به آن فکر کنم و در من ته‌نشین شود. ننه دلاور، بیرون پشت در، مواجهه جنگ و صلح است. دو موضوعی که در همه جای دنیا، در هر دوره زمانی، تاثیرگذار بوده. درباره آدم‌های ممالک مختلف و مایی که دهه شصتی هستیم. شاید سهم ما در جنگ فقط شنیدن و قایم شدن و ترسیدن بوده اما تاثیرات آن، برای ما است. نسل ما و نسل‌های بعدی، از جنگ تاثیر گرفته‌اند. اگر جنگ روی ما تاثیر نگذاشته بود، نمی‌توانستیم امروز درباره جنگ حرف بزنیم. اگر جایی بودیم که هیچ‌وقت جنگی نبوده، بله. من پدرم، مادرم، خانواده‌ام، جنگ رفته‌اند، شهیده شده‌اند، شهید داده‌اند، حذف شده‌اند، ترک شده‌اند و... می‌خواهم بگویم همه از هر قشر و هر طبقه‌ای، یک سهم دارد. پس من به عنوان کسی که سهمی در هنر دارم، موظف هستم در کارنامه‌ام اثری داشته باشم که بگویم من هم درباره آن حرف زدم و گفتم صلح خوب است و جنگ بد. امیدوارم تاثیرگذار باشد. حداقل سعی کرده‌ایم، باشد.

تصویر جنگ این نمایش، از نظر نسل سومی بودن، آن چیزی نیست که ما به خاطر داریم. ما صدای موشک را شنیدیم، صف‌های مدرسه را داشتیم و شعارهای صف‌ها و... تصویری که از جنگ در نمایش شما وجود دارد، تصویر بعد از جنگ است. تصویر خود جنگ نیست. نسبت شما با این ماجرا چیست؟ یعنی من اگر نمایشی می‌دیدم که صحنه ترس و جیغ کاترین در آن وجود داشت یا چیزی که مستقیم به آن وصل می‌شدیم، می‌توانستم قبول کنم که این یک نسل سومی است که از پناه بردن به گوشه دیوار در زمان جنگ، یک تصویر دارد. اما هیچ کدام اینها نبود. به جای آن، تصویر آدم‌های درگیر جنگ بود که تصویر مثلا بکمان را در فیلم‌های خوب دفاع مقدس‌مان دیده‌ایم یا حتی ننه دلاور که یک جورهایی یادآور پیرزن گیلانه است.

به نظر می‌آید شما از آن تصویر نسل سومی خودتان گذشته‌اید و سراغ تصویری رفته‌اید که بعد از جنگ به شما داده‌اند.

صابر: دلیل دارد. اگر امروز که این حرف را می‌زنیم در این مملکت جنگ بود (خدای نکرده) فرق می‌کرد. بحثم، بحث معاصر بودن نیست. بحثم این است که این چیز مهم‌تری است. تاثیرات جنگ مهم‌تر است. مثلا وقتی تصادفی اتفاق می‌افتد، کمایی که در اثر آن اتفاق می‌افتد مهم است؛ چون آن تصادف یک لحظه است، اما آدمی که به ماشین خورده ده سال است در کما مانده. ویژگی این دو متن این است که درباره تاثیرات جنگ حرف می‌زنند. این تاثیرات است که وحشتناک‌تر است و کار سخت‌تری هم هست. به نظرم اگر شما بخواهید صحنه خود جنگ را اجرا کنید راحت‌تر است. ما متاثر از جنگ هستیم. گیلانه متاثر از جنگ است، برای همین لحظات تاثیرگذارتری می‌سازد. من فکر می‌کنم وجه تمایز این دو، همین است. قصدمان این بوده که تاثیرات جنگ را نشان دهیم، نه خود جنگ را.

سجاد: تفاوت این دو مثل این است که بعضی‌ها به «اکشن» اهمیت می‌دهند و بعضی به «ری‌اکشن». من فکر می‌کنم ما جزو کسانی هستیم که «ری‌اکشن» برایشان مهم‌تر است. نمایشنامه بیرون پشت در، مرز ظریفی بین تراژدی و کمدی دارد. می‌گویم کمدی به این دلیل که چون یک نفر از جنگ برگشته، همسرش شوهر کرده، پدر و مادرش مرده‌اند، خودش را به رودخانه پرت می‌کند، رودخانه نمی‌خواهدش، می‌رود خانه سرهنگ، سرهنگ می‌گوید برو سیرک، سیرک هم او را نمی‌خواهد، مرگ را در قالب یک رفتگر می‌بیند، التماس می‌کند و آن هم با خودش نمی‌برد. آنقدر از حد می‌گذرد که شبیه آن شعر می‌شود که می‌گوید: کارم از گریه گذشته به آن می‌خندم. خنده‌ات می‌گیرد که این همه بدبختی آخر؟ در مقابل ما در ننه دلاور، تلاش کردیم صحنه‌های صلح را وارد کنیم. که اتفاقا رعب بیشتری دارد که در زمان صلح یک زن تنهایی است که بچه‌هایش کشته شده‌اند و هرکسی با یک چشمی به او نگاه می‌کند و خیلی چیزهای دیگر. من دوست دارم تماشاگرم از زیر بار مسوولیت فکر کردن فرار نکند و چیزهایی را ببیند که بعد از نمایش به آن فکر کند. مثلا به اینکه چرا آن دو دختر مانتوی مدرسه امروز تن‌شان بود؟ چرا عصا می‌ایستد و...

هوتن: این کار ما در زمان صلح می‌گذرد اما چه صلحی؟ صلحی که بعد از جنگ قرار دارد. حتی صلح بعد از جنگ را هم می‌بینیم که هنوز انگار صلح نیست. جنگ ادامه دارد و آنقدر جنگ مهیبی است که حتی موقعی که ظاهرا تمام شده و موشکی نیست، هنوز گلوله‌ها را در زندگی آدم‌ها می‌بینیم. شبیه یک زلزله؛ زلزله 5 ثانیه است. زمان خیلی کوتاهی است اما 20 سال، صدمات زلزله ادامه دارد و پس‌لرزه‌هایش دیده می‌شود. کار ما، پس‌لرزه‌های جنگ است. یعنی زمانی که ما فکر می‌کنیم جنگ تمام شده، تازه تاثیراتش را می‌بینیم.

آن پس‌لرزه‌ها برای شما چیست؟

هوتن: من اصالتا کرد هستم و زمان جنگ خیلی بچه بودم. بخش بزرگی از نگرانی من در زمان جنگ، خدا بود. چون فکر می‌کردم موشک‌ها را از بالا می‌زنند، الان یکی از آنها به خدا می‌خورد. من دائم نگران خدا بودم. می‌گفتم خب ما به زیرزمین می‌رویم، خدا چی؟ من خیلی کوچک بودم، در بغل مادرم، خط‌های موشک‌های پدافندی را در آسمان می‌دیدم. آن موقع به خدا گفتم: «ما الان داریم می‌ریم زیرزمین، جامون امنه، تو مراقب خودت باش.» چون احساس می‌کردم خدا همه حواسش به ما است و چون حواسش به ما است، گلوله می‌خورد. این خاطره برای همیشه در ذهن من و هنوز تاثیرات آن در زندگی من هست. یا لحظاتی که نشسته بودیم و غذا می‌خوردیم و ناگهان یک بمب زده می‌شد، تصویر افتادن غذا از روی قاشقم هنوز جلوی چشمانم است. آن تصویر در زدن که در کار هست، یکی از تصاویر ذهنی من از جنگ بود که با سجاد حرف زدیم و وارد کار کردیم. این پس‌لرزه‌هاست که ما درباره آن حرف می‌زنیم نه آن 5 ثانیه زلزله.

سجاد: ما در این کار نمی‌توانستیم فقط درگیر احساسات شویم. صابر از بمباران تهران می‌آید، هوتن از کردستان می‌آید و من از جایی می‌آیم که بچه بودم و تاول پاهای پدرم در یادم مانده. مادرم در تنها عکسی که پدر و مادرم از عروسی خودشان دارند، کلاش در دست دارد چون در بحبوحه جنگ، در مهاباد معلم بودند. ما نمی‌توانیم آدم‌های بی‌تفاوتی باشیم. ما نجنگیده‌ایم، اما الان بچه‌های سوریه را می‌بینیم. همین الان عراق را دیده‌ایم و جاهای دیگر را. طبعا باید از جاهای دیگری هم صحبت کنیم. من در مدرسه شاهد درس خواندم. بین یکسری بچه شهید و جانباز 80-70 درصد راهنمایی‌ام را تمام کردم و طبیعتا قصه‌های متفاوتی می‌شنیدم. همه این تجربیات با من است و قاعدتا وقتی سراغ این سوژه می‌روم، می‌خواهم حرفی بزنم که بهترین راوی آنها باشد.

هوتن: این دو متن به هر حال دو متن خارجی هستند. شاید جنگ مثلا ویتنام، هیچ ربطی به جنگ ایران و عراق نداشته باشد. اما جنگ است. به نظرم آن متن‌ها، هر کدام برای یک فرهنگ خاص و آدم‌هایی که شاید با ما متفاوت بودند، نوشته شدند. شاید دیدی که برشت به جنگ دارد، برشرت این دیدگاه را نداشته باشد. اما همه اینها یک نقطه مشترک دارند.

صابر: جهانشمولی؛ جنگ و صلح. دو چیزی که همه جا به شکلی درگیر آن هستند. تاثیرات آن برای مردم، چه فرقی می‌کند؟ شاید نسبت به جغرافیا و شرایط محیطی فرق کند، اما یک نقطه مشترکی در آنها به وجود می‌آورد. در کوتاه‌مدت و درازمدت چیزهایی را در آنها تغییر می‌دهد. ما که خودمان به جنگ نرفتیم ولی چه اتفاقی افتاد که الان برایمان مهم است و 20 دقیقه درباره جنگ حرف می‌زنیم؟

شاید چون هنوز صلح را احساس نمی‌کنید؟!

سجاد: جای صلح کلمه آرامش را بگذاریم. چون اگر صلحی وجود داشته باشد ما باید در آرامش باشیم. من شخصا در آرامش به سر نمی‌برم. از مسیر بزرگ شدن‌مان گرفته تا مدل کار کردن‌مان تا ضمانت زندگی کردن و به موفقیت رسیدن. با تمام تلاش‌هایی که می‌کنیم، بازهم آرامشی وجود ندارد. ما آدم‌هایی بودیم که یا در پلاتو بودیم، یا مشغول نوشتن، یا سر فیلم یا به هر حال کارهایی انجام داده‌ایم و هیچ‌وقت ننشستیم.

فکر نمی‌کنید این تاثیر روانی همان جنگ است و از کودکی به مبارزه کردن، عادت کرده‌اید؟

هوتن: من خیلی وقت‌ها به این فکر می‌کنم که اگر جنگ ایران و عراق اتفاق نمی‌افتاد، ما الان در چه شرایطی بودیم؟ به نتیجه‌یی نمی‌رسم، اما مطمئنم چیزی که الان هستیم نبودیم، نمی‌گویم بهتر یا بدتر اما این نبودیم. پس به نظر آن جنگ هنوز ادامه دارد. جنگ ایران و عراق تمام نشده است.

صابر: می‌خواهم جور دیگری هم نگاه کنم؛ ما آدم‌های سختی شده‌ایم. آدم‌های راحت‌طلبی نیستیم. درباره همه جوان‌های این مملکت حرف می‌زنم. من با جنگ مخالفم اما می‌خواهم به تاثیرات آن اشاره کنم. جنگ باعث می‌شود که استقلالی در آدم‌ها به وجود ‌آید. نمی‌گویم صلح به وجود نمی‌آورد، حداقل برای من و رفقای من اینجوری بوده. ما سخت زندگی کردیم. ما همیشه خانواده‌مان را، رفقایمان را، لذت‌هایمان را داشته‌ایم. ولی ما «هیچ‌وقت لم ندادیم، ما مبل نداشتیم... » (اشاره به یکی از دیالوگ‌های نمایش) دائم در حال انجام کاری بوده‌ایم. ما به کوچک‌ترین لذتی خودمان را قانع می‌کنیم. با کمترین داشته‌یی، کاری انجام می‌دهیم و این تاثیر همان جنگی است که در کودکی دیده‌ایم.

سجاد: ما همه‌چیز یادمان مانده، حتی مسیر کامل شدن چیدمان خانه‌هایمان را به خاطر داریم.

صابر: دقیقا. من یادم است که خانه 70 متری‌مان چه جوری شد 90 متری و بعد چه جوری شد 110 متری... همه ما در یک مسیر تکامل بودیم. ببین که ما چقدر آرتیست خوب داریم اما دیده نمی‌شوند. چون شرایط، عادی نیست. همه‌چیز در صلح و آرامش قرار ندارد. ما چرا باید در نمایش‌مان با این همه سختی و درگیری و دوندگی، نگران این باشیم که اجرایمان 3 روز تعطیل می‌شود. نباید اینجوری باشد. شاید الان مدت کوتاهی است که آدم دست گرمی را پشت سرش احساس می‌کند اما همیشه اینجا روی شانه‌مان، خالی بوده تا آدم راحتی باشیم. این حرف‌ها، احساسی نیست، کلیت را می‌گویم. ما نمی‌دانیم، چطور می‌شود که تو بتوانی با خیال راحت، با دل باز، کارت را انجام دهی. این هیچ‌وقت نبوده. درباره حرفه‌مان نبوده، درباره زندگی‌مان هم نبوده. همیشه درگیر چیزهای معمولی بوده‌ایم.

هوتن: انگار در زمان حال زندگی نمی‌کنیم. یا در گذشته‌ایم، یا نگران آینده.

سجاد: البته تعاریف اشتباهی هم وجود دارد گاهی. مثل اینکه خیلی‌ها می‌گویند در نبود امکانات، خلاقیت آدم‌ها رشد می‌کند. من فکر می‌کنم این تا یک جایی، یک زمانی. چون بالاخره یک جایی بی‌پولی اذیتت می‌کند، اینکه چشم‌های حمایتگری تو را نمی‌بیند، ناراحتت می‌کند. ما درباره آرامش حرف می‌زنیم اما همین الان، من مضطرب‌ترین آدم در تئاتر هستم. چون الان با این گروه بزرگ اجرا می‌رویم، ولی من در هفته آینده باید سه روز سالنم را خالی کنم. خنده‌دار است. ما داریم درباره جنگ و تاثیرات جنگ حرف می‌زنیم، اما باید سه روز سالنم را خالی کنم که یک نمایش ترکیه‌یی در جشنواره مقاومت درباره جنگ نمایش اجرا کند و درباره جنگ بگوید. نمایش ما هم که همین را می‌گوید، چرا مدیریت نشود و آنها جای دیگری اجرا کنند؟ چرا ما که خودمان با هزینه شخصی و گروه خودمان، اجرا کرده‌ایم، تبلیغات می‌کنیم، تماشاگر آورده‌ایم باید برویم؟ یعنی ما از روز اول بلیت پله داشته‌ایم، یا مخاطب؟ ما اینها را از اول نداشتیم، برای تک‌تک آن تلاش کردیم و حالا اینجوری نیست که بگوییم مخاطب نداریم و سه روز هم اجرا نداریم و مهم نیست. تمام ما متضرر می‌شویم به خاطر خالی کردن این سه روز. این عدم آرامش است. یعنی هیچ‌وقت خوشحال نمی‌گوییم: «آخیش!» هیچ کس حواسش نیست. تعداد گروه ما را سرانگشتی ضرب و تقسیم کنید و ببینید هزینه نان و چایی روزانه آنها، چقدر می‌شود. چه کسی می‌آید، بگوید: شما که اجرا می‌روید، چیزی لازم ندارید؟ وضع‌تان خوبه؟ حال‌تان خوبه؟ زمانی هست که من این لیوان را از شما می‌گیرم، وقتی می‌خواهم آن را برگردانم، یک شاخه گل در آن می‌گذارم. الان اجراهای من را می‌گیرند، متضرر می‌شویم، سالنم را خالی کنم اما در مقابل، اجراهایی نمی‌دهند که سی شب من کامل شود.

صابر: نمی‌خواهیم غر بزنیم. ما غرغرو نیستیم. به اندازه خودمان از کارمان لذت می‌بریم و کیف می‌کنیم. اما می‌خواهم بگویم ما چیز اضافه‌یی نمی‌خواهیم. ما کارمان را انجام می‌دهیم. کلام‌مان هم صلح‌طلبانه است. ما داریم خواهش می‌کنیم، می‌گوییم اجازه بدهید در زمانی که داریم کارمان را انجام می‌دهیم، با آرامش پیش برویم. چیز زیادی نمی‌خواهیم. نمی‌گوییم 30 اجرایمان را 70 اجرا کنید. مگر قرار نبوده 30 اجرا داشته باشیم؟ بحث‌مان غر زدن نیست واقعا. چون همه می‌دانند. می‌گویم روی حرف‌مان بایستیم. قرارهایی داریم و نگذاریم قرارهایمان بی‌قرار شوند. ما چرا با این اجرای سنگینی که داریم و فشاری که روی تک‌تک بچه‌های گروه هست، باید فکر کنیم در آن سه روز با مشکلات چه کنیم؟ این منت نیست. کسی به ما نگفته 60 نفر جمع شوید و در حافظ اجرا کنید. خودمان خواسته‌ایم اما قرارهایی هم داشته‌ایم. من دوست دارم کسانی که تصمیم‌گیر هستند، یک شب بیایند و ببینند ما داریم چه کار می‌کنیم. بگذارند از کارمان لذت ببریم. چون به هر حال نمایش ما تمام می‌شود و می‌رود. ما هم با هر شب آن کیف می‌کنیم اما یک جای کار می‌لنگد. به خاطر شرایط و مخارج کار، باید این کار را بکنیم. ما باید روزهایی را دو اجرایی برویم. این کار، کار ساده‌یی نیست، انرژی معمولی نیست. ما روزهای دو اجرایی با عشق و انرژی اجرا می‌کنیم اما می‌خواهم بگویم چرا باید این اتفاق بیفتد؟ چرا نمی‌گذاریم روند معمولی خودش را طی کند؟

الان که این حرف‌ها را می‌زنید یاد صحنه کشیش و ننه دلاور می‌افتم که دوباره اعلام جنگ می‌شود. این هم همان است. چرا قبول نمی‌کنید؟ آدم‌ها، خودشان، خودشان را درگیر جنگ نمی‌کنند، یک نفر هست که آنها را درگیر می‌کند. نمی‌خواهید این را بپذیرید؟

صابر: نه، چون ما صلح‌طلبیم. این صلح نیست.

هوتن: صلح یکطرفه، صلح نیست. دو طرف باید صلح کنند.

سجاد: من از دو هفته پیش دارم، پیگیری می‌کنم و می‌دانم واقعا

امکان‌پذیر است که ما آن سه روز هم اجرا داشته باشیم. اما انگار نمی‌خواهند. انگار در کل کل مدیران قرار گرفته‌ایم که مثلا دبیر جشنواره مقاومت می‌گوید من از 4 ماه قبل به مدیر بنیاد گفته‌ام و بنیاد اشتباه کرده، بنیاد هم می‌گوید جشنواره مقاومت است و ما نمی‌توانیم کاری کنیم. در صورتی که وقتی من با کارگردان آن نمایش حرف زدم گفت من هرجای دیگری می‌توانم اجرا بروم. نیازی به حافظ ندارم. منظورم این است که خیلی وقت‌ها نمی‌خواهیم چیزی درست شود.

حالا در این سه روزی که تعطیل هستید، قرار است هر کدام‌تان چه کار کنید؟ با خود نمایش، با شخصیت‌ها یا سه روز استراحت می‌کنید برای بقیه اجرا؟ می‌خواهم بدانم این سه روز پذیرفته‌اید؟

سجاد: من که شخصا هنوز نپذیرفتم و هنوز تلاش می‌کنم، اجرا برویم. از آن طرف هم اگر تعطیل شود تازه شروع ماجراهای من است. چون باید حواسم به ریزریز دکور، وسایل، نور و... باشد. کار مجددی دارم و روز شنبه دوباره باید بیایم، آن همه نوری که در نمایش دیدید، دوباره بگذارم که اصلا کار راحتی نیست. یعنی امروز مسوول سالن به من گفت که اگر می‌توانید قبل از مقاومت فیلم بگیر چون معلوم نیست بعد از مقاومت، همه‌چیز به همین شکل باقی بماند. انگار همه‌چیز از اول است. اسم ما شیرازی‌ها بد در رفته که دل‌مان بزرگ است! من هی می‌گویم خب دکورم را کجا بگذارم؟ می‌گویند: «حالا یه فکری می‌کنیم.» آخه چه فکری؟

این اعصاب خردی‌ها به اجرای الان ضربه زده؟

صابر: نه، نمی‌گذاریم.

سجاد: در انتها، حال‌مان گرفته می‌شود که چرا؟ ما ایرانی هستیم دیگر. خودمان داریم کاری انجام می‌دهیم. چرا مرغ همسایه غازه؟ این همیشه برای من وجود داشته. چه ما در تئاتر این مملکت کار کنیم، چه نکنیم، شاید نه ضربه‌یی بزند، نه برای کسی مهم باشد. فقط می‌خواهم بگویم اگر یک جایی اگر یک لحظه، این حجم غم و نوای حزن‌انگیزی که پشت گوش همه ما هست دل بدهیم، چنان ما را با خودش ببرد که دیگر هیچ اثری از ما باقی نماند. به عنوان مثال، خود من آدمی بودم که همه زندگی‌ام را برای تئاتر گذاشتم. هرکسی را دیدم از تئاتر حرف زدم، هر جایی رفتم درباره نمایش و ایده‌ها گفتم. ولی من وقتی می‌شنوم دو متنم از طرف جشنواره فجر رد می‌شود از صمیم قلب خوشحال می‌شوم و خدا را شکر می‌کنم که دیگر مجبور نیستم دور باطلی را تکرار کنم. چون هر نمایشی را که شروع می‌کنی، دوباره مثل روز اول است. نه تنها درباره من، بلکه درباره بقیه دوستانم هم که کار می‌کنند همین طور. انگار قرار نیست هیچ تسهیلی اتفاق بیفتد. شاید بود و نبود ما فرقی نکند، این ماجراها، ما را غمگین می‌کند.

ماجرا افسرده حال شد. گفت‌وگوی ما از جای خوب و خوشی شروع شد اما به پایانی رسیدیم که چندان خوشحال نیست. به بخش‌های موفقیت‌آمیز نمایش هم فکر می‌کنید یا نه، فقط درگیر این بخش‌ها شده‌اید؟

سجاد: این حال، حالی است که گریزی از آن نیست.

هوتن: من گاهی با خودم فکر می‌کنم که هر روز، بیشتر از توانم می‌دوم. بعضی وقت‌ها با خودم فکر می‌کنم که مگر من چقدر توان دارم؟ چقدر می‌توانم اضافه‌تر از توانم بدوم چون شرایط، آن شرایطی که باید باشد، نیست؟ همیشه چیزی که مسوولیتم را سنگین می‌کند، این است که می‌گویم من تنها یک برتری نسبت به تماشاچی دارم و آن این است که من یک ساعت و نیم فرصت دارم هوتن شکیبا نباشم و بکمان باشم، یک ساعت فرصت دارم هنک باشم، یک ساعت فرصت دارم یک پیرزن یا پیرمرد باشم. من هر بار جای آدم‌های دیگری زندگی می‌کنم و این لذت‌بخش است. اما همیشه می‌ترسم که اگر یک زمانی کم بیاورم و نتوانم ادامه بدهم، چه اتفاقی می‌افتد؟

صابر: من همیشه خیلی خدا را شکر می‌کنم که اینجا ایستاده‌ام، کارم این است و می‌توانم این لذت را بچشم. این ترس در من هم وجود دارد. اما اصولا معتقدم که باید حالم خوب شود. چون اجازه ندارم، حق ندارم که حالم بد باشد. الان جایی هستم که دیگر نمی‌توانم خودم را بسپارم. باید بابت آن تلاش کنم. برای همین نمی‌توانم بگویم سه روز اجرا نداریم، مهم نیست. نه، مهم است. زندگی برایم مهم است، زندگی کردن هم. چون فکر می‌کنم الان جایی هستم که به قول هوتن، نباید به روزی برسم که بگویم وای چرا اینجوری شد؟ هیچی نمی‌دانم. بزرگ‌ترین و موثرترین آدم‌های این مملکت، در سخت‌ترین و بدترین و تلخ‌ترین شرایط بوده‌اند. ما که هیچی نیستیم. همه می‌دانند. همین امروز من دور تئاتر شهر یک بیلبورد دیدم که نفسم بند آمد. می‌گویم جای این بیلبورد الان اینجا نیست. آن روزی که آن آدم، در بستر بیماری بود و حال بد داشت، بی‌پول بود، باید بیلبوردش را می‌زدید، دعوت می‌کردید و می‌پرسیدید: چه کار کنیم حالت خوب شود؟ چه کنیم روی پا بایستی؟ نمی‌خواهم حرف تکراری بزنم. می‌خواهم بگویم اتفاقا ما خیلی امیدوار هستیم، اصلا هم بابت هیچ سنگی، پایمان نمی‌لنگد چون راه‌مان را پیدا می‌کنیم. چیزی که درباره این گروه بدون شک کار می‌کند و به وقت می‌آید و آن خداست. شاید هم این اتفاق‌ها باید بیفتد، شاید داریم مرحله‌یی را می‌گذرانیم. اشکالی ندارد.

شبیه آن سرباز برگشته از جنگ، بکمان، مسوولیت آن 11 نفر را واگذار نمی‌کنید؟!

سجاد: نه. وقتی هر کدام از ما به مسیر طی شده پشت سرمان نگاه می‌کنیم، هرچه که نباشد، یک شرافت ناب وجود دارد. من روزی که از شیراز تصمیم گرفتم با دیپلم ریاضی، ادبیات نمایشی بخوانم را هیچ‌وقت یادم نمی‌رود. هرکدام از ما وقتی پشت سرمان را نگاه می‌کنیم، می‌بینیم که راه زیادی آمده‌ایم و اصلا آسان نبوده و حالا هم باید ادامه‌اش داد.

هوتن: این طوری نیست. افسردگی را نمی‌توانم قبول کنم. آدم‌های بی‌تفاوت را نمی‌پذیرم. غر زیاد داریم اما کارمان را می‌کنیم. غرهایمان را در کارمان می‌زنیم. همیشه سعی کرده‌ام بایستم و حرفم را بزنم، حتی اگر شده با عصا. اینهایی که می‌گوییم هم بابت این است که هنوز ایستاده‌ایم و حرف می‌زنیم. فقط می‌گوییم کاش شرایط جوری باشد که همیشه بتوانیم بایستیم و حرف بزنیم. چون کارم برایم مهم است، تک‌تک مخاطب‌ها برایم مهم هستند. من برای آنها کار می‌کنم و دغدغه‌شان را دارم. فقط امیدوارم همیشه این شرایط باشد که بتوانم برای آنها کار کنم و در این زمان صلح، برای به دست آوردن آن فضا، می‌جنگم
خیلی دوست داشتم این کار رو ببینم
روز جشنواره اومدم اما نشد
برای اجرای عموم نشد بیام چون بیمارستان بودم
کاش حداقل فیلم این کار رو بتونم ببینم امیدوارم فیلمش بیاد چون احتمالا اگه اجرای مجدد بره بازیگرها عوض میشن
۲۸ تیر ۱۳۹۳
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
میشه راهنمایی کنید کدوم جابگاه مناسب تره؟ منظورم اینه که دید بهتری داره!
محمّـدمهـدی ندّاف این را خواند
به نظرتون استیج b ردیف های عقب بهتره یا استیج های دیگه؟
۰۳ مهر ۱۳۹۲
آقا پوبا و آقا رضا: خیلی لطف کردید. ممنونم.
۰۳ مهر ۱۳۹۲
بسیار متشکرم
۰۵ مهر ۱۳۹۲
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
مصاحبه این حقیر با سجاد افشاریان، که در روزنامه بهار امروز به چاپ رسید
-----------------------------------------------------------------------------------------------

اینجا جای خوبی برای شروع نیست ...
گپ و گفتی با سجاد افشاریان، نویسنده و کارگردان نمایش «ننه دلاور بیرون پشت در»


«حتما جانِ دل، حتما. این هم شمارمه ...». این پاسخ سجاد افشاریان به درخواستم برای مصاحبه بود. قرارمان شد بعد از ظهر در کافه­ی خودش؛ کافه شیراز. با تاخیر رسید و پریشان­حال، کمی از حجم کارهای این روزهایش خسته بود و کمی هم دلگیر از برخی بی­انصافی­ها. قصدم مصاحبه­ای شسته­رفته بود اما از همان نقطه­ی شروع بدل به گپ و گفتی صمیمانه شد. گپ و گفتی که حال خوبی داشت و پر از درد دل بود:

ابتدا از سجاد افشاریان در مقام نویسنده شروع کنیم. چه شد که «ننه دلاور بیرون پشت در» شکل گرفت؟ و دغدغه­ی اصلی برای خلق و اجرای این نمایش چه بود؟

ابتدا در سال 88 یک طرح یک صفحه­ای نوشتم و در سال 90 بود که دوباره به آن رجوع کردم و این­بار شد 2 صفحه و در نهایت پارسال برای جشنواره­ی فجر با وجود اینکه 3 نمایش­نامه­ی آماده داشتم، با توجه به شرایط و مخاطبانی که همیشه برای من مهم بودند، احساس کردم باید دوباره رجوع کنم به »ننه دلاور بیرون پشت در» و این نمایش را اجرا کنم. ابتدا قصد داشتم دو پرسوناژه با اجرای صابر ابر و هوتن شکیبا کار اجرا بشود که بعدتر نقش کاترین هم اضافه شد و یک شب دیدم بدون بازیگران بیشتر اجرا در نخواهد آمد و لذا حدود 30 نفر دیگر هم به بازیگران اضافه شد. روند نوشتن نمایش­نامه هم به این صورت بود که در حین تمرین، به مرور متن­ها هم تکمیل می­شد و هم­زمان با تمرین متن نوشته شد که برای خودم این نوع شکل­گیری یک فرآیند تجربی خوب بود تا جایی که صحنه­ی آخر نمایش، 5 روز مانده به اجرا در جشنواره­ی فجر نوشته شد. همیشه هم با یک دغدغه­ی اجتماعی کلی شروع می­کنم. بعد از تجربه­ی یک جنگ 8 ساله، هنوز هم مدام تهدید جنگ با نام ایران گره خورده و سوریه، عراق و افغانستان پیش روی ماست و لذا خواستم از جنگ بنویسم اما نه از خود جنگ که از ثاتیرات جنگ به ویژه بر روی نسل خودم، یعنی نسل دهه­ی 60. حالا این دغدغه­ی کلی در نمایش به جزء کشیده می­شود برای مثال لحظه­ی دیدار ننه دلاور در نقش مدیر سیرک با بِکمان، در واقع چکیده­ای از برخورد خودم است با مدیران در این 10 سال. این­جا برای مخاطب هم­نسل من ملموس می­شود، وقتی که می­گوید اینجا جای خوبی برای شروع نیست. نمایش من در جشنواره­ی فجر جایزه می­برد و بعد وقتی می­گویم سالن بدهید برای 10 روز اجرا می­گویند نمی­دهیم و اینجا جای خوبی برای شروع نیست. این­گونه آن کلیت به اجزایی شکسته می­شود که برای تماشاگر من ملموس باشد.

اسم تئاتر، یعنی ننه دلاور بیرون پشت در، یادآور دو نمایش­نامه­ی معروف از برشت و بورشرت است ولی امضای سجاد افشاریان بر این اثر نقش بسته است. نمایش اقتباسی است و یا هویت مستقلی دارد؟

من ... دیدن ادامه » پیشتر نمایش­نامه­ی ننه دلاور را برای جشنواره­ی دانشجویی کار کرده بودم و به این دلیل که آن­جا هم نقش ننه دلاور را یک مرد اجرا می­کرد، مقبول واقع نشد و به اجرا نرسید و این نمایش­نامه با من ماند. یکبار هم بعده­ها نمایش بیرون پشت در را بازی کردم و همواره این دو متن با من همراه بود؛ دو نمایش­نامه با انتهای تلخ، یکی در نفی جنگ و یکی در تحسین جنگ که هر دو به یک نتیجه می­رسند: ویرانی. لذا بر اساس این دو متن، متن سومی نوشتم به طوری که مخاطب من اگر هیچ­کدام از دو نمایش قبلی را نخوانده باشد، با یک اثر کاملا مستقل مواجه خواهد شد. اگر این اسامی نوشته نمی­شد عده­ای می­گفتند که دزدی کرده و حال که زدیم گاهی آن­قدر بیننده در برشت و بورشرت فرو می­رود که کارمان سخت می­شود. شاید اگر اسم دیگری برای نمایش­نامه انتخاب می­کردم، این درگیری­ها برای مخاطب کمتر می­شد.

عده­ای به شیوه­ی روایت داستانی و برخی عناصر به کار رفته در آن انتقاداتی داشتند. به نظر می­رسد که روایت، روایت گویایی نیست، واقعا این­طور است؟

چون من خیلی از جاهای ایران اجرا داشتم، می­بینم که مخاطبان در کشور ما دوست دارند یک قصه را از یکی بود یکی نبود شروع و با قصه­ی ما دروغ بود، تمام کنند. اما همین مخاطب وقتی پالپ فیکشن را می­بیند برایش جریان دیگری ساخته می­شود. قصدم قیاس نیست، قصدم این است که بگویم ما با متن­هایی مواجهیم که اگر نگوییم داستان­گریزند، داستان­گو هم نیستند و مرز بین تراژدی و کمدی بودن آن روی یک لبه است. جاهایی ما می­پرسیم چرا و با این سوال از زیر بار مسئولیت خودمان یعنی فکر کردن در می­رویم. در این کار من با دو اثر مواجهم و می­خواهم این نمایش را با لحن شخصی و شاعرانه­ی خودم بنویسم و هم­زمان هم، من نمایش­نامه­نویس حجره­ای نیستم که در خانه بشینم و پشت میز بنویسم، بلکه برای صحنه می­نویسم و به دیزالوهای صحنه فکر می­کنم، این­که قطع نور برای تعویض صحنه­ها نداشته باشم و جاهایی حتی صورت­های آدم­های نمایش طوری نوشته شده که جزئی از متن نمایش است. لذا به نسبت قرائت صحنه­ای، من روایت غیر خطی را انتخاب کردم؛ روایتی که قرار است که از یک واقعه، توسعه­ی معاصری پیدا کند و انسان­هایی ببینیم به اسم و رسم آلمان اما مثل خودمان. اینجا من به دنبال روایت خطی نیستم بلکه این روایت مجموعه­ی تلنگرهایی است که در نهایت به خیابان استاد شهریار ختم می­شود و در صحنه­ی آخر و باز شدن در پشتی نمایش به سمت خیابان، به عمد این کار را کردم که بدانیم کجاییم.

در این نمایش ننه دلاور یک مرد است. دلیلش چیست؟ و انتخاب صابر ابر در این نقش به چه دلیل بوده است؟

در وهله­ی اول من فکر می­کنم اصلا ننه دلاور، زنانگی خودش را از دست داده و حتی بدل به یک مرد زمخت شده و علاوه بر این هم خب صحنه­هایی هست که مثلا دارند بچه­ی طرف را می­برند که بکشند و خب باید لحظه­ای این بچه را بغل کند و ببوسد که خب امکانش نبود. در مورد انتخاب هم ابتدا برای این نقش با سیامک صفری صحبت کردم که سفری برایش پیش آمد و به ایتالیا رفت و با پیشنهاد اولیه­ی حبیب رضایی رفتم سراغ صابر. صابر به نظر من پر شگفتی بازی می­کند و از دقیقه­ی 5 من فکر نمی­کنم که تماشاگر فکر کند که صابر ابر را می­بیند، من زیاد پرسیدم و همه گفتند که ما صابر ندیدیم، ما ننه دلاور را دیدیم و به نظر من هوتن شکیبا و صابر ابر به گونه­ای روی صحنه بازی می­کنند که تماشاگر به سختی می­تواند گزینه­ی جایگزینی را متصور شود. در نهایت من فکر می­کنم اگر ما کارنامه­ی بازیگری صابر و هوتن شکیبا را ببینیم، یا کار بد ندارند و یا اگر کارهایی متوسط دارند خودشان عالی بوده­اند.

عده­ای معتقدند که انتخاب صابر ابر و هوتن شکیبا و یا انتخاب گروه بمرانی برای موسیقی کار و یا استفاده از نام برشت و بورشرت صرفا ویترینی است که فروش را تضمین می­کنند. نشانه­اش را هم فروش بالای این تئاتر می­دانند. در این مورد نظرتان چیست؟

به نظرم این بی­رحمانه است چون من نمونه­های عینی در ذهن دارم. نمایش «صد سال پیش از تنهایی ما» را زمانی اجرا بردم که هیچ­کس شاید بمرانی را نمی­شناخت و همان نمایش تک پرسوناژ، شد پر فروش­ترین نمایش تئاتر شهر، در حالی­که اجرای ما در کافه تریا بود و همان زمان اجرایی از یک متن شناخته شده و با بازیگران به نام، در سالن اصلی در حال اجرا بود؛ «احساس آبی مرگ» همین­طور و حتی «تبارشناسی دروغ و تنهایی» که پر تماشاگرترین تئاتر 10 سال اخیر تئاتر شهر شد. نمی­توانیم بگوییم که مردم نمی­فهمند. طبیعی است که من به هر چه بهتر رسیدن محصول به دست مخاطب فکر می­کنم و گروه خوب انتخاب می­کنم. بمرانی گروهی است که به گفته خود گروه، با من آهنگسازی تئاتر را شروع کردند و خود من اصلا بخشی از خانواده­ی بمرانیم. لذا به خاطر اسم بمرانی و طرفدارانشان انتخاب نشده­اند. من بچه­هایی داشتم که به نسبت توانایی­هایشان دقیقا می­دانستم که مثلا سولوی ساز دهنی، کجای نمایش من میزانسن خواهد شد یا صدای خشن و در عین حال دل­نشین بهزاد یا شاعرانگی پیانوی آرش کجای نمایش من جا دارد و خیلی چیزهای دیگر. از اساس وقتی می­خواهم شروع به کار کنم به این فکر نمی­کنم که این­جا می­توانم از فلانی استفاده کنم بلکه وهله­ی اول به این فکر می­کنم که با چه کسانی حال من خوب است و چگونه می­توانم این حال خوب را به آن­ها هم بدهم. به جرات همیشه آدم­هایی که در نمایش من هستن همیشه حال خوبشان برای من مهم­تر از نمایش است. لذا انتخاب­ها به دلیل شهرت­شان نیست. می­گویند فروش به دلیل اسامی بوده است که بی­انصافی است. شما ببینید تئاترهایی بوده که با بازیگران شناخته شده­ی سینما به اجرا رفته یا حتی از برشت و بورشرت تا کنون این همه کار به اجرا رفته و قیاس کنیم که آیا فروش آن­ها هم به این میزان بوده است؟ ننه دلاور و بیرون پشت درهای قبلی چقدر فروش داشته­اند؟ من اعتقاد دارم تبلیغات تئاترمان به دلایل مشکلاتی که داریم صرفا دهان به دهان است. تماشاگر کار را می­بیند و به دیگران توصیه می­کند که ببینیدش یا نبینیدش. اگر کاری خوب باشد این تبلیغات دهان به دهان توسعه پیدا می­کند و کار می­ماند و همین مانا بودن­ها خودش نشانه­ای است که تماشاگر پسندیده کلیت کار را. در سال 91، حدود ده نمایش از من اجرا شده که اغلب پر تماشاگر بودند، لذا بی­انصافی است که بگوییم این­ها ویترین کار بوده­اند.

حرف آخر ...

الان من با یک مشکلی مواجهم که خیلی غمگینم. به عنوان آخرین و مهم­ترین حرف باید بگم که من نمایشی دارم درباره­ی جنگ و تاثیراتش روی آدم­ها بالاخص دهه­ی 60 که خودم محصول دهه­ی 60 هستم ولی قرار است نمایش من در میانه­ی اجرا متوقف شود، به خاطر اینکه نمایشی از ترکیه در این سالن و برای جشنواره­ی مقاومت قرار است به اجرا برود. من از همه­ی مدیرانی که می­توانند کاری بکنند خواهش می­کنم نمایش مرا متوقف نکنند. چرا برای ما همیشه مرغ همسایه، غاز است. حتما باید کسی از ترکیه بیاید و برای ما از جنگ صحبت کند؟ خب این همه سالن، نمی­شود در جای دیگری اجرا بروند؟ خدا می­داند با این توقف چه ضربه­ای به نمایش من وارد می­شود. چرا من ایرانی با یک گروه 60 نفره­ی زیر 30 سال و آن همه حجم دکور و اکسسوار باید سالن را خالی کنم که گروهی از ترکیه بیاید و روایت جنگ کند؟ انصاف است که من دوباره بعد از یک توقف همه­ی صحنه را بچینم؟ فکر می­کنم کمی از عدالت به دور است. انگار هنوز هم اینجا جای خوبی برای ادامه نیست!



*. یک توضیح ضروری:
متاسفانه بدون اطلاع بنده، بیش از یک چهارم مصاحبه را بهار در حرکتی خودجوش حذف کرده و مصاحبه را به طبع رسانده است؛ اجرشان با سانسورچیان ارشاد! اما اینجا و در بلاگم، کامل مصاحبه را با سجاد افشاریان آورده ام که امیدوارم بی اطلاعی مرا دلیل خوبی برای بی تقصیری ام بداند و عذر تقصیر مرا پذیرا باشد.

لینک مصاحبه در بهار: http://baharnewspaper.com/News/92/07/02/19822.html
لینک مصاحبه در بلاگم: http://www.saberkhosravi.blogspot.com/2013/09/blog-post_24.html
دستمریزاد سالار
۰۲ مهر ۱۳۹۲
اون حرکت خودجوش رو خوب اومدی!! :)

درود بر تو
۰۳ مهر ۱۳۹۲
@سیاوش حیدری:
قربانت رفیق

@کیارش:
:دی
ممنونتم
۰۳ مهر ۱۳۹۲
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید