آنلاین کمدی کودک و نوجوان
چیدمان
تیوال نمایش موسیقی-نمایش ترانه‌های محلی
S3 : 21:16:49 | com/org
امکان خرید پایان یافته
۰۷ مرداد تا ۰۷ شهریور ۱۳۹۳
۱۹:۳۰
۲ ساعت
بها: ۴۰,۰۰۰، ۲۵,۰۰۰، ۲۰,۰۰۰ و ۱۵,۰۰۰ تومان  |  جزییات
همکف، بخش میانی، پنج ردیف نخست (+خیریه): ۴۰.۰۰۰ تومان
همکف، بخش میانی: ۲۵.۰۰۰ تومان
همکف، دو بخش کناری: ۲۰.۰۰۰ تومان
بالکن: ۱۵.۰۰۰ تومان

پنجشنبه ها و جمعه ها در دو سانس ۱۸ و ۲۱

| تیوال تماشای این برنامه را پیشنهاد می کند |
برچسب «پیشنهاد تیوال» بنابر شاخص‌هایی شامل کیفیت اثر اعطا شده و تجاری یا سفارشی دریافت نمی‌شود

گزارش تصویری تیوال از مراسم اهدای عواید فروش نمایش ترانه های محلی به بهزیستی / عکاس: حانیه زاهد

... دیدن همه عکس‌ها ››

گزارش تصویری تیوال از تمرین نمایش ترانه های محلی / عکاس: علیرضا قدیری

... دیدن همه عکس‌ها ››

گزارش تصویری تیوال از نشست نمایش ترانه های محلی / عکاس: رژین دلفان

... دیدن همه عکس‌ها ››

اخبار

›› بهزیستی از محمد رحمانیان تقدیر کرد

آواها

مکان

تقاطع خیابان انقلاب و ولی‌عصر (عج)، مجموعه فرهنگی و هنری تئاترشهر
تلفن:  ۶۶۴۶۰۵۹۲-۴

«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال به سیستم وارد شوید
وقتی اسم موسیقی- نمایش یا به اصطلاح عامه ترش کنسرت- تاتر به گوش می رسد ذهن مخاطب حرفه ای تاتری را به سمت و سوق کاری تجاری پسند و سرگرم کننده که این روزها در صحنه های تاتر هم مد شده است می کشاند تا اثری ارزشمند . اما "ترانه های محلی " محمد رحمانیان این معادله را بر هم می زند. و ثابت می کند که این ژانر نیز می تواند جایگاه فاخری در میان شیوه های مختلف نمایشی داشته باشد.
ترانه های محلی داستان یک آهنگ ساز ایرانی( با بازیِ اشکان خطیبی) است که در خارج از کشور زندگی می کند و تصمیم دارد که برای تکمیل رساله دکترای خود در مورد موسیقی نواحی بعد از 20 سال به ایران بازگرددو این بازگشت به طی طریقی می انجامد که از مازندران و گیلان شروع به خراسان و آدربایجان کشیده شده و سپس چهارمحال و بختیاری، ایلام، سیستان و بلوچستان، تهران، هرمزگان را نیز از نظر می گذراند. آهنگساز داستان موضوع مطالعه اش را بررسی 9 فیلم مطرح تاریخ سینمای ایران در سی سال اخیر انتخاب کرده است .و نمایش نیز به بهانه جستجو در موسیقی های محلی و بررسی سرنوشت نوازندگان، مروری نوستالژیک بر این 9 فیلم دارد، که نمایشی 9 اپیزودی را روی صحنه می سازد.
نمایش "ترانه های محلی" موضوع بکری ندارد .به طور مثال همین گشت و گذار در موسیقی نواحی و احیا و دوباره خوانی برخی از آنان و گفت گو با دو تاری ها و عاشیق ها و... را چند سال پیش یک گروه موسیقی بصورت موضوعی بدان پرداخته بود .حال و هوای نوستالژیک و برهم زدن غبار خاطرات گذشته هم در این روزها چنان به افراط کشیده شده و نوعی نوستالژی زدگی خصوصا برای نسل نو ایجاد کرده است که نه تنها نوآوری ندارد بلکه از سکه نیز افتاده است و طرفدارنش نه به صرف اثر ( در هر رشته و ژانری که باشد) بلکه بیشتر به خاطر حال خوب شخصی خود بدان گرایش دارند. اما آنچه که ترانه های محلی را اثری فاخر و قابل تامل می سازد و این رنگ بوی کهنگی و تکرار را از آن می گیرد، تلفیق استادانه چند لایه ای مفاهیم با یکدیگر است در واقع گذار از موسیقی فیلم ها بهانه ای می شود به آگاهی بر احوال و اوضاغ مردمان این سرزمین ... دیدن ادامه ›› کهن.
هر اپیزود یک داستان چهار وجهی است. چهار جهان که به موازات هم پیش می روند و هر یک کامل کنده دیگری هستند. وجه موسیقایی گذر و جستجویی بر احوال نوازندگان بومی و محلی آن،مروری نوستالژیک بر فیلم هایی ارزشمند و تاتیرگذار زمانه خود، نگاهی رندانه به سرنوشت افرادی معروف به سیاهی لشگر در گروه های سینمایی و پرداختن به داستان زندگی آنها که خودش کنجکاوی و جذابیت داستانی ایجاد می کند و مهم تر از همه پرداختن به مصایب و دغدغه های مردمان نواحی مختلف، بخصوص زنان ایرانی در خطه و ناحیه ای که زیست می کند . رحمانیان این مسایل را چنان استادانه در هم تنیده و بهم پیوند داده است که هر قطعه به تنهایی واگویه های بسیاری را داراست و هر یک به تنهایی و برای خودش قصه و چهار جوب مجزا و خاص خودش را دارد. هر اپیزود حرفیست برای گفتن ، شعری ست برای گوش دادن و ترانه ایست برای پرداختن . عشق نا فرجام حاصل قوانین خشک و متعصبانه ، دردِ های اقوام محلی، و زنانی که از حقوق انسانی شان محروم اند و سیاهه ای که در زندگی هر یک برجسته است در این 9 اپیزود فصل مشترکی است که چون نخی از میان میگذرد و یک کلان داستان را تشکیل می دهد.
1
آغاز سفر با "مادیان" علی ژکان شکل می گیرد.. داستان فیلم درباره فقر است و دختری که بخاطرش تن به ازدواج با مردی می دهد که بسیار از او بزرگ تر است تا به عنوان شیربها خانواده اش صاحب مادیانی شوند. آهنگساز ( اشکان خطیبی ) در طی جستجویش که به دنبال یک آهنگساز محلیست به راننده تاکسی برمی خورد با لهجه مازنی ( علی عمرانی) که از قضا در فیلم مادیان نقش داماد را که در چند صحنه حضور دارد بازی کرده. وی شرح داستان عشق ناکام زندگیش را تعریف می کند که این داستان چنان در فیلمی که وی سیاه لشگرش بوده است گره می خورد که انگار می شود قهرمانّ داستان و نقش اصلی " مادیان " نیز خودش می شود. فقری که حسرت عشقی نافرجام را برای همیشه در دلش باقی گذاشته، فقری که اگرچه به ازدواج های نا خواسته دختران منجر می شود و بیشتر دامن گیر آنان است، اما بانی بی خانمانی و بی سرسامانی مردها نیز می شود.
در پایان هر اپیزود موسیقی به فراخور فرهنگ بومی آن منطقه اجرا می شود.. اگرچه استفاده بازیگران تاتر از تقویت کننده صدا بسیار توی ذوق می زند، اما گویا تنها چاره ایست که صدای بازبگران پایین تر از صدای خوانندگان نباشد، و آسیبی به وجه نمایشی کار نزند.
2
سفر بعدی خطه گیلان است .«باشو غریبه کوچک» به کارگردانی بهرام بیضایی بروی پرده نمایش نقش می بندد. موسیقی فیلم ترکیبی است از موسیقی جنوبی خراسانی و گیلانی. این بار شخص مورد برخورد، همان پسر بقال در فیلم باشو است که رامین ناصر نصیر نقش آن را بر عهده می گیرد. وی نیز از روزگار نامراد خود سخن می گوید و از سرنوشت بازیگرِ نقش باشو می گوید که در جنوب ایران به دست فروشی مشغول است روزگار مناسبی نداد. این روایت از زندگی بازیگر" باشو " واقعی است .چند سال پیش هم مصاجبه ای از وی چاپ شد و قطعن اشاره رحمانیان به روزگار او ،بدون اگاهی از این ارجاعات نیست و ترانه " سیاه باران" به ترانه سرایی مسعود کلانتری پایان بخش آن است.
از آنجا که اکثر بازیگران در این نمایش نزدیک به تیپ هستند لعابی از طنازی را نیز با خود به همراه دارندبا این تفاوت که روایتشان تلخ و گزنده است و در پایان جز تلخند و تاثری برلب باقی نمی گذارند. این پارادوکس رفتاری و روایی نیز از جذابیات نمایش است طنز تا آنجایی پیش می رود که فرق بین کمدی و لودگی را مشخص کرده باشد و حتا در جایی که در خنده گرفتن از تماشاچی افراط هم می ورزد از اهداف نمایشی اش عدول نمی کند، چرا که تکلیفش را از همان ابتدا با مخاطب مشخص کرده است . قرار است حرفی گفته شود و این حرف مهم است.
3
روایت سوم از «قطعه نا‌تمام» ساخته مازیار میری است و گذری بر دوتار نوازان خراسانی که اکثرشان یا مرده اند یا پیر و زمین گیر هستند. این بار شخص در حاشیه از عوامل پشت صحنه فیلم و جزو کادر فیلمبرداری با بازی امیرکاوه آهنین جان است . وی داستان عشق ناکام مانده اش را به دختری که دوتاری می ساخته و مریض احوال بوده است و اینکه با مرگ دختر در همان بی سرانجامیش باقی می ماند، برای آهنگساز تعریف می کند. در این میانه نیز وی مدام از سکانس پلان طولانی که در فیلم گرفته است سخن ها می راند و تعریف ها می کند. ، انگار که برایش سختی زیاد کشیده باشد و انگار که این بزرگترین کاری باشد که انجام داده است و کسی وقعی بدان ننهاده است. ترس دارد از فراموشی ِ کاری که شاید بزرگتر از آن نشود دیگر انجامش داد و در تلاش بی ثمری میخواهد که به یاد بیاورندش! بازی امیرکاوه آهنین جان و درآوردن تیپ شخصیتی اش درخور توجه است. تاثر و نگرانی که در دل ایجاد میشود از راکد ماندن آن همه نیروی جوانی و شور شوقی که مرداب وارِ شرایط محیطی از بینش می برد، با اجرای ترانه خراسانی «جوونای قلعه پیر» تکمیل می شود.
4
اپیزود چهارم «اتوبوس» ساخته یدالله صمدی با آهنگسازی زنده یاد بابک بیات را روی پرده نمایان می سازد. در اینجا شخصیت آهنگ ساز یا همان روای ( اشکان خطیبی) با مسوول هنروران این فیلم رو به رو می‌شود. باز هم عشق نافرجام زن و مردی که از دو طایفه حیدری و نعمتی که به خون هم تشنه هستند. بازی درخشان علی سرابی که به زبان آذری تکلم می کند تماشاگر را سرذوق آورده و شرح مرگ زن و مشکلات فرهنگی که مانع روابط سالم بین زن و مرد است، خاطره زندگی زن (جواهر) که یک عمر سیاهی لشکر است در همان سیاهی ِلشگرِ زندگی و سرنوشتش هم عاقبت جان می بازد، قابی است تاثیر گذار که در ذهن باقی می ماند. موسیقی محلی آذری «آپاردی سلله سارانی» (سیل سارا را برد) با ترانه سرایی مسعود کلانتری پایان بخش این اپیزود است
5
«شیر سنگی » ساخته جعفری جوزانی اپیزود پنجم را در میان ایل بختیاری می سازد. ژاله صامتی در نقش زنی است از نوادگان حسین قلی خان ایل خانی است . هومن برق نورد بازیگری است که قرار است در فیلمی نقش علی مردان خان را ایفا کند. به آنجا امده است تا در واقع با صحبت کردن با اقوام ایشان نقش را بهتر بشناسد. بخشی از این اپیزود ،طعنه ایست به فیلم سازان مدعی که با سفرهای توریسی و دیدن چند عکس نمی شود به کنه فرهنگ یک منظقه پی برد و سریال سازان بیشتر افسانه و تخیل می سازند تا شرح واقعه ای تاریخی. و البته نقدی هم دارد که سطح توقع ایلاتی ها هم بسیار بالاست بطوری که حتا انتظار دارند که در بیان همه کلمات لهجه لری کاملا درست ادا شود! در طی شرح حالِ تاریخ بختیاری شرح حالِ زنان مبارزی به تصویر کشیده می شود که شاید کمتر از آن یاد شود ، زنان آگاه و روشنفکر زمانه ی خود که با روزنامه نگاری و آگاهی از سیاست های دوران سعی در بهتر کردن اوضاع و کشور خود داشته اند. این اپیزود با خواندن نامه ی آخر علیمردان خان که توسط ارتش رضاشاه به تیرباران محکوم می شود و اینکه " او امیدوار است هنگامی که این نامه خوانده می شود مردمان با دیدن اوضاع و احوال خود احساس شادی و غرور داشته باشند تا سرافکندگی و شرم!" به پایان می رسد و به ترانه بختیاری توسط علی زند وکیلی مزین می شود
6
اما ششم،«بمانی »ساخته داریوش مهرجویی است و سفر به ایلام، آهنگساز(اشکان خطیبی) در مواجه با زنی است با صورتی نیمه سوخته که نوازنده است . شرح حالی است از خودسوزی زنان این خطه ( ایلام ) و آمار بالا و دهشناکی از خودسوزی گزارش داده می شود . آن سوالی که می تواند برای زنان کلان شهر نشین مطرح شود این است که یک زن بومی که عصیان گری های شهرنشینی را هم ندارد و کم و بیش با فرهنگ و قوانین منظقه خود کنار می آید ، تحت چه فشار روانی و آزار اذیت روحی قرار میگیرد که سوزاندن ذره ذره جانش را با گذازه های آتش به ماندن در وضعیت کنونی اش ترجیح می دهد!؟ این زن نوازنده بر سر مزار یک یک هم جنسان قربانی شده اش می رود با درد جان ،برایشان دف می نوازد تا صدای هق هق اش به گوش آسمان برسد. این اپیزود بسیار جانگذاز است و با خواندن ترانه کردی «قلاقیران» عبدالجبار کاکایی که توسط بازیگر زن این اپیزود خوانده می شود بنظر نگارنده از بهترین اجراهای بخش موسیقی این نمایش و تاثیر گذارترین آن است.
7
هفتم، گشت و گذار در فیلم «بدوک» با کارگردانی مجید مجیدی است که در زاهدان ساخته شده است. با بازی علی سرابی که نقش خواننده و مجلس گردان عروسی سیستان و بلوچستانی را بر عهده دارد. وی یکی از پسر بچه‌های فیلم «بدوک» است. این بخش علی رغم خنده بسیاری که می سازد اما داستانی را نیز نقل می کند از دختر دیگری که در فیلم(بدوک) که در یکی از صحنه ها که قرار است از پشت وانت بپرند کمرش آسیبی می بیند و این نقص عضو تا آخر عمر گریبان گیرش می شود! فیلمی که محبوب می شود ، کارگردانی که معروف و دختر ی که می ماند و تنهایی و دردش ! اما سرنوشت دختران این خطه نیز دسته کمی از دختر آسیب دیده ندارد .این معمول بودن اجبار ازدواج دختران کم سن و سال با مردان میانسال در این ناحیه بسیار فاجعه بار است. شمار زیادی از دختران نوجوان با تجربه های عقیم از عشق و زنانگی و زندگانی مشترک؛ و کیست که مددی به آنها برساند؟ گویا والدین اختیار دار کودکانند و دولت هم دخالتی در این برده فروشی ها نمی کند. ترانه بلوچی " ای آسمان" سرود مسعود کلانتری نیز دردِ دل را می افزاید.در واقع در هر اپیزود شخصیت ها می خندند و می خندانند اما هریک چنان دردی در سینه مخفی دارند که فریادش بسیار گوش خراش است
8
اما با " داش آکل" به تهران می رسیم و به پلاک ۱۹۰ خیابان فردوسی. جایی که در زمان ساخت فیلم( داش آکل) مغازه ی کرایه لباس و لوازم سینمایی آن زمان آنجا بوده است و برخی از آکسسوار فیلم از آن به امانت گرفته شده و حالا اداره اش به عهده دختر مغازه دار است . رنی که با وجود تهرانی بودن، به دختر شیرازی معروف است . این اپیزود با حفظ احترام به بخش های دیگر با بازی بی نظیر مهتاب نصیرپور یکی از برجسته ترین قسمت های نمایشی است. زن پسری دارد با عقب ماندگی ذهنی که ادعا می کند "داش آکل است. زن با بیانی تلخ از بی وفایی شوهر شروع کرده و با به رخ کشیدن مردانگی های که از بین رفته است به مرد آهنگساز جستجو گر (اشکان خطیبی) می فهماند که دیگر دوران داش آکل ها سر آمده است . پسر زن بعد از شنیدن حرف های مادرش می خواهد کاکا رستم باشد!یکی از صدها کاکارستمی که نسل هرچه داش آکل است را از روی زمین محو و نابود می کند! زن به پسر میگوید تازه دارد رسم زمانه خودش را یاد می گیرد و قطعه دختر شیرازی را زیر لب زمزمه می‌کند و از صحنه خارج می شود و ترانه شیرازی" ناردونه " را در ادامه با صدای وکیلی می شنویم
9
و پایان سفر با " ناخدا خورشید" ناصرتقوایی است. در طول سفر آهنگساز مسافر ، کم کم مریض و از پا افتاده می شود در نهایت همچون کشتیِ ناخدا خورشید که شناور به روی آب در دورستی ساکن و ساکت می ماند ، وی نیز در جزیره ای جنوبی جان می سپارد. در اینجا داستان از دید همسر انگلیسی مرد آهنگساز است که بی خبری از شوهر او را به سمت مردمان جنوب کشانیده و علاوه بر جستجو در سرنوشت همسر، شاهد وضعیت زندگانی زنان جنوبی نیز می شود. ترانهی ترانه بندری «سرکنگی»سروده محمد علی بهمنی پایان بخش این نمایش است. مرگ در زیر آفتاب داغ جنوب مُهر پایانی بر این سفر به ادیسه وار است . به قول ادیب فرزانه ای فرصت کوتاه بود و سفر جانکاه بود اما یگانه بود و هیچ کم نداشت.
امیرمسعود فدائی و علی جباری این را خواندند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
اولین تئاتری که دیدم و جذابیت و دلنشینی این تئاتر باعث شد که دیدن تئاتر رو در برنامه زندگیم داشته باشم...
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید

تئاتر امروز ایران،یک بنگاه زودبازده اقتصادی
تئاتر ایران ، همیشه جایگاه ِ یک سنگر برای عرصه روشنفکری را در تاریخ معاصر ایران برای خود حفظ کرده است ، صحنه ی تئاتر مکانی بوده است که کمتر به ابتذال تن داده و بیشتر کوشیده تا به ذات سرکش و چموش تئاتر وفادار بماند.
تئاتر پیش از انقلاب ایران در دو جبهه تئاتر سیاسی- اجتماعی و همچنین تئاتر آوانگارد هنری پیشرو و متنوع بود. در سال های پس از انقلاب نیز ، هر چند به طور دائم با مسئله ی بحران مخاطب یا مخاطب محدود و خاص روبرو بود اما وجهه روشنفکری خود را حفظ می کرد.ضمن آن که در بزنگاه های مهم ، نشان می داد در ارتباط گرفتن با گروه گسترده تری از مردم نیز بدون داشتن هیچگونه ابزار تبلیغی مشکل ندارد . به طور نمونه می شود به اجراهای بهرام بیضایی در سال های هفتاد و هشت ( بندار بیدخش و بانو آئویی) و هشتاد و سه(مجلس شبیه در ذکر ...) یا نمایش شکار روباه اثر دکتر رفیعی اشاره کرد که با کمترین میزان تبلیغات از انبوه مخاطب نیز برخوردار بودند.
یکی از ایده های محبوب اقتصادی پوپولیستی در جوامع نیمه توسعه یافته ، رونق بخشیدن به بنگاه های زودبازده اقتصادی است.در ده سال گذشته وضعیتِ جایگاه روشنفکری تئاتر ایران تغییر کرد. ورود ناگهانی سرمایه به تئاتر ، احداث یکی دو مجموعه نمایشی زیر نظر شهرداری تهران ، در اختیارگرفتن بیلبوردهای بزرگ تبلیغاتی و... خبر از بازاری شدن تئاتر ایران زیر پوشش تقلبی " تئاتر خصوصی " می داد.
در کشور های پیشرفته اروپایی از جمله فرانسه و یا آلمان ، یکی از وظایف دولت ها و شهرداری ها ( در کنار ... دیدن ادامه ›› دیگر نهادهای مدنی غیر دولتی) حمایت مالی و معنوی از تئاتر ها و نمایش هاست و تئاتر خصوصی ابدا به معنای خروج دولت از حمایت کردن نیست.ضمن آن که در این کشورها نظارت به معنایی که در کشور ما روی تئاتر وجود دارد ، محلی از اعراب ندارد. در نتیجه تئاتر خصوصی در ایران ، یک کلمه ی بی معناست . یعنی تئاتری که توسط دولت محدود و ممیزی می شود اما حمایت نمی شود و بخش تاسف برانگیز تر این ماجرا، تلاش زیاد هنرمندان تئاتر برای نگرفتن حق شان از دولت است.
ورود برخی سرمایه گذاران خاص به عرصه نمایش در ایران و تزریق منابع مالی به نوع خاصی از تئاتر که " پول ساز" باشد ، همزمان چند هدف را دنبال می کرد: رواج یافتن نوعی تئاتر خنثی، خنده دار(نه کمدی) و در برخی مواقع مبتذل سیاسی ( تئاتری که با شوخی های هرزه، هر نوع سیاست ورزی جدی در تئاتر را مبتذل میکند) که هدف اصلی اش جذب مخاطب برای بازگشت سرمایه اش است. این نوع تئاتر از ریسک کردن می ترسد و درنتیجه به سرعت تن به بازاری شدن می دهد. این بازاری شدن عرصه های مختلفی را در بر می گیرد ، از جمله ورود ستاره های سینما به تئاتر ، بالا بردن ناگهانی قیمت بلیط ها ( نادیده گرفته شدن قشر دانشجو و علاقه مندان جدی تر تئاتری ) ، روی آوردن به نمایشنامه های مطلقا غیر جدی،اجرا نکردن متون درام نویسان ناسازگار ایرانی و جهانی و در نهایت تن دادن به خواست مخاطبی که اصلا با عرصه نمایش هیچ گونه آشنایی پیشینی ندارد.
به صورت عادی و طبق تعاریف نمایش مدرن، هر تئاتر از رابطه ی میان تماشاگر و اثر هنری (بازیگر) شکل می گیرد. در نتیجه نقشِ مخاطب در حوزه ی نمایشی بسیار تاثیر گذار است.
طبقه متوسط در ایران به علت عدم ثبات اقتصادی هیچگاه تشکل و تعین یک طبقه را نیافت . در نتیجه از فرهنگ ِ مبتنی بر طبقه ی خود بی بهره مانده است. دلالان فرهنگی تئاتر امروز ایران اما سریعا با شناسایی طبقه نوکیسه ی جدیدی که به دنبال عرصه های جدید اوقات فراغت می گشت ، آنان را از طریق نشانه هایی چون بیلبورد های تبلیغاتی، ستارگان سینما ، تکنولوژی های جدید بر روی صحنه و ... جذب تئاتر کردند. مخاطبانی که در کنار تفریحاتی مثل پاساژگردی ، چرخیدن با ماشین در خیابان ها و جت اسکی سواری ، حالا با گرفتن یک ژست جدید به تماشای ستارگان تلویزیون و سینما از فاصله ای نزدیک می نشستند و از این رو تئاتر کاملا قالب مصرفی و بازاری را به خود گرفت و همین مساله باعث شد که با بحران مخاطبِ جدی مواجه شویم. مخاطب واقعی تئاتر امروز به دنبال این است تا وارد تجربه ای جمعی زنده ای شود تا لحظه لحظه زندگی خود را به یاد آورد، نه اینکه با اشکال جذاب و پر زرق و برقی که مخاطبِ تربیت نشده(همان طبقه متوسط تکامل نیافته است) هیچ درکی از آن ندارد مواجه گردد. آنتوان آرتو می گوید « اگر مردم عادت رفتن به تئاتر را از دست داده اند، برای آن است که ما چهار صد سال، یعنی از رنسانس به بعد ، معتاد به تئاتر توصیفی و روایی _ تئاتر متکی به داستانسرایی _ بوده ایم.» می توان از زاویه ای دیگر به این حرف آرتو نگریست . تئاتر ایران به جای بالابردن سطح درک مخاطبش ، کوشیده خود را به پایین ترین سطح ابتذال و لمپنیسم برساند و با بزک کردن خود مخاطبش را جذب کند. حال آن که سینما و تلویزیون به گفته یرژی گروتفسکی همواره جذابیتی بیشتر از تئاتر خواهند داشت و این گونه تلاش از سوی تئاتری ها به هیچ راه نوینی ختم نخواهد شد.
هنگامی که سرمایه به مفهوم نئولیبرالیش وارد عرصه نمایش ایران شد ، عده ای هورا کشیدند ، امروز اما می شود همزمانی چند امر نا خوش آیند را دید:
تئاتر به طور کلی به ورطه ی ابتذال افتاده است ، کوششگران تئاتر جدی ، مترقی و پیشرو منزوی شدند ، پس از یک رشد سریع اما کوتاه مدت اقتصادی ،بحران اقتصادی در تئاتر رخ داد و در نهایت ، تئاتر نه تنها سودده نشد بلکه اعتبار روشنفکری پیشینش را نیز در میان مردم از دست داد.
نکته ی جالب توجه این است که امروزه افرادی در زیر بیرق این تئاتر به اصطلاح خصوصی حضور دارند که روزگاری در تئاتر ایران کارهای قابل قبولی ارائه کرده اند و جزو مخالفان تئاتر برای پول بوده اند.
از ویژگی های میانمایگی در جوامع سرمایه زده ، وادادن و تن دادن هنرمندان به هر کاری ، صرفا برای درآمد بیشتر و عقب نماندن از قافله است ، از این روست که کارگردانانی ، آثار موفق سال های پیشین خود را دست گرفته اند و در سالن های مختلف سالی چند بار با بازیگران مختلف و " بدون کوچکترین خلاقیتی" تکرار می کنند.
سلطه پول در تئاتر امروز ما به جایی رسیده است که افرادی با دو الی سه هفته تمرین در بزرگترین سالن های تهران اجرا می کنند .
افرادی که دست به اجرای نمایشنامه خوانی میزنند اما نه با حضور دلایلی همچون محدودیت یا عدم توانایی در اجرای صحنه ای یک اثر که برای درآمدزایی بیشتر.
و البته افرادی که با استفاده از نهاد هایی همچون خیریه سعی در پوشاندن سود ورزی خود از این به اصطلاح نمایش ها دارند .
نگاه این دسته از افراد به هنر تئاتر دقیقا به مثابه بنگاه زود بازده اقتصادی است و تمامی رویه های اجتماعی، سیاسی ، هنری و تکنوولژیک در اولویت های بعدی برایشان قرار می گیرد.
حضور این گونه از نمایش ها که فضا را کاملا در اختیار نیز دارند، باعث می شود هنر جویان و دانشجویانی که به تازگی وارد تئاتر می شوند هرگز با واقعیت اصیل این هنر مواجه نشوند و مخاطبین حرفه ای تئاتر نیز دیگر پا به سالن ها نگذارند و فقط با یاد آوری نمایش هایی که چند سال پیش دیده اند میل تئاتری خود را بر انگیزند و به این طریق است که تئاتر ایران ، به جای تربیت مخاطبِ جدی ، از تئاتر بودنِ خود جدا می شود.
باید گفت روزگاری در این کشور هنری به اسم تئاتر، به معنای واقعی آن وجود داشت که نقش سنگر روشنفکری را ایفا می کرد، امروز دیگر آن سنگر خورد شده .
برای نمونه میتوان " کنسرت – نمایش ترانه های محلی " کاری از محمد رحمانیان که هم اینک در سالن اصلی تئاتر شهر به اجرا میرود برسی کرد ، نمایشی که دو پدیده ی نمایش و موسیقی را به دوش میکشد که با انبوه مخاطبان( هم همان طبقه تکامل نیافته) به روی صحنه میرود . اینجا یعنی سالن اصلی تئاتر شهر یکی از سالن های به اصطلاح حرفه ای کشور است که برای اجرای ترانه محلی برای کنسرت تغییر کاربری داده است. نمایش ها با خط داستانی کمرنگ بین موسیقی ها گم شده و موسیقی ها تنها و تنها بار نمایش را هم به دوش میکشند و خود را با بسته بندی نمایش – موسیقی به مخاطب عرضه میکند.
در ابتدا به بخش نمایش می پردازم نمایش های اپیزودیکی که از هیچ گونه ماهیت درام برخوردار نیست (درام نه به معنای ارسطویی خود ، نه ضد آن ) و تنها یک ملودرام سطحی و سرگرم کننده برای مخاطب است. حتی میتوان گفت ماهیتا تئاتر نیست داستان از آنجا آغاز میشود که دانشجوی دکتری موسیقی از آمریکا به ایران می آید تا پایان نامه ی خود درباره ی موسیقی محلی ایران به پایان برساند (تا این جا او یک خواست دارد. آن هم یک خواست معمولی نه ویژه که درام ساز باشد) او در 9 اپیزود که مجموعا به اصطلاح نمایش ها را می سازد با هیچ مانعی رو به رو نمیشود!! و تنها این مرد جوان به درک جدید و کاملا احساسی از موسیقی میرسد و مانند مخاطبان کار تحت تاثیر موسیقی قرار میگیرد ، با بازی کاملا غیر استلریزه و تصنعی تا جایی که گاهی این جوان فراموش می شود وتنها اپیزودها دستمایه شوخی های سطحی هرزه یی میشود تا مخاطب را به ترانه و یا فیلم های خاطر انگیز تاریخ سینمای ایران برساند. فیلم ها اپیزود های نمایش بهانه ای می شود تا به موسیقی برسیم. این نمایش موسیقی به هیچ عنوان یک آفرینش هنری نیست بلکه کولاژی از تصاویر فیلم ، موسیقی های فلک لُر و اساسا نوستالژیک ، به همراه به اصطلاح ستارگان سینما است که خود را جذاب تر و فریبنده تر نشان می دهد. اگر نمایش ها را حذف کنیم اساسا هیچ اتفاقی نخواهد افتاد . چرا که اساسا هیچ کنش دارماتیکی بین آدمها و... نمی افتد البته لازم به ذکر است اپیزود که مربوط به زن ایلامی بود فارغ از این مثال است
کارگردان مخاطب خود را خوب میشناسد اما سعی هم نمی کند تا از تئاتر به نحوی استفاده کند تا آن روحیه انتقادی و نیش دار تئاتر که ریشه ها و زیربناهای غلط جامعه را وا می کاود به کارگیرد وتنها با دست گذاشتن بر روی احساسات نوستالژیک و خاطره انگیزه مخاطب ، برای فرار از خلق درام ، تنها وجه سرگرمی تئاتر را بر می گزیند و با ترفند ترکیب ، موسیقی – نمایش مخاطب را به دست و سوت و جیغ هورا گاهی بازیگران را هم به رقص وا میدارد (صحنه که علی سرابی خواننده ی عروسی ست) البته در اینکه یکی از اهداف تئاتر سرگرمی ست در این شکی نیست اما جریان قالب تئاتر ایران همین سرگرمی شده و همین است تا دورانی را سپری میکنیم که مخاطب به دنبال این نباشد که کدام تئاتر هستی شناسی جدیدی از دنیای پیرامونش به او عرضه میکند یا یک جریان سیاسی اجتماعی را به چالش میکشد بلکه به دنبال این باشد که فلان چهره را از نزدیک ببیند
اپیزود های کوتاهی که اسم آن را نمایش گذاشته اند مملو از میزانسن های خطی و دم دستی که یاد آور نمایشنامه خوانی ست! با یک نیمکت و یک موضوع ساده برای مثال اپیزود اول مردی مسافر میبرد به مازندران که جوان از فرنگ برگشته با او برخورد می کند و به طور شگفت انگیزی میفهمید این مرد در فیلم مادیان علی ژاکان بازی کرده و فیلم را برایش پخش میکند (که در ویدئو پرژکشن پخش میشود) مرد از خاطراتش را روایت میکند که چگونه در آن فیلم نقشی گرفته در ازای اینکه مادیان را برای آنها آورد (که در پایان میفهمیم نمادیان دزدی ست). و همین بهانه ای میشود تا به موسیقی مازندران را بشنویم.
اما در پایان موسیقی های فلک لُر که با هوشمندی فردین خلعتبری انتخاب ، تنظیم شده است کنسرتی ست که مخاطب به تماشای آن میپردازد وتنها موسیقی و نوازندگان و خواننده مخاطب را به روی صندلی نگاه میدارد و او را به وجد می آورد

معین صنعت گر / انوشیروان مسعودی
چاپ شده در مجله رویداد شماره3
پرندیس، عالیا و ابرشیر این را دوست دارند
بازاری شدن تئاتر ایران زیر پوشش تقلبی " تئاتر خصوصی "

****

دلالان فرهنگی تئاتر امروز ایران اما سریعا با شناسایی طبقه نوکیسه ی جدیدی که به دنبال عرصه های جدید اوقات فراغت می گشت ، آنان را ... دیدن ادامه ›› از طریق نشانه هایی چون بیلبورد های تبلیغاتی، ستارگان سینما ، تکنولوژی های جدید بر روی صحنه و ... جذب تئاتر کردند. مخاطبانی که در کنار تفریحاتی مثل پاساژگردی ، چرخیدن با ماشین در خیابان ها و جت اسکی سواری ، حالا با گرفتن یک ژست جدید به تماشای ستارگان تلویزیون و سینما از فاصله ای نزدیک می نشستند و از این رو تئاتر کاملا قالب مصرفی و بازاری را به خود گرفت و همین مساله باعث شد که با بحران مخاطبِ جدی مواجه شویم
۱۱ مهر ۱۳۹۵
از ویژگی های میانمایگی در جوامع سرمایه زده ، وادادن و تن دادن هنرمندان به هر کاری ، صرفا برای درآمد بیشتر و عقب نماندن از قافله است ، از این روست که کارگردانانی ، آثار موفق سال های پیشین خود را دست گرفته اند و در سالن های مختلف سالی چند بار با بازیگران مختلف و " بدون کوچکترین خلاقیتی" تکرار می کنند
۱۱ مهر ۱۳۹۵
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
به بهانۀ پایان یک موسیقی - نمایش دیگر از محمد رحمانیان عزیز :

از نگاه من وقتی از موسیقی - نمایش صحبت می کنیم ، اثر زمانی به معنای حقیقی جذاب ، منسجم و دارای ریتم مناسب می شود که پیوند مناسب بین بخش نمایشی و اجراهای زندۀ قطعات موسیقی اتفاق بیافتد . چیزی که در "ترانه های محلی" بر خلاف " ترانه های قدیمی" شاهد نبودیم. هر چقدر ترانه های محلی در بخش موسیقی قوی و پر بار است ، در بخش نمایش از نبود متریال داستانی و پرداخت مناسب و مرتبط آسیب می بیند . قصۀ دم دستی بازگشتن یک آهنگساز به وطن (با انتخاب و بازی ضعیف اشکان خطیبی) ، بیرون کشیدن چند شخصیت از دل چند فیلم سینمایی و باز گو کردن داستان های از هم گسیختۀ آن ها با محوریت آسیب های فرهنگی و اجتماعی ، تبعیض جنسیتی و ... به تنهایی نه در ایجاد حس نوستالژی در تماشاگر ، و نه در انتقال آن حس رنج مشترک آن گونه که باید موفق است. شاید همه این ها فقط بهانه ای است برای شنیدن و لذت بردن از موسیقی و شکسته شدن تابوی تک خوانی بانوان! در این میان اپیزود " بمانی" با بازی و صدای کم نظیر هانا کامکار از جذاب ترین بخش های نمایش بود . شاید تمرکز بر روی موضوع تبعیض جنسیتی و خشونت علیه زنان و استفاده از عناصر فیلم های به روز تر سینمای ایران هم به یکپارچگی ساختار اثر کمک بیشتری می کرد و هم به جذابیت و تاثیر گذاری آن بر نسل های مختلف. که البته آن وقت دیگر با اثری به اسم "ترانه های محلی" روبرو نبودیم!
بسیار با شما موافقم. اگر اثر بر یک موضوع تمرکز داشت و در همان موضوع، عمیق تر و قوی تر کار میکرد کار بسیار بهتری میبود.
۰۸ شهریور ۱۳۹۳
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
ودیگر خاموشی است.....
سهیلا، sara saghafi و نیلوفر پیروی این را دوست دارند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
"به بهانه پایان اجرای ترانه های محلی "


نیاز
تمام سهم سهمگین من
از زندگیست
به مانند
مادیانی که دل از کره اش بکند
و با چشمانی خیس
برود از میان آبهای رودخانه ای
تا روستایی
شاید دور
شاید نزدیک
آن زمان که در کنار درختان شرور زیتون
و ... دیدن ادامه ›› لا بلای عطر کشتزارهای چای
منِ سیاه دل،سیاه رنگ
و سیاه بخت
بودم و به جان بغضی داشتم چون سیاه ابران
آنگاه
که مادرم بخاطر خواندن عاشقانه ای
و ردیفی
از من دور
و لا بلای ردیف های میله های زندان گم شد
و دوتار شکسته ای
تنها دارایی من از او بود
و پدری
که هیچگاه ندیدمش
از او
تنها تصویر مبهمی بخاطرم مانده
با ردیفی از فشنگ
با برنویی زنگار گرفته
و خاطره ای گنگ
و اتوبوسی
که مرا از میان این خاطرات
جا بجا میکرد
با مردمانی با صفا
و عروسی
که خود را به آب داد
و هیچگاه به اُبه بر نگشت!
و هبوط کرد
به سرزمینی سبز
لا بلای شعله های سرخ
و دخترکانی
که گویا از ازل تقدیرشان شعلــــه بود و شعله!
و کودکانم
که همیشه برای نانی با طعم فقر
چون اشترانی لوک
می دویدند
و هر چه می رفتند
باز سیاهی بود و سیـــاهی!
ولی
ایمان دارم،روزی مردی
از دل این خاک تیره ء آمیخته به درد
برانگیخته می شود
با دستانی با بوی شراب غیرت!
آتش به جان!
دشنه خود را فرو خواهد کرد به قلب ارزش ها
خون به پا خواهد شد!
و در این دریای خون
بمبکی ملول خواهد آمد
با بیرقی هشت هزار ساله
سینه ستبر کنگ را خواهد شکافت
و
فرزندان خردسال سرزمینم
آنروز سرود فتح خواهند خواند
از گوشه گوشه سرزمینی که دوستش میدارم...
حالم دگرگون شد جناب کوهی گرامی
حرفی ندارم یعنی حرفی نزاشتید.ممنون و سپاس.
همین و بس
۰۸ شهریور ۱۳۹۳
حسین کوهی مهربان
لطف دارید شما
هرگز اینگونه نیست
خیلی کیف کردم از قلمت رفیق
۰۸ شهریور ۱۳۹۳
بزرگواری محمد عزیزم :)
۰۸ شهریور ۱۳۹۳
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
سلام بر دوستان تیوالی
1. نمایشی که نقش بانوی ایرانی را به خوبی نشان می دهد
2. بخش پایانی که با همراهی کف زدن تماشاگران بود، عالی بود
3. بازی زن عرب فوق العاده خوب بود
4.- ای تف به مرامت !!!
- برای چی فحش میدی؟
- فحش ندادم ، یه تف کردم ...
سلام بر شما دوست گرامی :)
۰۸ شهریور ۱۳۹۳
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
با سلام
من واسه امشب 4 تا بلیط اضافه دارم(جمعه 7 شهریور ساعت 21)
اگه میخواین تماس بگیرید 09361761324
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
امشب برای سومین بار به دیدن این کار عالی میرم
در این کار همه چیز عالی و سنجیده چیده شده
بازی ها عالی و یکدست: علی عمرانی، اشکان خطیبی، مهتاب نصیرپور، علی سرابی {که من به او لقب آنتونی کویین ایران رو دادم چون از پس هر نقشی بر میاد}، امیر کاوه آهنین جان و هانا کامکار عزیز که صداش روح رو نوازش میکنه
دیالوگ ها بسیار تاثیر گذار
خواننده های کار خیلی خوب
قصه تمام اپیزود ها به روح انسان چنگ میندازه رهاش نمیکنه
ولی به نظر من من شاه اپیزود اپیزود خراسانی کار هست که فوق العاده هست و هرچی از تاثیر گزاریش بگم کم گفتم...
حیف که تمدید نشد...
شکیبا این را دوست دارد
دوست عزیز
با عرض خسته نباشید
دیالوگی که نوشتم

- بُز ِ کـَهـَر نِداروم خوونــِش بِریزم

- لی لی لی لی لی لی لی

- باد تا خون نخوره ، حرف نمیزنه...

- پس یعنی امیدی نیست؟ ... دیدن ادامه ››

- امیـــــــــــــــــد؟ امیــــــــــــــــد همیشه هست ، همـیـــــــــــــــــــــــشه ....


برای اپیزودی بود که جناب آقای رامین ناصر نصیر بازی میکرد ، نه اپیزود آخر ...تصحیح بفرمایید
۰۶ شهریور ۱۳۹۳
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
من نقد بیشتر دوستان رو خوندم.احتمالا بعضی از ایرادها به کار وارده.اما به نظرمن جدا از این منظر که استاد رحمانیان کارگردانی هستند که دنبال کردن کارهاشون برای همه علاقمندان به تاتر بدیهی و حتی واجبه, ضمنا ازدست دادن بازیهای فوق العاده آقای آهنین جان وعلی سرابی بی همتا و هانای نازنین هم میتونه کم لطفی به خودمون باشه.
ظاهراً هدف این اثر ایجاد یک جور نوستالژی در بیننده بود که به نظر من در خلقش ناتوان بود . ایده نمایش به نظرم خیلی جالب بود : رجوع به فیلمهایی که در مورد مردمان گوشه و کنار این سرزمین ساخته شده و به آن بهانه اجرای موسیقی نواحی. . . ولی چگونه موسیقی ای ؟! پیانو و ساکسیفون قرار بود چه حسی به بییننده و شنونده القا کنند؟
به عنوان کسی که " میراث طوری " به سیستان و بلوچستان متصلم نه از دهل و سرنای طرب افزای سیستان چیزی یافتم و نه از قیچک و رباب سکر آور بلوچستان . . .
آنچه من دیدم حرکات و گفتار طنز آلود بازیگری بود که سعی می کرد گویش سیستانی را تقلید کند ولی در اصل داستانی از بلوچستان را نقل می کند !
پدید آورندگان اثر در قسمت بختیاری نمایش به نامانوس بودن گویش استفاده شده در فیلمی مرتبط با بختیاریها اشاره می کند و اندکی هم آنرا ملامت می کند ولی خودش همین بلا را به سر گویش سیستان می آورد.
موسیقی نیز که به عنوان ترانه ای بلوچی معرفی شد حتی مختصری هم نشانی از بلوچستان نداشت .
احساس می کردم عصبانی هستم . از اینکه جغرافیای مهجوری که به آن مرتبطم حالا که کسی به سراغش رفته است باز هم معرفی نشده است .
کارگردان را به دلیل بهره نگرفتن از هنرمندان بومی مناطق ملامت نمی کنم چون قابل تصور است که دور هم جمع آوردن ایشان و گنجاندن هنرشان در چنین اثری به امکانات ... دیدن ادامه ›› زیادی نیازمند است ( و البته صرف وقت بیشتری ) ولی حداقل کاری که به نظر من کارگردان می تونست بکند این بود که جرقه ای در ذهن شنونده ایجاد کند و به جای فریادهای خواننده و حضور نامتجانس سازها جرعه ای از چشمه فرهنگی هر گوشه از ایران به شنونده بچشاند .
مثلا ً شاید حضور عود در پایان نمایش به این دلیل بود که حال و هوای موسیقی جنوب را تداعی کند ولی در شلوغی سازهایی که هیچ جوره نتوانستم نقششان را در نمایش بدانم صدایی از عود نشنیدم . نمی شد حداقل لهجه شیرازی و ترانه شیرازی را شیرازی تر بشنویم؟
قسمت کردی وضع بهتری داشت چون خواننده و مجری خود کرد است و هنرمند ، ولی به جز تکه های کلامی با مزه " راننده دوربین فیلمبرداری " آقای رحمانیان مزه چندان بیشتری از موسیقی خراسان به شنونده نچشاند. مقام الله کو ؟ مقام معراج کو؟ مثل داستان همان عود که پیشتر گفتم اسم دوتار خراسانی بود و رسمش نبود.
احساس کردم مرگ راوی در پایان اثر گرته برداری از سفر قهرمانی اسطوره هاست که در پایان سفر قهرمان پس از کسب موهبت می میرد تا جاودانه گردد ولی راستش درنیافتم قهرمان به چه موهبتی دست یافته بود!! شاید دستاورد راوی از سفرش آنجا بود که در پاسخ به زن جنوبی که پرسید میدانی ریتم چیست گفت تا چندی پیش می دانستم ولی الان دیگر مطمئن نیستم ( خواننده این سطور به دلیل عدم روایت کلمه به کلمه دیالوگ نویسنده این سطور را می بخشد )
بنده مطمئن هستم اینجای نمایش راوی میتوانست دستاوردی قهرمانانه داشته باشد اگر من شنونده واقعاً از تنوع بوستان موسیقی ایرانی گلی چیده بودم . عرصه ای که به دلیل جغرافیای خاص سرزمینم به نحو استثنایی منعکس کننده و دربردارنده گوناگونی موسیقی های خاورمیانه و قفقاز و آسیای میانه هم هست .


.
چقدر خوب گفتید نستاری عزیز!
۰۴ شهریور ۱۳۹۳
درود، من اعتقاد دارم گاهی آگاهی دادن و تکان دادن جامعه انقدر ارزش داره که کاستی ها رو کمتر دید، وگرنه من دوست تر میدارم استاد رحمانیان تیاتر خودش رو بسازه و جناب خطیبی هم اگه خودش رو آهنگساز و خواننده (به زبان انگلیسی قطعا) میدونه، کنسرت برگزار کنه. تکلیف من مخاطب هم روشن میشه.
۰۵ شهریور ۱۳۹۳
درود بیژن عزیز ، راستش من خیلی خوشحالم که آدمهایی مثل آقای رحمانیان چنین دغدغه هایی دارن و در این زمینه حساس زحمت می کشن و هدفم از نگارش این متن بیشتر آرزوی ارتقای کیفیت اینگونه برنامه ها بود. همینکه این برنامه تونسته تماشاگر رو به سالن بیاره و به خیلیها حس خوبی بده موفقیت بزرگیه . با شما موافقم که گاهی قلقلک دادن آگاهی جمعی خیلی ارزشمند تر از آه و ناله از کاستی هاست.
۰۵ شهریور ۱۳۹۳
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
با سلام و خسته نباشید به مجموعه نمایش ترانه های محلی.
من هفته گذشته این نمایش رو دیدم و نکاتی به نظرم رسید که دوست داشتم اون رو با شما درمیون بگذارم.

کاملا میشد حس کرد که زحمات بسیار زیادی برای این نمایش کشیده شده ولی من از طرفداران اون نیستم.
1- نمایش بسیار طولانی بود و در بخش هایی حوصله بیننده را سر می برد. واقعا امکان داشت با کم کردن بخشی از دیالوگها و آوازها طول نمایش کمتر شود.
2- در گوشه گوشه ایران زیبا ترانه های زیبای محلی همیشه تلخی و غم رو به شنونده هدیه نمی کنند. چرا این نمایش اینقدر تلخ بود؟ ما ترانه های بسیار شادی داریم که ای کاش از آنها هم استفاده ای می شد. اگر هدف بیان مشکلات بود این کار را با تلخی بدی انجام دادید.
3- ترانه ها محلی بودند اما چرا سازهایشان محلی نبود؟؟؟؟ آواز آذری که با نام ترانه "ترکی" معرفی شد چرا از نیمه فارسی اجرا شد؟؟؟؟؟ آواز بلوچی هم که کاملا فارسی بود!!!!
4- مگر فقط در لرستان قهرمان ملی داریم؟!؟!؟!؟!؟ مگر ستارخان و باقرخان قهرمانان آذربایجان نبودند ؟؟
فراموششان کردید!!
5- دیالوگ های بخش آذری آنقدر بد توسط بازیگران بیان میشد که اصلا قابل فهم نبود.
6- برای من که خود آذری هستم این بخش کاملا توهین آمیز بود.
"رفی از نوستالژی"

دوستدار سینمای ایران باشی،کلی خاطره تو این سینما داشته باشی،ناسیونالیست هم که باشی بعد بری به دیدن ترانه های محلی و دیگه هیچی...
مادیان و سوسن تسلیمی و روستای بورخانی .پسر سیاه جنوبی و مرحوم دودکار و فرخ لقا هوشمند و قند و چای.غوغا بیات با قطعه ای ناتمام و وای از موسیقی مقامی خراسان و دوتار جادویی.دعواهای حیدری نعمتی و مرحوم هادی اسلامی و مهری مهرنیا و اتوبوس دماغ دارو دعوا و دعوا...
عزت سینمای ایران و علی نصیریان و مرحوم عطاءاله زاهد که خدایش بیامرزد و به عزت عزت اله بیافزاید.سوختن و سوزاندن و اشک و قصه همیشگی زنان و دختران مظلوم سرزمینم که امتدادش ظاهرا بی نهایت است...
کودکان فقیر و قاچاق کالا و بدوک و موتور و جاده.داش آکل و وصف مردونگی و مرجان و چشمون سیاه و دختر شیرازی و وای که داش آکل چقدر جات خالیه که حال خیلی ها رو بگیری که کاکا رستم ها بدجوری ... دیدن ادامه ›› زیاد شدن...
هیچ کجای دنیا،هیچ قانونی نیست که بچه ای رو گرسنه بخواد و "گور بوای خواجه ماجد" و ناخدا خورشید و ملولی که بهترین بازیگر نقش مکمل تاریخ سینمای ما بود و تاسف بابت نبودن ناصر تقوایی و بیضایی در سینمای ما...
تشکر میکنم از محمد رحمانیان که این قطار خاطرات رو برام به حرکت درآورد و لذت بی امانی رو بمن هدیه کرد.
تشکر میکنم از علی زند وکیلی،هانا کامکار ،بهرخ شورورزی ،روزبه مهر ،الهام نامی و مهدی ساکی که صدای گرمشون شبم رو رویایی تر کرد.
نکته ما قبل آخر:این دلنوشته بود تا نقد.
نکته آخر:علی سرابی همچنان بی وقفه و لا ینقـــــــــــــــــطع دوسِت دارم .

به قول منصور ظابطیان "ما رو ببخشید،ما آدمای خاطره بازی هستـــــــــــــــــــــیم!
خاطره بازی، بعد از والیبال بهترین بازی دنیاس :)
۰۴ شهریور ۱۳۹۳
خداوند نسل شما آدمهای خاطره باز رو منقرض نکند!!
۰۴ شهریور ۱۳۹۳
ممنون،ایضا تمامی جوانان این مرز و بوم.
۰۵ شهریور ۱۳۹۳
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
با سلام و عرض ادب ،

نمایش بسیار عالی و جذاب بود ولی به نظرم در خصوص آذری ها می توانست روایتی از تاریخ ساز بودنشان را ارائه دهد(ستارخان ّ ، باقرخان و....) .

با سپاس
شهرام حسن زاده این را پاسخ داده‌است
بله نمایش واقعا عالی بود
۰۴ شهریور ۱۳۹۳
دوست عزیزم، این نمایش روایت درد بود!!نه شرح رشادت!
۰۴ شهریور ۱۳۹۳
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
این سرزمین درد برای گفتن زیاد داره، خوبه آدمای بزرگ دردها رو بیارن تو صحنه های بزرگ...
بازی ها خوب بودند و فکر میکنم خیلی ها با ایلام و زاهدان همدردی کردند و گریستند.
درود و سپاس
در یک جمله : فوق العاده به معنی واقعی کلمه...
انگار با یه پارچه ابریشمی دارن روحت رو صیقل میدن....و تو براق براق از سالن میای بیرون...
چه صداهای گوش نوازی...چه بازی های فوق العاده ای...
چه ایده جالبی برای داستان پردازی...
چه هیجان انگیز بود وقتی هر کدوم از بازیگرا میزدن زیر آواز و تو محو صداشون "هم" می شدی...
چقد صدای تک تک خواننده ها آسمونی بود...مخصوصا اون بانویی که تو اکثر آوازها شرکت داشتند...
چقد درد داشت، دردهای زنهای سرزمینم...
چقد درد داشت، یادآوری زجرهای زنهای سرزمینم....
حیف به غیر از قسمت گیلکی (زبان شهر همیشه سبزم) بقیه آوازها و دیالوگهای محلی رو متوجه نمی شدم...ولی واقعا ... دیدن ادامه ›› انگار برای فهمیدن زبان موسیقی، احتیاج به بلد بودن زبان گفتاریش نیست، حسی که باید منتقل میشه و به دنیایی که باید ببره، برده میشی....
چقد لذت بردم....چقد....
چقد لذت بردم از شنیدن اسم و دیدن تصویر بانو تسلیمی...
چقد لذت بردم از دیدن بانو نصیرپور و شنیدن صدای آسمونیشون وقتی دختر شیرازی رو نجوا می کردن...
اگه هرکدوم از دخترا یک صدم این نوشته شما رو فیدبک میدادن همین امشب میرفتم برا کت و شلوار خریدن و گل و شیرینی ولی صد حیف!!!!!
۰۳ شهریور ۱۳۹۳
هنوز هم دیر نشده!!!:-))) شما کت وشلوار و شیرینی رو بگیر !! :-))
۰۴ شهریور ۱۳۹۳
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
کاری خوب ،کارگرادنی و بازیگردانی درست، گروه موسیقی که زیبا و با حس می نواختند. خسته نباشند.
یکُم - جنسیت، یگانه خاستگاه گناه!
سرزمین من، سرزمین زنانی است که زن نیستند. آنها حتی انسان هم نیستند. ولی مردانش تا دلتان بخواهد مرد هستند. مردان خورشید، مردان دریا، مردانی که «زن» را گرچه اسم است، به «صیغه» های مختلف صرف می کنند، ناخدایان خورشید! هنگامی که از تمام زنانگی زنانی که زن بودن را نیاموختند، تنها یک «درد» باقی می ماند، به چه می توان پناه برد جز موسیقی؟

دوم - مرجان ها می کشند!
«مرجان... عشق تو مرا کشت». مرجان اگر عاشق شود، می کشد. مرجان اگر معشوق باشد، می کشد. این مرجان است که می کشد یا عشق؟ مرجان! تو یک مرز باریکی بین عشق و نفرت. عشقی که داش آکل را کشت و نفرتی که دختر شیرازی را. راستی، آیا نفرت دختر شیرازی از یک عشق برنخاسته بود؟ مرجان! عاشق و معشوقت از مرگ به چه می توانند پناه برند ... دیدن ادامه ›› جز موسیقی؟

سوم - خورشید، غرق در تاریکی!
خورشید، هرچقدر هم که تاریک باشد، آسفالت را داغ می کند. خورشید وقتی تاریک باشد اما، نمی بیند بدوک ها را. کور می شود تا نبیند جنایتهایش را، نبیند که شاید آمد و شد ممدّ حیات و مفرّح ذات را شکری واجب نباشد. کودکان خورشید وقتی در می یابند از مادری کور و ظالم زاده شدند، به چه می توانند پناه برند جز موسیقی؟

چهارم - سوختن دیوانگی نیست، سوزاندن اما...
خورشید هنوز در سرزمین من طلوع نکرده، کاش هیچوقت هم نکند. مگر می شود خاکسترهای معصومیت سرزمینم را ببیند و سرد نشود؟ زمین مگر می تواند باز هم دهانش را باز کند و نفت قی کند؟ چه بر تو گذشت که این چنین معصومیتت را به جهنم افکندی؟ بمانی یا نمانی، محکومی به این جهنم! محکومی به گناهکار شدن که بهانه ای باشد برای سوزاندنت! پس اجازه بده تنها پوستی که انگشتانت لمس می کنند، پوست دف باشد. بمانی برای ماندن به چه می تواند پناه برد جز موسیقی؟

پنجم - هر کسی کو دور ماند از اصل خویش...
در رگهایش حمیّت جاری بود که این چنین سنگ می نمود این شیر؟ اما به راستی سنگ بود؟ سنگ بود که بغض سر راه روایتش کمین کرد و راه گلویش را بست؟ سنگ نبود که گلوله ها سر راه نفسش کمین کردند و راهش را بستند؟ چه نومیدانه «مر جنگه؟» را زمزمه می کرد! آری، جنگ است. جنگ، جنگ تا نابودی! از شوق دلاوری هایش به چه می توان پناه برد جز موسیقی؟

ششم - زندگی موقت!
در سرزمین من گویی قانون پایستگی احساس، حاکم بی چون و چراست. احساس نه به وجود می آید نه از بین می رود، تنها تغییر شکل می دهد. از هوس به عشق یا بالعکس، از کینه به دوستی یا بالعکس و... اما یک احساس هست که هست، جان به جانش کنی هست، به همان شمایل خشک و خشن اولیه اش. احساس نیاز به بقا! وقتی این نیاز بی رحم، دختر پدرسگت را می زاید به چه می توانی پناه بری جز موسیقی؟

هفتم - قرار نیست همه قطعات تمام شوند!
تو قرار نیست تمام شوی. بالاخره یک جا فشار چرخها روی سینه ات قلبت را می شکند. بالاخره یک جا غرورت پیش کسی غیر از معشوق می شکند. خراسان مهد هنر ایران باشد یا نباشد تو قرار نیست تمام شوی. آواز خراسانی یاد می گیری که تمام شوی؟ زهی خیال باطل عاشق! تو قرار نیست تمام شوی. تو تمام می شوی پیش از آنکه تمام شوی. تو ناتمام، تمام می شوی مَرد! وقتی تمام می شوی به چه می توانی پناه بری جز موسیقی؟

هشتم - سیگارفروشی خدمت بزرگی است!
سیگار می فروشی که مردمت تو را از یاد ببرند؟ سیگاری که می فروشی روی لبان کارگری خسته می نشیند یا روشن فکری که روشنی فکرش منوط به روشنی سیگارش است؟ شاید هم سیگارهایت بوسه بر لبان زنی بزنند که خسته از فروش تن، آسمان سیاه را ملتمسانه می نگرد. چه تجارت سودمندی! تو از کودکی غریبه بودی باشو، شاید با همه ما، شاید با دنیا. از این همه غریبگی به چه می توانی پناه بری جز موسیقی؟

نهم - عشق مشروط؟!
مردان سرزمین من، گاهی خیلی هم مرد نیستند. گاهی معشوقه هایشان از آنها مردترند. مژی عشق است، او فقط عشق است و نه هیچ چیز دیگر، همانطور که نه مژگان است و نه مژده و نه هیچ چیز دیگر. اما با همه عشق بودنش، عشقی است مشروط. مشروط به غرور، مشروط به خودخواهی، مشروط به ظلم، مشروط به شروطی که اساساً عشق را از عشق بودن خالی می کنند. مردان سرزمین من از این همه خالی بودن به چه می توانند پناه برند جز موسیقی؟

صِفرُم - ما را نه پایِ رفتن است...
گاهی باید سفر را وارونه نگریست. شاید بتوان مبدأ، مسیر و مقصد را بهتر شناخت. شاید «درد» تنها ره توشه این سفر باشد. تمام این «درد» را باید بازگشت. به یقین از این درد به هیچ چیز نمی توان پناه برد، (گاهی) حتی به موسیقی!

با تشکر!
هم بازی بازیگراش عالی بود

هم نوازندگی و خوانندگی شون

واقعا لذت بردم


مخصوصا آهنگای غمناکشون خیلی خوووب بود