تیوال نمایش بالاخره این زنده‌گی مال کیه؟
S3 : 07:45:33
  ۲۹ مهر تا ۰۶ آذر ۱۳۹۳
  ۲۰:۰۰
  ۱ ساعت و ۳۰ دقیقه
 بها: ۲۵,۰۰۰ تومان

: برایان کلارک
: احمد کسایی‌پور
: اشکان خیل‌نژاد
: (به‌ترتیب ورود) نوید محمدزاده، ندا گلرنگی، الهه شه‌پرست، محمد‌هادی عطایی، آزاده صمدی، هومن کیایی، مینا کریمی‌جبلی، کیوان ساکت‌اُف، حمید رحیمی، شهاب‌الدین حسین‌پور، سینا بالاهنگ، محمد اشکان‌فر

: یوسف باپیری
: رضا حیدری
: رضا حیدری
: مریم نورمحمدی
: محمد طباخیان
: محمد غلامی
: مهدی دوایی، آرمان کوچکی و ماکان کوچکی (Play+Pause Studio)
: آرمان کوچکی
: آرمان کوچکی
: مهدی آشنا و نوشین جعفری
: ثمین مهاجرانی
: داوود ونداده، قاسم غضنفری، مصطفی لطیفی و بهزاد پارسایی
: گروه تآتر تازه

کِن هَریسن، مجسمه‌ساز و استاد دانش‌گاه، در پی یک سانحه‌ی راننده‌گی برای همیشه فلج می‌شود. وضعیت جسمانیِ درمان‌ناپذیرش چنان است که او تصمیم می‌گیرد از بیمارستان مرخص شود. مبارزه‌ی او برای به‌دست‌آوردنِ این امتیاز، مسایل بسیار مهمی را در زمینه‌ی اراده‌ی آزاد، حرمت انسانی و اخلاق اجتماعی مطرح می‌کُند.

 

 

شهر:
تهران

گزارش تصویری تیوال از نمایش بالاخره این زنده گی مال کیه؟ / عکاس: رژین دلفان

... دیدن همه عکس ها »

گزارش تصویری تیوال از نمایش بالاخره این زنده گی مال کیه؟ (سری دوم) / عکاس: کامران چیذری

... دیدن همه عکس ها »

گزارش تصویری تیوال از نمایش بالاخره این زنده گی مال کیه؟ (سری نخست) / عکاس: کامران چیذری

... دیدن همه عکس ها »

گزارش تصویری تیوال از آیین افتتاح نمایش بالاخره این زنده گی مال کیه؟ / عکاس: حانیه زاهد

... دیدن همه عکس ها »

گزارش تصویری از تمرین نمایش بالاخره این زنده‌گی مال کیه؟ / عکاس: احسان جابری

... دیدن همه عکس ها »

گزارش تصویری تیوال از تمرین نمایش بلخره این زنده گی مال کیه؟ / عکاس: آزاده مشعشعی

... دیدن همه عکس ها »

اخبار وابسته

» درباره دو نمایش «بالاخره این زندگی مال کیه؟» و «مرگ فروشنده»

» ذایقه مخاطب، هنوز قابل اعتماد است

» بازیگران تئاتر گریستند، حسین پاکدل نوشت

» نوید محمدزاده در گفتگو با صبا از بازی در «بالاخره این زندگی مال کیه» می‌گوید

» حق انتخاب انسان / نگاهی به نمایش ˝بالاخره این زندگی مال کیه؟ ˝اشکان خیل‌نژاد

آواهای وابسته

مکان

خیابان طالقانی، خیابان شهید موسوی شمالی، جنب خانه هنرمندان، تماشاخانه ایران‌شهر
تلفن:  ۸۸۸۱۴۱۱۵_۸۸۸۱۴۱۱۶


«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال
اگه من یه روز صمیم بگیرم زندگی کنم و جامعه منو بکشه این کار نفرت انگیزه ولی اگه هم تصمیم بگریم بمیرم و جامعه منو به زور نگه داره می تونه به همون اندازه نفرت انگیز باشه.
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
اجرای ویژه برای روز پنج‌شنبه ساعت 17
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
دوستانی که گله داشتند چرا دو اجرایی نمی‌شه نمایش و ساعت اجرا دیره و..
آخرین روز نمایش، پنج‌شنبه 6 آذر، ساعت 17 هم اجرا داریم و از فردا تو سایت تی‌وال و تماشاخانه می‌تونین بلیت‌اش رو تهیه کنین...
ــــــــــــــــــــــ
با توجه به تمام‌شدن بلیت‌های روزهای آخر از چند روز پیش، فکر کنم هم برای ما و هم برای مخاطبانی که نتوانسته بودندن بلیت تهیه کنند اتفاق خوبی باشه
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
:)
امکان خرید این اجرای ویژه از چهارشنبه ۵ آذرماه ساعت ١٢ ظهر در تیوال
۰۵ آذر ۱۳۹۳
واقعا ممنونم از تمام کسانی که این سانس و تدارک دیدن کلی افسوس خورده بودم که به دلیل مشغله و دیر بودن این اجرا داشتم نمایشو از دست میدادم خداروشکر که قسمت شد فردا بیام ممنون
۰۵ آذر ۱۳۹۳
حیف که من دیر خبر دو إجرایی شدن را دیدم :( أمیدوارم DVD نمایش به فروش برسه.
۰۷ آذر ۱۳۹۳
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
یک نگاه متفاوت
یادداشت حسین پاکدل در روزنامه‌ی اعتماد
به بهانه‌ی اجرای نمایش‌های بالاخره این زندگی مال کیه؟ و مرگ فروشنده‌‌
http://www.magiran.com/npview.asp?ID=3065697
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
لاک‌پشت‌های وارونه
این‌روزها در کنار آثار دیگر، دو نمایش در تهران بر صحنه است که از پاره‌ای جنبه‌‌ها نباید راحت از کنارشان عبور کرد. یکی "بالاخره این زندگی مال کیه؟" نوشته‌ی برایان کلارک به کارگردانی اشکان خیل‌نژاد در تماشاخانه‌ی ایرانشهر و دیگری "مرگ دستفروش" اثر آرتور میلر به کارگردانی نادر برهانی‌مرند در تئاتر شهر. اولی محصول تلاش هوشمندانه‌ی گروهی جوان و خوش‌آتیه و دومی اثری سترگ و معیار از هنرمندانی باتجربه و بنام در تئاتر. دو شاه‌کار نمایشی با دو موضوع کاملاً متفاوت از نویسندگانی خلاق، دو غول قلم با دو دنیای فکری‌ی دور از هم- آرتور میلرِ امریکایی حداقل به اندازه‌ی یک نسل از برایان کلارکِ انگلیسی جلوتر است. محصول دو کارگردان از دونسل؛ و بازیگرانی در هر دو اثر خوب و درخشنده، به‌جا و در هر نقش به سهم خود جدی و عمیق. همه چیز این دو نمایش بی‌ربطِ به‌هم است و به حسب ‌ظاهر و ساختار فرسنگ‌ها با هم فاصله دارد؛ اما هر دو اثر در نهایت در یک مفهوم مشترک سرنوشت‌شان به هم گره می‌خورد. هر دو در یک بزنگاهِ حیاتی به یک وحدتِ نظری تقریباً همگون می‌رسند. این نکته همانا نگاه این دو اثر به پدیده اضمحلال، نیستی و مرگ است. تا کنون بسیاری از درام‌نویسان بزرگ، مرگ را در اشکال مختلف دستمایه کار خود کرده و آثار ماندگار زیادی در جای‌جای عالم با اتکا به این مفهومِ ازلی ابدی خلق کرده‌اند اما در این دو نمایش، بسیار حساب شده به درکی از عروج خودخواسته اشاره می‌شود با بهره‌گیری استادانه و بجا از آن در پایان بندی‌ی جاودانه در ذات اثر.
در متن برایان کلارک با ترجمه استادانه احمد کسایی‌پور، شخصیتِ محوری، کن هریسون استاد پیکرتراشی دانشگاه در اثر تصادف دچار آسیب جدی شده و بعد از شش ماه تلاش بی‌وقفه‌ی تیم پزشکی، اکنون از گردن به پایین فلج است و در حالت نباتی روی تخت بیمارستان تحت تداوم درمان است با این قطعیت که تا آخر عمر امکان بهبود حتی نسبی نیز ندارد. او در مرحله‌ای از مداوا دست به انتخابی شگفت می‌زند و در کمال صحتِ عقل مرگ خود خواسته را بر تداوم این نوع زندگی ترحم برانگیز ترجیح می‌دهد. و چون راه حلی عملی برای اجرای این نیت در بیمارستان پیدا نمی‌کند وکیلی استخدام می‌کند تا او را از بیمارستان ترخیص کند. پزشک معالج او دکتر امرسن که اتفاقا انسانی دقیق و منطقی است با این استدلال که خارج از محیط بیمارستان هریسون خواهد مرد، به شدت با این امر مخالفت می‌کند. عاقبت پرونده مورد مناقشه به دادگاه می‌رود و چون امکان انتقال بیمار به دادگاه ممکن نیست، قاضی نزد هریسون آمده و دادگاهی رسمی در اطاق بیمار تشکیل می‌شود. در نهایت قاضی با شنیدن استدلال‌های طرفین با شگفتی و برخلاف انتظار رأی به ترخیص هریسون می‌دهد. و نمایش با پایانی غیرقابل انتظار به انتها می‌رسد.
آن‌چه در اجرای این متن جلب نظر می‌کند درک همه‌جانبه گروه از مفهوم سنگین سوار بر متن است و هماهنگی در اجرا به ویژه سکوت‌های حساب شده و به‌جا در موقعیت‌های بحرانی و سرنوشت سازِ درام. خلیل نژاد به خوبی توانسته با انتخاب عوامل و چینش درست با یک طراحی به‌ظاهر ساده تمامیّت پیام تنیده شده در لابلای واژگان متن را به بهترین نحو در عمق ذهن مخاطب حک کند. اجرا مطلقاً ادا ندارد و تک‌تک بازیگران به اندازه و درخور، حضوری مؤثر دارند به ویژه در لحظاتی که از پس ایفای نقش محول، تبدیل به عناصر مکمل و شاهد برای صحنه می‌شوند به خوبی بازی در سکوت را القا می‌کنند. در مجموع هرکدام از شخصیت‌ها علی‌رغم میل باطنی تحت رهبری یک رهبر ارکستر-کارگردان- سمفونی مرگ آگاهانه هریسون را به بهترین نحو می‌نوازند. و این مهم به‌دست نمی‌آید مگر با همکاری و هماهنگی و شعور خودآگاهِ تک‌تک اعضای دخیل در خلق نمایش.
اما مرگ دستفروش که جزو آثار نمایشی برجسته و تأثیر گذار قرن بیستم است حداقل با فاصله زمانی زیاد نسبت به اثر برایان کلارک که بعدها خلق شد نوشته و اجرا شده است. نمایشنامه‌ای بحث انگیز با خشونت‌های پیدا و پنهانِ دوران تحولاتِ سیاسی و بحران‌های بزرگ اقتصادی در امریکای دهه‌های اول قرن بیستم. ادعانامه‌ای تلخ علیه ارزش‌های ظاهر فریب امریکایی که هنوز هم پا برجاست، فقط به لحاظ تکنولوژی شکل عوض کرده است. این اثر با دستمایه قراردادن زندگی ساده یک دستفروش - یا به تعبیر امروزی بازاریاب- بارِ درام سنگین خود را بر دوش‌های نحیف یک شبهِ قهرمانِ از پیش شکست خورده سوار می‌کند. ویلی لومان پس از ربع قرن تلاش در سرازیری قرن دوم زندگی، از این همه تحقیر احساس شکست و یأس می‌کند و به ناچار راهی جز انتحار پیش روی خود نمی‌بیند؛ تا لااقل پس از مرگ خانواده‌اش با دریافت حق بیمه‌ی عمر تا حدودی در آرامش و امنیت فکری زندگی کنند. در این اثر که خودِ میلر معتقد است منطق آن بر بنیان عواطف و احساسات بشری بنا شده تنش و طپش اثر را بر پایه بیان حقایق تلخ و صریح بنا می‌کند که بر انسان‌های فرودست جامعه هوار می‌شود. نمایشی سهل و ممتنع، به ظاهر ساده ولی فوق‌العاده پیچیده و دربرگیرنده؛ بی شک این اثر یک تراژدی مدرن است. شاید مهیب‌تر از غالب تراژدی‌های کهن و کلاسیک. تراژدی مضاعفی که روز به روز با توسعه و گسترش تمدن نوین در اشکال مختلف تکرار و در هر تکرار نو و گاه زایاتر می‌شود. بدین معنی که بیلی می‌تواند هرکسی در هرکجای عالم با هر فرهنگ و زبانی باشد. او همتایان بی‌شماری در تمام جهان دارد؛ موجودی مفلوک شده که جامعه و اطرافیان و حتی مناسبات خشن و بی‌رحم و سودپرستی‌های کلان شیره‌اش را کشیده و اکنون تفاله‌اش را- گاه با احترام و در بسیاری مواقع با بی احترامی و تحقیر- به گوشه‌ای پرتاب کرده است. انسانی خرده پا، گرفتار در چنبره مناسبات و بازی‌های دغلکارانه و فرصت طلبانه که اتفاقاً اصرار دارد تحقیر آن خرده پا را به رخش بکشد. بیلی عمری با این امید و رؤیا زیسته که پشتوانه‌ای دارد. سابقه و صداقت‌اش در کار تضمین اعتبار اوست و این که بدین مناسبت دوستانی دارد بی‌شمار که در بزنگاهی از زندگی او را یاری خواهند داد، ولی وقتی واقعیت با بی‌رحمی‌ی تمام رخ می‌نماید بیلی با خیالی واهی سعی در نپذیرفتن این شکست رقت بار دارد. او شهرت و عظمتی خیالی برای خود متصور شده همراه با غروری کاذب که با وزش طوفان اخراج از محل کار، تمام آن ساخته‌ها فرو می ریزد.
نادر برهانی‌مرند با تجربه دو دهه تلاش مداوم در عرصه هنرهای نمایشی با بهره گیری از بازیگران مطرح و توانا که اکثریت آنان علاوه بر بازیگری به دفعات در مقام نویسنده و کارگردان ظاهر شده و موفقیت‌های زیادی داشته‌اند، این متن رام نشدنی را به صحنه کشانده‌اند. این جمع مبارک با همدلی یکی از سرسخت‌ترین متن‌های معاصر را همچون خوابی سیاه و سفید در معرض دید ما می‌گذارند. تسلط و اشراف نادر برهانی بر عنصر صدا - بخصوص کارکرد نمایشی‌ی آن - خوابگردی و هذیان اثر را دوچندان کرده و ما را از میانه کار هیبنوتیزم می‌کند. از تیم روی صحنه و هدایت گر پشت صحنه همین انتظار می‌رفت. به نظر می‌رسد به نسبت اجرای قبل نادر برهانی از این متن، به اندازه‌ی زمان بر او گذشته جلو افتاده و توانسته جمع حرفه‌ای همراه خود را در بازیابی‌ی فاخرتر اثر سهیم کند و این از درایت و تیزهوشی او ناشی می‌شود.
با اتکا به این دومتن سترگ هر دو اجرا چنان زلزله‌ای در تن آدمی درمی‌اندازد که تا روزها و شاید تا دم آخر فکر و ذهن مخاطب را از هجوم انبوه سؤال‌های هنوز بی‌جواب رها نمی‌کند. چون همذات پنداری در این دو نمایش و با این اشکال اجرایی حد تصور ندارد بدین معنی که بی‌شعار به ما گوشزد می‌کنند هرکدام از ما کن هریسون‌ها و ویلی لومان‌های بالقوه‌ایم. از یک سو زندگی ماشینی و عبور مداوم از هزارتوی سرسام سیمان و سنگ و آهن و زیستن در دل امواج زاینده‌ی تروریست و خشک مغزی می‌تواند ما را به جای هریسون چون بوته‌ای خشک بر زمین بچسباند و از طرف دیگر روابط و مناسبات کشنده و بی‌احساس اقتصادی می‌تواند ما را مچاله شده بر صندلی فرسوده‌ی ویلی لومان بنشاند. انسان معاصر با تمام پیشرفت‌ها اساساً تصادفی نمی‌میرد بلکه از سر تصادف زنده است.
در مقام قیاس، دو شخصیت محوری‌ی این دو اثر تا لحظات آخر با رؤیاهای خود زندگی می‌کنند و حاضر نیستند واقعیتِ تحمیلی را هرچند در جلد دلسوزی پذیرا باشند. هر دو با عزت نفس‌اند و ترحم دیگران را تاب نمی‌آورند. هر دو پر شور، پر حرارت و احساساتی‌اند و همین امر آنان را از پای در می‌آورد. هر دو زنانی را در کنار دارند که پابه پای آن‌ها می‌سوزند و آب می‌شوند. یکی مادر کن هریسون که برخلاف تصور اولیه‌ی او، چنان با شهامت با موضوع برخورد می‌کند که حیرت صحنه را بر می انگیزد و دیگری لیندا، همسر ویلی لومان که در تمامی سال‌ها رنج و مشقت علی رغم بی وفایی ویلی چون کوه پشت او و خانواده ایستاده است.
در اثر اول جایی در انتها کن هریسون به قاضی می‌گوید: "من می‌خوام این واقعیت به رسمیت شناخته بشه که من در واقع مرده‌‌م و تلاش مصرانه‌ی بیمارستان برای حفظ این توهم زندگی، زیر پا گذاشتن حرمت انسانه و ظالمانه‌س"
دو شخصیت محوری این دو اثر عاقبت حکم لاکپشت‌های وارونه و رها شده در هرم آفتاب را پیدا می‌کنند. و این جمله در موردشان صدق می‌کند که:
مار، ... دیدن ادامه » آزادی را در پرواز می‌بیند
پرنده، در عبور از قلمرو عقاب
لاکپشت وارونه، در مرگ.
عالی بود ، بی صبرانه منتظر پنجشنبه هستم تا این نمایش عالی رو ببینم
۰۴ آذر ۱۳۹۳
با خواندن این متن به شدت ناراحت شدم چون من نمیتوانم به دیدن این اثر برم من باید بین این اثر و مرگ فروشنده یکی را انتخاب میکردم و مرگ فروشنده را انتخاب کردم کاش آنقدر درآمد داشتم که به دیدن تمام تئاتر های در حال اجرا میرفتم از خواندن متن بسیار لذت با افسوس ... دیدن ادامه » بردم
۰۴ آذر ۱۳۹۳
بسیار زیبا بود.
مار،آزادی را در پرواز می بیند
پرنده، در عبور از قلمرو عقاب
لاک پشت وارونه، درمرگ
ممنون آقای پاکدل
ممنون آقای خیل نژاد
ممنون نوید عزیز
۰۵ آذر ۱۳۹۳
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
من...من...من به مادرم هفته پیش گفتم که تصمیم گرفتم بمیرم ، یه لبخندی زد و گفت پسرم این زندگی مال توست... گفت...گفت نگران پدرتم نباش من باهاش صحبت می کنم... و من... و من...
و من به خودم افتخار کردم که پسر همچین مادریم ... می دونی؟... اون... اون میفهمه رنج یعنی چی...
دشواری یک «حق انتخاب»

نقد اینجانب بر نمایش «بالاخره این زندگی مال کیه؟» نوشته برایان کلارک و به کارگردانی اشکان خلیل‌نژاد که در صفحه 9 روزنامه شرق امروز (1393/8/28) چاپ شده است.

«تصمیم گرفتم زنده نمونم»
چالش نمایش «بالاخره این زندگی مال کیه؟» با این دیالوگ آغاز می‌شود. هریسون، استاد دانشگاه و مجسمه سازی است که در یک سانحه رانندگی، قطع نخاع شده است و از گردن به پایین فلج شده است. او که دیگر امیدی به بهبودی کامل ندارد، تصمیم می‌گیرد روند درمانش را متوقف کند و با خواست خودش به زندگیش پایان بدهد. در مقابلش امرسون، ریاست بیمارستان، قرار دارد که تمام تلاشش را می‌کند تا هریسون به زندگی برگردد و با وضعیت دشوارش به زندگی خویش ادامه بدهد.
«حق انتخاب»، مضمون اساسی روایت است. کشمکش، از خوردن یک قرص کوچک شروع می‌شود. هریسون نمی‌خواهد با قرص‌های خواب‌آور هشیاری‌اش را از دست بدهد، از سوی دیگر دکتر می‌خواهد با این قرص‌، درد و آلام او را کاهش بدهد. هریسون به پرستار می‌گوید:
«قرص را من می‌خورم اما تو به آرامش می‌رسی. »
قرص، بهانه‌ای می‌شود که هریسون به وضعیت جاری خود بیندیشد. هریسون به کرامت انسان و شأن انسان معتقد است. او عاشق زندگی است اما حاضر نیست با هر وضعی به زندگی ادامه بدهد. شخصیت هریسون، آدم بذله‌گویی است که عاشق زنان است و از هر فرصتی برای شوخی با آنها استفاده می‌کند. شخصیت هریسون به‌گونه‌ای پرداخت شده است که مخاطب شوق زندگی را در او ببیند و تصویر یک شخصیت افسرده را نداشته باشد و این خود تقابلی باشد با نظریه پزشک معالجش که او را افسرده می‌داند؛ اما وضعیتی که در آن قرار دارد، چاره‌ای برایش باقی نگذاشته است. او که روزی منزلت یک استاددانشگاه را داشت، حال نمی‌تواند بپذیرد که برای اعمال ابتدایی انسانی نیازمند ترحم و یاری دیگران باشد. در مقابل، امرسون به پشتوانه دانش و تخصصش تصمیم می‌گیرد که هریسون به هر قیمتی زنده بماند. حتی اگر مانند یک تکه گوشت، تا پایان زندگی، روی تخت بیمارستان باشد. هریسون از امرسون می‌خواهد که به نظر او احترام بگذارد اما امرسون معتقد است که باید به سوگند پزشکی‌اش وفادار باشد و با تمام توان در راستای حفظ زندگی انسان‌ها بکوشد. از نظر دکتر، هریسون و خودش در مقابل هم نیستند، بلکه هر دو فقط یک دشمن دارند و آن هم مرگ است.
اوتانازی یا هومرگ (Euthanasia) در زبان یونانی به معنای «مرگ خوب» است و به وضعیتی اطلاق می‌شود که فردی بیماری لاعلاج و بسیار سخت داشته‌باشد و برای رهایی از زجر و درد بیماری، بنا به درخواست خودش به مدد روش‌های پزشکی، در آسایش کامل به زندگی خویش پایان بدهد. توقف روند درمان یک بیمار، قطع سرم و تغذیه وریدی، قطع اکسیژن، جلوگیری از تراکافت (دیالیز) و جداکردن فرد از دستگاه‌های حمایتی ارگان‌های حیاتی، همچنین دادن داروهای مسکن با دوز بالا از روش‌های اوتانازی به حساب می‌آیند.
مخالفان هومرگ، آن را در تقابل با اخلاق می‌دانند و بیان می‌کنند که در هیچ وضعیتی نباید جلوی جریان زندگی را گرفت؛ آن‌ها حیات را بالا‌ترین ارزش معرفی می‌کنند که بدون آن، ارزش‌های دیگر معنا پیدا نمی‌کنند. موافقان هومرگ، شرافت انسانی و حقوق فردی را ارزش بر‌تر می‌دانند و کیفیت حیات را مهم‌تر از خود آن می‌دانند. در این نمایشنامه، هریسون از همین منظر به دفاع از خود می‌پردازد و اعلام می‌کند که نمی‌خواهد به هر قیمتی زنده بماند. او حتی بیان می‌کند که تلاش دکتر، زنده نگهداشتن توهم زندگی است.
هریسون برای دستیابی به «حق انتخاب» به قانون و دادگاه متوسل می‌شود. وکیلش از قاضی می‌خواهد تا در یک جلسه در بیمارستان، وضعیت هریسون را بررسی کند. تمهید نویسنده برای برگزاری دادگاه در اتاق بیمارستان، با حضور عوامل بیمارستان، فرا‌تر از کارکرد نمایشی آن، راهی برای به چالش کشیدن و درگیرکردن مخاطب در موضوع است. قاضی سمت تماشاگران نشسته است و انگار تک‌تک مخاطبان در صندلی قضاوت این دادگاه نشسته‌اند. مخاطبان تمام دلایل طرفین را می‌شنوند و به نیت خیر دو طرف آگاه می‌شودن و بعد در بزنگاه تصمیم‌گیری قرار می‌گیرند. قاضی نمایش، رای به نظر هریسون می‌دهد و هریسون به آرزویش می‌رسد. این شاید پایانی خوشبینانه برای این روایت باشد و همه چیز خوب و روبه‌راه می‌شود؛ حتی جان، کارگر بیمارستان، چراغی که از ابتدای نمایش خراب بود، را تعمیر می‌کند و چراغ روشن می‌شود؛ بدون آن‌که چشمک بزند.
جان در زمره شخصیت‌هایی از این روایت است که از زاویه دیگری به هریسون نگاه می‌کنند و سعی می‌کنند به جای دید ترحم‌آمیز، از زاویه انسانی با او تعامل داشته باشند. جان سعی می‌کند محیط بیمارستان را برای هریسون قابل تحمل‌تر کند و مشتاقانه به دنبال پیروزی هریسون در این جدال است.
بازی نوید محمدزاده در نقش هریسون و لحن و صدای او، کمک بسیار به پرداخت این نقش کرده است. تقشی که بازیگر فقط با صدا و میمیک خود می‌تواند آن را خلق کند. در مقابل، نقش امرسون با پرداختی متفاوت کار شده است. شخصیتی منطقی که محکم و شمرده راه می‌رود و تمام اتفاقات را از دریچه‌ی علم و تجربه‌های کاری خویش می‌بیند.
کت‌وشلوار و کراوات سیاه تمام بازیگران نمایش در تقابل با لباس سفید هریسون است و به نوعی ترسیم کننده جدال هریسون با دنیای پیرامونش است. جان هم هر وقت فرصت می‌کند کتش را در می‌آورد و با پیراهن سفید کنار تخت هریسون می‌آید.
در ... دیدن ادامه » واقعیت، قوانین و مقررات جاری کشورهای مختلف، هنوز این اجازه را به هریسون‌ها نمی‌دهند و پایان نمایش، رویای برایان کلارک برای این جدال و رویارویی دشوار است. کلارک از مخاطبانش نمی‌خواهد که برای هریسون‌ها، آرزوی مرگ بکنند بلکه از آن‌ها می‌خواهد به «حق انتخاب» بیمار احترام بگذارند و ارزش و اعتبار تصمیم بیمار را بدانند. به قول هریسون:
«قساوت این نیست که بگذارن کسی زنده بمونه یا بمیره، قساوت در اونه که خق انتخاب را از کسی بگیرن. »

http://articles.ahmadipouya.com/?p=730
عالی بود
۰۲ آذر ۱۳۹۳
خیلی خوب بود
۰۲ آذر ۱۳۹۳
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
بالاخره این زندگی مالِ کیه؟

متن
کن هریسونِ مجسمه ساز طی یک سانحه رانندگی به کل فلج می شود.شش ماه از بستری شدنش در بیمارستان می گذرد،بزرگ ترین تغییر زندگی او ازین پس می تواند انتقالش به بیمارستانی دیگر و زیستِ تختخوابی باشد و بس.
هریسون دو دو تا چهارتایش را کرده،انتخاب او مرگ است،مرگ برای مجسمه سازِ بی دست و پا،زندگیست.
-انتخاب- کلیدواژه ی این نمایشنامه است و از همان زمان که هریسون در سلامت عقل دست به انتخاب می زند،چالش داستانی شکل می گیرد
از دو زاویه می شود متن را حلاجی کرد و به یک نتیجه رسید
یک:بیماری قصد ترک مریض خانه دارد،دکتر و پرستار و بهیار برای حفظ موقعیت شغلی،محل کار(بیمارستان) و رضایت فردی،بیمار را به هر زورچپانی زنده و زندانی در بیمارستان نگه می دارند
دو:فردی حق انتخاب دارد در یک سیستم اجتماعی/حکومتی،به قولی خواهان خلاف جهت شنا کردن است،سیستم می خواهد او را به هر زورچپانی زنده و زندانی به شیوه ی خود رام کند.
متن به قدری شیوا و سرراست -رضایت شخصی- را مسئله اش کرده که اگر فقط به قضاوت تصمیم یک بیمار فلج هم بیندیشیم،مطلب را گرفته ایم
حتی نیازی نیست از بازی قدرت و حکومت های واپس گرا حرفی به میان بیاوریم

کارگردانی
اشکان خیل نژاد جوان است و مستعد،از خیلی قدیمی های تو زرد هم جلوتر دارد می زند،هر چند برای من یکی -پچ پچه های پشت خط نبرد- شالوده ی همه کارهای پیش و پسِ خیل نژادست و ولاغیر اما همین که قدرت هدایت بازیگر،دقت در طراحی صحنه و لباس و موسیقی از سر و روی کارگردان بالا می رفت،کافیست که بگوییم خیل نژاد راه روشنی پیشِ چشم دارد.

بازی
نوید ... دیدن ادامه » محمد زاده جوانک شیطانی است که دو ساعتی روی تخت تکه گوشتی می شود با میل جنسیِ بسیار و زبان تند و تیز و چشمانی سیاه چال.
هومن کیایی در کمال ناباوری خوب بود و الهه شه پرست نیز.
کیوان ساکت اف بالاخره بالاخره بالاخره دارد کمی اندکی بازیگری می آموزد،شکر

دیالوگ انتخابی
تنها اتفاق مثبت حضور من این است که آدم‌ها به من محبت کنند تا حالشان خوب شود
سپاس از نقد خوبتون. از اینکه قسمتهای "متن"، "کارگردانی" و "بازی" رو به وضوح جدا کردید و هر کدوم رو مفید و مختصر شرح دادید خیلی لذت بردم. موفق باشید.
۰۱ آذر ۱۳۹۳
والا مردم ما که عادت دارند الکی بخندند. شبی که من این کار رو دیدم خیلی از قسمتهای سنگین و غمگین کار خیلی ها می خندیدند! در کل نمایش کمدی نیست، ولی رگه های طنز (البته بنظر من طنز تلخ) درش هست. و البته یک سری حرکات و دیالوگها طراحی شدند تا مردم بخندند و کار ... دیدن ادامه » از یکنواختی خارج بشه.
۰۶ آذر ۱۳۹۳
مردم نمیخندند ، وامانده اند از گریه ...
۰۸ آذر ۱۳۹۳
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
به آگاهی می‌رسد امکان خرید واپسین روزهای این نمایش از فردا آدینه ۳۰ ‌آبان ماه ساعت ۱۲ ظهر روی تیوال آغاز خواهد شد.
نوید عطایی این را خواند
علی ابراهیم و وحید هوبخت این را دوست دارند
جناب همیاری لطفا کمی احترام بگذارید به حضور 74 نفر از کاربرانتان در نظرسنجی . حداقل میتوانستید دو خط نظرتان را بنویسید . واقعا این رفتار گروه همیاری باعث تاسفه ....
۳۰ آبان ۱۳۹۳
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
به آگاهی می‌رسد امکان خرید بلیت این نمایش برای دو روز پنجشنبه و جمعه از امروز سه شنبه ۲۷ آبان ساعت ۱۲ ظهر روی تیوال جای می‌گیرد.
هنوز امکان خرید بلیط برای روزهای 5شنبه و جمعه وجود نداره!دلیلش چیه؟!
۲۷ آبان ۱۳۹۳
با عرض پوزش به دلیل تاخیر در فعال شدن روزهای جدید، همینک امکان خرید فعال شد
۲۷ آبان ۱۳۹۳
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
این‌روزها تماشاخانه‌های تهران به نسل جوان‌تر اعتماد کرده‌اند... و نزدیک به 8 نمایش را کارگردانان، بازی‌گران و طراحانی به روی صحنه برده‌اند که همه‌گی برآمده از تئاتر دانش‌گاهی و آکادمیک ایران‌اند...
فارغ از کیفیت خوب و بد نمایش‌ها، ناصر حبیبیان یادداشتی به نگارش درآورده که خوندش خالی از لطف نیست:


آپارتاید پیشکسوتان علیه جوانان تئاتر ایران
به مناسبت اجرای نمایش "بالاخره این زندگی مال کیه؟!" و هفت هشت تئاتر دیگر
ناصر حبیبیان

انرژی صحنه بسیار مناسب است. خیر! این یادداشت برای اجرای "بالاخره این زندگی..." نمیتواند با این جملۀ تقلیل‌گرایانه آغاز شود. گروهی جوان در فصلی جوان در ایرانشهر جوان. تا پرده کنار می‌رود بلافاصله می‌اندیشم با چه سختی و مرارتی این اثر به اجرا رسیده؟! بازیگرها و عواملی که اغلبشان مجبورند همزمان سَرِ چند ... دیدن ادامه » پروژه کار کنند، مجبورند چندان به دستمزدهایشان فکر نکنند، از طبیعی‌ترین حقوق‌ انسانی و هنری، تنها با لبخندی ساده بگذرند و همۀ اینها بی هیچ ادعای تبخترآمیز و به رخ کشاننده‌ای. شکل بازی و استایل همه، حتی کارگردان که بیرون صحنه ایستاده، مؤید این وضعیت است. به اینها فکر میکنم؛ به قیمت بیش از پنج میلیون تومانی آن تخت بیمارستانی که لابد یا خریده‌اند یا اجاره کرده‌اند، واقعا از این نوع تختها کجا اجاره می‌دهند؟! دوخت و اندازه کردن لباسها به تن بازیگران، نور صحنه، راضی کردن عسل فیونا برای حمایت از هنرمندان تئاتر، ساعتهای ملالت‌بار دویدن و نشستن پشت اتاقهای تو در تو برای گرفتن اجرا و مجوز و بعد تن نسپردن به رذالت هر ترفندی برای جذب تماشاگر که بسیار هم بازار گرمی داشته و دارد. اینها مواردی است که رعایت جمیع‌شان در این زمان بسیار سخت‌تر از گذشته شده و برای یک گروه جوان انرژی‌های کیهانی می‌طلبد. "جوان" که این روزها بسیار بیشتر از قبل، تبدیل به واژه‌ای با باری پنهان در لایه‌هایی تحقیرآمیز شده. چرا که تنها جوانان می‌پذیرند در توافق با رفقایشان سه اجرای پی در پی -مثلا در تماشاخانه انتظامی- بروند، تا زود آکسسوار و کاسه کوزه‌شان را جمع کنند برای رفیق بعدی و بعدتر از آن، تا فردا و نوبۀ دوبارۀ اجرا؛ عادت کرده‌اند و در همان وضعیت هم کولاک می‌کنند و باز هم جای سپاس از خانه هنرمندان که چنین مجالی را محیا ساخته، بقیه حتی همین را دارند و دریغ می‌کنند. در همین هفته، تنها در تهران، جوانان در حال اجرای هفت هشت تئاتر هستند و همه هم آبرومندانه و سربه زیر و کولاک.
به واقع زمان آن فرا رسیده تا از این آپارتاید پیشکسوتان در تئاتر رهایی جست. این نگاه لُمپنیستی و چندش‌آور به واژۀ جوان. نسل نو، فصل جوان، کارگردان جوان، نمایشنامه‌نویس جوان. "جوان" در این عبارات معادل فانتزی جویای نام است؛ بچه، آنکه هنوز خاک صحنه نخورده، مدعی سرد و گرم نچشیده و بی قید. البته واضع و مدافع این تبعیض‌گرایی سرسخت، عده‌ای پیشکسوت ورشکسته‌اند؛ آنها که پشت جهلِ مرکب مانده‌اند. شماری از آنها حتی سن و سال چندانی هم ندارند و بسا کرم‌پودر به محاسن کم‌پشتشان، هر روز، دوغ‌آب می‌سایند و شش انگشتر یمنی-بدلی درشت به انگشت می‌کنند تا به حلقۀ مراد درآیند. آنها که دائما در بیانیه‌های داوری برای خوش‌آمد فلان رئیس و معاون، به جوانان عَر و تیز می‌کنند. آنها که در همایشهای مضحک تئاتر ملی از "عنتر رقصانی" با قناعتهای بودجۀ دولتی هم دو جین مقالۀ علمی-پژوهشی تحویل جامعۀ هنری می‌دهند و هم اجرای صحنه‌ای می‌روند. سالهاست گرفتار شدن در همین سیستم شلختۀ انبوه‌سازی مقاله-اجرا، با سرعت تمام، از آنها فسیلی ساخته که مُصِر و متعصب، به نظرات خولی‌وار، تنها دستاویزشان کسوت و غلظت بالاست. آنها که پس از آروغ پای دیزی، در غیبت آن معنای حقیقی، با توهم جعلی از دوره‌های ارزونی اینوری و دمپاگشاد آن‌وری دچار سوءهاضمه می‌شوند. آنها که در هر بحثی با هملت ناکام، چون فرزندی از گوشت و خونشان، به کاتارسیس میرسند، اما در تالارهای نمور تئاتر کوچکترین مجالی را برای اجرای جوانان برنمی‌تابند. آدم حق ندارد حتی جوان باشد! مسخره میفرمایند اگر بزرگی با جوانان، خودش را همکار و همردیف بداند «یه مشت بچه دور خودش جمع کرده!». اما جوانان تئاتر از آنها بیزارند! از خواندن نمایشنامه‌ها و دیدن اجرا‌ها، بیانیه‌ها و گنده‌گویی‌های دورۀ سنگکِ دو تومنی حوصله‌شان سر رفته و می‌خواهند از قید و تجاهل تئاتر دروغین‌شان رها شوند. آنها که زود هر کسی را یا متهم می‌کنند یا برچسب می‌زنند. اما آیا این جوانهای دانش‌آموختۀ تئاترِ بیکارِ پر ایده، بی‌پشتوانه، مستأجر، بسیار بی کرایه تاکسی در خیابان مانده، ناکام در زندگی عاشقانه، به دنبال پذیرش از اینجا و آنجا رانده، در وطن مانده، یا در غربت به فلاکت افتاده، آیا اینها منفعت‌طلب و جویای نامند یا آنها که پاشنۀ هر مدیر و دبیرخانۀ تئاتری را می‌لیسند و پشت هر همایش الکی و آبکی، چرتکه می‌اندازند؟! قطعا خطاب این نوشته با اندک‌شمار کهن‌سالان محترم و سپیدمویان حقیقی تئاتر نیست و اصلا مگر منظور من متر روی تقویم گذاشتن بوده؟!
اما لحظۀ گسست اینجاست! صحنۀ این تئاتر، اصلی‌ترین مکان برای رؤیاپردازی، خلاقیت و متانت این جوانان شده که مدام مورد آزار و اذیت و تجاوز قرار گرفته‌اند. اما آنها تنها از این مکان، لُژ انفرادی برای تمایلات مازوخیستی‌شان طلب کرده‌اند. اکنون کالبد خرفت و نادان و فربۀ تئاتر- که هفته‌هایی اینچنینی در آن استثناست- معلول هژمونی چنین پیشکسوت‌سالاری شده که به جوانانش هرگاه بنا به میلش اقتضاء کرده تنها بخش کوچکی از حق طبیعی و انسانی را با هزار منت و صدقه‌‌سری عطا فرموده. این متن ناتمام می‌ماند.
جناب خیل نژاد عزیز من دیروز دی وی دی نمایش پچ پچهای پشت خط نبرد دیدم و بسیار لذت بردم و البته افسوس هم در کنارش که چرا اجرای زنده این نمایش را از دست دادم !مطمئناً حس و حال دیدن نمایش رو صحنه قابل مقایسه با فیلم نمایش نیست، بعد از دیدین نمایش بالاخره این ... دیدن ادامه » زندگی مال کیه امکان نداره دیگه نمایشهاتون از دست بدم :)
موفق باشید.
۲۶ آبان ۱۳۹۳
جناب خلیل نژاد سلام. نمایش بالاخره این زندگی مال کیه را دیدم. با تمام وجود لذت بردم. واقعا به شما خسته نباشید میگم. بهترین کاری بود که تا بحال دیدم. همه چیز عالی بود از انتخاب بازیگر، حرکت های روی صحنه، نورپردازی، متن، و همه و همه... از شما بخاطر روی صحنه ... دیدن ادامه » بردن چنین کار بینظری ممنونم. متشکرم که ذهن انسان را به زیباترین و قدرتمندانه ترین حالت ممکن درگیر ارزش های والای انسانی کردین. پاینده باشید.
۱۱ آذر ۱۳۹۳
شیدا جان ممنون‌م... مرسی که دوست داشتی
۱۲ آذر ۱۳۹۳
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
به آگاهی می رسد ظرفیت تازه ای برای خرید این برنامه روی تیوال برای روز چهارشنبه ۲۸ آبان ماه افزوده شد.
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
به آگاهی می رسد ظرفیت تازه ای برای خرید روی تیوال برای سه روز شنبه 24 تا دوشنبه 26 آبان ماه افزوده شد.
برای بعد از 28 ام کی باز میشه سایت ؟
۲۴ آبان ۱۳۹۳
با درود

روزهای بعدی در سایت تماشاخانه باز شده
۲۴ آبان ۱۳۹۳
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
"چند خطِ طولانی برای دعوت از خانواده‌ی تی‌وال"

«هریسون» مجسمه‌ساز و استاد دانش‌گاه در پی یک سانحه‌ی راننده‌گی برای همیشه از گردن به پایین فلج می‌شود. او که پیش از تصادف، مجسمه‌ساز مشهوری بوده و با دست‌هایش به خلق آثار هنری می‌پرداخته، دیگر نمی‌تواند به زنده‌گی‌اش بازگردد؛ بنابراین تصمیم می‌گیرد درمان را قطع نماید و بمیرد. مبارزه‌ی او برای به‌دست‌آوردن حق مرگ با پزشکان بیمارستان که اصرار به زنده‌ماندن وی دارند، موضوعِ اصلیِ نمایش «بالاخره این زندگی مال کیه؟» می‌باشد.
پرسش بزرگی که در این نمایش‌ مطرح می‌شود این است که آیا من اراده‌ی آزاد دارم؟ چه کسی می‌داند که چه چیزی برای من مناسب‌تر است؟ آیا من مناسب‌ترین شخصی هستم که می‌تواند تشخیص دهد چه کاری را می‌توانم یا نمی‌توانم انجام دهد؟
و سؤال اساسی‌تر: حق و صلاحیت تصمیم‌گیری ... دیدن ادامه » درمورد زنده‌گی انسان با چه کسی است؟ آیا علم به‌تنهایی برای تعیین سرنوشت انسان کافی است؟ و یا برخورد عاطفی و احساسی نیز برای این مهم لازم است و اصولن دامنه‌ی ارجحیت هرکدام چه میزان است؟

این بستر تئوریک موضوع جلسه‌ی نقدوبررسی و پانل روان‌شناسی/ جامعه‌شناسی نمایش است که در تاریخ 24 آبان‌ماه ساعت 19:30، پس از اجرای نمایش در تماشاخانه‌ی ایران‌شهر برگزار می‌گردد و پس از آن گروه اجرایی شنوای صحبت حاضران و مخاطبان تی‌وال است.
سخنرانان: دکتر حسین خطیبی (روان‌پزشک در حوزه‌ی تحلیل رفتار متقابل)، دکتر رها خرازی (متخصص ارتباطات اجتماعی و دیپلماسی عمومی)، امیر پوریا (منتقد هنری) و علی‌رضا نراقی (منتقد تئاتر و مدیر جلسه)

بدین‌وسیله از شما فرهیخته‌‌ی گرامی دعوت به عمل می‌آید که برای حضور در این نشست تئوریک و مفهومی حضور بهم رسانید. بی‌تردید، حضور جناب‌عالی بر غنای جلسه خواهد افزود.
+ به عنوان هدیه گروه محترم نمایشی به مناسبت این جلسه بررسی خاص، همه تماشاگران عزیزی که پیش از این یک بار این نمایش را (با خرید از تیوال) تماشا کرده اند (به ویژه برای حمایت تماشاگرانی که با اعتماد زودهنگام در روزهای نخست به تماشای اثر نشستند) بلیت این روز ... دیدن ادامه » با 40% تخفیف و بهای 15.000 تومان خریداری می شود.
۲۲ آبان ۱۳۹۳
آقای خیل نژاد من از اصفهان دارم میام تهران واسه صدای آهسته ی برف. امیدوارم نمایش شما رو هم بتونم ببینم
۲۸ آبان ۱۳۹۳
چه روزی می‌آین؟
۲۹ آبان ۱۳۹۳
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
"مادرم میدونه رنج کشیدن ینی چی "



ـ به پدر مادرت گفتی؟
ـ آره ، به مادرم گفتم ، یه ذره گریه کرد ،بعدش گفت :بچه جون زندگی خودته ، هرکاری می خوای بکن ، من به پدرت یه جوری می گم ؛ مادرم می دونه رنج کشیدن ینی چی
پ.ن: همه ی مادرا می دونن رنج کشیدن ینی چی

پ.ن 2: نوید انقدر این تیکه رو خوب بازی کرد که واقعا بغض کردم و هروقت بهش فکر میکنمم غصه ی اون لحظه یادم میاد
۲۱ آبان ۱۳۹۳
یکی از بهترین قسمتای نمایش برای من همین تیکه هست که اشاره کردی غزال جان :)
۲۱ آبان ۱۳۹۳
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
به آگاهی می‌رسد این نمایش تا روز پنجشنبه ۶ آذرماه تمدید شد.
- خرید بلیت روز های تازه امروز از ساعت ۲۰ آغاز می‌شود.
تو زیباترین تندیسی هستی که من ساختم.
.
هریسن(نوید محمدزاده) خطاب به دکتر اسکات(آزاده صمدی)
تو زیباترین تندیسی هستی که من میتونستم بسازم.
۲۰ آبان ۱۳۹۳
من کار رو 2هفته پیش دیدم و بعداز اینکه نوشتم شک کردم که کدوم بود ولی چون اینی که نوشتم با معنی تر و زیباتر بود همین رو نوشتم!
به نظرم وقتی این جمله رو گفت تندیس رو ساخته بود.
به هرحال ممنون از تذکر
۲۰ آبان ۱۳۹۳
:-)
۲۰ آبان ۱۳۹۳
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
به آگاهی می‌رسد امکان خرید سه روز تازه این نمایش که روزهای پایان هفته نیز هستند از ساعت ۱۲ ظهر قردا روی تیوال جای خواهد گرفت.
سه روز ِ اخر هم فقط همون ساعت هشت؟؟؟
۱۷ آبان ۱۳۹۳
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
همه چیز از ضربانی شروع شد که هم خون با هیچ یک از اطرافیانش نبود
اول بهش خندیدیم ، آنقدر ریتمیک می پرید که ما سرگرم شدیم
بعد اسرار کردیم شبیه ما شود
ترسید ، رنگش بیشتر سفید شد و ساعتی خاموش ماند .
مجرم کردیمش با دست نشانش دادیم
ناگهان برای چند ثانیه روشن ماند و همه ما نور هایی شدیم یک دست سفید .
که ناگهان دوباره یادمان انداخت که من از شما نیستم .
خسته نباشید
ملودی جان سپاس :)
۱۳ آبان ۱۳۹۳
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
آقای صبا
از لطف شما در اهداء موزیک پایانی سپاسگزارم
۲۲ آبان ۱۳۹۳
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
امکانش هست موسیقی پایانیه این نمایش رو برای دانلود بذارید؟؟؟

واقعا معرکه بود
manimoon این را خواند
آرزو نوری، علی کریمی( کاکتوس )، zara و فائقه طاهران این را دوست دارند
we will rock you - queen

از این لینک دریافت کنید :

http://doholchi.com/wp-content/uploads/2013/09/WeWillRockYou-Doholchi.com_.zip
۱۱ آبان ۱۳۹۳
واقعا ممنونم امین جان
خیلییییییییی ممنون
۱۱ آبان ۱۳۹۳
واقعا ممنونم امین جان
خیلییییییییی ممنون
۱۱ آبان ۱۳۹۳
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
بچه ها خسته نباشین

حرف متن عالی بود
دو رویکرد داشت
رویکرد اول که به بیمارانی می پرداخت که نمی خواهند زنده باشند و در اروپا قوانینی برایشان تصویب شده و عملن با نظر پزشک متخصص و تاییدیه یک روان پزشک می توانند به زندگی خودشان خاتمه بدهند. این مسئله در اروپا حل شده و از این نظر متن برای اروپا دیگر جذابیتی ندارد و برای ایران هم چون هنوز تبدیل به دغدغه نشده پس معنایی نمی تواند داشته باشد!
رویکرد دوم این که راجع به انسانی است که در خفقان جامعه ای از هر لحاظ ( جسمی یا روحی) دچار معلولیت شده و نمی خواهد در این فضا به زندگی و یا روند اجتماعی تعریف شده اش ادامه دهد و ...
در رویکرد دوم نمایشنامه عالی می شود اما نظر من این است که وقتی این نمایشنامه دلچسب می شود برای مخاطب ایرانی که هر دو رویکرد کنار هم با معنی و قدرت باشند و ...
در خصوص اجرا هم فکر می کردم ایده ... دیدن ادامه » ی طراحی صحنه خوب بود اما فضای بیش از اندازه ی طنز امکان همراه شدن با اندیشه های نابی که در رویکرد دوم برشمردم نبود و این اندکی که حقیر به آن رسیدم هم بیشتر شبیه تفسیر و تاویل است و ...
فکر می کنم بازی خوب و روان هریسون با زیاده گویی ها دچار مشکلاتی می شود و این که تماشاگر بیرون از سالن نام او را زیاد می برد جزو قدرت این نمایش نیست و نشان می دهد این بازی از کار بیرون زده است و هارمونی این نمایش دچار مشکل شده است، نمایش خوب به عقیده ی من باید آن قدر یک دست باشد و همه ی عوامل و بازی و صحنه و ... در راستای هم و کنار هم درست چیده شده باشند که فقط اندیشه های متن و کارگردان را به ذهن منتقل کنند و یک عنصر آن چنان بیرون نزند که ذهن را از مسیر اصلی منحرف کند.
در این مسیر باید از بازی های خوبی که در خدمت کار بودند مثل دکتر (هومن کیایی ) سرپرستار، و پرستار اسم ببرم . باز هم تاکید می کنم که هریسون خوب بود و شاید فقط کمی باید شوخی هایش کم می شد و قدری هم در زمان جدی شدن و دعوا با خانم بویل و قاضی می توانست بازی ای متفاوت از خود ارائه دهد.
در کل کار ارزشمندی بود که من را برانگیخت تا راجع به آن قدری بنویسم و گروه واقعن زحمت کشیده بود.
طراحی لباس و صحنه به نظرم فوق العاده بود.
به امید روزهای زیبا
شاد باشید