تیوال نمایش ماهی سیاه کوچولو
S2 : 07:24:10
امکان خرید پایان یافته
  ۱۵ بهمن تا ۰۲ اسفند ۱۳۹۴
  ۱۸:۰۰
  ۴۵ دقیقه
 بها: ۱۵,۰۰۰ تومان

: مهرداد خامنه‌ای
: سپیده موسوی، فرشته حسینی، مریم صیادمقدم، المیرا پارسا، طهورا کریم، خانی، پیام محب، محمدمصطفی ملک، فاطمه سعدی، آزیتا کارخانه، محمد شفایی،

(بر اساس داستان ماهی سیاه کوچولو اثر صمد بهرنگی)
کاری از گروه تیاتر اگزیت، نروژ

: شیرین میرزانژاد
: منصور میرزابابایی
: شیرین میرزانژاد
: مهرداد خامنه‌ای
: یوریک کریم‌مسیحی
: کارین کریم‌مسیحی، رضا جاویدی

نمایش ماهی سیاه کوچولو برگرفته از اثر ماندگار صمد بهرنگی برای اولین بار در سال ۲۰۱۳ میلادی توسط گروه تیاتر اگزیت به کارگردانی مهرداد خامنه ای به زبان نروژی در شهر اسلو پایتخت نروژ به روی صحنه رفت. اینک برای اولین بار، این بازنویسی نمایشی به زبان فارسی در تهران به روی صحنه می رود.

دیدن این نمایش برای کودکان زیر ۱۳سال توصیه نمی شود.

: ۰۹۱۲۸۰۵۷۶۰۴
: www.exittheatre.wix.com/norway

گزارش تصویری تیوال از نمایش ماهی سیاه کوچولو / عکاس: محمد جواد عبدی

... دیدن همه عکس ها »

گزارش تصویری تیوال از تمرین نمایش ماهی سیاه کوچولو / عکاس: رضا جاویدی

... دیدن همه عکس ها »

اخبار وابسته

» نمایش «ماهی سیاه کوچولو» در خانه موزه استاد عزت الله انتظامی

آواهای وابسته

مکان

خیابان اندرزگو (قیطریه)، شرق به غرب، روبروی بلوار کاوه، خیابان احمدی، پ۲۸
تلفن:  ۲۲۳۹۰۳۲۰


«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال
تقدیم به دوستان عزیز تیوال

فیلم کامل نمایش ماهی سیاه کوچولو اثر صمد بهرنگی

https://content.jwplatform.com/previews/ESNGal8g-esyamQeS


ممنون
۰۸ اسفند ۱۳۹۴
ممنون آقای خامنه ای،
خیلی دلم میخواست این نمایش رو ببینم که متاسفانه زمان اجرا هر چه کردم فرصت نشد، حالا از دیدن این لینک خیلی خوشحال شدم.
۰۸ اسفند ۱۳۹۴
خواهش مى کنم، باعث خوشحالى ماست.
۰۸ اسفند ۱۳۹۴
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
درود و خسته نباشید از صمیم قلب
راجع به داستان حرفی ندارم خوب تو کامنتهای قبلی گفته شده آنچه باید گفته بشه
راجع به خود مهرداد هم تنها حرفی که دارم تاکید مکرر من بر روی دوست داشتنی بودن مهرداد، شیرین و تیمش هست
اما صحبت من راجع به کلیت کار مهرداد هست کارهای مهرداد دکور ندارند هنر پیشه حرفه ای سر شناس ندارند طراحی لباس به معنای خیلی خاص ندارند کارها ساده هستند و تکیه بر روی پیامها و محتوای کار است
به دوستان شدیدا توصیه می کنم اگر تاتر را بعنوان سرگرمی در برنامه خود دارند اصلا کارهای مهرداد برای انها مناسب نیست کارهای مهرداد کارهایی هستند برای تفکر، برای سوال،
وقتی اجرایی دکوراسیون ندارد شما دیگر نمی توانید دکوراسیون آنرا نقد کنید
اما این سادگی اجرا این تاکید بر روی عدم صحنه سازی و استفاده از بازیگران آماتور از کجا می آید؟
آیا مهرداد خامنه ... دیدن ادامه » می خواهد کار را ارزان تمام کند؟ قطعا خیر
آیا مهرداد خامنه می خواد با ساختار شکنی و انفصال از فرم سر در میان سرها در آورد؟ قطعا خیر
آیا مهرداد با این نحوه اجرا حرفی را می زند که مخاطب ندارد؟ باز هم قطعا خیر چرا که اگر روند رشد مخاطبین اجراهای گروه اگزیت را از اولی اجرایشان تا کنون را در نظر بگیریم بهترین اثبات برای این سوال است. اتفاقا مهرداد حرفی را می زند که خیلی ها جرات زدنش را ندارند و آن تاکید بر بیان مسئله بدون تحت کنترل در آورد ذهن مخاطب است.
اما در مورد سبکی که در کارهای گروه اگزیت خیلی به آن بر می خوریم: مهراد خامنه تحصیل کرده بلگراد و حامل تجربه طولانی و حرفه ای اجراهای ضد هژمونی فرهنگی و ساختار شکن رادیکال های اروپایی حرکتی را در تاتر ایران آغاز کرده که به نظر من با پاسخ مثبتی هم رو برو شده. حرکتی که ریشه ای تاریخی در سنت مبارزه رادیکال سوسیالیستی در اروپا دارد. با نگاهی عمیق به مسائل اجتماعی-سیاسی. قبول دارم و فکر نمی کنم مهرداد هم چنین نظری داشته باشد که تمامی متن ها مانند متون کلاسیک یا کارهای با پیچیدگی های خاص را نمی توان به این سبک اجرا کرد قطعا برخی متن ها نیاز با بازی حرفه و بازی بدن و صورت دارند اما متن های انتخابی مهرداد هم با سبک کارش تناسب کامل دارد و همین امر بیشتر مخاطب را به سمت دیگرگونه دیدن تاتر هدایت می کند. باور کنید اصلا تعجب نمی کنم اگر روزی اجرایی از گروه اگزیت را ببینم و زمان خروج متوجه بشوم که نا دانسته جزو بازیگران بوده ام
اجرای ماهی سیاه کوچولو یکی از خوب ترین کارهایی بود که من تا حالا دیدم و برای همه گروه آرزوی موفقیت دارم بی صبرانه منتظر کارهای بعدی گروه هستم
در ضمن بگم که در این اجرا جای سرود صمد شدیدا خالی بود همان که می گوید صمد ببین که راه تو شد ره هر رودخانه
کلام تو کتاب تو می رود خانه به خانه
ممنون مازیار عزیز
۲۹ بهمن ۱۳۹۴
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
ماهی سیاه کوچولو در هنر ایران
ستاره صبح - دوشنبه, 26 بهمن 1394 15:38
عمید صادقی نسب:

زمستان ۱۳۴۶ وقتی صمد بهرنگی داشت داستانی برای کودکان می‌نوشت هیچ وقت فکر نمی‌کرد که شخصیت اصلی داستانش تا این حد معروف شود و تا سال‌ها بعد حتی نزدیک به پنجاه سال بعد هم، نامش شنیده و از اسمش استفاده‌ها شود.
ماهی سیاه کوچولو برای دیدن و رسیدن به دریا، راهی سفر شد. خطر کرد. در ظاهر مرد اما نمرد به شخصیتی جاودانه تبدیل شد. کتابِ صمد بهرنگی در سال ۱۳۴۷ با نقاشی‌هایی از فرشید مثقالی توسط کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان منتشر شد. کمی بعد در‌‌ همان سال صمد بهرنگی در رودخانه ارس ، منطقه خداآفرین غرق شد و از دنیا رفت. ماهی سیاه کوچولو ماند و جایزه‌های ایرانی و خارجی که در حوزه ادبیات کودک دریافت کرد. با این که صمد بهرنگی نوشت: از ماهی سیاه کوچولو هیچ خبری نشد و هنوز هم ... دیدن ادامه » هیچ خبری نشده... اما از ماهی سیاه کوچولو در هنر ایران هنوز هم بعد از این همه سال خبرهایی هست: گروهی که از خود قصه بهره گرفتند، از سوژه و از موضوع انسانی‌اش و گروهی که از اسم ماهی سیاه کوچولو استفاده کردند و می‌کنند. نمونه‌هایی از گروه اول: نمایش عروسکی این اثر به کارگردانی ناصر عدلو ۱۳۵۴ - اجرای نمایش ماهی سیاه کوچولو به کارگردانی منصور خلج ۱۳۵۷ - در سال ۱۳۵۸ به کارگردانی محمد علی صادق حسنی - آهنگ ماهی سیاه کوچولو با صدای بهرام رادان ۱۳۹۱ – نمایش ماهی سیاه کوچولو به کارگردانی مهرداد خامنه‌ای ۱۳۹۴ – نمایش عروسکی ماهی سیاه کوچولو به کارگردانی زهرا میرزایی ۱۳۹۴ و.... نمونه‌هایی از گروه دوم: آلبوم موسیقی فانتزی ماهی سیاه کوچولو ساخته سیروس ملکوتی ۱۳۶۶ - فیلم ماهی سیاه کوچولو به کارگردانی مجید اسماعیلی ۱۳۹۳ - آقاصمد و ماهی سیاه کوچولو نوشته لیلی گلستان ۱۳۹۳ و.... «ماهی سیاه کوچولو نتوانست فکر و خیالش را بیشتر از این دنبال کند. ماهیخوار آمد و او را برداشت و برد. ماهی کوچولو لای منقار دراز ماهیخوار دست و پا می‌زد، اما نمی‌توانست خودش را نجات بدهد. ماهیخوار کمرگاه او را چنان سفت و سخت گرفته بود که داشت جانش در می‌رفت! آخر، یک ماهی کوچولو چقدر می‌تواند بیرون از آب بماند؟»
صمد بهرنگی این جمله‌ها را نوشت. خیلی هم ساده نوشت. طوری که هر بزرگسالی که آن روز‌ها به اندازه کودکان این روز‌ها سواد داشت قصه را بفهمد. صمیمی نوشت. با عشق. نویسنده خودش رفت. اما شخصیت اصلی قصه‌اش جایی نرفت. ماندگار شد و بین ما ماند و می‌ماند. با معصومیت یک کودک و شجاعت یک دلاور ایرانی. اگر تا همین الان کتاب ماهی سیاه کوچولو را نخوانده‌اید پیشنهاد می‌کنم بخوانید. کتابی برای کودکان، کتابی که برای کودکان، نوشته شد و روی بزرگسالان اثر گذاشت .


http://www.setaresobh.ir/index.php/fa/2014-02-06-22-54-52/8226-
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
نمایش ماهی سیاه کوچولو توسط دپارتمان نقد سایت تئاتر فستیوال پیشنهاد می شود.




http://theaterfestival.ir/%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C%D8%B4-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B1%D9%88%DB%8C-%D8%B5%D8%AD%D9%86%D9%87/%D9%85%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D9%87-%DA%A9%D9%88%DA%86%D9%88%D9%84%D9%88/
نظر خوانندگان انگلیسی زبان درباره ماهی سیاه کوچولو

It's in the sea that he has his greatest struggles with his enemies
By Thomas Ricks
The Little Black Fish, an allegorical tale of "a coming-of-politica- age" of Iran's youth through the character of the Black Fish seeking the truth of his own life and society through his search for the end of the mountain stream in which he is born but never believed was the end of the his world. The Fish learns about life, its dangers, and his enemies and friends, by leaving his little mountain pond for the sea. It's in the sea that he has his greatest struggles with his enemies, the pelican and heron against whom he leads others to struggle.. Some might consider it to be "autobiographical" in nature. Much loved by the young readers of the 1960s, one of the underground pro-progressive anti-shah groups of Iran was named after him.

Without a doubt, the worst children's book I have read
By Heidar A. Modaresion

This book is about a little fish that, from the start to finish, acts like the worst foul-mouthed, spoiled, rude, aggressive, aimless teenager a parent can imagine. Right off the bat, it ungraciously and ungratefully tells its parents to buzz off as it acts on an impulse to take off to see the ... دیدن ادامه » unknown world. Before it reaches to its unknown destination, it cusses out many bystander fish, guts out a bird with a knife, spreads empty-minded philosophy of living, and at the end, nothing! We don't know what happens to it. Instead of any form of relief or resolution to its miserable life, we are not even told what happens to it, the book just ends. I have read many Persian and Western stories, both as a child and as an adult when I read them to my own children. I have never seen a book as terrible as this. Why would anyone write a book like that?



http://www.amazon.com/Little-Black-Fish-Pippa-Goodhart/dp/1910328006
Marillion، مهدی حسین مردی، مجتبی مهدی زاده و محمد لهاک این را خواندند
ابرشیر و ذوق زده این را دوست دارند
 مهرداد ارجمند و عزیز اتفاقا امروز بعد از شنیدن مصاحبه تان با آوای تیوال خیلی به این فکرمی کردم که خوانندگان و به خصوص منتقدان غیر ایرانی چه درباره ماهی سیاه نوشته اند....
جدای نظرات کتابخوانان جهان،خیلی دلم می خواست بدانم، منتقدین غربی چه چیزهای دیگری ... دیدن ادامه » را در متن صمد فارغ از هاله ی تابنده ی جریانات سیاسی و تمثیلی مرتبط با این داستان و نویسنده اش در این سالها ، دیده اند؟  البته کتاب در اواخر دهه 60 میلادی جایزه کتاب چکسلواکی رو برده اما بنا به اقتضا زمان و طرح موضوعات جدید مثل حقوق کودکان ، محیط زیست و اکولوژی ، حقوق حیوانات که در 40سال پیش صحبتی از آن نبود ، از چه زاویه دیگری دیده شده؟ آیا این کتاب واقعا مناسب کودکان است؟..
از لینکهای مفید و اصولا حضور مترقیانه و منشا اثرتان سپاس گذارم...
۲۴ بهمن ۱۳۹۴
ممنون اردشیر عزیز
تا آنجایی که من با مقالات و نوشته های منتقدان نروژی، آلمانی، انگلیسی و بعضا ترکی کشور همسایه و نویسندگانی چون اورهان پاموک (که اصولا شروع علاقه اش به نویسندگی را وام دار داستان ماهی سیاه می داند) برخورد داشته ام اتفاقا نگاه سیاسی - ... دیدن ادامه » اجتماعی داستان را وجه بسیار مثبت و نادر در ادبیات کودک می دانند و دیدی شاید بازتر به آن نسبت به ما (بنا به دلایل سیاسی و دوران انتشار آن و بقیه داستان ها ...)دارند.
اما در بین خوانندگان عادی فکر می کنم دو نگاهی که در بالا آمده بسیار گویاست. یا شدیدا مثبت و یا بلعکس.

آنچه واضح است اصولا کودک را در دنیای امروز از مسائل مختلف دور نگاه نمی دارند بلکه به او حق انتخاب می دهند.
۲۵ بهمن ۱۳۹۴
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید

به آگاهی می رساند امکان خرید بلیت روزهای پایانی این نمایش فراهم گردید.
مهرداد خامنه ای و محمد لهاک این را دوست دارند
ممنون از شما
۲۴ بهمن ۱۳۹۴
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
“ آیا نباید به کودک بگوییم که در مملکت تو هستند بچه‌هایی که رنگ گوشت و حتی پنیر را ماه به ماه و سال به سال نمی‌بینند چرا که عدهء قلیلی می‌خواهند همیشه «غاز سرخ کرده در شراب» سر سفره شان باشد. آیا نباید به کودک بگوییم که بیشتر از نصف مردم جهان گرسنه اند و چرا گرسنه اند و راه برانداختن گرسنگی چیست؟ آیا نباید درک علمی و درستی از تاریخ و تکامل اجتماعات انسانی به کودک بدهیم؟ چرا باید بچه های شسته و رفته و بی‌لک و پیس و بی سر و صدا و مطیع تربیت کنیم؟ مگر قصد داریم بچه‌ها را پشت ویترین مغازه‌های لوکس خرازی فروشی‌های بالای شهر بگذاریم که چنین عروسک‌های شیکی از آنها درست می‌کنیم...”
صمد بهرنگی
"چرا می گوییم دروغگویی بد است؟ چرا میگوییم دزدی بد است؟ چرا نمی آییم ریشه های پیدایش و رواج و رشد دروغگویی و دزدی را برای بچه ها روشن کنیم؟ کودکان را می آموزیم که راستگو باشند در حالی که زمان، زمانی است که چشم چپ به چشم راست دروغ می گوید و برادر از برادر ... دیدن ادامه » در شک است و اگر راست آن چه را در دل دارد بر زبان بیاورد، چه بسا که از بعضی از دردسرها رهایی نخواهد داشت"

و اینها چقدر شبیه شرایط امروز جامعه ماست. عمق فاجعه.
۲۳ بهمن ۱۳۹۴
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
جهان بینی ماهی سیاه کوچولو

به نقل از: آرش، ویژه نامه صمد، شهریور ۱۳۴۷


وقتی صمد بهرنگی، هنرمند خلق، در گوشه دورافتاده ای از شمال مُرد، مرگش از طرف "هنر" اطو کشیده و "رسمی" که در جنوب مشغول رقص شتری بود، با بی اعتنائی تمام، زیرسبیلی رد شد. و چه بهتر! این نشانه آنست که دو جور هنر و دو جور هنرمند داریم و میان آن ها هیچ وجه اشتراکی جز تشابه اسمی موجود نیست و به دو دنیای کاملاً مجزا و متضاد تعلق دارند: یکی هنر "مردم بی هنر"، به همان سادگی و روانی زندگی روزمره ابتدائی شان، هنری که حق زندگی ندارد و قاچاقی نفس می کشد، هنری که تو سرش می زنند،
مسخره اش می کنند، وجودش را منکر می شوند، "قالبی" و "ضدهنری" و "فرمایشی"اش
می خوانند زیرا که از زندگی زمینی و واقعی خلایق برمی خیزد، هنر محکوم و تحت تعقیب
دوهزار و پانصد ساله.
یکی هم هنر "مسلط"، هنر معطر اشرافی و صاحب امتیاز، هنر خواص، هنر تمام رسمی
و شق و رق، با تعلیمی و دستکش سفید و نیم تنه ی کشمیر. هنر "کثیرالانتشار" و
انحصاردار تمام وسائل سمعی و بصری و شستشوی مغزی، هنری مخصوص جعبه آینه
فستیوال های تقلیدی و سخت سربراه و رام و مطیع با سابقه ی خدمت جد اندرجدی.
بهرنگ با هنر رنگ و رو باخته و زهوار درفته "رسمی" که هیچ چیز برای گفتن ندارد الا
هذیان نامفهوم بیماری برلب گور، کاری نداشت. او از سازندگان آن هنر دیگر بود، نفی کننده ی
ارزش ... دیدن ادامه » های از اعتبار افتاده و واضع ارزش های نوینی که زندگی فردا طلب می کند، جهت دار و
نه گیج و سر به هوا و گمراه کننده، غنی و پُرمحتوا و نه فقط شکلی احمقانه و توخالی.
شمع فروزان این هنر بود که خاموش شد. نامش زنده و خاطره اش جاودانه باد!
قصه ماهی سیاه کوچولو قصه ای است برای بچه ها، ولی در لابلای آن سرگذشت
دیگر و درس دیگری است برای بزرگترها. قصه ای است نه برای سرگرمی، بلکه برای
آموختن.
ماهی سیاه کوچولو، هرچند که مثل هزاران هزار ماهی دیگر "شب ها با مادرش
زیر خزه ها می خوابید" و "حسرت به دلش مانده بود که یک دفعه هم که شده مهتاب را
توی خانه شان ببیند"، یک ماهی عادی و معمولی نیست. سه خصلت عمده از همان ابتدا
او را از هم نوعانش متمایز می کند: تفکر، آگاهی و اراده. شخصیت و سرنوشت ماهی
سیاه کوچولو به نحوی جبری و اجتناب ناپذیر تا به آخر تابع این خصائل اند، به طوری
که سرگذشت ماهی سیاه کوچولو سرگذشت عصیان آگاهانه و شکل گرفته می شود.
با تفکر ماهی، ماجرایش شروع می شود: "چند روزی بود که ماهی کوچولو تو فکر
بود و خیلی کم حرف می زد. با تنبلی و بی میلی از این طرف به آن طرف می رفت و
برمی گشت... مادر خیال می کرد بچه اش کسالتی دارد، اما نگو که درد ماهی از چیز
دیگری است".
از چی؟ ماهی سیاه کوچولو یک روز صبح مادرش را بیدار می کند تا خبرش کند
که می خواهد برود "آخر جویبار را پیدا کند". در مقابل این عصیان و اراده برای تغییر
مسیر زندگی یکنواخت برو بیائی هر روزه، مادرش مثل همه ننه های محافظه کار و
مصلحت اندیش، برای انصراف ماهی سیاه کوچولو از اجرای نقشه اش به هر دری می
زند، ولی دست آخر خلع سلاح می شود. اول خیال می کند به اعتبار این که چندین پیرهن
بیشتر پاره کرده و چند دَه بار بیشتر در همان آب درجا زده است حالا دیگر روانشناس
و فیلسوف کارکشته ای شده است.
"من هم وقتی بچه بودم خیلی از این فکرها می کردم"، این طرز تفکر نسل رو به
انقراض است در مواجهه با نسل عاصی و نوی که رومی آید. نزاع دائمی دو نسل. نسلی
که در نتیجه ی گذشت زمان به نوعی سکون فیلسوف مĤبانه ی قلابی رسیده و نسلی که
در حال جوشش است و در مورد ماهی سیاه کوچولو، این جوشش و عصیان آگاهانه و
ارادی است. مادر توجیه بی اثر و ابتذال زندگی اش را این طور در قالب فلسفی می ریزد:
"آخر جانم، جویبار که اول و آخر ندارد، همین است که هست! جویبار همیشه روان
است و به هیچ جائی هم نمی رسد...". ملاحظه می فرمائید؟ بازگشت به سلیمان: باطل و
اباطیل! یا اگر زبان مُد روز را ترجیح می دهید: فلسفه پوچی! حد تکامل توجیه فلسفی
مفعول بودن!
اما با همه کارکشتگی و فلسفه بافی، در مقابل یک تلنگر منطق موهایش سیخ می
شود: "آخر مادر جان مگر نه اینست که هر چیزی به آخر می رسد؟ شب...
روز...هفته...ماه...سال..." و می بیند که بچه ی نیم وجبی اش دارد دیالکتیک تحویلش می
دهد. این است که از فلسفه به "نصیحت مادرانه" می زند: "این حرف های گُنده گُنده را
بگذار کنار، پاشو بریم، بریم گردش". یعنی که خلع سلاح شده است و دیگر جوابی ندارد.
اگر به جای ماهی سیاه کوچولو با آن مشخصات ماهی "فهمیده" دیگری بود،
همین قدری که طرف را در مباحثه محکوم کرده است، راضی می شد و با نوعی احساس
غرور راه می افتاد تا زندگی "محکوم" روزمره اش را باز تکرار کند، منتها با وجدان آرام
و خیال راحت. ولی ماهی سیاه کوچولو از این دسته نصفه کاره فهمیده و کوتاه بیا
نیست:
"نه مادر، من دیگر از این گردش ها خسته شده ام... این را فهمیده ام که بیشتر
ماهی ها موقع پیری شکایت دارند که زندگی شان را بی خودی تلف کرده اند. دائم ناله و
نفرین می کنند... من می خواهم بدانم که راستی راستی زندگی یعنی این که تو یک تکه جا،هی
بروی و برگردی و دیگر هیچ. یا این که طور دیگری هم توی دنیا می شود زندگی کرد؟..."
مادر این زبان را دیگر اصلاً نمی فهمد: "بچه جان مگر به سرت زده؟ دنیا!... دنیا!... دنیا
دیگر یعنی چه؟...". وقتی همسایه ای به کمک مادر می آید و می خواهد به ضرب تمسخر
ماهی سیاه کوچولو را از پا درآورد:
"... تو از کی تا حالا عالِم و فیلسوف شده ای و ما را خبر نکردی؟..."، این جوری
تودهنی می خورد: "نمی خواهم به این گردش های خسته کننده ادامه بدهم و الکی خوش
باشم و یک دفعه چشم باز کنم ببینم مثل شماها پیر شده ام هنوز همان ماهی چشم و
گوش بسته ام که بودم". لاجرم عکس العملش از این منطقی تر نمی تواند باشد، "وا... چه
حرف ها!"
ماهی ها هم مثل آدم ها، کار که به این جا می کِشد، برای "متهم" پرونده تشکیل
می دهند و تهدیدش می کنند: تحت تأثیر افکار مُضره ی اون حلزونه ست... حقش بود
بکُشمش... خیال کردی به تو رحم هم می کنیم؟ و.... ماهی سیاه کوچولو ناچار فرار می
کند و در همان حال فرار حرف آخرش را می زند: "مادر برای من گریه نکن، به حال این
پیرماهی های درمانده گریه کن".
فعلاً همین جا توقف می کنیم و قبل از شروع داستان واقعی- داستان پیشروی
ماهی به سوی دریا- از کارش یک جمع بندی مختصر می کنیم. ماهی سیاه کوچولوئی
است که خارج از رسم ماهی ها فکر می کند و در نتیجه ی این تفکر به آگاهی نسبی می
رسد. تا این جای قضیه خیلی معمولی نیست، ولی خوب احتمالش هست. از این به بعد
است که مورد استثنائی و خارق العاده پیش می آید: این آگاهی نسبی درباره وضع
زندگی و یکنواختی و بطالت آن مبدأ حرکت می شود.
ماهی سیاه کوچولو هنوز نمی داند درست چه چیز می خواهد، ولی درعوض می
داند که این وضع را نمی خواهد. حال دو راه در پیش دارد یا برود مطالعه کند در انواع
اوضاع ممکن و موجود و بعد یکی را انتخاب کند یا این که از همین اول شروع به حرکت
کند به سوی آنچه به طور مبهم احساسش می کند، ولی قادر نیست به طور دقیق
مجسمش کند.
ماهی سیاه کوچولو راه دوم را انتخاب می کند: پنبه منطق و فلسفه مسلط را می
زند، سنت ها و عادات را به هم می ریزد. علایق متعدد و بسیار محکم خود را با قوم
پیرماهی ها می بُرد و به سوی زندگی دیگری می رود که خودش هم درست از
چندوچونش خبر ندارد، ولی می داند که درطی راه به تدریج برایش روشن خواهد شد. و
همه این کارها را در محیطی می کند که وضع عینی اش چنین عصیان پرخاش جویانه ای
را ایجاب می کند، نه ذهن علیل و عقب مانده اش.
این تصویر را جلو چشم دکانداران فلسفه و سیاست و هنر و مقاطعه کاران جامعه
شناسی و شرکت های سهامی پخش ایدئولوژی های به ثبت رسیده می گیریم و می
خواهیم تا این "تیپ" قهرمان داستان را قضاوت کنند. نظرها از چپ به راست این طور
اظهار می شود:
- آوانتوریسم! ماجراجوئی خُرده بورژوائی!
- رمانتیسم انقلابی کاذب!
- جنون آنی ناشی از عقده ی حقارت و خودکمتربینی!
- اخلال در نظم، تحریک به قیام علیه امنیت ماهی ها، همدستی با عامل خارجی
حلزون پیچ پیچی!
به دقت نگاهمان را از چپ به راست می گردانیم و می بینیم سرصفی ها همه
مغبغب و تروتمیز، مؤدب ایستاده اند به انتظار ظهور خر دجال تا برایشان کره
پاستوریزه بیاورد. بغل دستشان آدمک های توسری خورده عینکی و موی آشفته در
انتظار کشف حقایق مطلق جاودانی، بغل دستشان جمعی ُقزمیت هاج و واج، سخت در
تلاش توضیح پدیده های اجتماعی از روانشناسی فرویدی و نئوفرویدی، بغل دستشان
عروسک های کوکی با کمرهائی که توش لولا کارگذاشته اند برای سهولت در خم و
راست شدن، مُهر سکوت و لبخندی احمقانه برلب، یا کوله پشتی هائی انباشته از پس
مانده "هنر"ی که در خرتوخری "جشنواره" نتوانسته بودند قالب کنند. آنورترش نگاه
کردن هم ندارد.
"تیپ" نوینی که بهرنگ معرفی می کند، به وضوح برای افکار اُمُل و درجا زننده
غیرقابل فهم است. اما بهرنگ بی توجه به این زمینه فکری هم عوضی و بی آن که دست
و پایش بلرزد، معیارها و ضابطه های جاافتاده را به هم می ریزد. "تیپ" نوینی خلق می
کند که خصلت برجسته اش شهامت و جسارت است، شهامت و جسارتی انقلابی و نه
شهامت دروغین شوالیه رمان های الکساندر دومائی یا شاهزادگان کله خر قصه های
مَلک بهمن. این شهامت نتیجه انرژی خلاقی است که از راه آگاهی و اراده یکباره همچون
نیروی اتم آزاد می شود و زندگی را ابعاد و چشم اندازی وسیع تر و سطحی والاتر می
بخشد. حد تکامل و شکفتگی انسانیت.
آیا این رمانتیسم کاذب است، ماجراجوئی خُرده بورژوائی است؟ اگر از خرهای
زخمی و لنگ و وامانده ای که تنها جنبش و حرکتش تکان دادن دُم برای راندن مگس
است بپرسیم، می گویند البته اما در کجای دنیا و در کدام وقت خرهای لنگ، تاریخ را به
وجود آورده اند. آن ها همیشه در جستجوی سعد و نحس کواکب اند و هر نوع تحرک و
جنبش را تخطئه می کنند. این پیرماهی ها خیال می کنند ایجاد حرکت مشروط و منوط به
نظر لطف خدای توفان ها و انقلابات جوی است و جنبش های درونی هیچ وقت به هیچ
کجا نمی رسند. این ها مفعولان تاریخ اند، ادعایشان هرچه می خواهد باشد.
دنبال ماهی سیاه کوچولو راه می افتیم و او را در پیشروی اش به سوی دریا
دنبال می کنیم. می رسیم به یک برکه پُر آب، "هزاران کفچه ماهی توی آب وول می
خوردند". گفتگوی ماهی سیاه کوچولو و کفچه ماهی ها آنقدر روشن و روش کننده
است که کفچه ماهی ها را در قالب آدمیزادیشان فوراً معرفی می کند. ببینید چطور:
"ماهی سیاه کوچولو را که دیدند مسخره اش کردند و گفتند: ریختش را باش! تو
دیگر چه موجودی هستی؟
ماهی خوب وراندازشان کرد و گفت: خواهش می کنم توهین نکنید. اسم من ماهی
سیاه کوچولو است، شما اسمتان را بگوئید تا با هم آشنا شویم.
یکی از کفچه ماهی ها گفت: ما همدیگر را کفچه ماهی صدا می کنیم.
دیگری گفت: صاحب اصالت و نجابت
دیگری گفت: از ما خوشگل تر تو دنیا پیدا نمی شود.
دیگری گفت: مثل تو بی ریخت و بدشکل نیستیم.
ماهی گفت: من هیچ خیال نمی کردم شما اینقدر خودپسند باشید. باشد، من شما را
می بخشم چون این حرف ها را از روی نادانی می زنید.
کفچه ماهی ها یکصدا گفتند: یعنی ما نادانیم؟
ماهی گفت: اگر نادان نبودید می دانستید در دنیا خیلی های دیگر هم هستند که
ریختشان برای خودشان خیلی هم خوشایند است. شما حتا اسمتان هم مال خودتان نیست".
کفچه ماهی را که شناختید؟ خُرده بورژواهای روشنفکر مĤب! همانها که در یک
برکه ساکن "وول می خورند"، ادعای اصالت و نجابت دارند، معتقدند که خوشگل تر از
آن ها در دنیا پیدا نمی شود. همانهائی که با همه ادعای اصالت، حتا اسمشان هم مال
خودشان نیست، ولی خیال می کنند محور عالم وجودند و برکه شان را در دنیا می
پندارند: "تو اصلاً بی خود به در و دیوار می زنی. ما هر روز از صبح تا شام دنیا را می
گردیم اما غیر از خودمان و پدر و مادرمان هیچکس را نمی بینیم مگر کرم های ریزه که آن
ها هم به حساب نمی آیند".
برای آن که کوچکترین تردید از شناختن کفچه ماهی ها نداشته باشید، مادرشان را
هم به شما معرفی می کنند: قورباغه! سرسلسله ذوحیاتین! مظهر خصلت دوگانه خُرده
بورژازی با دست پس زننده و با پا پیش کِشنده، آن که می تواند هم در آب باشد و هم
در خشکی و به اعتبار این دوگانگی ماهیت، خیال می کند هم در دسته حیوانات زمینی
است و هم رهبر جانوران آبی. مجسمه ادعا و تحقیرکننده دیگران، همان که خیال می کند
علم اول و آخر است و به ماهی سیاه کوچولو می توپد که: "حالا چه وقت فضل فروشی
است موجود بی اصل و نسب؟... من دیگر آنقدر عُمر کرده ام که بفهمم دنیا همین برکه
است...، و شاید برای اولین بار در عُمرش حقیقت را می شنود. صدتا از این عُمرها بکنی
باز هم یک قورباغه نادان و درمانده بیشتر نیستی".
معذالک ماهی سیاه کوچولو، با همه جسارت و جوش و خروشش، یک موجود از
کوره در رفته نیست. او درست طرفش را می شناسد و می داند که ماهیتی دوگانه دارد.
ضعف هایشان را به شدت می کوبد اما در عین حال قوت بالقوه شان را هم از یاد نمی
برد از این رو آن ها را می بخشد چون این حرف ها را از روی نادانی می زنند.
اما این روش غیرخصمانه دیگر در مقابل خرچنگ رعایت نمی شود زیرا که ماهیت
خرچنگ بر ماهی سیاه کوچولو کاملاً روشن است و از همین روست که خرچنگ با همه
ی عوام فریبی و چرب زبانی، موفق نمی شود خصومت و دشمنی ماهی سیاه کوچولو
را حتا یک لحظه فریب دهد. ماهی در این دشمنی استوار است و از خرچنگ نفرت دارد.
در این دوران جاهلیت که دور دور خزعبلات روانشناسی مĤبانه آمریکائی الاصل و
احمقانه حضرت ویل کارنگی و همپالگی هایش است، و آئین کامیابی و دوست یابی و این
ردیف دستورالعمل های وقیحانه مشتری دارد، یادمان هست که مشتی قزمیت که سخت
نگران "سلامت فکری" کودکان اند، به بهرنگ تاخته بودند که کین و نفرت به کودکان می
آموزد.
انگار که کینه و نفرت احساسی انسانی نیست! انگار که مفهوم مهر و کین، دوستی
و دشمنی، عشق و نفرت فقط در مخیله انسان هاست و هیچ گونه مصداق و تجسم
خارجی ندارد! از این بع بع هائی که سرشان را لای برف می کنند و شعارهای شیر و
خورشید قرمزی می دهند که بنی آدم اعضای یک پیکرند بپرسید کدام بنی آدم با کدام
بنی آدم اعضاء یک پیکرند؟ کودک گرسنه در حال مرگ بیافرائی با موسی چومبه اعضاء
یک پیکرند؟ یا پا برهنه بیمار کنگوئی با آقای پل هانری اسپاک؟ یا ویتنامی با ناپالم
سوخته شده و سیاه شقه شده آمریکائی با عالیجناب لیندن- بی- جانسن؟ و اگر این بنی
آدم ها این چنین یکدیگر را تا سرحد مرگ نفی می کنند، مسئولیت آن به عهده کیست؟ به
عهده غارت کنند گان یا غارت شد گان؟
و شما انتظار دارید که در این جنگ بزرگ که لازمه بقای یک طرف متلاشی شدن،
طرف دیگر است؛ بهرنگ ها که خود یک سر دعوا هستند بیایند جوکی گری و ترک دنیا
یاد بچه ها بدهند، یا مسیح وار تبلیغ کنند که طرف دیگر صورت شان را دم چک بدهند و
ا ادای کلیسای عوام فریب کاتولیک را در بیاورند و ترحم این پست ترین و غیر انسانی
ترین نوع تحقیر بشر را اشاعه دهند، انصافاً که خیلی زرنگ و مرد رندند.
نفرتی که بهرنگ به کودکان یاد می دهد (اگر او یاد ندهد روزگار یاد خواهد داد)
یک نفرت انسانی است، نفرت از بدی و خیانت، نفرت از بدان و خبیثان، چه می فرمائید، به
نظر می رسد که این موجودات آسمانی بیش از آن که از نفس"نفرت" ناراحت باشند از
موارد اعمال این احساس نگرانند. اگر غیر از این است آن ها هم بکوشند تا غصب حق
دیگران از دنیا بر انداخته شود، آن گاه ملاحظه خواهند فرمود که دیگر نه نفرت محلی از
اعراب خواهد داشت و نه ترحم.
کین و نفرت درست و موجهی که ماهی سیاه کوچولو را در مقابله با خرچنگ
هوشیار و مقاوم نگاه می دارد، کین طبقاتی است.
برپادارنده شعله های سرکش خشم و عصیان، همان که امکان می دهد تا از پس
ظاهر آراسته و سخنان "خداپسندانه" خرچنگ، ماهیت خصمانه او را ببینی و مواظب
باشی تا لقمه چپش نشوی.
مبلغین مهر و محبت قلابی و مصنوعی دو هزار سال است بیهوده تلاش می کنند تا
مساًله را ماست مالی کنند ولی حتا یک بار هم به فکر حل منطقی آن نیفتاده اند.
به دنبال ماهی سیاه کوچولو جلو می رویم و با مارمولک مظهر عقل و دانائی و
هوش آشنا می شویم.
می دانید که چرا مارمولک را همیشه سمبل دوز و کلک و زرنگی بازاری قلمداد می
کنند؟
چون نمی گذارد کلاه سرش بگذارند و خرش کنند. چون حواسش همیشه جمع
است و حساب همه کس و همه چیز را دارد و دُم به تله نمی دهد. طبیعی است که عقل و
هوش و فهم و درک همیشه مزاحم جاعلان و شیادان است. اگر قرار باشد شما هم مثل
مارمولک بفهمید که تمام این سیستم عظیم جهانی، همه این مؤسسات رنگارنگ بین
المللی، تمام این سازمان های به ظاهر خیریه و همه این تشکیلاتی که به اسم کمک و
همیاری برای کشورهای فقیر ساخته اند، دوز و کلک است، سرپوشی است برای بهره
کشی ملل مستعمره، انتظار دارید که یک مدال طلای فهم و شعور هم بهتان بدهند؟!
زیر قلم بهرنگ، به مارمولک اعاده حیثیت می شود، همانی می شود که خطرات راه
را می شناسد و ماهی سیاه کوچولو را از دام هائی که سقائک بر سر راهش گسترده
است بر حذر می دارد و تمام فوت وفن جهنمی کیسه ذخیره ی سقائک را برملا می کند و
برای احتیاط خنجری به او می دهد تا در صورت گرفتاری بتواند دشمن را از پا درآورد.
مارمولک به ماهی سیاه کوچولو نوید می دهد که به زودی به دسته ماهیان آزاد شده
خواهد رسید.
گفتگو با مارمولک، آگاهی ماهی سیاه کوچولو را افزایش می دهد. برایش سؤالات
جدیدی مطرح می شود. "راستی اره ماهی دلش می آید هم جنسان خودش را بکشد و
بخورد؟ پرنده ماهی خوار دیگر چه دشمنی باما دارد؟"
اگر قرار بود ماهی سیاه کوچولو تا آخر عمرش در همان جویبار بماند و زیر همان
خزه ها بخوابد، آیا هرگز چنین سؤالاتی آن هم به نحوی حیاتی برایش پیش می آید؟ این
سؤال که چرا گروهی از "بنی ماهی ها" به طور حرفه ای ماًمور شکار بنی ماهی های
دیگرند؟ و چرا ماهی هائی که به راه آزادی می روند باید منتظر بلای آسمانی مرغ ماهی
خوار باشند؟

آموختن در حین حرکت- به کار بردن آموخته ها برای جلوتر رفتن!

این است آن چه بهرنگ می خواهد بگوید و این است یکی دیگر از خطوط مشخصه
اصلی ماهی سیاه کوچولو.
حالا ماهی سیاه کوچولو راه می افتد و در هر قدم چیز تازه ای می بیند و تجربه
تازه ای می اندوزد، آهوی تیر خورده، لاک پشت هائی که زیر آفتاب چرت می زنند، کبک
هائی که در دره قهقهه می زنند، تا برای اولین بار دوباره یک دسته ماهی ریز می بیند.
با این ماهی ریزه ها آشنائی نزدیک داریم، همه شان مایلند همراه ماهی سیاه
کوچولو راه بیافتند و به آخر رودخانه بروند ولی در ضمن همه شان از سقائک میترسند!
کیسه سقائکی که سر راه نشسته برایشان مانع غیرقابل عبور است.
"اگر مرغ سقا نبود با تو می آمدیم، ما از کیسه مرغ سقا می ترسیم." این بیان یک
واقعیت اجتماعی است، احساس حقارت بر مبنای القای ترس، فلج شدن ماهی ها در نتیجه
غول بی شاخ و دُم و شکست ناپذیری که خودشان در مخیله خودشان از کیسه سقائک
درست کرده اند، روش ماهی سیاه کوچولو در برخورد با این ماهی ریزه ها، برای ماهی
ریزه ها غیر قابل فهم است، به همین دلیل به زودی همه جا می پیچد که یک ماهی از راه
دور آمده و می خواهد به آخر رودخانه برود و از مرغ سقا هم ترسی ندارد، ولی تنها
همین گذار ماهی کوچک و ناشناس در این روان شناسی ترس که بر محیط مستولی است
شکاف ایجاد می کند و خواهیم دید که تعدادی از ماهی ریزه ها را به دنبال او می کشد.
تمام صحنه شب و گفتگوی ماهی سیاه کوچولو با ماه برای این است که یک بار
دیگر این مطلب گفته شود. "آدم ها هر کاری دلشان بخواهد ..." می کنند! و یک بار دیگر
عامل اراده در پیروزی بر "محال" و "غیرممکن" برجسته می شود.
صبح که ماهی سیاه کوچولو از خواب بر می خیزد، می بیند چند تا ماهی ریزه
دنبالش آمده اند، اما هنوز می ترسند. حتا بیشتر از پیش می ترسند، "فکر مرغ سقا
راحتمان نمی گذارد." مرغ سقا، خطری که سابقاً فقط خبرش را داشتند، حالا دارد کم کم
محسوس می شود و در همین اولین قدم است که آثار تزلزل و ناپایداری ماهی ریزه ها
ی فراری را فلج می کند. ماهی سیاه کوچولو شعار می دهد.

"شماها زیاد فکر می کنید، همه اش که نباید فکر کرد، راه که بیفتیم
ترس مان به کلی می ریزد."

این بیان ساده تکرار راه و رسم صحیح جنبش و پیش روی و روان شناسی این
جنبش است، ترس ناشی از بی حرکتی است، حرکت کنیم ترس مان می ریزد.
جالب توجه این جاست که وقتی همگی در کیسه مرغ سقا گیر می افتند، اول ماهی
سیاه کوچولو خطر را می فهمد. ماهی ریزه ها از همان قدم اول فرار در کیسه مرغ سقا
گیر افتاده بودند، کابوس "کیسه مرغ سقا" چنان تسخیر شان کرده بود که گیر افتادن
در خود کیسه تنها یک تغییر جزئی در وضع، می توانست به حساب آید، نه بیشتر.
همیشه در مقابله یا رویاروئی با خطر است که طبیعت و جوهر واقعی هر کس
محک می خورد و عیار خلوصش معلوم می شود. صحنه گفتگوی و مشاجره ی ماهی
سیاه کوچولو با ماهی ریزه ها درون کیسه ی مرغ سقا تکان دهنده است. از خِلال حرف
ها، ادعاها، ترس ها، امیدواری ها و اظهار عجزها، طبیعتِ سست و تزلزل یکایک ماهیان
از جلو چشم خواننده می گذرد و حد و ظرفیت و قدرت استقامت و نیروی اراده شان
خود را نشان می دهد. آن ها که خیال کرده بودند راه دریا، راه خانه خاله است، در
برخورد به اولین خطر واقعی پس می زنند، اظهار عجز می کنند، به تضرع و زاری می
افتند و به قیمت لو دادن و قربانی کردن سرسخت ترین همراهشان- ماهی سیاه
کوچولو- از دشمن خون خوار طلب بخشایش می کنند، این طوری: "حضرت آقای مرغ
سقا، ما تعریف شما را خیلی وقت پیش شنیده ایم و اگر لطف کنید منقار مبارک را یک
کمی باز کنید که ما بیرون برویم، همیشه دعاگوی وجود مبارک خواهیم بود."
"حضرت آقای مرغ سقا، ما که کاری نکرده ایم، ما بی گناهیم، این ماهی سیاه
کوچولو ما را از راه در برده ...".
چه کلمات و جملات آشنا و هزاربارشنیده ای!
ولی ماهی سیاه کوچولو، با همان قاطعیت، با همان اعتقاد به پیروزی نهائی، ضعف
و خنگی ماهی ریزه ها را به رُخِشان می کشد و درس شان می دهد:

"ترسو ها خیال کرده اید این مرغ حیله گر، معدن بخشایش است که این طور
التماس می کنید؟"

در برابر این عظمت روح و سرسختی کوه مانند، حالا کراهت ضعف نفس و تزلزل
اراده و پستی روح را ببینید.
"تو هیچ نمی فهمی چه داری می گوئی، حالا می بینی که حضرت آقای مرغ سقا
چطور ما را می بخشند و تو را قورت می دهند!" و وقتی مرغ سقا به رسم معمول
سنواتی و شیوه باستانی مرغان سقا می گوید: "این ماهی فضول را خفه کنید تا آزادی
تان را به دست آورید" دیگر عقل نیمه کارشان هم از کار می افتد و توحش غریزی شان
در پست ترین اشکال تظاهر می کند:
"باید خفه ات کنیم، ما آزادی می خواهیم".
ترسوها و ضعفا، همیشه طالب آزادی اند، به شرطی که در سینی نقره تقدیم شان
کنند. اگر قرار باشد دیگری را هم قربانی بکنند حرفی ندارند، ولی در مقابل خنجر ماهی
سیاه کوچولو چه کنند؟ ماهی سیاه کوچولو به تهدید خنجر آخرین درس و آخرین تجربه
را به آن ها می آموزد و به همه ماهی ریزه های نوعی و به مدافعان پر حرارت رحم و
گذشت و بخشش نشان می دهد که کینه توزی مرغ سقا که جزء طبیعت و وجود اوست و
ادامه زندگی مرغ سقا در گرو کشتن و خوردن ماهی های کوچک است. ماهی سیاه کوچولو،
آن سر کینه و نفرت- سر اصلی آن- را به عیان نشان می دهد، کینه و نفرت قوی به
ضعیف، زورگو به ستمدیده.
مرغ سقا ماهی های لرزان و بی دست و پا را می بلعد ولی ماهی سیاه کوچولو که
کاملاً بر خود و اوضاع مسلط است کیسه را پاره می کند و آزاد می شود. کاری که از
اول هم می توانست بکند ولی نخواسته بود قبل از آن درس و تجربه آخر را از ماهی
ریزه های همراه خود و تمام ماهی ریزه های تمام رودخانه های دنیا دریغ کند.
ماهی سیاه کوچولو بالاخره به دریا می رسد، از چنگ اره ماهی می گریزد، در
حین شنا بر سطح آب داشت این طور فلسفه ی زندگی اش را خلاصه می کرد:
"مرگ خیلی آسان می تواند الان به سراغ من بیاید، اما من تا می توانم زندگی کنم
نباید به پیشواز مرگ بروم. البته اگر یه وقتی ناچار با مرگ روبه رو شدم - که می شوم
- مهم نیست، مهم این است که زندگی یا مرگ من چه اثری در زندگی ی دیگران داشته
باشد..."
در شکم مرغ ماهی خوار؛ به ماهی ریزه ای که داشت گریه و زاری می کرد و ننه
اش را می خواست نهیب می زند: "بس کن بابا تو که آبروی هرچه ماهی است پاک
بردی..."
ماهی سیاه کوچولو می خواهد ماهی ریزه را نجات دهد و وقتی برای اولین بار با
این سئوال رو به رو می شود که: "پس خودت چی؟" جواب می دهد: "فکر مرا نکن، من
تا این بدجنس را نکشم بیرون نمی آیم." و بالاخره هم مرغ ماهی خوار را می کشد.
حالا لابد منتظرید که مثل همه قصه ها این قصه هم به خوبی و خوشی ختم شود
و ماهی سیاه کوچولو قهرمان ماهی های آزاد شده بشود.
کورخوانده اید، بهرنگ قهرمان "مستقر" قهرمان "حرفه ای" کسی که نان قهرمانی
گذشته اش را بخورد نمی خواهد.
او فقط قهرمان را در حین عمل قبول دارد و آن هم نه به عنوان موجودی مافوق
دیگران و دارای قدرت و فضائل آسمانی. بلکه در وجودش از دیگران متمایز می شود و
در جنبش و حرکت، نه در سکون و انزوا. پس دیگر مهم نیست که پس از به انجام
رساندن رسالتش ماهی سیاه کوچولو زنده مانده باشد یا نه، مهم این است که در پایان
این زندگی پر جوش و خروش و در انتهای این راه سخت و پر مخاطره، ولی بزرگ و پر
شکوه ماهی سیاه کوچولو به ابدیت رسیده و در زندگی جامعه ماهیان حل شده است. او
از این پس جزئی از حیات هر ماهی آزاد شده ای است که به دریا می رسد.
او دیگر تنها یک ماهی آزاد شده نیست. او خود جزئی از آزادی شده است. آیا این
یک تخیل شیرین و یک خوشبختی اغراق آمیز است؟ اصلاً بهرنگ را نشناخته اید، او هیچ
وقت واقع بینی اش مغلوب آرزوها و تخیلاتش نمی شود. نگاه کنید چه طور داستانش را
تمام می کند:
وقتی ماهی پیره قصه اش را تمام می کند، می گوید: "حالا وقت خواب است، شب
بخیر."
"یازده هزار و نهصد و نود و نه ماهی شب بخیر گفتند و رفتند خوابیدند. مادر بزرگ
هم خوابش برد. اما ماهی سرخ کوچولوئی هر چقدر کرد خوابش نبرد. شب تا صبح همه
اش در فکر دریا بود..."
شما گمان می کنید که این خوشبختی اغراق آمیز است؟!
این متن نوشته ی منوچهر هزارخانی بود که بعدا به صورت مستقل در یادبود صمد بهرنگی هم به چاپ رسید. ممنون بابت این اشتراک زیبا جناب خامنه ای.
۲۳ بهمن ۱۳۹۴
اردشیر جان چه خوب که درباره این مقاله مینویسى!
اگر اشتباه نکنم این نوشته بکى از مهمترین تحلیل هاى آن دوران مى باشد.
به نظرم نگاه سال ٤٧ به ماهى سیاه و مقایسه آن با امروز خیلى جالب میتونه باشه.
۲۳ بهمن ۱۳۹۴
و همینطور که گفتى ادبیات اون دوران ...
۲۳ بهمن ۱۳۹۴
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
یادداشتی بر ماهی سیاه کوچولو
(این نوشته ممکن است بخش هایی از اجرا را لو بدهد)
-------------------------------------------------------------

"من اینجا بس دلم تنگ است
و هر سازی که میبینم بدآهنگ است
بیا ره توشه برداریم
قدم در راه بی برگشت بگذاریم
ببینیم آسمان هرکجا آیا همین رنگ است؟"
شاید این شعر اخوان ثالث بیشتر از هر چیز بیانگر حال و هوای ماهی سیاه کوچولویی باشد که از جویبار به تنگ آمده و هوای دریا به سرش زده است. این قصه ای است که ماهی پیری شب هنگام برای بچه ها و نوه هایش تعریف می کند. بنابراین با یک فرم داستانی روایت در روایت روبرو هستیم، که روایت داخلی همان قصه ماهی سیاه کوچولو است که مادربزرگ تعریف می کند و روایت بیرونی از جانب راوی است که داستان آن ماهی پیر و نوه هایش را می گوید. خط انتقال این دو روایت به یکدیگر در ابتدا و انتهای متن است.

اما آنچه ماهی سیاه کوچولو را بر می انگیزد که جویبار را ترک گوید چیست؟ از زبان خودش چنین نقل می شود: "دلم می خواهد بدانم جاهای دیگر چه خبرهایی هست ... من می خواهم بدانم که راستی راستی زندگی یعنی اینکه تو یک تکه جا هی بروی و برگردی تا پیر بشوی و دیگر هیچ؛ یا اینکه طور دیگری هم توی دنیا می شود زندگی کرد؟" بنابراین او برای جستجوی دنیا راه می افتد و در مسیرش با موجودات مختلف و حوادث گوناگونی رو به رو می شود که اولین بخش مهم پیامی که متن (به عنوان یک داستان کودک) می دهد در این روایت درونی است و رشد فکری و اجتماعی او. اما پیام مهم دیگری هم وجود دارد که در روایت بیرونی و در این سوال نهفته است که در پایان چه بر سر ماهی سیاه کوچولو آمد؟ آیا آزاد شد یا ...؟ مادر بزرگ از دادن جواب به این سوال طفره می رود تا روزی ماهی های کوچولویش خود به این نکته پی ببرند که ماهی سیاه کوچولو خودش جزئی از آزادی شده، همان جزئی که در افکار ماهی سرخ کوچولو تکثیر شده است. و این اساسی ترین دلیل استفاده از روایت اولیه (بیرونی) است، تا تاثیری که داستان ماهی سیاه کوچولو قرار است بر مخاطب بگذارد را نخست در ماهی سرخ کوچولو (که یکی در دوازده هزار است) نشان دهد و نیز پایان تلخ و گنگ داستان را با امید و شادی تعویض کند.

بین متن و اجرا چه در تاویل و تفسیر متن و چه در فرم اجرایی تفاوت های بارزی وجود دارد که در ادامه مورد بحث قرار خواهد گرفت.
در داستان، هنگامی که ماهی سیاه به مارمولک بر میخورد از او درباره خطرات راه می پرسد: مرغ سقا، اره ماهی و پرنده ماهیخوار. مارمولک درمورد آنان برای ماهی سیاه توضیح می دهد، و وقتی می بیند که او چنان به ادامه مسیر مصمم است و این خطر را کاملا جدی در نظر گرفته و به دنبال راه نجات است به اون چنین می گوید: "هیچ راهی نیست، مگر اینکه کیسه را پاره کند. من خنجری به تو می دهم که اگر گرفتار مرغ سقا شدی، این کار را بکنی." این خنجر در برداشت های آن زمان نمادی شد بر مبارزه مسلحانه علیه بیداد، و خصوصا تبلیغات سیاسی سازمان چریک های فدایی خلق ایران که در سال 1350 (سه سال پس از چاپ ماهی سیاه کوچولو و نیز مرگ صمد) تشکیل شده بود، و این کتاب را به نوعی به نفع عضوگیری خود مصادره کرده بود، به این برداشت دامن زد (تا جایی که حتی دادستان تهران در دوران پهلوی از این کتاب به عنوان مانیفست این سازمان نام برده بود). اما آیا به واقع این همان مفهوم مدنظر صمد بهرنگی است؟ درست است که افکار صمد نیز مانند خیلی از نویسندگان و هنرمندان و فعالان آن زمان گرایشات چپ داشته، اما زندگی او خود بزرگترین گواه بر این ادعاست که روشی که او برگزیده کوچکترین قرابتی با مبارزه مسلحانه نداشته است. او در زمانه ای که بسیاری از روشنفکرانش یا با فعالیت های سیاسی شان راه مبارزه را پیش گرفتند یا در مقالات و کتاب ها و نمایشنامه هایشان، صمد بهرنگی راهی دیگر را برگزید، راهی غیر مستقیم که چیزی نبود جز به ارمغان بردن دانش و آگاهی به میان کودکان. او بطور مستقیم معلمی را برگزید، در دورانی که می توانست به پشتوانه دانش و نبوغش به جمع شاملوها و ساعدی ها و آل احمدها در تهران بپیوندد، به روستاهای دورافتاده رفت و مشغول تدریس در دبستان و دبیرستان شد. در کنار آن شروع به نوشتن کرد، نوشتن برای کودکان و نوجوانان، تا در قالب قصه هایی (که رشد ادبیات کودک معاصر این سرزمین وامدار آنهاست) به آنها امید بدهد، "امیدی نه از جنس پیله ای بی اساس از خوشبختی و شادی، بلکه بر پایه شناخت واقعیت های اجتماعی" [برگرفته از مقاله صمد بهرنگی درباره ادبیات کودکان که در مجله های نگین (اردیبهشت 1347) و راهنمای کتاب (خرداد 1347) چاپ شده و انقلابی در رویکرد به ادبیات کودک محسوب می شود] [و نمود این امید بی پایان را همانطور که پیشتر نیز اشاره شد در پایان داستان ماهی سیاه کوچولو شاهدش هستیم: ماهی قرمز کوچولویی که پس از شنیدن داستان ماهی سیاه کوچولو از مادربزرگش "هر چه کرد خوابش نبرد، شب تا صبح همه اش در فکر دریا بود"]. احمد شاملو در مقاله "ای کاش این هیولا هزار سر می داشت" درباره صمد بهرنگی چنین می نویسد:

"این ... دیدن ادامه » که جامعه هنرمندان و نویسندگان و روشنفکران ما از قوم و خویشی با صمد دم می زنند چیز دیگری است، اما اگر به حقیقت احترام بگذاریم صمد از ما نیست ... آیا به راستی در زمانه ای که در شهرهای پُرناز و نعمت، فکر و هنر و خلاقیت را به گرانترین قیمت ها می توان فروخت و از رهگذر این چنین کسب پربرکتی به نعمت ها و قدرت ها و امنیت های حسرت برانگیز رسید، عمر و جوانی بی بازگشت را بی دریغ به کوه و صحرا ریختن و بار تعهدی کمرشکن را بر شانه های ضعیف خویش کشیدن و با فریب و ریا در افتادن و یک پا چارق و یک پا گیوه، کولی وار آواره کوه و صحرا شدن و به نان خشکی ساختن و خورجینی از کتاب بر دوش از کوره دهی به کوره ده دیگر رفتن و زندگی را وقف تعلیم کودکان ده های دورافتاده کردن و به قول جلال [آل احمد] وجدان بیدار یک فرهنگ تبعیدی شدن، تن دادن به شکنجه ای نیست که از زخم شمشیر و نیزه برداشتن و به خاک هلاک افتادن -حتی اگر به دفاع از حقانیت خویش باشد- بسی تلخ تر است؟"

ماهی سیاه کوچولو داستانی است با نشانه های سمبلیستی، که خنجری که مارمولک می سازد هم از جمله این نشانه هاست. خنجری که البته بسیار ریز است و مارمولک آنها را از تیغ گیاه ها می سازد و می گوید که "به ماهی های دانایی مثل تو می دهم". در تاویلی دیگر، این خنجر نماد دانش، آگاهی و بینش روشنگرانه ای است که مارمولک به ماهی سیاه کوچولو می بخشد. همانطور که مارمولک نمادی است از زیرکی و هوش، و ماهی سیاه کوچولو او را اینگونه توصیف می کند: "فکر می کنم تو جانوری عاقل و دانایی باشی". ماهی سیاه کوچولو که در آغاز داستان به سلاح جسارت و شجاعت مجهز بوده، در اینجا به سلاح بینش و آگاهی هم دست می یابد. گواه آن را می توان در صحنه ای یافت که او و چند ماهی ریزه درون کیسه مرغ سقا گیر افتاده اند و او که از دروغ بودن وعده های مرغ سقا به ماهی ریزه ها آگاه است، چنان خردورزانه دست به اتخاذ تاکتیکی می زند که عدم صداقت مرغ سقا را فاش می سازد، آگاهی ای که اگر آن ماهی ریزه ها (که جسارت و شجاعتشان را به واسطه همراهی با او نشان داده بودند) هم داشتند هرگز خوراک مرغ سقا نمی شدند، و همینطور تاکتیکی که به واسطه آن مرغ ماهیخوار را می فریبد تا از چنگالش رهایی یابد. این دو همان هایی هستند که مارمولک خنجر را برای رهایی از چنگالشان به او داده است. البته ماهی سیاه کوچولو در هر دو مورد مجبور می شود پس از استفاده از این تاکتیک های قابل تحسین، از خنجر کوچکش در مبارزه با مرغ سقا و مرغ ماهیخوار استفاده کند، و این زمانی است که او با خطر مرگ مواجه شده، وگرنه که او خود به جنگ با آنها نرفته است. به عبارت دیگر حتی اگر آن را یک سلاح هم بدانیم این سلاح کارکردی تدافعی دارد و نه تهاجمی، و خود این موضوع، مفهوم اولیه ای که یک سلاح به همراه می آورد و تداعی گر مبارزه مسلحانه است را کمرنگ تر می کند.

حال آنکه در اجرای گروه اگزیت، مارمولک ابتدا اطراف را به دقت می پاید که مبادا کسی در آن حوالی باشد، سپس تفنگ را به ماهی سیاه کوچولو می دهد. شبیه به نوعی شورانگیزی و تحریک حزبی در او با دادن تفنگ. ماهی سیاه پس از گرفتن تفنگ آن را حسابی برانداز می کند، به این طرف و آن طرف نشانه می گیرد و کیف می کند و احساس قدرت می کند و خیالاتی را در ذهنش می پروراند. این برداشت شخصیتی یاغی تر و انقلابی تر از آنچه در متن اصلی آمده می سازد و به آن برداشت توع دیگر که پیشتر اشاره شد نزدیک تر است. دو تفاوت محتوایی بارز بین متن و اجرا هم همین است، یکی تبدیل خنجر به تفنگ که فضای کودکانه را به فضایی مسلحانه تبدیل کرده (و حتی باعث شده در بروشور نمایش ذکر شود که دیدن این نمایش برای کوکان زیر 13 سال پیشنهاد نمی شود) و دیگر اینکه شخصیت ماهی سیاه کوچولو عاصی تر و تندمزاج تر و پرخاشجو تر از آنچه در متن است نشان داده شده و بدین وسیله تصویری بیشتر انقلابی از او ساخته شده تا تصویر کسی که پی آگاهی و آزادی و زندگی بهتر می رود. اما این ها تنها تفاوت های متن و اجرا نیستند. نشانه های سمبلیستی موجود در متن در اجرا عینیت بیشتری یافته اند و این در بازی ها، طراحی لباس و کارگردانی مشهود است. همچنین ماهی سیاه کوچولو و سایر موجودات جسمیتی انسانی تر یافته اند. از جمله در صحنه کفچه ماهی ها که با یکدیگر عکس سلفی می گیرند یا همان صحنه ابتدایی که مادر ماهی سیاه کوچولو مشغول صحبت با تلفن است. تمهیدات دیگری همچون استفاده از لباس نظامی برای پلیکان با کلاهی که نشان دو خوشه گندمش حکایت از رده بسیار بالای امیری دارد، یا استفاده از چهار مامور نقاب دار به جای مرغ ماهیخوار، تماشاگر را از دل فانتزی به دنیای خشونت بار بیرونی می کشاند. تمام صحنه هایی که تفنگ در آنها دیده می شود نیز چنین است. موارد گفته شده هرچند جهان متن را تحت تاثیر قرار داده اما ذهنیت کارگردان را وارد آن کرده و اجرایی فانتزی-اجتماعی را پدید آورده است. شاید این مهم ترین دغدغه کارگردان در اجرای این متن باشد. تماشاگر در پایان اجرا، دیگر همچون خواندن کتاب درگیر رویای ماهی سرخ کوچولو نیست، بلکه ذهنش در کوشش است تا این پیوند میان فضای فانتزی و فضای اجتماعی را شفاف تر سازد. در این خصوص البته ایده جذاب دیگری هم گنجانده شده است. اینکه ماهی سیاه کوچولو گاه متوجه حضور راوی بر صحنه می شود و حتی به سمت یکدیگر می روند، اما تلاقی حقیقی این دو هرگز ممکن نمی شود، مثل انسانی که هرچقدر دستش را به آینه نزدیک کند از لمس تصویر خود درون آینه ناتوان است.

بازی ها یکدست و قابل قبول است. آنچه بیش از هرچیز در بازی بازیگران مشاهده می شود شور و همدلی میان آنهاست، که تماشاگر را بیشتر جذب می کند. همه شخصیت ها همچون دانه های زنجیری (همانطور که در ابتدا و انتهای اجرا از نظر می گذرند) به تارو پود اجرا تبدیل شده اند، اجرایی که روی صحنه ای لخت و عاری از هیچگونه دکوری است، اما میزانسن های طراحی شده برای بازیگران این لختی را پوشش داده است. در این راستا گاه دیوار چهارم (میان بازیگر و تماشاگر) هم شکسته می شود (و این هم در راستای همان نگرش کارگردان است)، از جمله رفت و آمد بازیگران از درب ورودی تماشاگران، و دیگری که درخشان تر است فرار ماهی سیاه کوچولو در صحنه آخر به میان تماشاگران، که چهار نقاب دار در پی او با چراغ قوه روی صورت تماشاگران نور می اندازند تا بیابندش و سپس به میان آنها آمده و او را می برند.

به منظور فضاسازی از سه عنصر ویدئو پروجکشن، نورپردازی و موسیقی استفاده شده است. تصاویری که با استفاده از ویدئو پروجکشن بر دیوار روبرو نقش می بندد سعی در جبران فقدان دکور دارد. در جاهایی پیوند خوبی با اجرا دارد و در برخی جاها وصله ناجور است. از جمله می توان به صحنه ملاقات ماهی سیاه کوچولو با ماه اشاره نمود، که ابتدا تصویری نه چندان جذاب از یک ماه نشان داده می شود و بعد بازیگری در نقش ماه با لباسی که سعی دارد باشکوه بودنش را نشان دهد به روی صحنه می آید و با او سخن می گوید، و آن ماه تابیده بر دیوار همچنان پابرجاست و تماشاگر دو ماه را می بیند که شباهتی به یکدیگر ندارند. شاید بهتر بود در این صحنه به جای ماه تابیده بر دیوار از تصویری استفاده می شد که تداعی گر شب مهتابی باشد و بعد بازیگر ماه روی صحنه آمده و با خروجش آسمان مهتابی تاریک شود. عنصر دوم نورپردازی است که می توانست تنوع و رنگ آمیزی حاصل از آن فانتزی نمایش را بسیار چشم نوازتر کند، که البته قابل پیشبینی است که امکانات نوری سالن دست و پای کارگردان را در این خصوص بسته باشد. و عنصر سوم که قوی ترین آنهاست موسیقی است، موسیقی های متنوعی که نقش بسزایی در فضاسازی و ایجاد حس و حال دوگانه فانتزی-اجتماعی اجرا دارند.

آنچه اجرای این نمایش را بیش از هرچه قابل تقدیر می کند، رفتن به سراغ یکی از بزرگترین نویسندگان ایرانی است که به قول غلامحسین ساعدی "تاریخ تولد و تاریخ مرگ ندارد" و به قول رضا براهنی "واقعیت گرا ترین قصه گوی زمانه ما و پرشور و حال ترین افسانه محبت روزگار ماست" و به قول محمود دولت آبادی "پاره های شریفش در قلب و رفتار و کردار مردم ما زنده خواهد بود". آثار صمد بهرنگی قصه هایی است برای کودکان که از میان آنها شاید جذاب ترینشان برای به روی صحنه تئاتر رفتن همین ماهی سیاه کوچولو باشد، کتابی که به انتخاب روزنامه گاردین در صدر ده کتاب برگزیده ادبیات کودک قرار گرفته است. این متن اولین بار در تیرماه سال 1357 در تالار چهارسوی تئاتر شهر توسط منصور خلج به روی صحنه رفت و بعد از چندین اجرا توقیف شد، و از آن زمان تاکنون گویا هرگز روی صحنه نرفته است (حداقل اینکه نگارنده در جست و جو های خود مدرکی دال بر اجرای استخوان دار دیگری در ایران نیافته است). البته در خارج از کشور اجراهایی از آن شده است که برجسته ترین و مشهور ترینشان توسط منوچهر خاکسار هرسینی در آمریکا و در سال 1982 به زبان انگلیسی به روی صحنه رفته است (متن دو زبانه آن نیز توسط انتشارات افراز چاپ شده است)، و نیز اجرای همین گروه اگزیت به کارگردانی مهرداد خامنه ای که سه سال پیش و در نروژ به زبان نروژی به روی صحنه رفته بود. و این بار این گروه در ایران با شکلی کمی متفاوت از اجرای پیشینش مشغول بازآفرینی ماهی سیاه کوچولو بر صحنه تئاتر است.
بهرنگ عزیز از خواندن تحلیل و نوشته دقیق شما بسیار لذت بردم.
ممنونم از شما
۲۱ بهمن ۱۳۹۴
بهرنگ جان ببخش زیادی پای پستت پارازیت فرستادم...
ماهنامه ی اندیشه ی پویا شماره 12(آذر و دی 92) که تصویر باشکوهی از بهرام بیضایی را پشت جلدش دارد یک بازخوانی از روشنفکری دهه 40 دارد که بسیار بسیار خواندنی است .. اگر بتوانی پیدایش کنی مفید خواهد بود....با خواندن ... دیدن ادامه » آن مجموعه مقالات افق های تازه تری از وضعیت اندیشه در ایران برایم گشوده شد
۲۴ بهمن ۱۳۹۴
جناب ذوق زده فکر نمیکنم صمد بهرنگی قصد جاودانه کردن ماهی سیاه کوچولو رو داشته باشه، صمد حتی هیچ حرفی در مورد مردن یا نمردن او نمیزنه چه برسه به شهید شدنش! چنین برداشتی و چنین عبارتی (شهادت) و معرفتی که ازش صحبت می کنید و خصوصا قیاس عجیبی که با امام حسین ... دیدن ادامه » داشتید شاید ناشی از اعتقادات و نوع نگرش شما به موضوعه و برداشت شخصی شماست که البته محترمه.
نکته مهمی که لازم به ذکره و شاید اجرای گروه اگزیت باعث این سو برداشت شده که ماهی سیاه کوچولو چرا سعی نکرده بدون اینکه کشته بشه مرغ ماهیخوار رو از بین ببره (هرچند که تاکید میکنم کشته شدن او هم به صراحت گفته نشده) اینه که در اجرا شاهدیم که ماهی سیاه کوچولو به ماهی ریزه میگه من او رو با این اسلحه میکشم و تو بپر بیرون، طبیعتا این سوال برای تماشاگر و از جمله شما پیش میاد که چرا او پس از کشتن ماهیخوار خودش بیرون نپرید؟ و باعث نتیجه گیری هایی از جمله جاودانگی و اینها میشه که شما گفتید. در حالی که در کتاب، داستان به شکل دیگریه. ماهی سیاه به ماهی ریزه میگه من انقدر وول میخورم که ماهی خوار قلقلکش بگیره و وقتی قاه قاه خندید تو بپر بیرون. و ماهی ریزه در این شرایطه که میتونه در بره. شاید ماهی سیاه هم میتونست بپره بیرون اما در اون صورت دیگه مرغ ماهیخوار رو نمیتونست بکشه. امیدوارم با این توضیحات چرایی اتفاقی که میفته شفاف تر شده باشه.

ابرشیر عزیز، دوست خوبم اختیار دارید. مثل همیشه از نکته سنجی شما لذت می برم. ممنونم از مجله ای که معرفی کردید، حتما سعی می کنم پیداش کنم و بخونمش.
مسئله اسطوره شکنی و تقدس زدایی نکته بسیار مهمیه که اشاره کردید. خود صمد پیش از مرگش نویسنده بسیار بی سر و صدایی بوده و عمدتا حتی نام کامل او رو نمی دونستند و به تخلص بهرنگ می شناختنش. معروف شدنش در جامعه روشنفکری اون دوران هم بیشتر به واسطه نوع داستان سرایی برای کودکان و البته ایدئولوژیک بودن داستان ها، و به واسطه ساعدی و آل احمد بوده. اما پس از مرگ به یکباره از خود او هم اسطوره سازی شد (صرف نظر از قضاوت در درست یا غلط بودنش). حتی تا اونجا که مرگش رو به ساواک نسبت دادند و این موجی بود که چپگرا ها ساخته و پرداخته کردند و سوارش شدند. جلال آل احمد بیشترین نقش رو در این خصوص داشت که البته بعدها اعتراف کرد که "درین تردیدی نیست که غرق شده، اما چون همه دلمان می خواست قصه بسازیم، ساختیم". در مورد سوال شما فکر میکنم کارگردان در جاهایی قصد داشته این اسطوره شکنی رو انجام بده از جمله در امروزی تر کردن ماهی سیاه کوچولو و شخصیت پردازی ها و موارد دیگه که برخیشون رو اشاره کردم، اما اتفاقا در صحنه آخر به دلیل تغییری که در اجرا نسبت به متن صورت پذیرفته (و در توضیحاتم به ذوق زده هم بهش اشاره کردم) بیشتر به سمت ساخته شدن اسطوره از ماهی سیاه کوچولو پیش رفته شده. فکر میکنم که ماهی سیاه کوچولو نمیخواسته قهرمان یا اسطوره باشه. او می خواسته به بهترین و آزادترین شکل زندگی کنه و در این راه البته از مقابله با خطرات و مرگ، برای بهتر شدن زندگی خودش و دیگران هم ترسی نداشته.
۰۱ اسفند ۱۳۹۴
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
ماهی سیاه کوچولو، قهرمان سال های نه چندان دور

هشدار: این نوشته محتوای داستان را لو نمیدهد اما ممکن است روی قضاوت شما در مورد آن مؤثر باشد.

سلام
این سؤال خیلی خوبیست که آیا ماهی سیاه کوچولو قهرمان است یا نه؟ من فکر میکنم در زمانی که صمد این داستان را نوشته قهرمان بوده اما امروز نظرها متفاوت است. حداقل من دیگر ماهی سیاه کوچولو را قهرمان نمیدانم.

اما آیا میتوانم داستان صمد را طوری تغییر دهم که ماهی سیاه کوچولو قهرمان امروز من هم باشد؟ شاید، اما دیگر داستان صمد نخواهد بود.

گروه اگزیت داستان صمد را روایت میکند و ابایی ندارد ازینکه ماهی سیاه کوچولو دیگر قهرمان به نظر نرسد و اتفاقن سعی میکند سیاهی هایش را به رخ بکشد. انتخاب هوشمندانه ی این بی پروایی، در تازگی، طنز و عمق بخشیدن به نمایش بسیار مؤثر است تا در امروزمان اثرگذار باشد.

انتخاب تصاویر ... دیدن ادامه » پس زمینه و موسیقی صحنه ی رقص ماهی سرخ کوچولو عالیست.

به گروه اگزیت بابت اجرای خوبشان بر اساس اثر ماندگار صمد بهرنگی تبریک میگویم.
ممنون از نظرتان ذوق زده عزیز
۱۹ بهمن ۱۳۹۴
خواهش میکنم.
۲۰ بهمن ۱۳۹۴
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
روح ماهی سیاه کوچولوی صمد بهرنگی در صحنه جان می‌گیرد / مهرداد خامنه ای در گفت‌وگو با هنرآنلاین

مهرداد خامنه‌ای می‌گوید؛˝ماهی سیاه کوچولو˝ نمایشی مینی‌مال است که بر اساس کار بازیگر روی نقش‌ها و کاراکترها بنیان گذاشته شده است.

۱۳۹۴ دوشنبه ۱۹ بهمن ساعت 11:51

سرویس تئاتر هنرآنلاین: نمایش "ماهی سیاه کوچولو" برگرفته از اثر ماندگار صمد بهرنگی که برای اولین بار در سال 2013 میلادی توسط گروه تئاتر اگزیت به زبان نروژی در شهر اسلو پایتخت نروژ روی صحنه رفته، این روزها با بازنویسی مجدد به زبان فارسی توسط مهرداد خامنه‌ای در خانه موزه استاد عزت الله انتظامی (قیطریه) در حال اجرا است.

مهرداد خامنه‌ای کارگردان نمایش "ماهی سیاه کوچولو" درباره این اثر نمایشی به خبرنگار تئاتر هنرآنلاین گفت: داستان "ماهی سیاه کوچولو" برای نسل ما یکی از داستان‌های ماندگار و مهمی است که ما با آن بزرگ شدیم و در سال‌های اخیر هم این داستان در اروپا به نوعی مورد توجه قرار گرفته است. همچنین در سال 2015 جزء 10 داستان برتر ادبیات کودک جهان شناخته شده و کلیه این عوامل باعث شد که من در اروپا به طور مرتب با ترجمه‌های مختلف از این اثر مواجه شوم و در نهایت به این فکر افتادم که می‌توان این اثر را در قالب نمایش هم ارائه کرد.

کارگردان نمایش "ماهی سیاه کوچولو" در رابطه با میزان وفاداری به متن نمایش نیز خاطرنشان کرد: نوع نگاه نمایشی طبیعتا با نگاه ادبی تفاوت دارد؛ بنابراین نمایش در عین اینکه کاملا به متن وفادار است اما آنچه که دیده می‌شود کاملا متفاوت است. بر این اساس در نمایش به جای دو راوی یک راوی وجود دارد، داستان به همان شکلی که صمد بهرنگی به نگارش درآورده بیان می‌شود اما آنچه که ما در صحنه نمایش می‌بینیم در حقیقت زندگی امروز ما است، به این معنی که این داستان امروزی شده است و کاراکترها، کاراکترهای کودکانه نیستند بلکه آدم‌های معمولی هستند. به عنوان مثال در داستان صمد بهرنگی، راوی از خرچنگ صحبت می‌کند اما ما در این نمایش فردی را می‌بینیم که خصوصیات یک خرچنگ را به نمایش می‌گذارد و یا برخی ماهی‌ها در این نمایش شخصیت‌هایی هستند که یک نوع طبقه متوسط تازه به دوران رسیده را به نمایش می‌گذارند که هر یک با یک گوشی موبایل روی صحنه حضور دارند، از خود عکس سلفی می‌گیرند و به اصطلاح خیلی از خود متشکر هستند. بنابراین در حقیقت روح داستان به نمایش درآمده است اما گفتار، همان گفتار داستان "ماهی سیاه کوچولو" صمد بهرنگی است.

او با اشاره به فرم و شیوه اجرای نمایش نیز خاطرنشان کرد: این نمایش هیچ نوع صحنه‌پردازی ندارد و تنها بر اساس نورپردازی ساخته شده است و همان گونه که اشاره کردم کاراکترهای این نمایش حیوانات نیستد بلکه انسان هستند.

خامنه‌ای خاطرنشان کرد: "ماهی سیاه کوچولو" نمایشی مینی‌مال است که بر اساس کار بازیگر روی نقش‌ها و کاراکترها بنیان گذاشته شده است.

او ... دیدن ادامه » در پایان نیز عنوان کرد: جای خوشحالی است که این نمایش بعد از مدت‌های زیادی روی صحنه نمایش می‌رود و من فکر می‌کنم که ادبیات کسانی همچون صمد بهرنگی نباید به فراموشی سپرده شود.

نمایش "ماهی سیاه کوچولو" بر اساس متن داستان صمد بهرنگی با طراحی و کارگردانی مهرداد خامنه‌ای از پانزده بهمن‌ماه تا دوم اسفندماه ساعت 18 در خانه موزه استاد عزت الله انتظامی (قیطریه) روی صحنه می‌رود.

سپیده موسوی، فرشته حسینی، مریم صیادمقدم، المیرا پارسا، طهورا کریم خانی، پیام محب، محمدمصطفی ملک، فاطمه سعدی، آزیتا کارخانه و محمد شفایی در این نمایش ایفای نقش می‌کنند.

http://honaronline.ir/Pages/News-67748.aspx
ماهی سیاه کوچولو: سلام ماه خوشگلم!
ماه: سلام ماهی سیاه کوچولو! تو کجا اینجا کجا؟
ماهی سیاه کوچولو: جهانگردی می کنم.
ماه: جهان خیلی بزرگه، تو نمی تونی همه جا رو بگردی.
ماهی سیاه کوچولو: باشه، هر جا که تونستم میرم.
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
ماهی سیاه کوچولو خطاب به دو تا از ماهی ریزه ها با اشاره به ماهی ریزه ی دیگر( محمدمصطفی ملک)، در حالی که همگی در کیسه ی پلیکان گیر افتاده اند:
این روانی رو چرا دیگه با خودتون آوردین؟!
این نوشته ممکن است بخش هایی از نمایش را لو بدهد.
۱۸ بهمن ۱۳۹۴
نیلوفر جان فقط در حد یه تیزر لو میده.
۱۸ بهمن ۱۳۹۴
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
با سلام خدمت دوستان عزیز تیوال
بدینوسیله از مهمانان ارجمندی که دیشب قدم رنجه فرمودند و برای تماشای نمایش ماهی سیاه کوچولو آمدند، از تاخیر ما در شروع اجرا بدلیل مشکلات فنی در نور صحنه صمیمانه پوزش میطلبیم.
ممنون از صبر و درک شما یاران گرامی
دیشب به تماشای این نمایش نشستم
نمایشی بر اساس نمایشنامه ای فوق العاده، نمایشی مفهومی، به راحتی قابل درک همراه با بازی زیبای بازیگرانی کارآزموده لحظات شیرینی را در زندگی من رقم زد.
به نظر من، هرکدام از ما حداقل در تفکر خود نقش ماهی سیاه کوچولو را داشته ایم و بسته به اراده و اهمیت آن سوال برای خودمان، به دنبال جواب رفته ایم.
از تمامی عوامل این اجرا کمال تشکر را دارم. موفق باشید :)
ممنون از شما مهرداد گرامی
۱۷ بهمن ۱۳۹۴
ممنونم دوست گرامی خوشحالم که لذت بردین
۱۷ بهمن ۱۳۹۴
خواهش میکنم :)
۱۷ بهمن ۱۳۹۴
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
دوستان عزیز تیوال
اجرای روز شنبه نمایش ماهی سیاه کوچولو به هنردوستان اختصاص دارد. ورود برای علاقمندان آزاد بوده و مهمان گروه تئاتر اگزیت خواهند بود.

- ماهی سیاه :مرگ خیلی آسون میتونه الان به سراغ من بیاد. اما من تا میتونم زندگی کنم نباید به پیشواز مرگ برم۰ البته اگر یک وقتی با مرگ روبرو شدم - که می شم - مهم نیست. مهم اینه که زندگی یا مرگ من چه اثری در زندگی دیگران داشته باشه ...

صمد بهرنگی (ماهی سیاه کوچولو)
- ماهی سیاه : همش که نباید ترسید. راه که بیفتیم ترسمون به کلی میریزه.
صمد بهرنگی (ماهی سیاه کوچولو)