تیوال نمایش یرما
S2 : 05:48:33
  ۰۱ خرداد تا ۲۶ تیر ۱۳۹۲
  ۲۰:۰۰
  ۲ ساعت
 بها: ۲۰,۰۰۰ تومان

: فردریکو گارسیا لورکا
: علی رفیعی
: مجتبی آقامیرزایی، مهدی اعتماد، سارا اکبری، نسرین درخشان‌زاده، سارا رسو‌ل‌زاده، ساناز روشنی، مسعود جهان‌بخش و ...

: احیان رسول اف    
: احمد شاملو    
: حمید پورآذری
: نورالدین حیدری‌ماهر
: علی رفیعی، نگار نعمتی و ندا نصر

+ خرید اینترنتی بلیت در سایت تماشاخانه

گزارش تصویری ویژه تیوال از مراسم آغازین نمایش یرما / عکاس: حانیه زاهد

... دیدن همه عکس ها »

مکان

خیابان طالقانی، خیابان شهید موسوی شمالی، جنب خانه هنرمندان، تماشاخانه ایران‌شهر
تلفن:  ۸۸۸۱۴۱۱۵_۸۸۸۱۴۱۱۶


«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال
زن دهاتی که بچه ش نشه مث یه بغل خار بی فایده ست .بی فایده ، به درد نخور...من از این دستایی که نمی تونم ازشون واسه یه چیزی کار بکشم که به درد خودم بخوره خسته شدم.من زخمی ام ، زخمی و تحقیر شده . حتی پست تر از خاکی که می بینم توش گندم نیش کشیده ، چشمه ها از آب دادن دست ور نمی دارن ، بره ها صدها بره آوردن ...اغلب که شبا پا میشم به گاوها علف بدم و موقعی که تو تاریکی از سایه بون رد میشم حس می کنم قدم هام صدای پای مرد میده !!!!
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
ریویویی بر نمایشِ یرما

[هشدار - این متن حاوی مقادیرِ قابل توجهی اسپویلر است]

واسه‌ی بچه که لالاش میاد
میون کِشت ننو می‌بندیم
ننویی خوشگل و رنگین و بزرگ
زیر اون خَف می‌کنیم می‌خندیم.

روزِ یک‌شنبه شانزدهم تیرماهِ ۹۲ این شانس را داشتم که نمایشِ «یرما»، نوشته‌ی لورکا، ترجمه‌ی شاملو و کارگردانی علی رفیعی را به تماشا بنشینم. اثری به غایت دل‌چسب که نمی‌دانم باید به لورکا نسبت بدهم، به شاملو منتسبش کنم یا علی‌ رفیعی را قدر نهم؟ به هر کدام از این‌ها که نسبت دهیم، یرما اثری قابلِ قبول بود. اثری که معدود ضعف‌های تکنیکی‌اش مانع از آن نمی‌شد که در لوای عظمتی تراژیک، اشک‌ها را بر چشمان ننشاند و دوباره، شاید، چیزی را از اعماقِ وجودِ انسانی یادآوری نکند: زنان، کودکان و بیماری زندگی.

۱- لورکا (لورکای عزیز) یرما را در سالِ ۱۹۳۴ به نگارش در آورد و این نمایش‌نامه در همان سال به روی صحنه رفت. نمی‌خواهم در این جا به خودِ لورکا بپردازم (که خودش مقالی مفصل می‌طلبد) اما برای فهمِ یرما باید نگاهی به جامعه‌ی اسپانیا در پیش از جنگ‌های داخلی (۱۹۳۶ تا ۱۹۳۹) بیاندازیم. جامعه‌ای درگیرِ مذهب و کاتولیسم که «یرما» در مقامِ نمایش‌نامه‌ای شاعرانه و تراژیک، سعی به چالش کشیدنِ آن دارد؛ جامعه‌ای پر از دو‌گانگی سیاسی و دو‌گانگی ایدئولوژیک که باز هم می‌توان یرما را واکنشی به آن دانست و در نهایت، جامعه‌ای روستایی و پراکنده که یرما توصیفی ناراحت کننده (و همچنین نقاد) از سنتِ آن جامعه می‌باشد.

فکر می‌کنم کسانی که نمایش‌نامه را خوانده‌اند (یا دیده‌اند) با من موافق باشند که یرما در هر صورتی که به آن نگاه شود، واکنشی به «مذهب» و «سنت» است؛‌ اما ممکن است نگاهِ سیاسی یرما (و دو اثرِ‌دیگرِ تریلوژی لورکا) آن‌چنان که باید و شاید، نتواند بستری را برای یک «مفسرِ سیاسی» فراهم آورد. داستانِ هر سه‌ی این نمایشنامه‌ها در روستاها یا خانه‌های کوچکی می‌گذرد که احتمالن ربطی به دوگانگی سیاسی و نفوذِ آنارشسیم در جامعه‌ی اسپانیای روزگارِ لورکا ندارد. لکن، من بر این نکته پای می‌فشارم که لورکایی که در آن دوران می‌زیست نمی‌توانست به آن اتفاقاتی که درنهایت به جنگ‌های داخلی منجر شد (و بیش از این: جانِ او را به کامِ فرشته‌ی مرگ فرستاد) بی‌توجه بوده باشد. لورکا رمانتیک وار از جامعه به سوی طبیعت و زندگی بدوی پناه نمی‌برد (و حتی چنین چیزی را نقد می‌کند)، بلکه لورکا با بی توجهی به سیاست، سعی بر آن دارد که نقشِ ملتی عقب افتاده و «مرد زده»‌ای که در گیر و دارِ زندگی «خوان وار» (که پر است از «گوسفند پروری» و «میوه چینی»‌) را گوشزد کند. «خوان»‌ (شوهرِ یرما) و «ویکتور»‌ را به راحتی می‌توان نمادهایی از احزابِ عجیب و غریبِ پیش از جنگِ داخلی دانست که هر کدام بر سبیلِ «فایده پرستی» یا «حماقت گزینی»، بالقصد یا از روی جهالت، «مادر ملت» یا یرما را به عزا می‌نشانند. خوانی که «زن» یا «سرزمین» یا «اسپانیا» همگی برایش حکمِ چیزی را دارد که بودن یا نبودنش فرقی ندارد. او آن‌ها را «دارد» و بر آن‌ها «حکم می‌راند»‌ و لحظه‌ای از کردارش پشیمان می‌شود که «مادر سرزمین»، برآشفته و غمگین، او را از میانه‌ی بازی به بیرون پرت می‌کند. شاید چنین تفسیری (که جای گسترش بیش‌ از این‌ها را دارد) غریب و حتی دور از نگاهِ لورکا باشد، اما از سوی دیگر، نمی‌توان لورکا را به دور از مصائبِ حضور در اسپانیای قبل از جنگ‌های داخلی تصور کرد، و نگاهِ او به جامعه‌ی بدوی را نیز نمی‌توان «تائیدی» برای گذر به دورانِ آسایش دانست. به بیانِ دیگر، اگر یرما «مادر سرزمین» نیست و اگر خوان، «احزابِ دست راستی»‌ نیستند؛ حداقل می‌توان بر این نکته توافق داشت که لورکا با نگاهی که به «سنت»‌ دارد، گذر از این دورانِ سیاه را نه به «تغییرِ حکومت»‌ بلکه به «تغییر طبقات پایین جامعه»‌ نسبت می‌دهد. تغییری که منجر به «تراژدی» خواهد شد و تضادِ سنت را در پی خواهد داشت.

بدین ... دیدن ادامه » ترتیب، مفهومِ سنت در نمایش‌نامه‌ی یرما (و دو اثرِ دیگر)‌ به عنصری اساسی و محوری تبدیل می‌شود. لورکا به زیبایی و با جبروتی مثال زدنی، بدونِ آن‌که بخواهد مفهومِ‌ «مدرنیته»‌ را واردِ نمایش‌نامه‌اش کند و بدونِ این که بخواهد «تضادِ بین سنت و مدرنیته»‌ را در داستانِ خودش بگنجاند، «تضادِ درونی سنت» را به زیبایی به تصویر می‌کشد. سنتی که از یک سوی، «بچه‌دار شدن» را امری لازم می‌داند و از سوی دیگر، یرما (آن‌ یرمای معصومِ پریشان‌حال) را در چنگِ شوهری بی عاطفه و ظالم می‌گذارد. در جای‌جای اثر، ردِ پای پیاده‌روی‌های سنت در جامعه‌ی روستایی اسپانیا مشاهده می‌شود. یرما، که خودش نمادی از این سنت است، «برای رسیدن به سنت» و «به وسیله‌ی سنت»‌ سعی در «پنجه‌اندازی با سنت»‌ می‌کند و این همان چیزی است که اثرِ لورکا را به یک شاهکار تبدیل می‌کند. مرادم از «برای رسیدن به سنت» همان مفهومِ بچه‌داری است و مرادم از «به وسیله‌ی سنت»، همان ادعیه و جادو و جنبل‌های درونِ تئاتر است و مرادم از «پنجه‌اندازی»‌ همان قرار گرفتن مقابلِ «شوهر» است که خودش «سنتی غیر قابل خدشه» می‌باشد. این دایره‌ی «برای سنت، به وسیله‌ی سنت، برای سرکوبِ سنت»‌، همان چیزی است که به زعمِ من «درون مایه‌ی تراژیک» داستان را رقم می‌زند. به عبارتِ دیگر، نه مرگِ خوان، بلکه این بیهودگی پای‌بستن به سنت‌ از هر جهت است که تراژدی می‌آفریند. در نگاهِ سنت‌محور، نه یرما خطایی داشت (که به دنبالِ فرزند بود)‌ و نه خوان (که سعی بر کنترل همسرِ خویش داشت). هر دوی آن‌ها برای رسیدن به ارزش‌های سنتی قدم بر می‌داشتند و هر دو هم از ابزار سنتی استفاده می‌کردند (یرما از جادو جنبل و خوان از همشیره‌هایش). به قولِ هگل، در این نمایشنامه، «تضادِ نیک‌ها» است که تراژدی را محقق می‌کند. در نهایت می‌خواهم به این نکته اشاره کنم که لورکا، بدونِ آن‌که بخواهد مدرنیته را آلترناتیوی بداند، ناخودآگاه برای خواننده یا بیننده‌ی قرن ۲۱‌امی، یادآور همین مفهوم می‌شود. لکن باید دانست که مدرنیته هم در همین «دورِ تراژیک»‌ به سر می‌برد و شاید، و فقط شاید، «پست مدرنیسم» فاقدِ این نگاهِ دوری باشد؛‌ هر چند که به هیچ وجه نمی‌توان لورکا را نه از جهتِ ادبی و نه از جهتِ اجتماعی به این نگاه نسبت داد.

*یرما، زنی جوان است که در طولِ دو سال از همبستری با شوهرش، هنوز حامله نشده است. او که عاشقانه تمنای کودک دارد از بی تفاوتی شوهرش (خوان) به فرزنددار شدن ناراحت است. خوان بیش از هر چیز دوست دارد که یرما در خانه به سر برد و چون زنی اصیل و سنتی، به کارهای خانه برسد. اما سودای بچه‌دار شدن، یرما را به کوی و برزن می‌کشاند. در این میان، ویکتور که هم‌کارِ خوان و آشنای دیرینِ یرما است، ممکن است راهِ حلی برای یرما باشد. در بینِ اهالی روستا، رابطه‌ی یرما و ویکتور بر سر زبان‌ها می‌افتد،اما یرما هیچ گاه از عفتِ خویش دست نکشیده‌است. شکِ خوان به یرما اوج می‌گیرد و در این میان، یرما اثبات می‌کند که رابطه‌ای با ویکتور نداشته است. پس از این، یرما که هنوز در غمِ بچه‌دار شدن است، خوان را با دست‌های خودش به قتل می‌رساند*

زن، جایگاهِ رفیعی در اثرِ لورکا دارد. زنی که قرار نیست «الهه» باشد و در عین حال، همان «انسانیتی»‌ به آن تعلق می‌گیرد که مرد هم واجد آن است. وجه سلبی نمایش‌نامه، و در کنار یک نگاهِ نقادانه به شخصیت یرما، زن را نه فقط هم‌خوابگی، بچه‌دار شدن، رفت و روب و …، بلکه به عنوانِ موجودی از موجوداتِ عالم که علاوه بر تکالیف، حقوقِ خود را نیز داراست معرفی می‌کند. یرما در کلِ نمایش‌نامه شخصیتی «خوب» است اما «بهترین» نیست و بدان جهت بهترین نیست که با وجودِ رعایت کردنِ وظایف طبیعی‌اش، هنوز در گیر و دارِ سنت‌هایی است که «کورکورانه» از آن‌ها تبعیت می‌کند. یرما زنی است از میانِ تمامِ زن‌های عالم که خودشان را نه به عنوانِ «خودشان» بلکه به عنوانِ «مادر بچه» یا «منزل» تعریف می‌کنند. آن‌هایی که «خوب» هستند (مثلِ بسیاری از مادرانِ ما) اما دلِ ما به حالِ آن‌ها *می‌سوزد*. زن در زنیت خودش و در کنارِ انسان بودنش به اوج می‌رسد؛‌ و یرما با از دست دادنِ «انسانیت» و صرفن «زن بودن»، وجه دیگری از «تراژدی یرما» را رقم می‌زند. یرما زیباست و در معصومیت‌اش زیبا است اما این معصومیت، به «قتلی» منجر می‌شود که دلیلش نه «زن بودن» بلکه «انسان نبودن» است. از سویِ دیگر، یرما را در تفسیری استعاری می‌توان آغازی بر «کشتنِ مردِ حاکم» دانست؛‌ جایی که یرما می‌گوید «پسرم را کشتم»‌، در واقع پشتِ پایی به تمامِ آن‌چیزهایی که بود و می‌خواست باشد می‌زند. حرکتی رادیکال، که نتیجه‌اش «فمینیسم مرد کش»‌ در قبالِ «فمینیسم انسان مدار» است. این است که پایان داستان، پیروزی یرما بر خوان نیست، بلکه شکستِ او از سنتِ زنانه‌ی حاکم و افتادن به مغاکِ «مردکشی»‌ است.

از سوی دیگر، و به عنوانِ تفسیرِ چهارم من از نمایش‌نامه، دردی عمیق از «زندگی»‌ در تمامِ شریان‌های اثر جاری است. مفاهیمی چون «کودک»‌، «زندگی»، «انسان» (مرد و زن)، «عشقِ نبوده» و … همگی این اجازه را به ما می‌دهند که تفسیری وجودی از درد‌های زندگی انسانی بدهیم. یرمایی که به دنبالِ کودک است، یرمایی که به دنبالِ «ادامه‌ی زندگی خودش و شوهرش» به واسطه‌ی کودکی است، در نهایت خوان را از «زندگی»‌ محروم می‌کند و او را به دنیای ابدیات می‌سپارد. واسطه‌ای که «کودک»‌ بین «زندگی» و «مرگ» است؛ از جهتی بسیار زیبا و شاعرانه است و از جهتی دیگر به طرزِ غیر قابل باوری دهشتناک است. چنان‌چه خودِ لورکا تذکر می‌دهد که «هنر می‌بایست بر مرگ مبتنی باشد»، این شاعرانگی و دهشت‌باری، نقطه‌ی عطفی است که کلِ اثر را تحت لوای خود قرار می‌دهد. کودک و نوزاد را می‌توان از جهتی دوست داشت و بدان عشق ورزید (چنان‌چه اکثرِ ما انسان‌ها با دیدنِ کودکی به ذوق می‌آییم) و از نگاهی دیگر، می‌توان با دیدنِ وی، «رنجِ زندگی» را به خاطر آورد. این‌که این کودک در بزرگ‌سالی و ادامه‌ی زندگی خودش، چه رنج‌ها و عذاب‌هایی که نخواهد دید و چگونه او نیز به کامِ مرگ فرو‌خواهد نشست. افکاری که ما را از «بچه‌دارشدن» هراسان می‌کند و نمایش‌نامه‌ی یرما، جلوه‌ای از همین افکار است‌:‌ «بچه‌دار شدنی که همه‌اش عذاب است». بودنِ بچه به مرگ ختم می‌شود و نه نبودنش نیز به همان. دردِ عظیمِ «زیستن» در کرانه‌های مرگ و در نهایت، ریختن به اقیانوسِ نیستی. افسوس است و نمایش‌نامه‌ی لورکا، به خوبی این افسوس را یادآوری می‌کند.

بدین ترتیب، من سعی کردم در چهار زاویه، وجه تراژیک این اثر را بازیابی کنم: تراژدی سیاسی، تراژدی اجتماعی، تراژدی انسانی و تراژدی وجودی. یرما، نمایش‌نامه‌ی عمیقی است که از هر زاویه‌ای که به آن نگریسته‌شود، تراژدی‌ای از آن به بیرون درز می‌کند و انسان را تحتِ تاثیر قرار می‌دهد.

۲- نیازی نیست که برچسبِ «شاملوباز» به یک شخص چسبانده شود تا وی یرمای علی رفیعی را بالکل متاثر از ترجمه‌ی شاملو از یرمای لورکا بداند. تئاتری که علی‌رفیعی به صحنه برده است، تقریبن خط به خط همان چیزی است که شاملو ترجمه کرده است. به راستی که روحِ شاملو نیز در این اثر به چشم می‌خورد. شعر‌هایی که در حینِ نمایش خوانده می‌شد همگی حاصلِ آن ترجمه‌ی زیبایی است که شاملو به دستِ ما می‌دهد و من در ادامه به این نکته اشاره خواهم کرد که بهترین قسمتِ نمایش همین شعرخوانی ها بود. حال، و از آن رو که نوشته به درازا رسیده است، و من هم تخصصی در فهمِ شاملو ندارم، روحِ شاملویی اثر را به «شاملوباز‌ها» واگذار می‌کنم.

۳- یرمایِ علی رفیعی، محصولی بسیار دل‌چسب از یرمای لورکا و شاملو‌ست. ۱۲۰ دقیقه اجرای نفس‌گیر، یرما را یکی از بهترین اجراهای سالِ ۹۲ کرده است. شاید اگر معدود نقاطِ ضعفِ اثر نیز نمی‌بود، یرما بالکل به یک شاهکار به تمام معنا تبدیل می‌گشت.

طراحی صحنه به معنای واقعی کلمه، و با توجه به کمبودِ امکانات، بسیار درخشان و هوش‌مندانه است. این طراحی که علی‌الظاهر به عهده‌ی خودِ علی رفیعی بوده، به جای آن‌که بخواهد لوکیشن‌های نسبتن متعدد اثر را با تعویض‌ صحنه یا پرده‌افکنی به نمایش بگذارد، در یک اقدامِ قابلِ تحسین و با تقسیمِ صحنه به سه قسمتِ افقی که از جهتِ ارتفاع یا کادر با یکدیگر تفاوت دارند، توانسته است تک‌تک جزئیات نمایش‌نامه‌ را به مرحله‌ی اجرا در آورد. از آن سو، طراحی لباس (که به عهده‌ی ندا نصر و نگار نعمتی بوده)‌ نیز قابل قبول است.؛ هر چند «چکمه پوشی»‌ یرما برای من کمی تعجب برانگیز بود که در ادامه به آن اشاره خواهم کرد. موسیقی، که به صورت زنده اجرا می‌شد، زیبا و در پاره‌ای از موارد مسحور کننده بود و دقیقن همان حسی بود که می‌بایست منتقل شود(البته اگر به من بود، کمی دز فلامینگو آن را بالا می‌بردم). بازی‌های فرعی به معنای واقعی کلمه «شاهکار» بودند. در واقع، تمام بازیگران به غیر از یرما، خوان و ویکتور، بسیار خوب از عهده‌ی نقش خود برآمده بودند و جا دارد یک دست‌مریزاد «مردانه»‌ به آن‌ها بگویم.

از جهتِ کارگردانی، «اجرای یرما، نوشته‌ی لورکا و ترجمه‌ی احمد شاملو» را از دو حیث می‌توان مورد مداقه قرار داد:‌ از جهتِ اول، رفیعی واقعن سنگِ تمام گذاشته است. ما به راستی با «یرما»‌ روبرو هستیم و نه «برداشتی آزاد». رفیعی توانسته است وجهه‌ی سوم و چهارمِ تفسیرِ من از نمایش‌نامه را به خوبی در اثری استخوان‌دار و «تئاتری» به صحنه بکشاند. اکت‌های سنگین و دیالوگ‌گویی‌های بی غلط، همراه با میزانسنی که رفیعی سعی داشته به نحوِ درستی «اگزجره»اش بکند، تماشاچی را به صندلی میخکوب می‌کند. صحنه‌های «شعرخوانی»، مو بر تنِ تماشاچی سیخ می‌کند و اشک‌ها را یکی پس از دیگری بر گردی صورتِ او می‌پراکند. «شعرخوانی‌»‌ها (که نمی‌دانم چرا بیش‌‌تر استفاده نشد) به ما معنای واقعی استفاده از میزانسن و نحوه‌ی صحیح کارگردانی یک نمایش‌نامه‌ی سنگین را می‌آموزد. ریتمِ داستان به خوبی حفظ شده است، به هیچ وجه ملال‌آور نیست و هم‌واره تماشاچی را با خود به این سوی و آن‌سوی می‌کشاند که این نیز نشانه‌ی فهمِ درستِ کارگردان از نمایش‌نامه‌ای است که قصدِ اجرای آن را دارد. علاوه بر این‌ها، رفیعی اثری «عظیم»‌ و «حماسی»‌ را به تصویر می‌کشد. نمی‌دانم چقدر صفتِ «عظمت» با آن‌چیزی که من در ذهن دارم هم‌خوان است، اما مرادم این می‌باشد که خودِ نمایش‌نامه فاقدِ آن «عظمتِ دلهره آورِ اگزیستانسیالیستی‌ای» است که علی رفیعی به منصه‌ی ظهور می‌رسانَدَش. در نمایش‌نامه همه‌ی المان‌هایی که پیش از این اشاره کردم هست:‌ غم هست، درد هست، زن هست، مرد هست، بدبختی هست، سنت هست، تراژدی هست، ذلت هست و … ، اما علی رفیعی کاری کرده است که همه‌ی این صفات در کنارِ همان صفتِ «عظیم»‌ یا شاید «حماسی» به روی صحنه بیایند. کانت در جایی به این نکته اشاره می‌کند که گاهی اوقات ما در قبالِ «عظمت»‌ بعضی چیزها (مانند گردباد یا آتش‌فشان) سر خم می‌کنیم؛ هم به خاطرِ ترسی که از آن‌ها داریم و هم به خاطرِ زیبایی آن‌ها. اجرای علی رفیعی نیز حکمِ همان آتش‌فشان را دارد، ما هم «غمِ یرما»‌ را در قلبِ خود داریم و زار زار به حالِ او می‌گرییم و هم مسحورِ زیبایی فرم‌محوری هستیم که رفیعی برایمان به ارمغان می‌آورد. این‌چنین است که به جای ان‌که با یک اجرای آبکی از یک شاهکار روبرو باشیم، با یک اجرایِ قوی و پرجان از همان شاهکار روبروییم و این همه در هنری است که علی رفیعی در آستینِ فهمِ خود از «تئاتر» دارد.

اما از جهتِ دوم، رفیعی آن‌چنان که باید و شاید نتوانست انتظارات مرا برآورده کند. او در پنج محورِ عمده از متنِ اصلی نمایش‌نامه دور می‌شود که من به آن‌ها اشاره می‌کنم: *اول) تبدیلِ شخصیتِ «پیرزن»‌* : در نمایش‌نامه‌ی لورکا (ترجمه‌ی شاملو)، یرما با پیرزنی روبرو می‌شود که به نظر می‌رسد دنیا دیده است و یرما از او طلبِ مشورت می‌کند و باقی قضایا؛ اما در نسخه‌‌ای که رفیعی به روی صحنه می‌آورد، پیرزن به دو زنِ جا افتاده تبدیل می‌شود. باید اعتراف کنم که این جرحِ نمایش‌نامه بسیار خوب از کار درآمده است. بازی دو نفره‌ای که جایگزین‌های پیرزن ارائه می‌دهد بسیار عالی است و کاملن به ریتمِ اصلی داستان کمک می‌کند. با این حال، از جهتِ محتوایی، آن «پیرزنِ دنیادیده‌ی شنگول» به « دو زنِ دنیادیده‌ی دریده» تبدیل می‌شود که شاید بهتر بود نمی‌شد. *دوم) وارد کردن شخصیتِ «فرشته»* : این یکی را واقعن نمی‌فهمم. به نظرِ من اصلن نیاز نبود شخصیتی نسبتن متافیزیکی که همه جا هست و هیچ کس او را نمی‌بیند واردِ داستان شود. این کارِ رفیعی باعث شد که نمایش‌نامه‌ی نسبتن رئالِ لورکا به یک اثرِ سوررئال و فرویدی تبدیل شود. علاوه بر این، این شخصیت هیچ کمکی هم به ادامه‌ی داستان ندارد و صرفن برای «تاثیرگذاری بیش‌تر غم‌های یرما» استفاده می‌شود. هدفی که بدونِ حضور فرشته هم دست‌یافتنی بود. *سوم)استفاده از عروسک‌های نوزاد* : احتمالن این نکته، قرینه‌ای است بر گفته‌ی پیشین من من بابِ عدمِ فهمِ اجتماعی و سیاسی از نمایش‌نامه توسطِ رفیعی. رفیعی با وارد کردنِ این عروسک‌ها (که شمایلی مدرن و *صنعتی* را دارا هستند) از آن *«مقطعیت تاریخی»* لورکا خارج می‌شود و سعی می‌کند داستان را «بدون زمان» و «برای تمامِ فصول» به تصویر بکشد. چیزی که با توجه به تفسیرِ ابتدایی من از لورکا، ضربه زننده به مفاهیمِ «سنت و جامعه‌ی روستایی اسپانیا» است. *چهارم) محدود کردنِ شعر‌خوانی‌ها* :‌ نمی‌دانم کسانی که نمایش‌ را دیده‌اند با من موافق‌اند یا خیر؛ اما به گمانِ من عظیم‌ترین، تاثیر برانگیز ترین، دلهره آور ترین و زیباترین قسمت‌های اجرای یرما، همان شعر‌خوانی‌های هماهنگِ بازیگران غیر اصلی بود که انصافن خوب از کار درآمده بود. حال نمی‌دانم که چرا رفیعی شعرخوانی‌های پایان داستان را محدود کرده بود: شاید به خاطرِ زمان و شاید به خاطر سختی اجرا. *پنجم) پرداختِ شخصیتِ یرما* :‌ پیش از این اشاره کردم که اجرای رفیعی از نمایش‌نامه‌ی یرما، اجرای عظیم و حماسی (به معنای عام) است و این نگاهِ او به نمایش‌نامه هم بسیار درست است اما او در پرداختِ شخصیتِ یرما کمی زیاده روی کرده است. یرما در نمایش‌نامه موجودی «معصوم» است که تنها دلیلش برای «زیستن»، امیدی اگزیستانسیل به «بچه‌دارشدن»‌ است. رفیعی برای نمایشِ آن امید، ویژگی معصومیتِ یرما را با «دریدگی» پیوند می‌زند. البته مرادِ من از دریدگی، ارزش‌داوری معمولِ منفی‌ای که از این صفت می‌شود نیست بلکه اشاره به بازی بیش از اندازه اگزجره شده‌ی نسرین درخشان زاده (در نقشِ یرما) است. او در سرتاسرِ تئاتر در حالِ فریاد زدن است. فریاد زدنی که بی‌گمان نشانی از «معصومیت» هم دارد. فریاد زدنی از روی درد و رنج و عذاب و مصیب‌هایی که با آن دست و پنجه نرم می‌کند. شاید اگر ما «نمایش‌نامه‌ی یرما نوشته‌ی لورکا و ترجمه‌ی احمد شاملو» را در اختیار نمی‌داشتیم، این بیان و جلوه از یرما بسیار هم دل‌چسب می‌نمود اما مقایسه‌ی شخصیتی که از یرما به روی صحنه می‌آید با آن شخصیتِ محجوبِ معصومِ زاری کننده‌ی نمایش‌نامه، باعث می‌شود این تغییرِ رفیعی را ارج ننهیم. به نظرِ من بسیار بهتر می‌بود اگر که یرما در داستان «دریده» نمی‌نمود و اگر هم رفیعی قصد داشت آن ایده‌ی عظمت را بیش از پیش محقق کند، یرما کم کم و در آغوشِ داستان به «دریده‌ای معصوم»‌ تبدیل می‌گشت. البته نباید از این گذشت که بافت چهره و میمیک‌های خاصِ درخشان زاده، طراحی لباس و گریم او نیز به ایجاد شدنِ چنین تصویرِ دریده‌ای از یرما کمکِ شایانی کرده است. خلاصه آن‌که من یرمای معصومی که ممکن است به گوشه‌ای برود و زار زار گریه کند و دیالوگ بگوید را از آن یرمای چکمه پوشی که پیوسته در حالِ فریاد زدن برای به دست آوردنِ حق‌اش است بیش‌تر می‌پسندیدم.

به بازی‌ها پیش از این اشاره کردم اما در موردِ بازی‌های بازیگران اصلی باید چیزکی افزوده شود. نسرین درخشان زاده (در نقشِ یرما) تمامِ آن‌چیزی است که کارگردان از او خواسته است. بازی او به نظر می‌رسد در بالاترین حدِ پتانسیل اوست و از این جهت باید به او تبریک گفت. شاید اگر بازیگری حرفه‌ای‌تر از او این نقش را ایفا می‌کرد ما با یرمایی بهتر مواجه بودیم اما دلیل نمی‌شود که یرمای رخشان‌زاده هم شخصیتی باشد که با آن هم‌ذات پنداری نکنیم. بازی پیوسته و پر از دیالوگِ او بسیار خوب اجرا می‌شود و اشک‌های پایانی او نیز تماشاچی را به اعماقِ یرما پرت می‌کند. بازی او شاید یک شاهکار نباشد اما از سوی دیگر نیز نمی‌گذارد تماشاچی از نمایش به بیرون پرت شود و او را میخکوب بر صندلی‌اش تا پایان نمایش نگاه می‌دارد. تنها مشکلِ بالفعلِ بازی او «صدمه دیدنِ صدایش» بعد از یک ماه اجرا بود که صدایی خشن از یرما را تداعی می‌کرد. بازی مصطفی ساسانی (در نقشِ خوان) به هیچ وجه نظرِ من را جلب نکرد. ادای دیالوگ‌ها توسطِ او به شدت مصنوعی می‌نمود و از یک‌دستی اثر به وجه قابل توجهی می‌کاست. مسعود جهان‌بخش (در نقشِ ویکتور) نیز خوب نبود. به نظرِ من ویکتور قرار نیست صرفن یک «بچه خوشگل» باشد که «ممکن است» دلِ یرما را به دست بیاورد، ویکتور شخصیتی است که توانسته در روزگاری، «بندِ بندِ وجودِ یرما» را به لرزه درآورد به طوری که او زمان و مکان را فراموش کرده باشد؛ آن ویکتوری که من دیدم، نه همان ویکتور بلکه نسخه‌ای بدلی با موهای زرد بود. از سوی دیگر، سارا اکبری (در نقشِ ماریا) و یلدا عباسی (در نقشِ ایزابلا) فوق‌العاده بودند. اکبری دو بازی فوق‌العاده در دو صحنه‌ی متفاوت به نمایش می‌گذارد و عباسی نیز به همان ترتیب، دو صحنه‌ی متفاوت را به تمامه برای خودش می‌کند؛ به طوری که بازی اگزجره‌ی یرما هم به حاشیه می‌رود.

در نهایت آن‌که من به این اثرِ خوب و قابل تامل، ۴ ستاره از پنج ستاره می‌دهم و به کسانی که ندیده‌اند نیز توصیه می‌کنم که حتمن به تماشایش بنشینند.


یاشار جان تحلیل فوق العاده ای بود با زوایای مختلف دیدت خیلی به فهم بعضی از قسمتا که نمیتونستم حلاجی کنم کمک کردی
متشکر از مطلبت
۱۹ تیر ۱۳۹۲
فارغ از برخی اختلاف نظرها، جدا نمیشه تنها به "خواندم" یا "دوست داشتم" در خصوص این نقد بسنده کرد. دست مریزاد داری یاشار جان، قلمت خوش سالار
۱۹ تیر ۱۳۹۲
نمی فهمم چرا می گی بازی ها به درستی اگزجره شده و تماشاچی رو روی صندلی میخکوب می کنه؟
اتفاقن تنها نقطه ی اعصاب خورد کن کار همین بازی های اگزجره بود که مطمئنم خود رفیعی از اونا خواسته اما نمی فهمم برای جی!بازی های می تونست خیلی روون تر و باورپذیرتر از این ... دیدن ادامه » باشه
به جز قسمت بازی ها با بقیه نقدت صد در صد موافقم
تابلوهایی که توی اون نمایش خلق شد تا مدت ها در ذهن نقش می بنده
به قول پورآذری به عکاس فرصت عکس گرفتن داده شده بود. و در هر نمایشی هم اولین و مهم ترین عکاس مخاطبه
۲۰ تیر ۱۳۹۲
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
امیدوارم تمدید بشه...
محمدرضا دانش، فرناز نوروزی و حسین کریمی این را پاسخ داده‌اند

تاریخ اخرین اجرا رو اینجا زدن 21 تیر ...
ولی توی سایت ایرانشهر تا 26 تیر رزرو اینترنتی داره.

۱۹ تیر ۱۳۹۲
یه هفته دیگه تمدید شد
۲۰ تیر ۱۳۹۲
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
زیبا....زیبا....زیبا
درود خداوند بر استاد بزرگوار ، دکتر علی رفیعی
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
سلام صندلی 125 و 124 باکس C چطویه جاش؟ نزدیک باکس A هست یا نه؟ اگه ممکنه سریعتر جواب بدیتن دارم بلیطشو میخرم
شایسته دارابی و shalan این را خواندند
من جاهارو حفظ نیستم...اما باکس B بهترین جا هست.چون طراحی صحنه به صورت خطی هست...
۱۶ تیر ۱۳۹۲
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
سلام
کسی 1 بلیت برای این هفته به جز 5 شنبه و جمعه داره؟
shalan این را خواند
من که ندارم فقط اگه پیدا نکردین تشریف ببرین ایرانشهر. بلیط خارج از ظرفیت هم می دن
روی پله، روی زمین و حتی صندلی پلاستیکی
۱۶ تیر ۱۳۹۲
ممنون از راهنماییتون
۱۶ تیر ۱۳۹۲
خواهش می کنم
۱۷ تیر ۱۳۹۲
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
درود بر دکتر رفیعی! کاش یه گزینه ی "می خواستم ببینم" هم داشتین چون این نمایش را نمیتونم ببینم!
shalan این را خواند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
نمایش چینش منظم و به جایی بود از تابلوهای زیبا و منحصر به فرد که تصویرشون برای مدت ها در ذهنم نقش خواهد بست
علی رفیعی انقدر در طراحی این تابلوهای نمایشی سلیقه به خرج داده بود که احساس می کردم در یک گالری نشستم و شاهکارهای نقاشی مثل فیلم از جلوی چشمم عبور می کنه
رفیعی توی این نمایش هنر یک نقاش...ذوق یک موسیقیدان... و مهارت یک معمار رو داشت
طراحی صحنه...طراحی نور...طراحی لباس... و بدون شک موسیقی مربعی بود که یک کمپوزیسون بی نظیرو تشکیل می داد
دلم نمیاد به گروهی که دو سال زحمت کشیده پای این نمایش بگم بازی ها به دلم نچسبید. چون هر چقدر هم با جسن نیست نشستم پای کار باز بازی بازیگرا به خصوص خانم درخشان زاده که بنده خدا از جون مایه گذاشت روی صحنه به دلم ننشست. شاید یه مقدار زیادی اغراق شده بازی می کردن که اونم احتمالش هست خواست خود دکتر رفیعی باشه. البته نقش ... دیدن ادامه » تأثیر گذار طراحی حرکت هم برای بازیگران نباید در این نمایش مغفول بمونه. فیگور های فیزیکی هم به بازی ها کمک کرده بود هم به خلق اون تابلوهای چشم نواز.
با اینکه اجرا نزدیک دو ساعت و خورده ای طول کشید ولی من به شخصه راضی بودم که نویسنده متن خود لورکا رو اجرا کرد و ننشست یه یرما بنویسه. کاری که باب شده خیلی از کارگردانای ما انجام می دن و دراماتورژی در فرهنگ اصطلاحاتی تئاتر ایران شده گند زدن به یه نمایشنامه. البته پیش زمینه های به شدت اروتیکی که متن یرما داره در یعضی جاها دست کارگردان رو در اجرا بسته بود که علی رفیعی تا حد امکان ظرافت به خرج داد
در آخر هم خسته نباشید جانانه به حمید جان پورآذری نازنین که حضورش روی صحنه دلگرمی و تسکین است. حتی همون چند دقیقه ی آخر که محکم شدن شدت تشویق هایم تنها برای او بود...
اما به نظر من آقای رفیعی با اون عقبه وسیعی که در تئاتر دارن باید خلاقیت رو در کارگردانی بالا می بردند.منظورم اینه که این کار کلاسیک با تیام طولانی و هم چنین بازی های اگزجره و غلو شده خیلی وقته که مخاطب خوشو تا حد زیادی از دست داده.اینجاست که کارگران بابدعت ... دیدن ادامه » های به ا می تونه کار و متحول کنه.حرکتی که از سوی جناب رفیعی انجام نشد تا مخاطب بی ویژه افرادی که اون روز که من رفتم تو سالن بعد پایان کار مبهوت این باشن که جرا اینجری شده!
۱۳ تیر ۱۳۹۲
امشب این کار رو دیدم. الان که خواستم نظر بزارم دیدم باید همین نقد شما رو دقیقا کپی پیست کنم.به قول شما تابلو های قشنگی دیدیم امشب
۱۴ تیر ۱۳۹۲
موافقم... خیلی تابلوهای زیبا و به یاد موندنی ای رو درست کرده بود
۱۴ تیر ۱۳۹۲
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
نمایشی شریف و پر از لحظات خوب...
من دیشب نمایشو دیدم و خیلی سعی کردم که خوب راجع بهش فکر کنم و بعد بیام اینجا بنویسم. باید بگم شاید بالای نود درصد تماشاچی ها این کار رو بخاطر آقای رفیعی و نه لورکا یا شاملو و یا گروه نمایش انتخاب کرده اند ولی شاید بشه گفت خیلی انتخاب مطمئنی نکردند اینکه ایشون دست یه عده جوون رو گرفته و حاصل سالها دانش و تجربه گرانقدر خودشونو در اختیار اونا گذاشته البته قابل تقدیره ولی ایشون باید یادشون باشه که دکتر رفیعی در تئاتر یه برند محسوب میشه و در هیج حالتی نباید سلب اعتماد از مخاطب جدی تئاتر بشه بطور مثال آقای شجریان هم در موسیقی مشابه همین کارو با گروه شهناز و یه عده جوون انجام دادند ولی حاصل کار قابل قبول بود بگذریم از اینکه بیشتر تماشاچی های تئاتر یا دانشجو و یا از طبقه متوسط هستن و انتظار دارند با پرداخت بیست هزار تومن ناقابل وجه رایج مملکتی با اطمینان ... دیدن ادامه » به تماشای نمایشی بنشینند که از تمامی لحظات آن لذت و بهره کافی ببرند و تا مدتها بعد به یادش بیفتند و محظوظ بشن. ما هنوز شکار روباه رو از خاطر نبرده ایم.
و اما بعد بازیگر نقش یرما اگرچه در طول اجرا زحمت زیادی متحمل میشه ولی بنظر من نقطه ضعف نمایش محسوب میشه بخصوص از این جنبه که بار اصلی نمایش روی دوششه و دوساعت تماشاگر باید اونو تحمل کنه سخته این فرم بازی و البته بیان رو بی وقفه دید و شنید و اذیت نشد. من البته در بازی و بیان بازیگران دیگه یه تکه های خوب هم دیدم ولی در مورد فن بیان که بنظر من برای بازیگر تئاتر از نون شب واجب تره این یک ایراد اساسی برای کل کار بود. ترجمه شاملو از این متن خوبه ولی یه جاهایی از نمایش همه چی دست به دست هم میده تا آدم فکر کنه داره یه کار کودک میبینه اگرچه کار کودک بخودی خود هیچ گاه کم ارزش تلقی نمیشه. موسیقی کار اگرچه قابل قبول بود ولی شخصن اعتقادی به ذبح کردن موسیقی به پای تئاتر ندارم درسته که اجرای زنده داری میشنوی و صد البته اجرای زنده تاثیر گذار تره ولی به باور من موسیقی شان جدا داره و تئاتر هم همینطور و نباید یکی رو فدای دیگری کرد. کاری که اتفاقن توی ایرانشهر زیاد دیدم اتفاق میفته و داره کم کم اینجا مد میشه.
از محسنات کار اگه بخوایم بگیم طراحی خوب صحنه و لباس هست که کارگردان توی این حوزه انتظار تماشاچیو برآورده میکنه نور پردازی هم خوبه همینطور ایده خواهر شوهرها هم بدیع و تا حدودی مفرح بود.
من البته برای اولین بار تو عمرم چندین بار وسوسه شدم وسط اجرا سالنو ترک کنم ولی فوج تماشاچی که تموم روزنه ها رو پر کرده بود این فکر رو در مخیله من سترون وعقیم باقی گذاشت درست مثل خود خانوم یرما.
جناب دوزنده عزیز سپاسگزارم از نقدتون. فقط یک سوال دارم و اونم اینه که چرا اعتقاد دارید موسیقی این کار به پای تئاتر ذبح شده؟ به نظر من موسیقی یرما جزء قوی ترین قسمت های این کاره.
و راستی یک مورد دیگر هم اینکه اگه کار رو تا انتها دیده باشید حتما متوجه شدید ... دیدن ادامه » که در واقع این یرما نبوده که عقیم بوده. مشکل از خوان بوده.
۰۷ تیر ۱۳۹۲
سلام. ممنون بابت نقدتون. این روزها انقد نقد بد درباره اش خوندم که منصرف شدم از دیدن اجرا.
۱۰ تیر ۱۳۹۲
سپاسگزارم جواد خان. راستش این مطالبی که در مورد تاریخچه موسیقی در تاریخ سینما گفتید رو من نمیدونستم و استفاده کردم از توضیحاتتون. صد در صد تالار رودکی و وحدت موسیقی های قوی و کمیابی رو اجرا می کنند، اما من بر خلاف شما بر این اعتقاد نیستم که کمکی که موسیقی ... دیدن ادامه » زنده به تئاتر میکنه، شان خودش رو پایین میاره. به نوعی این، هنر در خدمت هنره. و هنر در هر نوعش میتونه آدمی رو سرمست از لذت های فراوان کنه. من از موسیقی در هرجایی لذت میبرم. چه در تالار وحدت، چه در ایرانشهر، و چه در موسیقی اجرا شده توسط نوازنده های آماتور تا نیمه حرفه ای حوالی میدون ونک.
به هر حال زاویه دید آدما با هم فرق میکنه، و هرکسی لذتی که میبره گاه وابسته به موقعیت مکانی و زمانی و حتی فرهنگی ایه که اون موسیقی توش در حال اجراست. امیدوارم همیشه از موسیقی های زیبا محظوظ بشید.
۱۲ تیر ۱۳۹۲
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
یرما...
مادر شدن به قیمت...
یرما نمایش خوبی بود نه عالی.
نقاط مثبتش از منفیش بیشتر بود. نقد دوستان رو خوندم به نظرم همه گفتنی ها گفته شد.
فقط یک سوال همچنان در ذهن من باقیست. خوان حقش بود کشته بشه یا نه؟
خوان نقشش رو خیلی مظلوم ایفا کرد و یرما دقیقاً نقطه مقابلش بود به نظرم باید جاشون رو با هم عوض می کردن. اینجوری حداقل برای من خوان شد قهرمان داستان، در صورتی که می دونم داستان به نفع یرما بود.
نقش خواهرشوهرها ایده بسیار بسیار بسیار جالبی بود. خیلی دوستش داشتم. :)
دوست عزیز، این سوالی که در ذهن شما پس از دیدن نمایش پیش آمده سوالی است که احتمالاً خیلی ها از جمله خود من با ان مواجه شدند:خوان حقش بود کشته بشه یا نه؟
اما درواقع هدف نویسنده از به تصویر کشیدن شخصیت "خوان" ،اشاره به نظام عقیم حاکم بر اسپانیا در آن زمان بوده ... دیدن ادامه » به بیان دیگر "خوان" یک نماد است.
درمورد شخصیت خوان ،توجهتون رو به نوشته دوست عزیزم،آقای حامد امیدی،که کمی پایینتر در این صفحه نگاشته اند،جلب می کنم:
"خوان در نمایشنامه لورکا به نوعی نماد رفتار حکومت آن دوران است که به طور خلاصه بخواهیم بگوییم اول دهه 30 قرن 19 پس از جنگ های داخلی حکومت شاهنشاهی سقوط میکنه و حکومت جمهوری جدید ایجاد میشه که سردمداران این جمهوری فاشیستهای تندرو بودن که دست به اصلاحات شدید اقتصادی و اجتماعی در جامعه اسپانیا می زنند که این رویه تا 1936 ادامه می یابد ( لورکا در 1936 فوت کرد و یرما را 1934 نوشت )
جالب اینه که بعد 1936 جمهوری به دست کمونیستها و انارشیستها میوفته ( دیگه واویلا) همون سال هم جنرال فرانکو کودتا میکنه و جنگهای داخلی اسپانیا شروع میشه "
۰۹ تیر ۱۳۹۲
بیتای عزیز ممنونم.
۱۰ تیر ۱۳۹۲
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
جنون مادر شدن

یرما نمایشی است که بعد از آن نه انگشت حیرت به دندان میگزید که "عجبا ،شگفت نمایشی بود " و نه پس از دیدن آن نا راضی از سالن خارج می شوید .توصیه ی اکید من این است که اگر به دیدن این نمایش می روید اصلا به این فکر نکنید که کارگردان دکتر رفیعی است و گروه بازیگران دو سال (البته با وقفه های متعدد)مشغول تمرین بوده اند چون در این صورت راضی از سالن بیرون نمی آیید .
بازی ها در حد توی ذوق زننده ای اغراق شده بود و بازیگر نقش یرما آنقدر که انتظار می رفت نمیدرخشید .به عقیده ی من بهترین بازیگر این نمایش بازیگر نقش "خوان "همسر یرما بود . اگر چه در بازی او نیز بنا به بافت اغراق شده ی نمایش اغراق دیده می شد اما این اغراق آزار دهنده نبود .
البته یکی از نقاط قوت کار به عقیده ی من موسیقی کار بود که جادوی خاصی به صحنه میبخشید .
روی هم رفته یرما نمایش قابل قبولی ... دیدن ادامه » بود که می شد با آن همراه شد و دو ساعت را بدون ملال از شعر نمایشی لورکا لذت برد .
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
اجرای سومی که دیدم : یرما 30 خرداد
نمایشنامه را از قبل خونده بودم و میدونستم با یک نمادگرایی بیش از اندازه بنا به مقتضیات زمان نگراش نمایشنامه توسط لورکا خان روبرو هستم
در کل نمایش خوبی بود اما اگر نمایشنامه را از قبل نخونده باشی ارتباط گرفتن با اجرا بسی سخت خواهد بود اون هم بر میگرده به اصل نمایشنامه و ایرادی بر کار گروه نیست
اغراق های بیش از اندازه نقش یرما ( مخصوصا قدمهای محکم برداشتنش ) کمی تو ذوق میزد اما در نهایت تونست مفهومشو برسونه با این جور اغراق؛ ولی نمیدونم چه جوری اما میتونستند به روشی ادراکی تر اون روح حیاتی که در اول نمایش در یرما وجود داشت را به مخاطب انتقال بده
نقش خوان بیش تر از این که خودخواه و یا ظالم نمود کنه مظلوم بود یعنی اون خشونت و تحکمی که می بایست نقش داشته باشه نه تو لحن نه تو حرکات و نه تو چهره بازیگر نقش، در هیچکدام ... دیدن ادامه » نبود چون باید به جایی برسی که کشتن خوان توسط یرما را بتونی درک کنی اما توی اجرا من به همچین نقطه ای نرسیدم .
مابقی نقشها که حول این دو بودن کم و بیش خوب و بد داشتن از نقش اون دو تا زن کولی که به نظرم خیلی تصنعی در اومده بودن تا نقش املیا که به نظرم انتخاب عالی و اجرای عالی تر بازیگرش به اون بخش از نمایش که با یرما بازی میکرد خیلی کمک کرد و اون تفکر بچگانه و فرار از بچه دار شدن که همان فرار نسل جوان از تفکر بود رو خوب نشون داد به همراه اون شیطنتها که حاکی از انرژی فوق العاده زیاد که در حال از بین رفتنه که مکمل اجرای اون بخش هم اونجایی بود که یرما بعد از افت و خیزی که با هم داشتن املیا را بغل میکنه و میگه "واقعا که بچه یی" که فوق العاده خوب دراومده بود
اون بخش که لب آب لباس می شستن واقعا عالی بود نمیدونم چرا اون بخش من کلا خندم گرفته بود. به خانم جمالی حق میدم آنچنان توصیفی بکنن از اون بخش واقعا لذت بردم از اون بخش کار و اون دو تا خواهر شوهرا که عجب ابتکار ساده ای به خرج داده بود دکتر رفیعی برای نمایش دو زن خشک و عبوس

در کل نمایش خوبی بود اما عالی نبود از نظر من، انتظار داشتم فریاد لورکا را از گلوی دکتر رفیعی بشنوم و ببینم آنچه آن موقع لورکا فریاد کشید و مانندش را در این زمان ما میکشیم به روز شده دکتر رفیعی فریاد کشیده باشد اما شاید گوش های ما خیلی سنگین شده و خودمان خبر نداریم
پس فکر کنم فقط گوشای من سنگین شده :( :)
۰۳ تیر ۱۳۹۲
:))))) منم متوجه منظورتون شدم آقا حامد :) مزاحی بیش نبود و شوخی کردم.;)) واسه همین بعدش ازتون تشکر کردم و گفتم که مرسی که حسّم رو درک کردید.:))
این توضیحات فورمولیکِ مَتمَتیک وارانه تون در این باب احوالات یرما و خوان خان (با اینکه خودم هیچی از فرمولای ریاضی ... دیدن ادامه » سرم نمیشه) بس جالب بود تحلیلاتتون. :) بازم مرسی.
۰۴ تیر ۱۳۹۲
@ حامد امیدی: آقا منم که خودم رسماً از شاگردای کلاس های آغازین تیوالم و بسیار بهره می برم از نظرات دوستان. با نظرت درباره ی سینما و تئاترم موافقم کاملاً و جالب بود. بازم دَمِ شما گرم
۰۵ تیر ۱۳۹۲
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
جـــــــادوی یـــــــرمای لورکـــــــا ...
---------------------------------------------------
ربع ساعتی بیش از شروع نمایش نگذشته بود. قصه در حال انعقاد, گروه بازیگر در فصل پیش درآمد اجرا و دسته موزیک در کنج کوچک تاریک مترصد همراهی بزرگ (تا آنجا که سخن باز ماند موسیقی آغاز گردد) .
آتش بازی نور و رنگ هنوز مانده تا اوج چشم نوازی خود ,
و صحنه [ و صحنه ] مانده تا در آوردن تمام و کمال طعم شیرین راز آلودگیش به کام .
و همه اینها در نظر من و همراهان که شش دانگ , دل و جان از حیث سبقه و اعتماد به ماحصل کار داده بودیم , نوید بخش حسن پژواک انتخابمان بود.
چندی بعد , به یاد حافظ [؟] افتادنم در آن میانه و ربطش به ادبیات و اتمسفر حاکم را بی ربطی و مزاح تلقی نموده و جلوترش به یاد خیام و شاملو افتادنم را نیز .
و این درست همان رازآلودگی موهومی بود که ساعتها بعد پی به حقیقتش برده و جسارت به قیاسش نمودم :
حافظ و لورکا را نمی توان با هم جمع بست ولی می توان کنار هم قرار داد ؟!
حافظ و لورکا را نمی توان با هم جمع بست ولی می توان کنار هم قرار داد .
نه از حیث سیاق و زبان و هم نه از بعد مکان و زمان ,
نه بخاطر سبک و سلوک نا همگونشان و هم نه به عذر پیشه و شعرورزیشان .
حافظ و لورکا را آنگاه می توان هم وزن خواند که ایمان به نامیرائی و بی مرگی نظم و نثرشان بیاوریم و بی بعدی و جاودانگی کلامشان را عدل ترازویمان کنیم و صد البته پلک بر هم گذاشته متعصب سینه چاک نباشیم .
چونان که افتد و دانیم , تحقق تجسم ادب و آداب هر ملتی همواره مرهون روان های بی قراری بوده و هست که دل در گرو اعتلای انسانیت نهاده اند. راویانی که تلخ و شیرین زندگی انسانی را به تصویر کشیده و در هر جغرافیائی که باشند شیفتگان انسانیت را عاشق خود می کنند. که هر آینه دوستدار انسان و انسانیت , ارض و مرز نمی شناسد.
حافظ ما اینچنین راویی بود و لورکا هم.
براستی ... دیدن ادامه » همآنچه [ همآنکه ؟!] به سلوک حافظ ما در گذار زمان رنگ ماندگاری بخشیده و لسان الغیبش نموده هم او نیز همان کرده با لورکای جوان و شوریده اندلس. و کار بدانجاست که کسی از شاعران معاصر اسپانیا هنوز نتوانسته مرتبت شاعر کولی را بدست آورد.
عروسی خون , یرما , خانه برنارد آلبا .
و از این میان اما , تراژدی یرما که اطلس جامعی است از تاریخ و فرهنگ روستائیان سالهای دور اندلس و زنانی که به رغم تفاوتهای ظاهری , همگی رنج و حقارت وجه مشترکشان است , و ناکامیشان و دید ابزارگونه به ایشان و در نطفه خفه شدن امیالشان و ایمانشان و عشقشان و ... که یرما یک نمونه از آن بود .
نمونه ای که نمی توان نادیده گرفت و از کنارش نه فقط به سادگی که به سختی هم عبور کرد.
یرما را نه یکبار که هفت بار , که ده بار , نه اصلا زیاد باید دید.
تو گوئی یرمای لورکا که پیش از این یرمای شاملو هم شده به هیبت یرمای رفیعی هم درآمده و یرمای رنگ و صحنه هم شده و یرمای نور و موزیک هم .
چه کسی خرامیدن یرما را در پس کوچه ها دید و همراهش نشد؟
بوی کاهگل را احساس نکرد ؟
کولی های دوره گرد را دید و مسحور فرم و رنگ نشد؟
براستی کدام بیننده ای رخت شوری دسته جمعی خاله زنکان کنار حوضچه را دید و تحسین نکرد؟
و رویاروئی یرما و امیلیا را , و درگیری یرما و خوآن را و سیب خوردن خواهر شوهرانش را و فرشته را و ...
یرما یک اتفاق خوب [بی نظیر] بود و یک کار گروهی خوب تر .
که بی شک کارش به اجراهای بعدی و بعدی و حتی بعدی تر هم خواهد کشید.
دکتر رفیعی عمرش دراز باد.
باقی بقایتان ...
چقدر عالی توصیف کردین..چقدر نثر آهنگین شما دلنشینه..
۰۲ تیر ۱۳۹۲
لطف شما دوستان مایه دلگرمی و افتخاره./
سپاسگزارم./
۰۴ تیر ۱۳۹۲
نگاه مستقل و متفاوتی دارین جناب خویینی...
۰۴ تیر ۱۳۹۲
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید

"تا حالا دیدین یه مرد وقتی داره یه سیب میخوره بگه به به چه سیب خوشمزه ای"؟!

-یرما، با صدای خش دار و با حرص
دوستان 1 سوال
تنها صندلی که میشه رزرو کرد برای 3 شنبه 136 هست.میشه از اینجا نمایش رو خوب دید؟
اگر صندلی 136
ردیف 5 جایگاه B
هست شک نکنید جای خوبیه ردیف 5 جایگاه Cهم بایدخوب باشه
۰۲ تیر ۱۳۹۲
ممنون
۰۳ تیر ۱۳۹۲
37 رو گرفتم در نهایت در باکس A
۰۳ تیر ۱۳۹۲
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
متنی شاعرانه با ترجمه زیباو روان زنده یاد شاملو با اجرای زیبا و شاعرانه تر از استاد رفیعی
دوستان اجرا تا کی هستش؟
تا اونجا که مطلع هستم تا 31 خرداد ....
اما توو لابی سالن ایرانشهر ... روی بروشورهای یرما زده بود خرداد و تیر 92
۲۶ خرداد ۱۳۹۲
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
سلام دوستان
توفیقی دست داد و روز چهارشنبه یرما رو دیدم. اول از همه این رو روشن کنم که من با سابقه شکار روباه به دیدن این تئاتر رفتم و اگر بخوام منصفانه بگم یه مقدار تو ذوقم خورد. نه به خاطر اینکه یرما کار ضعیفی باشه. به خاطر اینکه شکار روباه شاهکار بود. دوم اینکه یرما نه کار خیلی درخشانی بود و نه کار خیلی ضعیفی. همین که این کار با ترجمه شاملو و کارگردانی علی رفیعی اجرا شده خودش نکته کوچکی نیست. من هم از بازی اغراق شده بازیگر نقش یرما خوشم نیومد ولی تسلط و حسش رو دوست داشتم. من هم از شلوغ شدن بیش از حد بعضی قسمتها خوشم نیومد. من هم معتقدم زمان کار رو میشد کمتر کرد که برای بعضی ها خسته کننده نشه. ولی خوب این کار نقاط قوتی داشت که به نظر من کم نیودن. صحنه لباس شستن و حرف زدن زنها به نظر من خیلی خوب در اومده بود. موسقی خوب رو کار سوار شده بود. طنز خاص آقای رفیعی ... دیدن ادامه » که تو شکار روباه شاهکار دراومده بود اینجا هم خوب کار شده بود. تسلط بازیگرا خوب بود.طراحی صحنه خیلی خوب بود.
عادت کنیم که هر کاری نقاط ضعف و قوت داره. مثلا اگه بخوام مقایسه کنم من این کار رو از مالاقات با بانوی سالخورده بیشتر دوست داشتم. اون کار منو خیلی خسته کرده بود و برای تموم شدنش لحظه شماری میکردم. یا افرای استاد بیضائی رو من تو اولین شب اجرا دیدم که توش خانم مژده شمسائی چند تا تپق بد داشت. آیا این ایرادات میتونن از ارزش این دو کار کم کنند؟ البته به نظر من که نه.
در ضمن بزرگواران مسئول تالار های نمایش. به هر چی که میپرستید لطفا تو اجراهای عمومی نذارید کسی عکس بگیره. برای عکاس های اجرا اختصاصی بذارید. به خدا صدای شاتر دوربین و چیلیک چیلیک عکس گرفتنشون از صدای زنگ موبایل عذاب اور تره.
آقای صادق قویم عزیز،نقد شما را پسندیدم و درمورد رعایت حقوق کلیه تماشاچیان نمایشها، کاملاً با نظر شما موافقم.اینجانب نیز اعتراضی در این باره داشتم که به مسوولین تماشاخانه ایرانشهر منتقل کردم و از ایشان درخواست کردم با هر تدبیر ممکن، مانع برهم خوردن ... دیدن ادامه » آرامش و تمرکز مخاطب علاقه مند به نمایش در حین اجرا شوند.
۲۵ خرداد ۱۳۹۲
واقعا باید اجرای عکاسا جدا باشه ، صدای شاتر دوربین جدا موقع اجرا رو اعصاب میره ، متاسفانه تجربه شو داشتم
۲۵ خرداد ۱۳۹۲
منم دقیقا همین مشکل عکاسی رو روزی که به تماشای یرما رفته بودم داشتم. یک عکاس سمت راستم بود و یک عکاس دیگه سمت چپم!:-| واقعا صدای شاتر دوربینشون داشت کلافم می کرد.
۲۶ خرداد ۱۳۹۲
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
یرما، نزاییده ی مادر شده
تو ذهنم این نمایش طیفی از زندگی تا مرگ رو طی می کنه. (مثه اینکه با آغاز زندگی یک جنین شروع و با مرگ کس دیگه ای تموم می شه)چیزی که وقتی از سالن بیرون اومدم نبودنش درگیرم می کرد طی نشدن این روند بود که دلیلش رو نفهمیدم. که ابتدا یه مادر واقعی ببینم روی صحنه. ویژگی های پر رنگ کسی که مادرانگی بر همه و همه چیزش حتی روی تک تک انگشتاش نقش خورده. او در میان این همه زن که از کنارشون می گذریم مادر ترینه و بعدتر اون شخصیت به اون سترونِ مشوشِ پر حسرتی بدل می شه که از ابتدا برامون لو رفت. بی ثمری که اطراف اش رو زندگی و غش غش خنده احاطه کرده اما خودش اشکه، آهه، مرگه. اما خب چیز دیگری دیدم. زنی دیدم که با پرشوری اسپانیایی وارش گاه به سختی می شد پذیرفتش. زنی که از ابتدای نمایش به قول خودش راه که می رفت گام هاش طنین مرگ داشت. زنی که انگار سال هاست ... دیدن ادامه » هر شب خوآن رو می کشه. به نظرم اگه این روند طی می شد یرما پذیرفتنی تر و حتی خواستنی تر می شد و تضاد از آغاز تا پایان جذاب ترش می کرد.
ماریا رو دوست داشتم. شبیه آدم های خوش قدم بود که هر جا می رن با خودشون زندگی می برن و این در مقابل نحسی یرما جالب می شد. مخصوصن کمیک بودنش در مقابل جدیت عجیب و غریبی که یرما تو رفتارش داشت اجازه می داد با خودمون بگیم اِ خب خداروشکر فقط ما نیستیم که رفتار اغراق آمیز یرما رو نمی فهمیم!
ریختن و پاشیدن آب روی صحنه واقن آدمو به وجد می آره.
واسه همین اون صحنه ی رخت شستن و دوست داشتم اما اون بلبشویی رو که به فضای اون صحنه بود رو اصلن. و نمی شه ندیده ش گرفت.
با دولورس اونجوری موافق بودم با اون صدای بم توی اون بنفش جادوگرانه، و همین طور با زنک های عشق فروش و سلیته بازی هایی از اون دست که باعث نمی شد که فکر کنم دارم یه نمایش زنونه می بینم بلکه به من یه طرف دیگه، یه نوع دیگه از زن هارو نشون می ده که درومده بود کاملن.
دخترک دیوانه و دوست داشتم. زیبا بود و معصومیتی که تو زیبایی چهره ش دیده می شد زن شدن زود رس اش و رنجی که از این قضیه می برد قابل درک می کرد، اما گهگاه از لهجه ی بازیگرش و بعضی از خنده های پرفشارش اذیت می شدم.
و خواهر شوهر ها، از بازیگر مرد استفاده کردن برای این نوع زمخت از خواهر که از قضا خشکی مذهب هم بودن دوست داشتنی بود!
خوآن عالی بود، خوآن بود به معنای واقعی اما چه حیف و چه حیف که ویکتور اون قدر ویکتور نبود که تضاد بین یبثی خوآن و حرارت ویکتور در بیاد. نوع ایست بازیگرا و اون چرخش ها کمک می کرد از فضای آدم ها و فضاهایی که هر روز می بینیم دور شیم و به فضای ذهن کارگردان نزدیک، اما علی رغم زمان زیادی که برای تمرین این کار صرف شده و اهمیتی که خود رفیعی به بدن می ده خام دیده می شد و تو بازی بازیگرا بُر نخورده بود و فکر می کنم به خاطر همینه که تماشاگر به ضرورتشون شک می کنه. اما با اینکه همه ی بازیگرای زن این همه دیالوگارو بالا می گرفتن و داد زیاد می زدن مشکلی نداشتم. طراحی صحنه رو دوست داشتم، رنگ ها رو دوست داشتم، تدابیری که اندیشیده شده بود برای آسون تر و سریعتر کردن تعویض صحنه رو دوست داشتم وهمینطور اون مکعب چوبی تو خالی که گاهی رخت خواب یرما می شد گاه حوض رخت شستن، بعد زیارتگاه و در آخر قتل گاه. بیش از همه در طراحی صحنه این رو دوست داشتم که هر کارکتری که می خواست وارد بشه ما از دور (از همون قاب مستطیلی دور سیاه) می دیدیمش و منتظر ورودش می شدیم.وای از این عروسک های لخت با چشم های همیشه باز که اولین بار که یکیشون رو روی صحنه دیدم که ویکتور روی کاناپه جاش گذاشت نمی دونستم که قراره وقتی انبوه شدن، خیس شده و آویزون شدن، روی زمین پرت شدن و حتی تیکه تیکه شدن انقدر عجیب باشن.
اون فرشته هه اما نمی دونم چرا هر وخ می اومد من حس می کردم حمید فرخ نژاده، یا باید باشه...:))
در آخر با وجود اینکه یک چشمم رو بلبشو و هرج و مرجی که تو کار بود بسته بود، ولی
یرما نمایشی بود که به دیدنش می ارزید چون حالم رو به حالی که تا به حال نداشتم تغییر بده.
سپاسگزارم از نقد جامعتون. بازیگر نقش فرشته جالب بود، اما یجورایی باورپذیر نبود که یه فرشته (اون هم فرشته زاد و ولد) اینجوری شیرین عقل باشه.
۲۶ خرداد ۱۳۹۲
بانو به آفرید بسیار متن و نقد خوب و دوست داشتنی بود.خسته نباشید از نمایش ستوان اینیشمور
۰۹ تیر ۱۳۹۴
مچکرم, ممنون از توجه شما.
۱۰ تیر ۱۳۹۴
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید