آنلاین کمدی کودک و نوجوان
چیدمان
تیوال نمایش یازده جریحهٔ روح
S3 : 22:45:46 | com/org
امکان خرید پایان یافته
۰۳ تیر تا ۰۳ مرداد
۲۱:۰۰
۲ ساعت و ۴۰ دقیقه
بها: ۵۰,۰۰۰ تومان

» بر اساس یازده داستان کوتاه مجموعهٔ «سه قطره خون» اثر جاودان صادق هدایت
» نمایش با آنتراکت ۱۵ دقیقه ای در میانه ی نمایش به روی صحنه خواهد رفت.


یادداشت کارگردان:
سالها پیش بود، ١٣٩٢، که عمیقاً به داستان کوتاه "مردی که نفسش را کشت" فکر می کردم که می بایست آن را به اجرای تئاتر درآورم. آن موقع اما به تمامیِ داستانهای "سه قطره خون" فکر  نمیکردم. چندین سال گذشت تا کارهای دیگری به سرانجام رسد: "آه شهلا این گاوی که جلوم داره راه میره اسمش داوده" ، "عشق سالهای وبا"، "هیپولیت" و "ترس و لرز". برای اجرای هیپولیت به دعوت فستیوال تئاتر زوگرافو ،آتن بودم و سپس سفری کوتاه به پاریس داشتم و آنجا به قبرستان پرلاشز رفتم، جایی که صادق هدایت و غلامحسین ساعدی برای ابد آرمیده اند. بر  مزار هدایت ساعتی نشستم و به ایران فکر می کردم. آنجا بود که به هدایت گفتم من با سه کار تو کار دارم؛ اولین آن مجموعه ی "سه قطره خون" است، هر یازده داستان کوتاهش. دومین و سومین آن هم بماند تا بعد. همانجا بود، بر سر همان مزار، که تصمیم گرفتم تمام یازده داستان"سه قطره خون" را به نمایش دراورم. آن را یک رسالتی در زندگیم دانستم. پایم که به تهران رسید، یعنی شهریور ١٣٩٦ نوشتنش را آغاز کردم و آبان  هم تمریناتش را. سه سال است روز و شبم را تسخیر کرده. در این میان اما هیپولیت در "تئاتر مستقل تهران" و سپس در فستیوال تئاتر برگامو در ایتالیا به اجرا درآمد تا پرستاری و مراقبت از "یازده جریحه روح" در این فواصلِ توقف و از سر گیری تمرینها همچون فشار تمنایِ انگشتهای زیبا و لطیفِ کودک بر تن مادر باشد؛ که مادرم رهایم نکن!. و حال در "تئاتر مستقل تهران" با افتخار زیباترین لحظهء زندگیم را از پس بیش از بیست سال کار تئاتر، با بازیگران توانا و خوبم، به همراه ایشان که چه سختکوش و مصمم بودند، که جانبخش یازده جریحهء روح اند، در حضور تماشاگران عزیز  برای همیشه به یادبود، ثبت خواهیم کرد.

شبکه‌های اجتماعی تئاتر مستقل تهران: اینستاگرام

اخبار

›› ‎صادق هدایت در «یازده جریحهٔ روح»

مکان

ضلع شرقی چهارراه ولیعصر (تئاترشهر)، خیابان رازی، نبش کوچه زندوکیل، پلاک ۵۰ (خیابان حافظ، خیابان نوفل‌لوشاتو، خیابان رازی، نبش کوچه زندوکیل، پلاک ۵۰)
تلفن:  ۶۶۹۷۹۷۴۱

«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال به سیستم وارد شوید
بسیار فوق العاده واقعا لذت بردم و یه خسته نباشید به همه که یک ماه شبانه روزی وقت خودشون پای این کار گذاشتن
پویا فلاح این را خواند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
مهم ترین نکته نمایش یازده جریحه روح بدون شک بازی قوی بازیگران است. بازیگرانِ یازده جریحه روح به خوبی می توانند در طول صد و شصت دقیقه نمایش چنان مخاطب را مجذوب کنند که لحظه ای احساس خستگی نکند. بازیگران به شدت بر نقشی که بازی می کنند تسلط داشته و کاراکترهایی را که بازی می کنند پرورانده اند.
 بازیگران با بدن آماده ای که دارند علاوه بر دیالوگ گویی به خوبی با بدنها و حرکاتشان مخاطب را میخکوب می کنند. دیالوگ های نمایش و البته نحوه ی بیان آنها توسط بازیگران نیز خود از نقاط قوت اجرا است. 
یکی دیگر از نکته های برجسته این نمایش طراحی صحنه آن است که خلاقانه انجام شده است.
همچنین تقسیم صحنه به دو بخشِ اجرایی و پشت صحنه در اطراف آن، باعث ارتباط بیشتر مخاطب با فضای سالن میشود.
یازده جریحه روح که مشخص است تمرین های طولانی را پشت سر گذاشته، در لیست بهترین نمایش هایی بود که تاکنون به تماشا نشسته ام.
پویا فلاح و مریم شریعتی این را خواندند
Siroos Ziya و امید مظفری این را دوست دارند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
دوستان من دو بار به تماشایه این کار رفتم‌و تهویه هوا بسیار مناسب بود.حالا نمیدونم یک عده چه فازی دارن و چه پدرکشتگی دارن‌ میان میگن تهویه بده.همه هم با فاصله نشسته بودن.نمیخوای بیای خوب نیا.کاش بپرسیم از دوستانی که رفتن و الکی نظر ندیم.
و این که چه فازیه همه میگن مستقل سالن پولیه و تجاریه و تجارت راه انداخته؟
خوب سالن شخصیه و پول هم میگیره ولی سالنی نیست که کارای خالتور اجرا بره و عضو سالن های تاپ هستش‌ و هرکسیم نمیتونه اجرا بزاره.
انگار دوستان میخوان بیان سالن ببینن هیچ علاقه ای به دیدن اثر ندارن.
بهونه‌سالن نگیریم لطفا.
با این کار فقط ضد تبلیغ میکنین و زحمات افرادگروه را به باد میدید.


نمایش یازده جریحه روح ،نمایشی بود که 4بار به مدت سه ساعت به تماشا نشستم و در تمام لحظاتش غرق شدم و جریحه های روحم را حس کردم ،چهار بار به تماشا نشستم و یکبار هم نمیتوانستم چشمم را از صحنه به جای دیگری مشغول کنم. آن همه رنگ ،آن همه دیزاین ،آن همه فیگور اجازه این را نمیداد ک چشممان به جای دیگری مشغول شود ،همچنین بازی بازیگرانی که در طول اجرا به نظر نمیرسید که انسانند و معنای خستگی را درک میکنند بازیگرانی که سخت کوش و پرتلاش هستند و بدنشان به مانند خمیر در دستان نقششان شکل میگیرد.گاهی فکر میکردم که شاید یکی از تئاترهای پینا باوش یا گروتفسکی را در یک کشورخارجی میبینم و بعدتر در داستان مردی که نفسش را کشت حس کردم به تماشای اثری از فونتریر نشسته ام و چقدر دوس دارم که سریعتر در یک سایتی از آن تحلیلی بخوانم.چقدر تمامی این آشفتگی های منظم زیبا بودند.
اپیزود اول مارا با موزیک به یک دنیای مالیخولیایی، به درون یک تیمارستان می اندازد و دائم از خود می پرسیم که چه خبر است؟ آیا احمد همان سیاوش نیست؟ آیا سیاوش همان عباس تارزن نیست ؟!آیا عباس تارزن همان ناظم نیست ؟!دورتا دور صحنه قبر آدم های مختلف است ،ایا قبر همان اشباحی نیست ک حالا برخاسته اند و با صدای ارام صحبت میکنند و دیالوگ می گویند؟نازی و رخساره و صغری سلطان و تمامی زن ها ایا یک نفر نیستند به نمود های مختلف؟! البته این از پیچیدگی های کار صادق خان هدایت و صد البته آغشتگی به سبک مخصوص آقای امینی است.در گرداب لحظه ای را میبینیم که خبر مرگ بهرام میرزا به همایون می رسد و خود همایون اورا به داخل کفن می کند ،در واقع هربار که در ذهن مرگ کسی را تصور میکنیم ،همین کار همایون را انجام می دهیم و در این لحظه تصوری را می بینیم که به منصه بروز و ظهور رسیده و مو بر بدن راست میکند؛ مانند خنده های خشک و زننده پیرمرد غوزی در بوف کور .پیرزنان هم در گرداب و هم در لاله نماد کهنگی ،تحجر و تعصب هستند، تعصب هایی که از طریق فرهنگ در نا خودآگاه رخنه میکنند و مانع از انتخاب آزاد انسانها میشود،در گرداب پیرزنان می گویند:چاره ای نداشت جز اینکه برود در یک گودال بخوابد و دیگر بیدار نشودو در لاله می گویند: خداداد دیگر چاره ای نداشت مگر اینکه خودش را بکشد.در اپیزود داش آکل در واقع این حرف مردم است که داش آکل را میکشد و وقتی داش آکل را میکشند با نعره داشی یاد کشتن گاو(نماد: خدای شهر )می افتیم .و مرجان که زیر توری نازکی خوابیده و در حال تکان خوردن وشاید اغواگریست ،درذهن داش آکل است و آن توری همان چیزیست ک با آن مرجان را پنهان نگه داشته ،اما تور هیچ گاه نگهدارنده و پوشاننده و پرده خوبی ... دیدن ادامه ›› نیست .و در پایان اپیزود از خود سوال می پرسیم که آیا داشی نفسش را کشت؟!یا نفسش، اورا کشت؟!آیا او انتخاب کرد که از عشق مرجان بمیرد؟
در آیینه شکسته ما در دل یک عاشقانه فرانسوی قرار میگیریم.رنگ های قرمزگل و پالتو ،قرار عاشقانه و کافه میبینیم و درپایان که اهنگ ادیث پیاف پخش میشود تازه متوجه میشویم که تا الان تمام دیالوگ ها با زبان فارسی گفته شده نه فرانسوی.تا پایان این داستان دنبال چیز مرموزی گشته میشود ودر اخر اودت میگوید این شوم بودن از آیینه شکسته نشات میگیرد،ولی در سرتا سر نمایش به نظر میرسد که این چیز مرموز همان عشق است چون در یازده اپیزود ما عشق و روابط زن و مرد را داریم که ماجراها پشت آن شکل میگیرید پس شاید این عشق است که مرموز است جمشید.....
در طلب آمرزش فکرهای صادق هدایت راجع به دین،جاهلیت و انسانیت کاملا مستقیم و بی پرده زده شده و مرده ها زنده میشوند و ازکفن بیرون می آیند و اعتراف میکنند .یک آن تماشاچی از خود می پرسد که امروز روز پنجاه هزار سال نیست ؟!آیا روی تک تک این صندلی ها خدایانی در حال قضاوت وجود ندارند؟!
در اپیزود لاله باز هم پیرزن ها تکرار میشوند و مردی که نفس و شهوتش افسار اورا به دست گرفته و به این سو وآن سو می برد و راویان داستان جن ها و شیاطین هستند.
نور آبی در صورتک ها و لباس های خاکستری که همان سردی روح منوچهر را نشان می دهد و تکرار و وسواس و اضطرابی که از ترس خیانت به جان منوچهر افتاده بود در سلول به سلول صحنه به خوبی مشاهده میشد .چنگال اپیزود مورد علاقه من که در آن عشق، مرگ ،تشویش ،اضطراب و عقده در هم امیخته و باعث میشود که من هربار این اپیزود را میبینم ضربان قلبم بالا برود و دستم را نا خودآگاه روی سینه ام بگذارم که مبادا قلبم بیرون بجهد.دور تا دور خانه ای را میبینیم که مرده ،روح ندارد ،خانه ای که چشم ندارد و به یغما رفته .زن کشی ،تعصب،سنت،خون و خون ریختن ارث هایی هستندازپدر به پسر رسیده .نقاط اشتراک بین پدر و پسر زیاد است مثل همان خوی وحشگیری که در سید احمد خفته و در سید جعفر به خوبی دیده میشود،زمانی که کف صحنه باهم زوزه میکشند زمانی ک گلاویز میشوند وحشت و دلهره اور است .سنتی ک از پدر به پسر رسیده اورا در تنگنا قرار می دهد و انتخاب تکرار برای او رغم می زند.
اپیزود مردی ک نفسش را کشت اپیزودی است ک جای حرف بسیار دارد و اندیشه های تلفیقی فرزاد امینی و هدایت در این اپیزود به اوج خود میرسد ،این اپیزود کلید تمامی سر های اپیزود هاست .ما در این اپیزود شاهد در آمیختگی شدید فلسفه اگزیستانسیال با تمامی اجزا و شخصیت های داستان هستیم.حتی برای تماشاچی هم سوال پیش می آورد حالا که روی این صندلی نشسته ام آیا هستم؟!ایا خودم انتخاب کرده ام که اینجا باشم؟! حالا که اینجا هستم چه کنم؟!....و حتی بعداز اجرا هم فکر اورا به خودش و داستان ها مشغول میکند.میزانسن زیبا و عامدانه ای که کارگردان برای میرزا حسینعلی در نظر گرفته بود. دور شدن تدریجی او با اضطراب از معلمش و رفتن به سمت زن گرجی.شاید نقطه اشتراک زن گرجی و میرزا حسینعلی همان تاریکی روحشان است ک زن گرجی آن راپشت رنگ قرمز کفشش پنهان میکرده.((آن مستطیل زیبای هستی نمیدانم شاید نیستی ))همان رختخوابی که سالها میرزا حسینعلی از ان استفاده نمیکرده ورفتن به آن یک جور معنای مرگ را میدهد.(اینکه من چیزی را از قلم می اندازم یا معنایش را درک نمیکنم میتواند از کم سوادی شخص من باشد نه اینکه چیزی وجود ندارد یا اینکه کاری بی سبب در صحنه انجام شده)
اپیزود محلل زنگ تفریح کار و یک استراحت به مخاطب میدهد واورا برای فاجعه بعد اماده میکند .محلل روی لبهای تماشاگران زهر خندی تولید میکند که نتیجه نگاه انتقادی هدایت از دین و فرهنگ های رایج غلط است.
در اپیزود آخر ،گجسته دژ با قدرت و انرژی کاررا به پایان می رساند و آکسسوار و میزانسن بسیار چشم نوازی دارد . داستان گجسته دژچقدر به حال و هوای این روز هایمان نزدیک است ،و چقدر خشتون ها داریم که حتی وجدان خشتونی که از آدامیزادی خارج شده بود را ندارند.صدا زدن اسامی واقعی بازیگران در وسط کار از مسخ آنها در برابر شخصیت های داستان جلوگیری می کرد وهر لحظه به بازیگر یادآوری میکرد که تو بازیگری و این نقش توست. این سیلی هربار که بازیگران لباس ها را عوض می کردند،به تماشاچی هم میخورد که آن ها بازیگرانند و تو تماشاچی هستی و تمامی اینها نمایش است.با اینهمه که تو میدانی، باز هم نمیشود که در مردن داش آکل احساس غم نکنی،در صورتک ها با آن اهنگی که یکی از بازیگران می خواند گریه نکنی و با ربابه خفه نشوی. آنقدر این نمایش روحمان را به این طرف و ان طرف می کشید که در پایان از خود می پرسیم شاید این نمایش خواب ها و کابوس های میرزا حسینعلی بوده یا به قول میلاد تیموریان نوشته های احمد است ک حالا قلم و کاغذ به دستش افتاده و چه چیزها که نوشته ....
4بار امدم بازهم خواهم آمد.
این تئاتر یک جراحت است یا بهتر است بگویم صحنه جراحی است, شب اول که آن را دیدم احساس میکردم ادگار آلن پو در هیئت یک جادوگر این صحنه ها را خلق کرده است.تئاتری در مورد صادق هدایت براستی نیازمند اندیشه ای است که بتواند روح زخم خورده و تاریخ پر جراحت این سرزمین را میان ضجه ها و ناله , دخمه ها و مغاک, قبرستان ها ,بیابان ها و کوچه های تنگ و تاریک شیراز دریافته باشد. این تئاتر با یازده اپیزودش یک صحنه جراحی است, به مانند جراحی هایی که دکتر فاوست روی بدن ها برای یافتن روح می کرد, اما این بار جراحی و کندوکاویست بر تاریخ ضجه ها, تاریخ تراژدی, تاریکی ها و پستو ها, کنج ها و خفا و پنهانی که همیشه عیان بوده است اما زیر واقعیت برساخته , ادبیات برساخته و اندیشه های برساخته مدفون گشته است. بازیگران تئاتر یازده جریحه روح با این تجربه روبرو می شوند که خون از دست و صورتشان بچکد , عرق از تیره ی سرنوشتشان بچکد, استخوانهایشان به تب و لرز بیفتد و از میان حفره های تنشان ضجه بکشند, جیغ بزنند, آواز بخوانند , فریاد بکشند, ورد و دعا بخوانند , شعر بخوانند, نقاشی باشند, برقصند آنها یازده جریحه ی یک روح هستند , چه این روح فرزاد امینی باشد, صادق هدایت باشد , ایران باشد همانا در نهایت میتوان گفت قبرستان است.

نوشته ای درباره نمایش 11 جریحه روح / فرزاد امینی 
منتشرشده در روزنامه اعتماد پنجشنبه 12 تیر99
.
«زبانِ جان‌های عریان »

با اجرای دوباره تئاترها پس از وقفه‌ی چندماهه، فرزاد امینی در اجرای دیگری مبتنی بر حرکت‌نگاری،...

نوشته ای درباره نمایش 11 جریحه روح / فرزاد امینی
منتشرشده در روزنامه اعتماد پنجشنبه 12 تیر99
.
«زبانِ جان‌های عریان »

با اجرای دوباره تئاترها پس از وقفه‌ی چندماهه، فرزاد امینی در اجرای دیگری مبتنی بر حرکت‌نگاری، در ادامه‌ی اجراهای پیشین خود، اینبار یازده داستان کوتاه صادق هدایت از کتاب سه قطره‌خون را انتخاب و دست‌مایه قرارداده و فضای مورد نظر خود را در موازات با جهان هدایت، در سالن تئاتر مستقل تهران، ساخته و برصحنه آورده‌است . چنانکه متن و اجرا و فرم بکارگیری حرکات و میزانس‌ها، هسته‌ی داستانی را نیز معطوف خود قرارداده و آنچه بر صحنه جان گرفته است، مستقل از جهان هدایت است؛ هرچند تلاش پرکردن این ... دیدن ادامه ›› شکاف و نزدیک‌شدن به اتمسفر هدایت را در اجرا می‌توان دید اما به نظر می‌رسد امینی درصدد بوده با دراماتورژی، خوانش شخصی خود را با زبانی از کلمات و حرکات ارائه دهد که ترسیم کاملا منطبقی با داستان‌ها بوجود نیامده و تابعی وفادارانه نباشد.
در چنین شرایطی می‌توان اثر پیش رو را در کلیت خود و مستقل از مبدأ اقتباس، تحلیل و نقد کرد اما با این پیش‌فرض که دارای نقاط و ربط‌های مبهم مرجع نباشد، و بتواند رسایی و تاثیرگذاری موجهی برای ارتباط مخاطب با اثر، بی‌نیاز به اطلاع قبلی از وقایع داستان‌ها ارائه‌دهد. که از این بابت، نمایش 11 جریحه روح، واجد چنین ویژگی نیست و در راستایِ زبان شخصی کارگردان و متنی با انقطاع کلمات و واژه‌نگاری‌های مشدد و پرتکرار، حرکت می‌کند و می‌خواهد درپرتو جذابیت‌های بصری، مواضعی انتقادی نیز عرضه کند. هرچند پرداخت اپیزودها در فراز و نشیب زیادی‌ست با این‌حال هرچه پیش می‌رود زبان شیء و اکسسوارها بعنوان عنصر کارکردی به نجات می‌آید و اثر را از ورطه‌ی بلاتکلیفی به سمت و سوی قائم به خود‌بودن سوق می‌دهد. و اگرچه در برخورد اول همان اسامی و روایت داستانی، پایه و شاکله‌ی متن است اما با نفوذ ذهنیت هنرمند و فرم روایی‌اش، با وجود ابهاماتی رفع نشده، قلمروی خودش را، در بیان جراحت‌های اجتماعی و تاثیر آن بر روح و روان آدمی تعیین می‌کند.
همان چشم‌اندازی که گرچه مورد نظر هدایت نیز بوده، اما فرزاد امینی روایت خودش را در ترکیب سیال و سورئال از حرکات و واگویه‌های اجراگران، در ساحتی می‌سازد که تمایزی مشخص با متن اصلی داشته و آنرا در هر 11 قطعه، حفظ می‌کند. آنچنان که حتی در داستان‌های خطی با فضایی رئال، سبک اکسپرسیونیسم هنرمند، ادامه داشته و مناسبات خودش را بروز می‌دهد بی‌آنکه بخواهد وضوح بیشتری در روایت‌ها بیافریند.
شاید اگر تغیّر طرفداران هدایت را که می‌تواند کاملا منصفانه باشد، کنار بگذاریم، تجربه چنین اجرایی در نوع خود قابل ارزش است که با طرح مضامین انسانی، پدیده‌های اجتماعی و دجالیتی جاری حتی تا عصر امروز، از مرز سرگرمی عبور کند و در ساحت زیباشناختی با حضور بدن‌های ناآرام و اشیائی عرضه شود که طبق اشاره کارگردان در بروشور، حاوی هویتمندی موثری در فرآیند و جریان اجرا هستند و می‌توانند هر کدام به عنوان تکمله‌های دیالوگ‌ها و حرکات و میزانس‌ها، مورد تأویل قرار گیرند.
11 جریحه روح، بیش از آنکه اجرایی فیزکال باشد، مبتنی بر زبان است، زبانی که امینی با اقتباس، آنرا به قلمروی خود آورده و از آن خود کرده‌است. زبانی با پیوندهای سبملیک و تاکید بر وجه تراژیک هر قطعه، عیان‌شدگی جان‌های عریان با سرنوشت‌های عریانی‌ که رابطه‌ی زندگی‌های خاموش‌شده را بار دیگر بر صحنه زنده کند و همسو با شرایط اجتماعی اکنون، تفسیر معنایی بسازد. همان بن‌مایه اندیشه و کلامی از هدایت که دغدغه‌مندی‌اش تا به امروز ادامه دارد.
11 جریحه روح، با وجود طراحی و وجود تئاتریکالیته قابل قبول، در اجرا واجد نقدهای چندی‌ست چنانکه از همان آغاز، بطرز روشنی، تازه‌کار بودن و تیم بازیگری آماتوری را که دارد رنجِ مقبولیت می‌کشد، به وضوح می‌رساند. بیان‌ها به ویژه مسئله مهمی‌ست که یکدست نبوده و از پختگی لازم برخوردار نیست و مشوش‌بودن صحنه را تشدید و میزانسن‌ها را از انسجام تهی‌کرده و گاه بی‌اثر می‌کند. آنقدر صداسازی حلقی، نامفهوم، ناهنجار و مبتدی‌ست که ارتباط مخاطب را بارها با آن فضای سیال ذهنی که در متن حاکم‌ست، قطع کرده و اجازه‌ی درگیرشدن و پیداکردن خط روایی را به او نمی‌دهد. اما به مرور با تغییر این صداسازی، و آرایه‌های آوایی مناسب‌تر، به ویژه در بخش دوم اجرا بعد از وقفه استراحت، تماشاگر مناسبات خودش را با اجرا پیدا کرده و سعی می‌کند بتواند وارد این جرگه شود. هرچند همچنان نیاز به تمرین و تجربه بیشتر برای اجراگران، احساس می‌شود.
قلمروسازی جهان نمایش با سنگ قبرهایی که هوشمندانه همگی دهه‌های اول قرن و همزمان با تاریخ وقایع داستان‌ها هستند، طراحی فکرشده و تغییر لباس‌ها، و دیگر اشیاء، از نقاط قوتی‌ست که کم‌کاری‌های نورپردازی و موسیقی متن را، تقلیل می‌دهد، به ویژه در نیمه‌ی دوم و هنگام استفاده از موسیقی، درک این کم کاری از ابتدای نمایش، بیشتر حس می‌شود. اجرا دارای اضافات زیادی‌ست، مونولوگ‌های مطول و نارسا که هرچند برای فضاسازی آن قطعه نیاز باشد، اما باوجود زمان 180 دقیقه‌ای، نه تنها تاثیر لازم را ندارد حتی واپس‌زنی ذهنی و خستگی جهت امتداد تمرکز را نیز ایجاد می‌کند.
11 جریحه روح، در جهان مستقل خودش، حاصل زحمات بسیار گروهی جوان و کارگردانی خلاق‌ست که برای درک اتمسفر صحنه و اجرا، اگرچه انتخاب سنگینی‌ست اما تجربه‌ای ارزنده‌ است هرچند مخاطب به اندازه آنها از لذت و شعف سهمی نبرد.

نیلوفرثانی
5 تیر99
خیلی کامل و جامع نوشتید بعد از خوندنش دلم خواست دوباره نمایش رو ببینم 👍
درود بر شما نیلوفر جان اینکه بیانها از پختگی برخوردار نیست و صداسازی نامفهوم است چقدر نامفهوم است یا از پختگی برخوردار نیست چون هدایت چنین زبان نامفهومی در کتابهایش ندارد حتی بوف کور هم اگر نقدش را بخوانید نامفهوم نیست
fariba akbari
درود بر شما نیلوفر جان اینکه بیانها از پختگی برخوردار نیست و صداسازی نامفهوم است چقدر نامفهوم است یا از پختگی برخوردار نیست چون هدایت چنین زبان نامفهومی در کتابهایش ندارد حتی بوف کور هم اگر نقدش ...
درود فریباجان
بله متوجه زبان نوشتاری هدایت هستم منظور از نامفهومی و صداسازی ناپخته، صرفا و مشخصا به نوع بیان بازیگران و قدرت کلام آنها ادای دیالوگ ها بوده که در ابتدای نمایش بسیار و بعد به مرور مسلط تر شد. هرچند در برخی از بازیگران نیز، این بیان تمرین شده و تئاتری قابل مشاهده بود.
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
کار فوق العاده.بازی ها انرژیک و عالی.میزانسن ها سخت و پیچیده.اگه دنبال کاری متفاوت هستید این کارو ببینید.
بد و نا هماهنگ
خیلی تاتر خوبی بود،به شدت پیشنهاد میکنم برید
اصلا نفهمیدم . خوب شد یه آنتراکت وسطش داشت تا به تماشاچی فرصت فرار رو بده . آخه تو این اوضاع روانی جامعه که همه تحت فشارند ساخت چنین نمایش بی سر و تهی چه کمکی میکنه . آدم هیج کار نکنه بهتر از اینه فشار روانی بقیه رو بیشتر کنه . تو رو خدا کارهای شاد و باحال بسازید .
عاشق این صراحت و روراستی تون هستم :)
من اصلا علاقه ای به نمایشهای سیاه بازی مضجک ندارم و منظورم از نمایش شاد و باحال این نوع کارها نیست . خب شاید در زمانیکه استارت این کار رقم خورده تا زماینکه به اجرا برسه زمان زیادی سپری شده و تو این فاصله شرایط روحی روانی جامعه خیلی عوض شده . به نظرم شناخت شرایط موجود و ارایه کارهایی که نظر اکثریت محاطب رو جلب کنه اهمیت داره . ممنون میشم شما توضیح بدید اینکار در کل و خلاصه چی میخواست بگه .
دوستان به نظرم دیگه از حد پیشنهاد و توضیح و نقد دارید به سمت توهین می‌روید!! مشخصاً منظور ایشون خندوانه و گلریز و بولینگ عبدو نیست...
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
یازده جریحه روح...
بدون شک جزو نمایشهایی است که حتما باید دید. ورود به فضای سنگین داستانهای هدایت بسیار دشوار است که کارگردان و بازیگران جوان و عاشق کار ماهرانه از این سد گذشته‌اند و اثری خلق کرده‌اند پویا و بیادماندنی.
آقای فرزاد امینی، رسالت و قول خود را به صادق هدایت شرافتمندانه به انجام رسانده اید. درود
با درود متوجه نمیشم که در نوشته های مرتبط با این نمایش همه به پیچیدگی اثار هدایت و فضای سنگین اثار هدایت و ... اشاره میکنند .
میتونم بپرسم کدوم پیچیدگی ؟ کدوم فضای سنگین ؟ یعنی افراد بخصوصی متوجه اثار ایشون میشوتد ؟
این نوشته من طعنه وکنایه نیست واقعا میخوام بدونم کجای اثار او سنگین و پیچیده ست .
محمد مجللی
درسته هنوز ندیدم این کار رو ولی وقتی ببینمش هم قطعا دیگه جرئت نمیکنم بیام اینجا و از پیچیدگی هاش بگم چون سردلی جان اپدیت شده و دیگه به زدن گزارش اکتفا نمیکنه بلکه به صورت فیزیکی و با نانچیکو ...
گرچه‌ دوست دارم فکر کنم شوخی بود، دوست دارم جواب هم بدهم؛ شما بیا از پیچیدگی هاش بگو، ولی فقط به گفتن واژه ی «پیچیدگی» اکتفا نکن. به علاوه به اونایی ک میگن پیچیدگی نداره هم توهین آمیز پاسخ نده. همین دو تا شرط ساده
میم سردلی
گرچه‌ دوست دارم فکر کنم شوخی بود، دوست دارم جواب هم بدهم؛ شما بیا از پیچیدگی هاش بگو، ولی فقط به گفتن واژه ی «پیچیدگی» اکتفا نکن. به علاوه به اونایی ک میگن پیچیدگی نداره هم توهین آمیز پاسخ نده. ...
کاملا شوخی بود توهینی نبوده و بخاطرش عذرمیخوام
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
صادق هدایت پیچیده است. هم شخصیت خودش ، هم زندگی اش و هم آثارش. وقتی آثاری از هدایت تبدیل به تئاتر می شود اگر آن پیچیدگی بیان نشود و حرکت به سمت سهل سازی و ساده کردن برود هدایت از اصالت می افتد.
یازده جریحهٔ روح ابتدا نبرد اصالت است با ابتذال. ابتذالی که روزمرگی ما را تشکیل داده و با دیدن هراثر هنری از تئاتر ، فیلم و ... تمایل داریم هر چه زودتر و ساده تر برایمان همه چیز بیان شود.
در یازده جریحه روح دیالوگ با حفظ اصالت زبان ، زبانِ عالم و روح نویسنده بیان می شود نه بیان هاى دم دستىِ زمانه ى کنونی. نثر نویسى دیالوگ ها در این کار خیلی بدیع است. تماشاگر در این کار محکوم به تصمیم است و اصالت عقل و تحلیل سبب می شود تا فارغ از درام به تحلیل خود بپردازد. چیستی رویداد ها بر چگونگی آن ارجح بوده و هر یازده داستان در عین اتحاد روایی و آن وهم و مالیخولیایی که در ساختارش است، قائم به ذات خود هستند.
میزانسن ها بی نظیر است. برای ثانیه به ثانیه آن حرکت فکر و طراحی شده است. تعویض لباس ها به فرم روایی کار بیشتر کمک کرده است و بازی که از بازیگران گرفته شده است تقریبا در تاتر ایران کمتر دیده می شود. استفاده به جا از همسرایان نیز در کار نمود پیدا کرده.
توصیه من به شما؛ اگر دنبال تاتری متفاوت از فضای کنونی تاتر ایران هستید این کار را تماشا کنید.
خوشحالم که کاملا باهاتون همنظرم ممنون از نوشته خوبتون
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
جانمان را به لب رساند این اجرا. حتما ببینید.
نمایش یازده جریحه روح را دیدم.کاری متفاوت با تمام تئاتر هایی که دیدم بود.بازیگران از فیزیک بدنی بالا و انرژی فراوانی برخوردار بودند.لباس ها مناسب انتخاب موسیقی بسیار عالی.میزانسن ها بسیار پیچیده و با ظرافت.کاری بسیار پیچیده بود و زیبا.
نمایش یازده جریحه روح را دیدم.بازیگران سر شار از انرژی و توانمند و سختکوش بودند.فضای کار به نظرم گویایه داستان بود.کارگردانی با ظرافت و جزئیات فراوان بود.کاری متفاوت با تئاتر های دیگر که دیدم بود.به شخصه دوست دارم دوباره به تماشای این کار بروم.
چقدر پروفایل های فیک! !!
حدیث سیدی
چقدر پروفایل های فیک! !!
بله واقعا
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
میزانسن هایی بس خیره کننده،
لباس ها زیبا و مرتبط،
بازی ها انرژیک ، فاصله گذاری و تئاتر اپیک به نحو احسن،
انتخاب موسیقی در بهترین وجه ممکن، دراماتوژ متن حرفه ای
اما چرا بسیاری از دیالوگ ها از ته حلق خوانده می شود، چند بار این کار جذاب است اما تکرار زیاد آن عذاب می شود برای فهمیدن دیالوگ ها،
اگر کار اپیک است چرا قصه به سادگی روایت نمی شود تا ذهن ما درگیر درام نباشد.
استفاده از المان های نمایش کاتاکالی علی رغم جذابیت ها هم بیش از حد بود.
اما این کار را ببینید از سطح تاترهای کشور بسیار سطح بالاتر و عمیق تر است.
تفاوت کیفیت واقعا محسوس است و به علت کیفیت بالا به نظرم این نقدها وارد است.
شروع کار کمی خسته کننده اما هر چه به انتها نزدیک می شوید کار فوق العاده جذاب می شود.
فقط ای کاش شروع کار ساعت 8.00 شب بود!
خیلی از خواندن نظرتون لذت بردم چون با تعاریف و انتقادات کاملا موافقم، من به نمایش امتیاز پنج دادم چون در مقایسه با اکثر نمایشهای سالهای اخیر جایگاه و سطح بسیار بالاتری دارد اما انتقادات دقیق شمادر موردلحن نامناسب ته گلویی بی مورد بازیگران و ساعت شروع و پایان بر اجرا وارد است و با اصلاح این موارد حتما تجربه بهتری در انتظار تماشاگران خواهد بود، اما در مورد عدم روایت ساده داستانها بنظر من فرض کارگردان بر دانستن و خوانده شدن داستانهای سه قطره خون توسط تماشاگران بنا شده بود و این اجرا بنایی بر داستانگویی نداشت و قصد کارگردان نمایش احساسات و ناگفته های برانگیخته شده بعد از خوانش و درک هر داستان و آفرینش فضای مالیخولیایی هر اثر بود که در این بخش بسیار درخشان عمل کرده بودند
جناب کارآمد عزیز، نوشته ی ارجاع داده شده -که ماهیتی کافکایی دارد- را خوانده ام. نقد محتوایی، نقد مفهوم ، ایدئولوژی چند دهه ست گریبان ما را گرفته.
ولی شما و من و باقی دوستان همچنان مختارند به ایدئولوژی بچسبیم و بچسبند 🙄
یاد پستی که سپهر عزیز از قول شفیعی کدکنی گذاشته بود و تا حدودی بیانگر دلزدگی از ایدئولوژی- گرایی در ما بود، افتادم
میم سردلی
جناب کارآمد عزیز، نوشته ی ارجاع داده شده -که ماهیتی کافکایی دارد- را خوانده ام. نقد محتوایی، نقد مفهوم ، ایدئولوژی چند دهه ست گریبان ما را گرفته. ولی شما و من و باقی دوستان همچنان مختارند ...
حتما قلم من قاصر است از توصیف ذهنیاتم امیدوارم روزی حضورا بتونم روشنتر منظورم را بیان کنم
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
دیشب به تماشای این نمایش نشستم که به حال و هوای این روزهایمان است و چه پسندیده و زیبا قسمت های انفرادی اجرا میشد و چه ناهماهنگ در قسمت های گروهی که کم هم نبود.
شروعی خسته کننده و پایانی بس گیرا که جبران اتلاف وقت یک ساعت و اندی از ابتدای نمایش بود.
طراحی لباس زیبا و در عین حال نا زیبا (هماهنگ بود و نبود)
و گاهی (زیاد) صدا های متمایل به جیغ که مثلا صدای پیرمرد یا پیرزن بود و تنها چیزی که نبود صدای فردی مسن.
و در پایان تشکر از انرژی فراوان بازیگران و عوامل برای اجرایی طولانی
شاید با ربط شاید بی ربط: اتفاقات نامیمون و سیاه این روزها و جراحاتی که دیگر روح و روانمان را نه! حقیقتا جسم و جانمان را میگیرند، قتل ناموسی !!! قرن بیست ویک(...)
«وضع افکار و زندگی به‌طور عموم و به خصوص وضعیت زن بعد از تسلط اعراب تغییر کرد چون اسیر مرد و خانه نشین شد. تعدد زوجات، تزریق افکار، قضا و قدر، سوگواری و غم و غصه فکر مردم را متوجه جادو، طلسم، دعا و جن کرد و از کار و جدیت آن‌ها کاست.» صادق هدایت.
آه و افسوس که بعد از صد سال از پرپر زدن ایشان برای ایجاد تغییر یا اصلاح ساختار این سیکل باطل همچنان ...
----------------------------------------------------
شباهت سه قطره خون به علامت سه نقطه (...) یادآور گونه ای حرف ناگفتنی یا نانوشتنی می باشد که راوی از بیان یا نوشتن آن ترس دارد و یا حتی توان یا امکان نوشتن این امر ناگفتنی وجود ندارد. سه نقطه در جایی گذاشته می شود که گونه ای حذف یا ناتمامی یا طولانی بودن بیش از حد در کلام دیده می شود و در تمامی این موارد کارکرد همان جای خالی یا نقطه چین هایی را دارد که باید توسط مخاطب پر شود و راوی امکان پرکردن یا توصیفش ... دیدن ادامه ›› را ندارد.

به گفته حسین پاینده، یکی از منتقدین ادبی برجسته ایران، بیانِ امر بیان‌نشدنی، محوری‌ترین موضوع در «سه قطره خون» است. گفته‌های راوی در این داستان شرحی از رویدادهایی اتفاق افتاده نیستند. رویداد اصلی چنان خاطره‌ی هولناک و مضطرب‌کننده‌ای است که راوی از بیان آن قاصر می‌مانَد. داستان «سه قطره خون» به روایت‌ناپذیریِ این قبیل روایت‌های تشویش‌آور مربوط می‌شود. چنین مضمونی را می‌توان در نخستین جمله «بوف کور» نیز دنبال کرد: «در زندگی زخم‌هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می‌خورد و می‌تراشد. این دردها را نمی‌شود به کسی اظهار کرد، چون عموماً عادت دارند که این دردهای باورنکردنی را جزو اتفاقات و پیشامدهای نادر و عجیب بشمارند.»

در بخشی از داستان «سه قطره خون» می‌خوانیم:

مردمان این‌جا همه هم این‌طور نیستند. خیلی از آن‌ها اگر معالجه شوند و مرخص شوند، بدبخت خواهند شد. مثلاً این صغرا سلطان، که در زنانه است، دو سه بار می‌خواست بگریزد، او را گرفتند. پیرزن است، اما صورتش را گچ دیوار می‌مالد و گل شمعدانی هم سرخابش است. خودش را دختر چهارده ساله می‌داند، اگر معالجه بشود و در آینه نگاه بکند سکته خواهد. بدتر از همه تقی خودمان است که می‌خواست دنیا را زیر و رو بکند و با آنکه عقیده‌اش این است که زن باعث بدبختی مردم شده و برای اصلاح دنیا هر چه زن است باید کشت، عاشق همین صغرا سلطان شده بود.

در داستان های کلاسیک معمولاً داستان را به سه قسمت تقسیم می کنیم : ( مقدمه ـ تنه ـ پایان )

پایان مقدمه ، نقطه ی عطف اول است که ما را به تنه ی داستان پرت می کند اما این داستان بی مقدمه از تنه شروع می شود . از تنه داستان ابتدا با تنشی روبرو می شویم ( تنش در این داستان : سه قطره خون و اوضاع و احوال راوی یعنی میرزا احمدخان است ) بعد از آن کشمکش در داستان به وجود می آید که در آن شخصیت اصلی داستان در شرایطی قرار می گیرد که با خودش یا با شخصیت های دیگر داستان دچار درگیری می شود ، کلنجار می رود و برای به دست آوردن راه حلی تلاش می کند تا از این مخمصه نجات پیدا کند. ( درگیری میرزا احمدخان با شخصیت ها و محیطی که در آنجا زندگی می کند )

در گیر و دار کشمکش و تلاش قهرمان داستان برای رهایی از این کشمکش ، موانعی وجود دارد که شخصیت داستان با آن موانع دست و پنجه نرم می کند و با گذشتن از آن موانع به هدف ( خواسته یا نیاز ) داستان نزدیک تر می شود ( مانعی که سر راه میرزا احمدخان قرار دارد ذهنیات آشفته و مبهم اوست )

نقطه ی اوج آنجاست که مخاطب در می یابد ؛ میرزا احمدخان از همسایه قدیمی و دوست صمیمی اش ضربه ی احساسی و عشقی می خورد .

گره گشایی دقیقاً در ابتدای داستان اتفاق نمی افتد . در این داستان عناصر داستانی توالی و ترتیب مشخصی ندارد و هر کجا نیاز داستان ایجاب می کند یکی از عناصر داستانی خود را نشان می دهد .


نمایش یازده جریحه روح دقیقا انگاره ای از کاغذ خط خطیست ، حضوری کامل و پر طمطراق از ایدئولوژی صادق بر صحنه ای که در نگاه اول فقط خط خطی و سرخ و سیاه است و پر هرج و مرج! اما به مرور با فشردن داستانی در داستان دیگر افشره خالص آن بصورت سه قطره خون بر صحنه می چکد و وه که چه زیبا این خطوط کج و معوج و درهم برهم آشکار میکنند برای آنکه میخواهد و میتواند بشنوند و ببیند. نگاه صادق تلخ و سیاه بوده و آنچه از او به ما رسیده رویکردی خودویرانگر و ناامید را متصور میشود اما از دیدگاه من صادق آشفته علتها بوده و سوگوار همیشگی معلولها ((«بدون مقصود معینی از میان کوچه‌ها، بی تکلیف از میان رجاله‌هایی که همه آنها قیافه‌های طماعی داشتند و دنبال پول و شهوت می‌دویدند می‌گذشتم. من احتیاجی به دیدن آنها نداشتم چون یکی از آنها نماینده باقی دیگرشان بود. همه آنها یک دهان بودند که یک مشت روده به دنبال آنها آویخته و منتهی به آلت تناسلی شان می‌شد… به من چه ربطی داشت فکرم را متوجه زندگی احمق‌ها و رجاله‌ها بکنم، که سالم بودند و خوب می‌خوردند، خوب می‌خوابیدند و خوب جماع می‌کردند، و بال مرگ هر دقیقه به سر و صورتشان ساییده نشده بودَ.»َ
از نظر صادق، مردان دائما در حال ظلم به زنان هستند و در پس نفرینی عجیب و هزار ساله زنان بجای مقابله! با ایشان همراه شده و به همجنسان خویش ظلمی فراتر روا می دارند! نتیجه چنین تعاملی میتواند جز پسرانی زن ستیز و دخترانی حقیر باشد؟! مرد داستان به دنبال شهوت و بقای نسل و زن کوشا در جهت جلب رضایت مرد (راضی به صیغه و هوو) ظاهر عوامانه داستان سالهاست که این است. (حتی امروز)،
اما آنچه صادق با نگفته هایش میگوید این است که برنده این بازی (مرد) بازنده اصلی ماجراست در تک تک بخشهای نمایش هم این موضوع نمایان میشود که قربانی فقط زنان نیستند و مردان خیانت دیده یا زن گریخته یا فرزند مرده آیا عاقبت بهتری از قربانیان خود دارند؟! زنان تحت فشار چاره ای جز رقابت نابرابر با رقبا داشته و دارند؟ نوک پیکان تند انتقادات صادق نه به زنان بلکه به آن چیز ناگفتنیست که زیر ظلم و سنت هزار ساله ایشان به آن بدل شده اند.

شناخت هدایت و شناخت علت جدایی او از جامعه ای که بر همه اجزای آن نقد داشت و تاکید بر خشونت و ظلم و مرگ و خرافات و سوء استفاده های مذهبی و عدم درک او و آثارش توسط عوام و عبور از کلیشه های رایج در مورد ایشان و آثارش (که اکثرا توسط ناآگاهان کم سواد متعصب نوشته شده) و تطبیق انتقادات صدساله او با رویدادهای امروزمان می تواند دریچه ای به زیبایی های دنیای صادق باز کند که برای بسیارانی ناشناخته مانده است.

پ ن 1: بعد از غیبت کرونایی لعنتی اولین نمایش چهار ماهه اخیر تجربه ای بود بسیار لذت بخش و ستودنی که با همراهی و پیشنهاد سپهر عزیز و افتخار آشنایی با سرکار خانم نیلوفر ثانی صدبار دلچسب تر و شیرینتر شد. واقعا بحث گفتگو با سررشته دارانی مثل ایشان را برای همه آرزو میکنم.

پ ن 2: این نمایش به معنی واقعی کلمه نمایش و تئاتر است و اصلا برای کسانی که برای سرگرمی نمایش میبینند توصیه نمیشود به هیچ عنوان و برای تاتر بینهای عزیز هم با خوانده خلاصه ای از کتاب سه قطره خون قطعا تجربه بهتری در انتظار خواهد بود

پ ن3 : وضعیت بهداشتی و رفتار کارکنان و زمان شروع و پایان اجرا خوب و دقیق و صحیح بود فقط و فقط گرمای همیشگی سالن مستقل برای بیش از سه ساعت اجرا کمی غیر قابل تحمل بود

پ ن 4 : بروشور نمایش نشان از احترام به مخاطب دارد و در نوع خود بسیار با کیفیت و جذاب طراحی شده ، فقط در ابتدای آن جمله ای در مورد یوسف پیامبر نوشته شده که بنده اصلا متوجه منظور و قصد نویسنده نشدم و دلیل وجودی آنرا در ابتدای بروشور اصلا درک نکردم.

پ ن 5 : کارگردانی بینهایت جزیی نگر و سختگیرانه بنظر میرسید فضای پر ابهام مالیخولیایی کاملا شکل گرفته بود بازیگران در لحظاتی که در اجرا نقشی نداشتند مشخصا متمرکز بر بازی دیگر بازیگران بدون هیچ اکت یا حرکت اضافه منتظر نوبت خود می ماندند که این بنظر من نهایت مدیریت اجرا از طرف کارگردان و بسیارقابل تحسین بود . اکسسوار عالی و در خدمت اجرا طراحی لباس خوب اما نورپردازی کمی ضعیف و تخت .
بازیها خوب و بعضا عالی و کلیت اجرا بسیار جذاب بود فقط بنظر من گروه کارگردانی و علی الخصوص بازیگران انرژی زیادی برای مونولوگ های طولانی و سخت ولی گاها خسته کننده که تماشاگر قادر به دنبال کردن همه آن نبود صرف کرده بودند که با حذف بخش هایی از آنها می توان مدت نمایش را کوتاه تر و جذابیت آن را بشدت افزایش داد. در آخر خواهش میکنم تمنا میکنم گویش از ته گلو با صدای خس خس وحشتناک در سه چهار اپیزود اول که به طرز عذاب آوری شنیدن دیالوگها رو ناممکن و رنج آور میکرد رو متوقف کنید شاید این بزرگترین نقطه ضعف این نمایش بود.
اگر نمایش همون اندازه لذتی رو به من بده که خوندن این متن نصیبم کرد، برام کافیه. چقدر خوب و کامل و بی نقص
کاش اون سانس منم بودم و شما و خانم ثانی رو و سایر عزیزان رو میدیدم؛ دلم تنگه براتون...

فقط آقا کارامد، در صورت نخوندن کتاب، خللی در درک نمایش ایجاد میشه یا نه؟
خانم ثانی همینکه وقتتون رو برای خواندن یاداشتک حسی و غیر حرفه ای من گذاشتید بی نهایت منت دارتون هستم، دیگه تعریف و لطف شما برام زیادی بود😌 یکدنیا تشکر از بنده نوازی،
آشنایی با شما انقدر ارزشمندبود که ما هر روز به عناوین مختلف یادتون میکنیم و برای دیدارتون لحظه شماری، امثال شما گوهرید و ای کاش انقدر نادر نبودید
محمد کارآمد
خانم ثانی همینکه وقتتون رو برای خواندن یاداشتک حسی و غیر حرفه ای من گذاشتید بی نهایت منت دارتون هستم، دیگه تعریف و لطف شما برام زیادی بود😌 یکدنیا تشکر از بنده نوازی، آشنایی با شما انقدر ارزشمندبود ...
اختیار دارید لذت بردم و آموختم
لطف و محبت شماست خیلی سپاسگزارم
به امیددیدارتون به زودی :)
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
دیشب به تماشای این تئاتر رفتیم.بازیگران توانا بودند و بسیار پرتلاش.به همگی خسته نباشید میگویم. من فکر میکنم که هدف تئاتر آشنا کردن مخاطب به فکر نویسنده باشد اما در این اجرا چنین چیزی حاصل نشد.نحوه ادای دیالوگها بسار کلافه کننده بود‌. داستانها را از قبل می دانستم وگرنه بسیار بسیار سخت میشد داستان را فهمید.صرفا نمادین بود همه چیز. مدت زمان نمایش با توجه به فضای وهم آلودی که داشت خیلی طولانی بود.