تیوال نمایش لاموزیکا سوم
S3 : 01:18:35
مکتب تهران
خرید بلیت
۳۰,۰۰۰ تومان
٪۳۰ تخفیف
  ۱۰ مرداد تا ۰۷ شهریور
  ۲۰:۳۰
  ۵۰ دقیقه
 بها: ۳۰,۰۰۰ تومان

: جلال تهرانی
: امیر کرمی، تارا یونس تبار

: جلال تهرانی
: مازیار تهرانی
: پوریا احمدیان
زن و مردی پس از سال‌ها دوری یکدیگر را در لابی هتلی ملاقات می‌کنند و رگه‌هایی از عشق گذشته مناسبات آن‌ها را تحت تاثیر قرار می‌دهد...
سبک:
درام
شهر:
تهران

گزارش تصویری تیوال از نمایش لاموزیکا سوم / عکاس:‌سارا ثقفی

... دیدن همه عکس ها »

اخبار وابسته

» دست از ماجراجویی نکشیده‌ام

مکان

خیابان کریمخان زند٬ خیابان شهید عضدی(آبان جنوبی)، کوچه کیوان، پلاک ۸، زنگ یک، سالن مکتب تهران
تلفن:  ۸۸۹۳۵۵۸۳-۵


«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال
به موازات هسته سرد شده درام نمایشنامه لاموزیکای دوراس نویسنده و فیلمساز فقید فرانسوی و بازنگری متنی استاد جلال تهرانی ، با متد فاصله گذاری شده از بازی زوجی روبرو هستیم که بیش از آنکه توجه مخاطب را به کانون درام معطوف کنند به تعمق و نگرشی شگرف بر تراژدی عشق خود منتهی می سازند؛

سبک بازی امیر کرمی و درخشش تارا یونس تبار در این نمایش به گونه ای رقم می خورد تا با مجموعه اکت های فریز شده و وقفه هایی در قالب ژست هایی چون خیره ماندن های طولانی و دیالوگهایی مقطع و با سکون های ممتد ، تلخی این تلاشی را به نسبت متن یونیزه شده در اختیار مخاطب قرار می دهد تا بر خلاف بازی های غلو شده و احساسی در بطن ٢ کاراکتر قرار بگیریم و قدری پرواز در دنیای تنهایی و انجمادشان را بیازماییم؛

کلیپی تصویری با استفاده از ویدئو وال و بهره مندی از موزیک Max Ritcher که در این بین مخاطب ... دیدن ادامه » را بیشتر در عمق این اتمسفر جای می دهد و پرشهای زمانی را به ذهن متصل می کند؛

صحنه مینیمالیستی و نور کمینه و طراحی البسه ساده و تیره بر تمرکز مخاطب به مضامین مطرح شده در ژرفای متن کمک می کند و او را(مخاطب) از پرداختن به لایه های ترکیب شده در نمایش پرهیز می دهد؛

بی وفایی ، خیانت ، نخوت و غرور در سایه سانتی مانتالیسم به عناصری اکتیویته بدل گشته و رمق بال زدن زوجی که هنوز دل در گرو هم دارند را از آنها گرفته ... زن می خواهد آغوش بگشاید ولی از درون تهیست و مرد نیز در غشاء ی از این فرامین آکنده دست و پا می زند و به جسمی سرد و منجمد بدل گشته است ... سو سوی عشق ناگزیر از این یخبندان عاطفی و حصارهای لاینفک گرمای خود را از دست می دهد و آخرین دیدار هم نافرجام به پایانی غریب جان می دهد تا اندیشه مخاطبین را در سیطره خود چنگ زند و نهیبی باشد بهتر از شعارهای روانشناسان و سمینارها و میزگردهای کلیشه ای رسانه های رادیویی و تلویزیونی؛

از مصاحبت با شما جناب امیر کرمی و بانو تارا یونس تبار پس از نمایش لذت بردم و گاهی اجرا به گونه ای پیش می رود که برایند ذهنی آدمی را بهم می ریزد و بعد از ساعتها فکر به این نتیجه می رسد که دوری جستن از باورها و تمایلات شخصی مبتنی بر دیدن و شنیدن ساختارهای کلیشه ای چه بسا شگفت انگیز و تلخی آن در غایت شیرینی موهومی است؛

قطعاً مجموع این فرایند حاصل تلاش سختگیرانه استاد جلال تهرانی است که سالهاست در این مکتب خانه زحمت می کشند و همه ما قدردان این مهم در سیر متعالی تئاتر کشور هستیم.

(این نوشته برگرفته از نظر شخصی بنده است و ممکن است با تفکر و سلیقه شخص دیگری هم سو نباشد.)
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
مردها در مقابل عشق ناتوانی بیشتری دارند و زنها درعشق بی پرواترند.
باید بگم این نمایش تأثیر حسی زیادی روی من گذاشت و کاملا متفاوت از یک تماشای معمولی بود.فکر میکنم بیشتر از اینکه خود متن یادم بمونه حسی که از متن گرفتم همیشه همراهم بمونه.اینکه کجاها آدم کم میاره برای موندن توی یه رابطه عاشقانه.هرچقدر عاشقتر باشی بعداز گذر زمان تلاشت برای یافتن خودت بیشتر میشه.بنظر من عشق مثل نیاز انسان به هوا نیاز به آزادی داره.نیاز به رفتن .نیاز به فاصله.و اینکه نتونی بری تا خودت و قدرت درونت رو پیدا کنی آغاز مرگ عشقه.رفتنی موقتی که اگه عاشق باشی حتما برمیگردی.اما اگه نتونی بری، میمیری یا میکشی.این تلاش انسان برای بقای خودشه که حتی در عشق هم هست چون عشق میتونه انسان رو از خودش بگیره و این بی من زیستن میتونه ویرانگر باشه همونقدر که شیرینه. زن نمایش بی پروا بود چه ... دیدن ادامه » در رفتن چه در عشق ورزیدن اما مرد عاجزتر بود چه در گریز از عشق چه در انتخاب عشق و استیصال مردها در عشق بنظرم یکم عمومیه.زنها اگه عاشق باشن شجاعترن و کمتر دچار استیصال میشن.همونطور که مردها در خیلی چیزهای دیگه شجاعت بیشتری دارن.
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
«جدایی پیش از آنکه حادث شود، بالغ می شود.»
دوراس.
لاموزیکای سوم؛
اجرا شروع می شود‌؛ مونولوگ مرد با همان میزانسن آشنای جلال تهرانی، یعنی ارتعاش بدنِ بازیگرِ ثابت در یک زاویه‌ی حاده با خط افق. که این خود باعث ایجاد تلرانسی - به زعم نویسنده‌ی این متن - در صدایی که می شنویم می شود. جلال تهرانی باز مثل همیشه بازی های اجرایش هیچ اند - به زعم دیگران‌ - همان هیچ که در ژان ماری اشتراب می بینیم، همان هیچ که در برسون، و مثال عصر جدیدش اوژن گرین. برای توضیح آنچه در استایل بازیگری تهرانی محسوب می شود - البته در این کار کمتر مهندسی شده و لحن ها معنای مستقیم‌تری از آنچه از دیالوگ ها استنباط می شود را منتقل می کنند - به یک جمله از برسون درباره‌ی مدل هایش اکتفا می کنم «مدل؛ محصور در ظهور رازآمیز خود. او همه‌ی آنچه را که در خویش بیرونی می نمود، به خویش تفهیم کرده ... دیدن ادامه » است. او آن جاست، در پس آن پیشانی، آن گونه ها.» و بازیگری در تئاتر تهرانی دقیقا یعنی تفهیم همه‌ی آنچه قرار است بروز بدهی. دومین مسئله در بازیگری تهرانی «نسبت میان تن» هاست که در تئاتر امروز ما با «بلایی که تن ها می توانند سر هم بیاورند» اشتباه گرفته شده. یا گمان می کنند این درست است! این نسبت هارا در دو بخش دوست ندارم یعنی همان جایی میزانسن دلالت غلیظی بر نسبت میان دو تن می کند. اول آنجا که مرد زن را در گوشه‌ی سالن گیر می اندازد و دوم آنجا که رویش حجم های صحنه را می چیند. اما در باقی زمان‌ها این زهدِ میزانسنیک تهرانی در نسبت ظریفِ پاها و دست‌ها و مرکز ثقل بدن ها با هم یک هارمونی شکل می دهد، یک هارمونی که خودش را به تو عرضه نمی کند اما مادام بر وجود معصومش روی صحنه دلالت می کند، صاحب جمال نیست! اما صاحب منصب چرا. امروزه که نسبت میان تن ها به لگد زدن دو بازیگر به هم ختم می شود در لاموزیکا زاویه‌ی جایگیری دست زن با دست مرد نسبت میان شان را برقرار می کند، نسبتی که باز نه اندیشه‌ی بازیگر و نه اندیشه‌ی کارگردان مضمون - ایدئولوژی؟ - مشخصی را از آن به تو حقنه - بخوانید تحمیل - نمی کند.
یادداشت های کوتاه همیشه موجب تقلیل یک اثر هنری می شوند و من اجبارا از مسئله بازیگری گذر می کنم، با همه اجحاف ها که در حقش می شود.
دوم متن. احساس می کنم هرگونه مدح یا مذمت درباره‌ی لاموزیکای دوراس بیهوده می نماید پس مستقیما به سراغ بازخوانی تهرانی از آن می روم. مهمترین مسئله‌ای که من با تمام متون ترجمه شده دارم باز اینجا سر و کله‌اش پیدا می شود. اینکه صنعت ترجمه‌ی ما ترجمه برای خواندن است نه اجرا! و این مسئله به این اجرا هم لطمه زده، جملات کتابی خواه ناخواه در بن و اساس آدمی حس و حالی را بر می انگیزند که بعد انتظارش را نداری همان را از دهان یک انسان بشنوی، با همان زبان و ادبیات. شعاری می شود شاید... نکته‌ی دوم درباره‌ی «شما» است! تهرانیِ عالم به کلمات جای لفظ خطابه‌ی تو، شما را جایگزین کرده، که چه چیزها یادآور نمی شود و چه مسافت ها ایجاد نمی کند و چه فاصله ها عیان! با تنها جانشینی یک کلمه.
صحبت درباره‌ی نور و موسیقی دیگر این یادداشت را از حالت یادداشت کوتاه در می آورد!
به عنوان ذکر آخر من واله و شیدای آن ویدئو و موسیقی مکس ریختر شده ام.
من فکر نمی کنم دیالوگ های به اصلاح کتابی متن متاثر از ترجمه بوده باشه، چرا که دیالوگ های متن تهرانی مستقل از متن دوراس نوشته شده، من به عنوان زبان متن پذیرفتم که خیلی هم آگاهانه انتخاب شده، نمونه اش همان شمایی هست که فرمودی!
۴ روز پیش، چهارشنبه
آری. موافقم.
۳ روز پیش، پنجشنبه
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
پاسخ من به سوالی که آقای جلال تهرانی در ابتدای اولین اجرای لاموزیکا مطرح کردند؛
توضیح کامل سوال، و متن صحبت‌های ایشان:
t.me/maktab_tehran/989
و در سایت مکتب‌تهران، صفحه‌ی نمایش لاموزیکا:
maktabetehran.com/48-theater/jalal-tehrani-works/300-theatre-jalal_tehrani-la_musica_troisieme-1398
.
اول بگویم که در این نمایش، گذشت زمان برای شخصیت‌ها را چگونه دیدم:
دو نفر در موقعیتی یکدیگر را می‌بینند. موقعیتی که استوار است بر پایه‌ی چند سال دور از هم بودن. اینکه واضح بگویند چه بر آن‌ها گذشته، ویژه نیست. گاهی از این می‌گویند اما، راه دیگری می‌روند. همه‌ی آن جاها و لحظه‌ها که با هم بوده‌اند، و بعد از آن، همه‌ی جاها را که با هم نبوده‌اند یک به یک برای ما شرح نمی‌دهند؛ بلکه از عمق چیزی که بر آن‌ها رفته حرف می‌زنند. نتیجه‌ی همه‌ی نبودن‌ها را می‌شکافند.
دو نفر که با هم حرف بزنند، یک‌جا مخالف‌اند، یک‌جا ... دیدن ادامه » مخالف نیستند اما نمی‌خواهند کم بیاورند و ضعف نشان بدهند، یک‌جا ارتباط‌شان با واقعیت را از دست می‌دهند و همه‌ی چیزهای دیگری که من هم در چنین وضعیتی احتمالا تجربه می‌کنم. این‌جاست که آن فیلم و آن صداها (موسیقی)، آن نت‌های عریان، آن حرکت‌های محدود، و همه‌ی لحظه‌های «لاموزیکا سوم» رنگ دیگر می‌گیرند: ما با هم نبودیم. همه‌ی اتفاق همین بود که ما با هم نبودیم. حالا با کلمه‌ها، با ساختارهای زبان و آداب حرف‌زدن، چه کاری می‌توانیم بکنیم؟ می‌توانیم از رنج طبیعت، تا جبر بی‌انتهای انسان حرف بزنیم، می‌توانیم یکدیگر را مقصر بدانیم، همدیگر را منکوب کنیم، یا هر کار دیگری. اما مساله این است که ما با هم نبودیم، نبودیم، نبودیم. ما در لحظه، حضور یکدیگر را نداشتیم، نداشتیم. همین.
حالا، موضوع دوم: وقتی به «لاموزیکا سوم» فکر می‌کنم، چه مقدار گذشت زمان برایم تداعی می‌شود؟ من با شخصیت‌های این اثر در چه بازه‌ی زمانی‌ای همراه بوده‌ام؟
راستش، با این چیزها که گفتم، یک عمر. یک حسرت، یک فقدان، که کِش آمده و بسط داده شده تا حد یک عمر. یک عمرِ کامل. از بی‌اختیار بودن در ورود به زندگی، تا بی‌اختیار بودن در خروج از آن. یک حسرت که همیشه با من است، چون من انسانم. چون من «هستم»، این حسرت/ترس/رنج هم هست؛ ابدی و بی‌وقفه.
خیلی ممنونم ازتون
من خلاصه‌ای از صحبت‌های جلال تهرانی رو اینجا می‌نویسم؛ دوستان دیگر هم اگر دوست داشتند برایمان بنویسند.
«زمان، در تئاتر مسئله مهمی‌ست؛ چه بسا در همه چیز مهم است. یا پیچیده‌ترین وجه حیات است که روبرو‌ی‌مان ایستاده و هیچ طوری کنار ... دیدن ادامه » نمی‌رود. ما با او کار داریم یا او با ما کار دارد؛ نمی‌دانم. زمانِ یک تئاتر پنجاه دقیقه است: ممکن است پنج ساعت به نظر بیاید یا پنج دقیقه. ممکن است هر بار ساعت را نگاه کنید با این فکر که چرا اجرا تمام نمی‌شود؛ یا این‌که کاش هرگز تمام نشود. این‌ها برخورد مهمی با مسئله‌ی زمان در تئاتر نیست. در تئاتر، زمان در ساحت‌های گوناگونی پیدا و گم می‌شود. یکی از این ساحت‌ها به تمپوی درونی اجرا و شما مربوط است. اجرایی دیده‌اید که زمان اجرایش پنجاه دقیقه بوده. هر بار یادش می‌افتید، ممکن است تنها یک قاب از آن در ذهن‌تان مانده باشد؛ یا یک صدا، یک حرکت، یک لحظه. ممکن است هر بار یادش می‌کنید زمانی به طول یک زندگی را برایتان تداعی کند؛ کمی کم‌تر یا حتا خیلی بیشتر. تازه همه‌ی این‌ها اندازه‌گیری خطی زمان است. «لاموزیکا سوم» کم‌تر از پنجاه دقیقه‌ست. ما در این پروژه، از این زاویه که گفتم با زمان کلنجار رفته‌ایم. برای‌مان جالب است نتیجه‌ی مواجهه‌ی شما را با این تجربه بدانیم. به هر طریقی می‌توانید ما را در جریان این تجربه‌تان بگذارید. این‌جا در مکتب‌تهران گوش‌ها از دهان‌ها بازتر است. یا دل‌مان می‌خواهد که این طور بشود. شما تجربه‌تان را از این مورد بگویید. به گوش من هم می‌رسد»
.
۶ روز پیش، دوشنبه
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
گاهی بدون دلیل با دیدن تئاتری یا فیلمی هر چند به اندازه ی یک تصویر یا شنیدن یک قطعه ی موسیقی هر چند به اندازه ی یک ضرب کلید پیانو، یا خواندن یک کتاب هر چند به اندازه ی چند کلمه انبوهی از گزاره ها و معناها بر سرمان خراب می شود. یقه مان را می چسبد و فکرمان را مشغول می کند، این گاهی ها کم پیش می آید و کوتاه اند، غنی هستند و پر قدرت! عطفی هستند که مسیر زندگی را تغییر می دهند و شعور زیستی مان را بالا می برند تا جایی که لحظه ای به خودمان می آییم، سوال می پرسیم، از همه، از خودمان تا هر جنبنده ای، سوال می پرسیم. این گاهی ها حال و هوای غریبی دارند، عجیب اند، سکوت دارند، نگاه دارند، خلوت دارند، شاید هم غم! هر چه هست روان را تزکیه می کنند، روح را سبک می کنند، شعور را بالا می برند، لذت دارند. خوشبختانه تئاتر لاموزیکا این ویژگی را دارد که شما را دچار چنین گاهی هایی کند، ... دیدن ادامه » لاموزیکا کمتر از یک ساعت است اما گزاره هایی به اندازه ی یک عمر دارد، مساله دارد، اساسی، نه عشق، نه جدایی نه تنهایی! که آن ها را نیز دارد، اما فرعی است، مساله اصلی لاموزیکا مواجهه دو انسان با طبیعت است، با تقدیر است، با...مرگ است! این تئاتر ناب است، چیزی دارد که کمتر شاهدش بوده ایم، این تئاتر نگاه دارد، سکوت دارد، رفتن دارد، ماندن دارد، رفتن دارد، ماندن دارد، رفتن دارد، ماندن دارد، و در انتها رفتن دارد... وحشت دارد!
جلال تهرانی این گاهی ها را خوب می شناسد و استاد به تصویر کشیدن آن هاست! دیالوگ هایی که می نویسد از آن دسته حرف هایی ست که یک وقتی می خواستیم بزنیم و اما نتوانستیم! لحظاتی خلق می کند که دلت می خواهد یک زمانی برای خودت باشد! هر چند کوتاه. آدم هایی می سازد که دوست داشتی خودت آن ها باشی حتی برای کمتر از یک ساعت و در آخر صحنه ای زیبا طراحی می کند که خالی است اما انباشته است! از حرکت، از سکون، از سکوت، از همه چی. او با حداقل ها به حداکثر ها می رسد. جلال تهرانی را می توان با هر یک از کارهایی که کرده تعریف کرد که هیچ کدام ربطی به یکدیگر ندارند و هر کدام شان برای خود مستقل هستند، اگر بخواهم جلال تهرانی را با لاموزیکا تعریف کنیم همین کافی ست که او را استاد گاهی ها صدا کنیم.
از جلال تهرانی گفتیم و نوبت است از بازیگر های کار او نیز حرف بزنیم. امیر کرمی و تارا یونس تبار. این دو بازیگر می توانند لاموزیکای خود را سراسر گریه و اندوه اجرا کنند و شما را با مشکی پر از اشک راهی خانه تان کنند! اما نمی کنند، آن ها تلاش بسیار خوبی کرده اند که ناله نکنند، گریه نکنند، فریاد نزنند، به جای آن تا می توانند سکوت کنند، تا می توانند نگاه کنند که به مراتب عملی سطح بالاتر از کارهایی است که عرض کردم! حرکات آن ها بسیار کم است و به جا، ارتباط شان بسیار خوب است و چشمگیر، جا گیری شان، فیگور هایی که ایجاد می کنند همگی تصویر می سازند، در کل شاهد یک جنس از بازیگری هستیم که کمتر در تئاتر ایران اجرا شده و اگر هم اجرا شده کیفیت پایین تر داشته است، تا آن جا که من دیده ام! کیفیت بازیگری این دو به قدری بالا است که آدم را مشتاق می کند کارهای بعدی شان را تماشا کند. در کل حال مان را خوب می کنند با کارهایی که نکرده اند، همین کلی کار است.
در آخر توصیه می کنم لاموزیکا را بیشتر از یک بار ببنید! برای بار اول که می روید هی از خودتان نپرسید چرا نور فلان است و بهمان، چرا آن سیاه است و آن دیگری نیست، اینجا چرا کج است و آنجا نیست، اشکالی هم ندارد، بپرسید. منتها چیزی عایدتان نمی شود. پاسخ این پرسش ها پس از دیدن دوباره کار به دست می آید، لذتی که تماشا کردن لاموزیکا دارد مثل خوردن یک دانه گیلاس است، وقتی گیلاس را می خورید نمی پرسید چرا لذیذ است، گیلاس را می خورید و لذت می برید، لاموزیکا هم همینطور است، ببینید و لذت ببرید، به مرور علت لذت را در می یابید.
نمایش لاموزیکا سوم میدانی می سازد از رابطۀ ازلی و ابدی میان زن و مرد.میدانی آکنده از حس تلخ کامی ها و شاد کامی ها و با هم بودن و جدایی ها.پرداختن به زخم جدایی و اثرات این تروما در روان دو دلدار سابق،هستۀ اصلی این درام را تشکیل می دهد.این که چقدر لاموزیکا سوم به متن اصلی دوراس وفادار است یا خواسته حس همدلی مخاطب را برانگیزد یا برشی از زندگی از هم پاشیدۀ زوج روایت باشد،عامدانه از همه این موارد عبور کرده و پاسخ روشنی نمی دهد حتی جهان برساخته اش را نیز برای مخاطب آشکار نمی کند که از سویی در جهانی از وهم و خاطره گویی ذهنی است یا از سویی دیگر در جهان پس از مرگ یا رؤیا شاهد روایت این دو هستیم.ایده های اجرایی کارگردان در بخش هایی چون مدفون شدن در زیر دو میز روی صحنه و یا خواب خلسه وار بر روی صندلی تا حدودی چشمگیر از آب درآمده اما بافت یکدستی در طول اجرا دیده ... دیدن ادامه » نمی شود خاصه جایی که کارگردان خواسته تنفسی به تماشاگر دهد و دقایقی از سرعت شرح ماجرا که در ابتدا کُند است و هر چه به پایان اش نزدیک می شویم درجۀ این التهاب بالا می رود،با نمایش ویدیو کلیپی از تصاویر پراکنده با حجم بالایی از موسیقی حُزن انگیز در دقایق بالا،این گسست و شکاف در روایت الکن می شود به مانند ایده نشستن کبوتر بر روی شانه زن در لحظات پایانی که بیشتر یادآور روایت تجسم ملکوت در کالبد کبوتر در کتاب مقدس است و همسویی با بافت این اجرا ندارد.این نمایش با توجه به فضای مملو از حس دریغ و جدایی این قابلیت را داشت که به ورطۀ سانتی مانتالیسم یا اشک و آه و حسرت سطحی برسد اما بازی کنترل شدۀ بازیگران مانع از این آفت شده بویژه بازی تماشایی تارا یونس تبار که هم رنگ و لعاب آشفته حالی ناشی از ویرانی جدایی دارد و هم اعتماد به نفس شخصیت بر اعمالی که از او سر زده است.این نکته در شیوۀ دیالوگ گویی اندازه و تأثیرگذار وی آمیخته با بُغض و نوعی سرکوب شخصیت مقابل در قالب واژگان،بیشتر به چشم می آید.به شخصه علاقه مند بودم که این روایت در دقایق دیگری نیز ادامه پیدا می کرد ولی کارگردان در دقیقۀ 45 اجرا سوت پایان را کشید و بازی تمام شد.
سلام دوستان
// تئاتر مدرن//
آیا باید یک تئاتر مدرن روبرو هستیم؟ آیا بایک تئاتر پست مدرن روبرو هستیم؟ ایا بایک تئاتر فراپسامدرن روبرو هستیم؟
نمی دانم...// فقط یادم هست مارگریت دوراس جوری می نوشت که من حوصله ام سر می رفت و کتابهایش برایم قابل تحمل نبود..
فکر می کنم در ماهنامه گلستانه نوشته بود دوراس مدرن می نویسد... وارد المانهای داستان مدرن نمی شوم..
ولی خب بهرحال باید ادبیات و نگارش دوراس را بدانید یا دوست داشته باشید.. خب البته من دوست ندارم...
اماشاید بیشترین چیزهایی که در نوشته هایش است ادم های سرد با روزمرگی هست...
قهرمانان او ادم های معمولی هستند از طبقه متوسط اجتماعی که درگیر روزمرگی هایشان هستند...
حال بهتر می توانیم در مورد این تئاتر صحبت کنیم...
ایده:
به نظرم زن در رویا و خیالش بود و او داشت با رویاهایش حرف می زد... و زن وجود خارجی نداشت..
البته شاید من اشتباه متوجه شده باشم...
بازی ها: امیر کرمی را دوست داشتم...// به نظرم بهتر توانسته بود به ایده دوراس نزدیک شود..
با پیش فرضهایی که از دوراس گفتم به متن وفادار بود...// البته متن را نخواندم حدس من از دوراس این است..
بازیگر زن: بد نبود ولی بیانش به دل من نچسپید... ///
البته ... دیدن ادامه » خب شاید نظریات جلال تهرانی را پیاده می کرد ...// اینکه نچسپیدنش به خاطر
عدم توانمندی اش بود یا نظر کارگردان، من نمی دانم..
کارگردانی: خب جلال تهرانی یک حرفه ای است...//برای یک تئاتر دوراسی باید به این شکل سرد بود..
فضاهای سرد دوراس همچین لحنی، فضای بی دکور و ادم های بی حوصله را می طلبد...
البته چند تا دیالوگ ها مسلماً برای دوراس نبود...ترجیح می دادم فضاهایشان به سمت تشنج
پیش بره و با تهدید زن به رفتن خاتمه پیدا کنه... زیادی دوراسی بود.. ای کاش کمی تهرانی می شد..
بعضی از تماشاچی ها خمیازه می کشیدند... // با فیلمش خیلی موافق نبودم و یک کم فراز و فرودشان کم بود...
اگر بخواهم بیشتر نقد بنویسم مجبورم فضاهای داستانی دوراس را بیشتر باز کنم حوصله دوراس را ندارم...
امیر کرمی کارهای دیگرت را بازیگر باشی حتماً پیگیری می کنم..
جلال تهرانی: بابت کوتاه بودن نمایش ات مرسی.. مرسی..
اگر تماشاچی عام هستید یا خیلی تئاتر ببین نیستید، نبینید.
اگر تماشاچی حرفه ای یا زیاد تئاتر ببین هستید، ببینید.
بابت خوندن نقدهام از همه تون مرسی..





.
آقای کیانی سلام
یه نکته‌ای که در صحبتاتون در نظر نگرفتید و فکر می‌کنم موضوع تعیین کننده‌ای هم هست، بازنگری که جلال تهرانی روی متن کرده و همین بازنگری یعنی چیزی که می‌بینیم لاموزیکای اول و دوم دوراس نیست، لاموزیکایی‌ست که جلال تهرانی اون رو بازنگری ... دیدن ادامه » کرده و روی صحنه برده. و در این بازنگری طبیعتا زبان و ساختار متن تغییر می‌کنه و حتی دیالوگ اضافه یا کم می‌شه.
۱۲ مرداد
محسن حسین عزیز
برای اونها به نظرم هنوز زوده...
امسال کارها غیر از کارهای برادران کوشکی و یک در انتظار گودو بد، کارها متوسط بود خیلی بد نبود خوب هم
خیلی نبود به جز چندتا... و یکی دوتا که الان رو هوا پرشده...
من این کار جلال تهرانی رو پیشنهاد نمی کنم... برای تماشاچیان حرفه ای و نیمه حرفه ای خوب است..به خصوص به عنوان تجربه ای متفاوت...// ولی برای تماشاچیان عام به همان دلیلی که گفتم همچنان پیشنهاد نمی کنم...
باید سطح فیلم دیدنم بالا می امد چندسال تا فیلم خوب را از فیلم متوسط و بد وعامه پسند تمیز دهم..
اگر استاکر تارکوفسکی را سال 78 می دیدم شاید نیم ساعت اول خاموشش می کردم و دیگر هیچوقت این اثر
بی بدیل را نمی دیدم...// سیاه سفید خاکستری سریالی بود همین اتفاق افتاد سال 75 دیدم خوشم نیامد به
خصوص قسمت همسرایی.. سال 79 یکبار دیگر دادم ولذتش را بدم.. هنوز تیتراژش را می بینم و حال می کنم..
در ... دیدن ادامه » مورد تماشاچی ها همین است.. زود است برایشان.. فضاهایی که امیر کرمی( بازی درخشان به خصوص بیان درست ) با چنان خونسردی و بی تفاوتی عاشقانه و میل عجیب به موندن با تخیلش که تجسمی زنی است حرف می زند ... هنوز زود است..
سپاس از اینکه وقت گذاشتی و نظرت را بیان کردی...
۱۳ مرداد
ممنون از شما
۱۳ مرداد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
امشب اجرای اول بود. قبل اینکه ببینمش میدونستم نمایشی خواهد بود که دلم میخواد بارها ببینمش. آقای تهرانی برامون حرف زدن و ازمون خواستن بعد دیدن نمایش به پرسشی که مطرح کردن پاسخ بدیم. گفتن مدت نمایش 45 دقیقه اس، ولی براشون بنویسیم که چقدر طول کشید. الان از وقتی نمایش رو دیدم 4 ساعت میگذره.

از وقتی از در سالن اومدم بیرون دارم بهش فکر میکنم. فکر میکنم این نمایش ازون نمایش هاست که هربار برمیگردم عقب یادش میفتم و همیشه باهاش زندگی میکنم. فکر کنم جوابش همینه. دوس نداشتم تموم شه، دوس ندارم تموم شه. دلم میخاد همیشه یه جایی یادش بیفتم.

ابتدای نمایش هنوز ارتباط دو تا بازیگر شکل نگرفته بود. از یه جایی شکل گرفت و انگار منو کوبید به جایی. تقریبا کل نمایش رو خیره با چشمای خیس نگاهشون میکردم.

نمایش های جلال تهرانی اینطورین. باید بشینی و خیره بشی به تک تک جزئیات ... دیدن ادامه » ساده قشنگی که چیده. نور پردازی محشر..صحنه ساده، ارتباط و جایگیری کاراکترها روی صحنه . اون موزیک محشر. و نگاه هاشون... نگاه هاشون معجزه میکرد.

یه جای نمایش هست که یه تصویر پخش میشه و کارکتر مرد نگاه میکنه به زن. از اون موقع که اومدم بیرون همش اون نگاه جلوی چشمامه.

این نمایش رو ببینید. بارها ببینید.
ممنون از اینکه نظرتونو گفتین
۱۱ مرداد
نمایش زیبایی بود...یه تیکه از زندگی مرسوم ما آدما ولی بی پرده و بدون نقاب...لذت بردیم
۱۷ مرداد
ممنونم از جوابتون
۵ روز پیش، سه‌شنبه
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید