تیوال نمایش لاموزیکا سوم
S2 : 02:51:41
امکان خرید پایان یافته
  ۱۰ مرداد تا ۱۹ مهر
  ۲۰:۳۰
  ۵۰ دقیقه
 بها: ۳۰,۰۰۰ تومان

: جلال تهرانی
: امیر کرمی، تارا یونس تبار

: جلال تهرانی
: مازیار تهرانی
: پوریا احمدیان
زن و مردی پس از سال‌ها دوری یکدیگر را در لابی هتلی ملاقات می‌کنند و رگه‌هایی از عشق گذشته مناسبات آن‌ها را تحت تاثیر قرار می‌دهد...
سبک:
درام
شهر:
تهران

گزارش تصویری تیوال از نمایش لاموزیکا سوم / عکاس:‌سارا ثقفی

... دیدن همه عکس ها »

اخبار وابسته

» یادداشت حسن ریاضی برای نمایش «لاموزیکا سوم»

» یادداشت فرزاد میرحمیدی برای نمایش «لاموزیکا سوم»

» یادداشت فرهاد بامداد، برای نمایش «لاموزیکا سوم»

» یادداشت ساقی سلیمانی، روزنامه آفتاب یزد، برای نمایش «لاموزیکا سوم»

ویدیوهای وابسته

مکان

خیابان کریمخان زند٬ خیابان شهید عضدی(آبان جنوبی)، کوچه کیوان، پلاک ۸، زنگ یک، سالن مکتب تهران
تلفن:  ۸۸۹۳۵۵۸۳-۵


«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال
مارگریت دوراس نمایشنامه ای دارد با نام "لاموزیکا دوم" حالا جلال تهرانی آمده این نمایشنامه را بازنگری کرده و با وفادرای به متن اصلی و امانت داری " لاموزیکای سوم" را روی صحنه آورد.
پس آنچه که با آن روبرو هستیم لاموزیکای سوم است گرچه بی ارتباط با لاموزیکا و لا موزیکای دوم نیست اما گمانم هویت مستقل خودش را دارد و نمی توان تمام و کمال زیر لوای لاموزیکای دوم قرار داد.
اینها را از این جهت گفتم که اساسا دو رویکرد می توان در برابر متن های این گونه داشت. نخست نگاهی بینا و پیرامتنی با ارجاع به متن های پیشین، میزان اثرگذاری ها، اشاره به تجربه زیسته نویسنده و هر آنچه که می تواند در درک بهتر به کمک مخاطب بیاید و رویکرد دوم اما می تواند ناظر به سویه ای باشد که متن و نمایش را بی هیچ پیش فرضی و بدون لحاظ معرفتی از پیش بررسی کنیم.

اینجا و در این لحظه ترجیح می دهم نه مارگریت دوراس را بشناسم و نه لاموزیکا و لا موزیکای دوم را خوانده باشم، ابدا این نگاه به منزله کم اهمیت جلوه دادن نیست بلکه تلاشی است کوتاه برای ارایه نگاهی از زاویه دیگر.

نمایش با گزاره هایی کوتاه در شمایل گفتگو آغاز می شود اما گوینده فقط یک نفر است، بازیگر مرد(امیر کرمی).
در ادامه بازیگر خانم (تارا یونس تبار) هم اضافه می شود و به مرور مخاطب پی می برد گرچه این دو یکدیگر را شما خطاب می کنند اما روزگاری آتشین را با فراز و نشیب بسیار با هم سپری کردند. روزگاری که اگرچه تلاش می کنند تلخ بنمایانند اما حسرتی کهنه را در درون شان کاشته است، یک جدال درونی که هم می خواهد هم نه. هم دوست دارد هم نه. هم دلتنگ می شود و هم نه.

یک جور برزخ که خواستن و عشق البته در نهایت زورش می چربد به دوری. اینجا عشق خودش را در قامت وصال نمایان نمی کند و منجر به موقعیتی فرا زمینی و سرخوشانه نمی شود.
بلکه مرگ خودش را به هیات عشق در می آورد، شاید دوری با آن تعریف همیشگی اش اتفاق نمی افتد اما مرگ هم نمی تواند چیزی جز جدایی و دوری تغلیظ شده باشد و گویی اشد دوری، مرگ است.
جایی از نمایش از زبان مرد اشاره می شود به پیکر بی جان هر دو که همسایگان در خانه شان یافتند و یا در جایی به نادیده گرفته شدن توسط مدیر هتل هم اشاره ای دارند و گویی انگار اصلا وجود ندارند و یا بودن همیشگی زن در لیست انتظار فرودگاه و چند اشاره دیگر این گمان را به یقین تبدیل می کند که ما با دو روح یا دو موجود که اساسا وجود فیزیکی ندارند روبرو هستیم و اینجاست که بسیاری از گزاره ها و موقعیت ها منطقی به نظر می رسد.

نور به نظر من مهم ترین بخش این نمایش است، نور در اینجا نه فقط یک سری پرتو که مقرر باشد گوشه ای را روشن کند بلکه جزیی از زبان (تعریف عام زبان) اثر می شود. خطوطی باریک که عمیق تاریکی را می شکافند و در نهایت دوایری که بخشی از نمایش را روایت می کنند، نور و زاویه تابش آن گتهی راوی نمایش هم می شود.
از نور ملایمی که تمام صحنه را در ابتدای نمایش می پوشاند، تا سایه روشن های معنا دار از چهره تا سایه های روی دیوار و چقدر این سایه ها خودبسنده اند. گویی نور صحنه با میزان یاس و امیدی که در نمایش جاری است کنترل می شود و آنجایی که بارقه امیدی در نمایش پدیدار می شود تمام صحنه با نور زیاد روشن می شود و هر کجا که گزاره ها مستقیم و تلویحی به دوری به جدایی به تلخی اشاره دارد نورصحنه کم می شود.

صحنه ... دیدن ادامه » اما یک صندلی دارد و دو میز کوچک، ادواتی کم اما درعین حال مناسب برای این نمایش، کارکردی که از این اجزا نمایش داده می شود بیش ازمعرفت پیشین ما از میز و صندلی است و با آشنایی زدایی اینها را به شکل تابوت در می آورد تا باز هم این بار نه مستقیم بلکه با ایما و اشاره پای مرگ را به میان بیاورد و یا در جایی که تخت را تداعی می کند با جنازه ای روی آن.

این نمایش با توجه به فضا، متن و سایر اچزای آن کاملا ظرفیت این را دارد که با بازی های اغراق آمیز درآمیزد و از لحن و بیان تا حرکات بدن را دچار غلظت کند اما بازی ها نه آنقدر ساده است که درگیرت نکند و نه آنقدر تصنعی و غلیظ که مخاطب را دفع کند.
یک نمایش یکدست که فقط در این فرصت بخش هایی از آن اشاره کردم با انتخاب هایی هماهنگ از موسیقی و سالن اجرا گرفته تا بازیگر و اجزای صحنه و نمایش.
این رد مرگ و این احتمال که ما شاهد دیالوگ دو تا روح هستیم منو یاد داستان خرس پاندا... انداخت.
۰۸ مهر
دقیقا نسیبه‌جان
جزو نمایشنامه‌های مورد علاقه‌ی منه خرس های پاندا...
۰۸ مهر
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
نمایش لاموزیکای سوم را دیدم. متن اصلی را نخوانده بودم و اگر خواندم نیز یادم نمیاید. یک تّاتر مینیمالیستی دیدم. تا بحال چند کار از آقای تهرانی دیده ام و شاهکارش نمایش مخزن بود. اکثر نمایشنامه های ایشان را نیز خوانده ام و با رویکرد ایشان به زمان آشنا هستم. زمان در کارهای آقای تهرانی طور دیگری بر صحنه میاید. با قابلیتی سیال و گسترده طوری که از مرکز به اطراف گشوده میشود و معمولا هرچه داستان پیش می رود زمان دایره بزرگتری از خود نشان میدهد. توصیفش سخت است. طوری که انگار وارد مرداب زمان میشوی و در همان حال گسترده حال به گذشته و گذشته به حال پیوند میخورد و در زمانی تبدیل به همزمانی میشود. اما در اینجا در نمایش لاموزیکای سوم معمولی ترین اجرای جلال تهرانی را دیدم. زمان اجرا با زمان سپری شده برایم تفاوتی نمیکرد. نمیدانم شاید روز خوب اجرای بچه ها نبود. بازی ... دیدن ادامه » تارا یونس تبار را دوست داشتم. کار منظم دقیق شسته رفته استیلیزه بود و همه چیز هماهنگ و در خدمت یک کل واحد بود. اما این کمترین چیزی بود که از جلال تهرانی انتظار داشتم و همیشه منتظر یک کار شاهکار دیگرم. اما کارگردانی مثل آقای تهرانی نیز حق دارد تجربه کند و این را به فال نیک میگیرم.
نمایشنامه لاموزیکا دومین اثر مارگریت دوراس به عنوان یک متن نمایی کمی مفصل است، بگونه ای که هنگام خواندنش احساس می شود با دفتر کارگردان نمایش روبرو هستیم. بر خلاف چهارچوب نمایشنامه، دوراس تمام حس ها و توضیحات صحنه را با جزئیات می نویسد که متن را برای اجرا خلاقانه کمی دشوار می کند.
نمایشنامه پیرامون دیدار زن و مردی ( آن ماری و میشل ) است که در گذشته دلداده یکدیگر بودند و ردپای آن مهر هنوز در وجودشان مانده. این روایت به ابزورد پهلو می زند و و با کمترین کنش داستانی مسیرش را پیش میبرد. تنها عنصر پیش برنده داستان دیالوگهاست که همچون ورق زدن آلبوم خاطرات ما را در درک شخصیت و شرایط کنونی نمایش یاری می کند.
آن ماری و میشل نمونه انسان های تنوع طلب مدرن هستند که برای فرار از روزمرگی دائم در حال تعویض محل زندگی ، اوقات فراغت هستند. گویا زندگی مدرن دائم نیاز ... دیدن ادامه » به نو شدن دارد. این دو شخصیت در در چرخه نو شدن از یکدیگر فاصله میگیرند اما گذر زمان تنهایی و بی همزبانی را به آنان بخشید تا حدی که هر دو میل بازگشت به یکدیگر را دارند.
لاموزیکا دومین تکمیل شده نمایشنامه لاموزیکاست ، اما نمایش لاموزیکا سوم دراماتورژی این نمایشنامه است و تا حدود بسیاری به آن وفادار مانده لذا تغییر نام بیهوده بوده. دکور مختصر و بازی های سرد و کم کنش با وفاداری به متن اصلی ذهن مخاطب را برای تاکید بر بی هدفی انسان در زندگی مدرن آماده می کند.
سلام وارادت خدمت حضرتعالی..
از نقدتان با اینکه کوتاه بود لذت بردم..
اما بهرحال حضرتعالی یک حرفه ای هستید در کار خودتان..
بهتر است واژگانی که استفاده می کنید خطا نداشته باشد..
مدرن به معنای جدید و نو هست...
درجایگاهی مقابل سنت قرار می گیرد..
در جایگاه ازش عبور می شود مثل پست مدرن و..
اما وقتی کنار کلمه انسان قرار می گیرد می شود انسان مدرن
که کلاً معنی متفاوتی دارد..
جمله ... دیدن ادامه » تان را اصلاح می کنم انسان مدرنیته تنوع طلب..
انسان مدرن می شود نلسون ماندلا.. // البته شاید بهترین نمونه
یک انسان مدرن باشد..
انسانی که رنگ، ملیت،نژاد، جنسیت، قومیت و غیره برایش
رنگ باخته.. رفتاری از خود نشان می دهد که هیچ یکی از رهبران
انقلابی جهان نکردند... و از ابزارهای قدرتمند مدرنیته هم بی بهره
بوده..
با تقدیم احترام
محمد حسن موسوی کیانی
۲۸ شهریور
درود دوست عزیز و بزرگوارم.
از محبت حضرت عالی بسیار سپاس گزارم.
چشم ، رعایت خواهم کرد.

پیروز و سربلند باشید.
با احترام
طاهری
۳۰ شهریور
به بنده لطف دارید
جناب طاهری..
۳۰ شهریور
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
نویسنده فضایی ناب را خلق میکند کارگردان با درک کامل از کار،کار را به واسطه ی بازیگران و عوامل به نمایش میگذارد و بازیگر با تمرین و درک تمرین و در نظر گرفتن تمام انچه از ابتدا به اینجا رسیده بازی اش را ارائه میدهد.و اینگونه تماشاگر را به دنیایی میبرد که فضا و مکان و شرایط واحساس و منطقش مال همانجاییست که نویسنده دیدو نوشت.
لاموزیکای سوم این بود.از متن زیبا با دنیایی زیباتر که از ذهن استاد تهرانی عزیزو بزرگ به ورق امد و با کارگردانی درست و بی نظیرش مرا به دنیایی میبرد که باید ببرد.خیلی ساده و خلاصه و زیبا تمام ماجرا را در کلمه ها و بازی ها و نورو موزیک به تماشاگر انتقال میدهد.بازی های درست.
بازی بی نقص تارا یونس تبار مثال زدنیست.موزیک تن را میشد شنید.تن در خدمت کلام و ترکیبش!سازی بی نقص که در سمفونیه لاموزیکا سوم زده میشد.
جدایی تن و صدا و کاربرد درستشان ... دیدن ادامه » بی نظیر بود.انجا که با ساده ترین حرکت دستان وهم فضا و تن بودنِ فضا را به ما ارائه میدهد.چفت بودن و به زنگا بودن نور ها و موزیک ها با ترکیب این دو بازیگر دیدنی بود.
در دو جمله:
این یک سمفونیه بی نقص بود با نت های درستو بزنگا.
با بازیگرانی که بهترین صدای سازشان را به صدا در آوردند برای ما.
ممنون بابت نظر.
۱۵ شهریور
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
قسمت دوم:
حالا کمی کلی‌تر: این اجرا، چه مولفه‌های ساختاری‌ای دارد؟ پروژه‌ی کارگردان چه بوده؟ می‌توان اصولی را برشمرد، که مبنای ساختمان و فرم این اجرا بوده؟
کار جلال تهرانی در لاموزیکا سوم، بر مبنای حذف است. مبتنی بر حذف است. در همه‌ی جهات.
رویدادهایی هستند که گذشته‌اند. تاثیرشان مانده. کلمه‌هایی محو و کم‌رنگ از آن‌ها مانده. اما اصل قصه حذف شده. حرکت، حذف شده. چیزی که می‌توانیم حرکت بنامیم‌ش، تا بالاترین حد ممکن، محدود شده و کم شده. صداهای اضافه، بازی‌های نور کم شده. یکی دو جا نور، بیان‌گر عمل می‌کند. معنا می‌بخشد. اما کم. خیلی حداقلی. مثل بازیگرها. با کم‌ترین امکانات ممکن روی صحنه‌اند. حرکت اضافی ندارند. اشکی که در چشم جمع می‌شود حق ندارد بیرون بیاید. دست نمی‌تواند تکان بخورد. سر نمی‌تواند بگردد. بدن‌ها رها نیست. تا آن‌جا که، عضله‌های ... دیدن ادامه » صورت محدود شده‌اند. لباس‌ها، لباس تمرین‌اند.
احساس‌ها، حداقلی. برانگیختن احساس‌ها، حداقلی. این یکی خودش هم ابزار است هم هدف. قرار نیست احساسی برانگیخته شود. همان‌طور که قرار نیست قضاوتی ایجاد شود. دوری از قضاوت و داوری، تا نهایتِ ممکن. اگر یک‌جا سایه‌ی کسی می‌افتد روی کسی هم قرار نیست میزانسن بخواهد داوری کند. خود شخصیت می‌خواهد سایه بیندازد. شخصیت دارد دست و پا می‌زند که چیزی را حفظ کند. یک‌بار به مجموعه‌ی حرکت‌ها و تقابل‌ها، از این منظر نگاه کنیم. همین حرکت‌ها که در قسمت قبلی نوشتم. دو شخصیت دارند تلاش می‌کنند. می‌خواهند کارهایی کنند. یک جاهایی می‌توانند، یک جاهایی هم نمی‌شود. اما چیزی در میان نیست که به آن‌ها تحمیل شود. (این رویکرد در کارنامه‌ی جلال تهرانی، شاید همیشه بوده. شاید هم از اجرای سال نودِ «مخزن» شکل تازه‌ای یافته. تماشاگر چیزی را می‌بیند که در اصل، احساس‌برانگیز است. هر حرکت و تغییری احساس‌برانگیز است. اما مجموعه‌ای به او داده می‌شود که راه برانگیختن احساسات را مسدود می‌کند. دست تماشاگر و اجراگر و کارگردان را می‌گیرد و با خودش می‌برد جای دیگر. مجموعه‌ی اجرا، به این آدم‌ها می‌گوید که اگر هیجان‌زده بشوید، و تاثیر مستقیم حسی عاطفی بگیرید، در سطح می‌مانید. بیایید برویم جلوتر. چیزهای بهتر و ناب‌تری آن‌جا انتظارمان را می‌کشند. سوال‌های بنیادین آن‌جا هستند)
پس، این دایره‌ی قضاوت/داوری نکردن، تا حریم شخص نویسنده هم آمده. نویسنده (جلال تهرانی) اصولی را وضع کرده که ابتدا خودش باید آن‌ها را پیاده کند. در این مسیر، به یک دستاورد شخصی می‌رسد. مسیری که می‌پیماید برایش اصل می‌شود و می‌ماند. خودِ اثر، معلمِ تولیدکننده‌اش می‌شود.
فقط چند اجرا تا پایان مانده. لاموزیکا سوم دارد تمام می‌شود. لااقل این دور از اجراهایش به‌پایان می‌رسد. شاید یک‌روزی دوباره اجرا شود. شاید هم نه.
الان که چند روز از مواجهه‌هایم با اجرا گذشته، برای من، یک مخاطب، نکته‌هایی دارند واضح می‌شوند. یک بخش از این‌ها، مجموعه‌ی حرکت‌های دو شخصیت روی صحنه‌ست. می‌شود جدا از صدا و کلام و زبان و موسیقی (و کمی هم جدا از نور و سایه)، یک‌بار فکر کنم که چه حرکت‌هایی روی صحنه دیدم؟
اول، زن و مرد نشسته‌اند. یک‌ذره زمان می‌گذرد. مرد بلند می‌شود. زن جا می‌خورد. یک‌جوری انگار مرد ناگهانی بلند می‌شود. چند قدم می‌رود. به سمت زن نیست. یک چیزی الان یادم آمد. اولِ اول، مرد کنار زن ننشسته. مرد دورتر است. چند لحظه مرد دورتر ایستاده و زن جلوتر نشسته (این دورتر و جلوتر، یعنی نسبت به تماشاگرها). بعد مرد می‌آید کنار زن. دوتایی ... دیدن ادامه » نشسته‌اند، اما نه روی یک جا. مثلا روی یک کاناپه. در دوسوی یک کاناپه نیستند. جدا از هم‌اند. نشسته‌اند. بعد، مرد بلند می‌شود. همان که اول گفتم، و چند قدم می‌رود آن‌طرف‌تر.
یک جاهایی مرد و زن، جدا جدا به ما رو می‌کنند. چیزهایی می‌گویند. قرار شد الان به حرف و زبان و صوت کاری نداشته باشیم.
کم‌کم مرد از زن فاصله می‌گیرد. مرد دورتر می‌شود. زن به سمت او حرکت می‌کند. روی زمین می‌افتد (یا می‌نشیند، یا می‌خزد). مرد برایش مسیر (یا حصار) درست می‌کند. با همان صندلی‌های جدا از هم. زن خودش را بیرون می‌کشد، یا می‌آورد. مرد روی صندلیِ پشت‌دار که دورتر است می‌نشیند. یعنی همان صندلی‌ای که می‌شود به پشت، به آن تکیه کرد. قبل از آن، همه‌ی صندلی‌ها بی‌پشت بودند. همان صندلی‌های جدا جدا.
مرد روی صندلیِ پشت‌دار می‌نشیند. زن یکی از صندلی‌های قبلی را می‌آورد و برایش تخت درست می‌کند. پاهای مرد را روی صندلی‌ای که آورده می‌گذارد. پاهایش را می‌کشد. مرد را می‌خواباند.
قبل از این، مرد رفته آن انتها ایستاده و کلی تصویر در انتهای سالن پخش شده. آن‌ها دیگر حرکت‌های ما هستند. ما در دل آن تصویرها داریم حرکت می‌کنیم. داریم مرور می‌کنیم. موقع حرکتِ ما، مرد نزدیک به انتهاست. نزدیک به تصویرهاست. سایه‌اش روی تصویرها افتاده. زن نزدیک‌تر به ماست. مرد به او رو می‌کند. زن حرکت می‌کند به‌سمت مرد.
یک‌جا زن در حریم خودش ( یعنی در بخشی از صحنه که او بیشتر آن‌جاست) ایستاده. کمی جلو می‌آید. مرد به او نزدیک می‌شود. زن عقب می‌رود، تا به دیوار می‌چسبد. مرد با نزدیک‌شدن به او، حرکت و تکان‌خوردن او (یعنی زن) را متوقف می‌کند.
داریم به پایان می‌رسیم. زن رو به ما می‌آید. مرد به‌سمت‌ش، پشت سرش می‌آید. به زن نزدیک می‌شود. دست‌ش را جلو می‌آورد. دست‌ش به زن نمی‌رسد. یا دست‌ش را به زن نمی‌رساند. از زن فاصله می‌گیرد. کمی عقب می‌رود. می‌نشیند. زن به ما نزدیک می‌شود. مرد همان‌جا نشسته. نور کم‌کم می‌رود.
.
این‌ها که نوشتم چه بود؟ شرح حرکت‌های یک زن و یک مرد روی صحنه. الان دارم کلمه‌هایشان و موسیقی را نمی‌فهمم، یا نادیده می‌گیرم. با نور و سایه (تقریبا) کاری ندارم. من یک تئاتر روی صحنه دیدم. یک زن و یک مرد روی صحنه بودند. زن و مرد حرکت کردند. جدا شدند. دور شدند. نزدیک شدند. فاصله گرفتند. عقب رفتند. جلو آمدند. ماندند.
گفت: ویران کن نخست (۱)
» یادداشت فرهاد بامداد، برای نمایش «لاموزیکا سوم»
دیباچه: سال ها پیش، دیر زمانی که در یادم نیست کی و کجا خواندم که کافکا در یکی از یادداشت هایش نوشته نوشتن بیرون جهیدن از میان مردگان است.هر چند بعد تر که خود یادداشت های کافکا را خواندم دیدم که درست تر این جمله آن است که: " نوشتن، نوعی بیرون جستن از صف قاتلان است…". بسیار در همه ی این سال ها ستیز پیرامون آن بود که کافکا گفته است قاتل ها و نه مردگان و چه گفتآورد ها که در این سویه شکل نگرفت، اما آن چه که من را درگیر کرده بود، این بود که چگونه نوشتنی، چنان است که کرانه گذار مرگ و زندگی است؟
پاسخ را دیراما دقیق و درست به میانجی استاد همیشه ام دکتر میرعبدالحسین نقیب زاده یافتم: مهم سخن یا نوشته نیست که ما را از مردگی می رهاند. چه بسیار نوشته ها که مرده هستند و خود مرگ و چه بسیار سخن ها و گفتار ها که زنده هستند و سرشار از زندگی. آن چه که رنگ زندگی بر نوشتار یا سخن می زند، ارجی است که بر حقیقت می گذارند.
اندیشیدن به معنای فلسفه ورزی بی گمان با نگرش استاد و شاگرد (سقراط و افلاتون ) به حقیقت آغاز شده است. سقراط در برابر سوفیست ها که برای حقیقت ارجی نمی شماردند و از شیوه ی خطابه یا گفتار بلند بهره می گرفتند، گفت و گو را برمی گزیند تا به یاری آن هر چه بیش تر بتواند از پس ژرف نگری به گوهرراستین و حقیقت چیز ها نزدیک شود. (نقیب زاده،۱۳۹۶، ص۳۲-۳۳)
بی شرمی سوفیست ها تا به آن کرانه بود که امروز سخنی را بر جای می نشاندند و فردا اگر کامیابی بیش تری در کار بود، پاد همان سخن را می گفتند، بی هیچ آزرمی. وقتی که این اندیشه در میان باشد که حقیقتی در کار نیست و تنها سود است که بر همه چیز نخستین دارد، بردن انسان ها به تاریکی امری بهنجار جلوه می کند.
اما در همان اکنون تمامی کوشش سقراط - افلاتون بیرون آورد ن انسان ها از تاریکی (ناآگاهی) به سوی روشنایی (آگاهی) بود.
سقراط - افلاتون گونه ای از گفت و گو را به کار می گرفتند (سقراط در سخن راندن و افلاتون در نوشتن) که به میانجی آن شنونده یا خواننده توجه اش برانگیخته شود و پس از نگریستن از گوشه هایی که تا پیش از آن بر پدیده نگریسته بود، پدیده برای او آشکار و روشن گردد (درست پاد روش سوفیست ها که با گفتاری بلند و سود جستن از پیچده نمایی سخن خود را بر جای می نشاندند.(برای آشنایی بیش تر به کتاب دکتر تقیب زاده نگاه شود.)

باهم نگری: می توان گفت که جدا از آن که به پیروی از استاد سخن راندن را برگزینیم یا به پیروی از شاگرد نوشتن را (افلاتون نوشته هایش را به شکل گفت و گو/دیالوگ می نگارید) مهم آن است که سخن یا نوشته دارای چونان ویژگی هایی باشد که از میان مردگان و قاتلان به میانجی آن بتوان بیرون پرید: روشن، دقیق و هشیاری بخش باشد نه تاریک، نادقیق و پیچیده نما که به گیجی بیانجامد.

گشایش: مارگاریت دوراس ایزدبانوی رمان نو ی فرانسه است که در کنار آن فیلم نامه های سترگ (هیروشیما،عشق من) و نمایشنامه های درخشانی (لاموزیکا نخست و دوم) را نوشته و هم بعضی را به مانند "گفت: ویران کن نخست" ،را کارگردانی کرده است.آن گونه که پیش تر آمد می توان از دو گونه سخن راند. نخست گونه ی سقراطی-افلاتونی آن گفتگو: که روشنایی بخش است و پیش رونده و هشیار ساز و دوم گونه ی سوفیستی آن گفتار- تک گویی که شنونده را در تاریکی نگاه می دارد و با پس بردن آن به ناهشیار گشتن او می انجامد.
دوراس که بیشینه ی اثر هایش به مانند همین لاموزیکا نخست و دوم پیرامون بن بست و بی فرجامی پیوند های انسانی و زندگی به نگارش درآمده اند ،از شیوه ای بسیار پیچیده اما گیرا در شکل (فرم) کارش بهره می گیرد: نوشتن متن بر بنیان گفت و گو در نگاه نخست، اما با پیروی از شیوه ی سوفیست ها و آن را به گفتار فروکاستن.
به عبارت دیگر در برخورد نخست دو تن به گفت و گو با یک دیگر می پردارند تا با روشن کردن تمامی گوشه های یک پیوند خود و دیگری را یاری رسانند تا بیش تر از همه ی بعد های آن آگاه شوند ،اما در کنش با کاربست شیوه ی سوفیستی( یعنی گفتار برای برجای نشاندن هرچه بیش تر حقانیت خود) هر چه که پیش تر گفت و گو(اما در اصل گفتار) می کنند خود و ما را در تاریکی و ناآگاهی فرو می برند. پس می توان ریختار شکلی متن دوراس را این گونه برساخت: نوشتن در لایه نخست به شکل گفت و گو اما شیوه ی کنش گفت و گو به مانند گفتار.
از دگر سو بن مایه این متن و بسیاری دیگر از متن های دوراس بن بست در پیوندهای انسانی و ویران شدن آن هاست به میانجی آن که گفت و گویی شکل نمی گیرد و هر کس سخن خود را می گوید و آن را برجای می نشاند.در ادامه باید دید تهرانی با این ساختمایه ها برای کار خود چه می کند.

تنه‌ی ... دیدن ادامه » نوشتار: اکنون باید نگریست که متن و اجرای تهرانی با این ریختار و بن مایه چه می کند؟

متن: من در این جا تنها به متن تهرانی که بر صحنه اجرا می شود می پردازم و نسبتی که با متن سرچشمه (دوراس)برقرار می کند. نوشتن درباره ی زبان متن اصلی پس از برگردان آن به پارسی کاری بیهوده است. اما آن چه که در اجرا دیده و شنیده می شود بسیار درست است. نمونه گزینش درست و به جای واژه ی شما برای سخن گفتن با دیگری به جای نام ، یا کمینه به کار بردن تو به نشانه ی نزدیکی در یک پیوند. در نتیجه متن شکل دقیق ریختار دوراس را باز می سازد. واژگان هر چند به شکل گفت و گو اجرا می شوند اما بسیار بیش تر گفتار هستند، انگار که هر یک با خود سخن می گویند. نکته ی بعد دقتی است که در روند پیش برد گفت و گو ها به کار گرفته شده که منجر به بند آوری جمله ها می شود. گفت و‌گوها نه چالش بر می انگیزند و نه پیش می برند، بلکه تنها پس می روند و به دور خود می چرخند. اگر مهم ترین ویژگی گفت و گوی سقراطی پیش برد و نزدیک کردن دیدگاه ها به یک دیگر باشد، مهم ترین ویژگی گفتار سوفیستی کارکرد آن به مانند ابزار بازی کودکان- چرخ آسمانی- است که کودک را در ظاهر بسیار جا به جا می کند اما سرانجام او را با سرگیجه به نقطه‌ی آغازین باز می گرداند و این کاری است که متن تهرانی پس از ۵۰ دقیقه با تماشاگر می کند. این زن و مرد که هستند؟ این جا به واقع کجاست؟ چند لحظه، روز، ماه یا سال گذشته؟ این متن رویا، خیال، خواب، توهم و یا رخدادی واقعی است؟ یا مهم تر از همه ی این پرسش ها این دو زنده هستند یا دیداری پس از مرگ است؟ به هیچ یک از این پرسش‌ها پاسخی سر راست داده نمی شود و به واقع هم هیچ یک از این پرسش ها دلواپسی متن نیست.متن در تکاپوی نشان دادن یک پیوند است که به میانجی نبود گفت و گو میان زن و مرد آن به بن بست می رسد و در نتیجه مرگ آن پیوند و ناممکن شدن اش رخ می نماید. در چنین الگوی رفتاری دیگر نه کسی دیگری را می بیند و نه آن را می شنود. هر که خود و تنها با خود و در خود درگیر است.شما را بازگشت می دهم به درخشان ترین لحظه ی نمایش ، آن جا که این دو تن در کنار هم ناتوان از گفت و گو با یک دیگر هستند اما در نبود دیگری در پیاده رو با او و از نبود او سخن می گوید و می گرید.

میزانسن: آن چه که بر صحنه رخ می دهد بی میزانسنی نیست بلکه به درستی نامیزانسنی است. یعنی می توان اجرایی دید سرشار از حرکت و کنش و آن چه در تئاتر ایران می گویند حرکات فرم!اما کار میزانسن نداشته باشد یا بی میزانسن باشد. چرا که کار از برساختن سازواری درونی در میان کنش های درونی اش ناتوان است، پس نمی توان آن حرکات زیاد و آشفته را میزانسن خواند. پس من آن کارها را بی میزانسن اما آکنده از حرکت می خوانم. کار تهرانی درست واژگونه ی این رفتار میزانسنی را بر می گزیند، یعنی فروکاستن حرکت و کنش‌های درون صحنه به کمینه ترین اندازه ای که شدنی است. بن مایه متن بن بست پیوند های انسانی به میانجی شکل نگرفتن گفتگو است. برگردان این بن مایه به میزانسن می شود: حرکاتی دقیق، سنجیده، کمینه که در نهایت میزانسنی را بر می سازد آکنده از ایستایی که در آن حرکت های دوسویه ساخته نمی شود که من آن را نامیزانسن می خوانم در برابر کارهای سرشار از پویایی اما بی میزانسن. نمونه نامیزانسنی و شکل نگرفتن کنش و رفتار دو سویه در صحنه ای از کار است که زن، مرد را بر چهارپایه می نشاند بی هیچ همکاری از سوی او.

انجام نقش: بازیگران برای آن که توانایی همراهی با ریختارگفتاری متن دوراس/تهرانی و از دگر سو نامیزانسن به درستی گزینش شده از سوی تهرانی را داشته باشند به شکلی از اجرای کمینه گرا سیر می کنند. بازیگران نمایان کردن حس(آن چه که از درون شان در بیان می جوشد) و احساس (آن چه را که از مواجه با دیگری دریافت می کنند) به کم ترین اندازه ی شدنی می رسانند و نمونه ی خوب آن جایی است که مرد پیرامون کشتن زن سخن می گوید.هر چند از دیدگاه من جای داشت با بی پروایی بیش تری همان کمینه ی حس و احساس جاری در صحنه را از آن زدود.

صحنه و جامه: صحنه نزدیک به خالی است و جامه ی بازیگران هم چیزی نزدیک به جامه ی تمرین.هر دوی این طراحی بسیار به ساخته شدن فضایی که در آن مرز میان زنده بودن و مردن و زندگی و مرگ برداشته شده است یاری می رساند.

نور: طراحی نور که از نشانه های آشکار کار های تهرانی است این جا هم در ساختن فضایی بشدت سرد و مرده و از دگر سو در همراهی با میزانسن های نامیزانسن درجه نخست رفتار می کند.

هم افزایی: در باهم نگری به متن، میزانسن، اجرای نقش ها، صحنه، جامه و نور باید گفت این اجرا در نگاه نخست کوچک، بسیار بزرگ رفتار می کند و در ساختن فضایی مرده و نشان دادن پیوندی ویران و انسان ها ی ریخته شده ی پس از ویرانی کوبنده است.

۱- نام متن را از نخستین کاری که از دوراس خواندم:(۱۹۶۹) Detruire, dit-elle وام گرفتم که از دیدگاه من شاهکار او هم هست.

سرچشمه ها:
دوراس،مارگریت،۱۳۹۱، لاموزیکا و لاموزیکای دوم برگردان قاسم روبین، تهران، نیلوفر.
کافکا،فرانتس،۱۳۹۷،یادداشت ها برگردان مصطفی اسلامیه،تهران، نیلوفر.
نقیب زاده،میر عبدالحسین،۱۳۹۴،نگاهی به فلسفه ی آموزش و پرورش، تهران،کتابخانه ی طهوری.
ممنونم جناب بامداد عزیز
۱۱ شهریور
بسی لذت بردیم فرهاد بامداد..
می خوانم چند بار حتمن..
حدسم نبود خوب باشید در خود نمایش..
طولانی است متن تان و مردم نمی خوانند..
اما دقیق است و مقدمه اش به اندازه خود نقد
اموزنده..
قلم گیرا، دقت نظرتان و شناخت تان نشان
دهنده حرفه ای بودنتان است..
با اینکه با تیوال بدلایل حاشیه اش ناراضی ام
اما ... دیدن ادامه » وقتی با عزیزانی چون شما آشنا می شوم
لاجرم حواشی بد تیوالی ها بخشیده می شوند..
می دانم نقد نویسی کاری بسیار زمان گیر است.

می خواهم خواهش کنم که بر همه تیاترها
و فیلم هایی که می بینید نقد بنویسید در
صورت اجازه زمان و دیگر محدودیت ها..
بخوانیم و لذت ببریم و مشعوف شویم از لطفتان..
ارادتمند
۲۷ مهر
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
در ماه گذشته بیش از پانزده اجرا دیدم این بهترین و شاید یکی از دلنشین ترین اجراهایی بود که دیدم.. دیالوگ ها با وسواس زیبایی انتخاب شده بودن و بازیگرها بسیار ملموس و زنده اجرا میکردند. ضمن اینکه محل اجرا بسیار دوست داشتنی بود.
خسته نباشید و خدا قوت برای دیدن بیش از پانزده اجرا...
۰۴ شهریور
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
عشق و نفرت
عاطفه و‌ خشم
اطمینان و سرگیجه
و بسیاری حس های متناقض و مکملِ هم همزمان و همانندِ تابلوی نقاشی" ایستا و متحرک" با انواع فرم و خطوط "مورب و لطیف" ، همراه روایت "مقطع و ممتد" در بستر موسیقی "گرم و سرد"در آغوش نوری "زیاد و کم" در فضایی کوچک، (که ای کاش آن هم بر اساس و ترتیب همان جمع نقیضین میبود، زیرا کمبود سایه ها به همین دلیل واقعا حس میشود ) اثری خلق شده که مخاطب چاره ای جز تسلیم و لذت ندارد
آقای تهرانی دست مریزاد

تارا و امیر عزیز
امشب با شما دلم تپید چشمام خیس شد نفسم تند شد سینه ام سنگینتر از سنگین دمتون واقعا گرم
اگر میخواهید درک خوبی از این نمایش داشته باشید می باید همه ذهنتان و قلبتان را به این تیاتر بدهید و دمی حواستان پرت نشود.
برشی از زمان میان دو فرد ... رابطه ای که تمام شده اما تشده
علاقه ای که نیست دیگر ولی هست... یک خط با کمترین فراز و فرود.. هر رابطه ای می تواند به چنین فرجامی بینجامد...
سفارش میشود پیش از دیدن این تیاتر لا موزیکا و لاموزیکای دوم را نخوانید لاموزیکای سوم نمایش دیگریست.
بازی های روان در خدمت نمایشنامه به همراه نورپردازی و دکور مختصر و سودمند در خدمت فهم نمایشنامه مخاطب را وا می دارد که اعتراف کند در این تیاتر بازار امروزه تیاتر متفاوتی را دیده است
و شاید به مانند من بخواهد این تیاتر را یکبار دیگر ببیند.
موافقم
لاموزیکای اول و دوم و چهارم و شصت و چهارم را چیزی به کسی نمی گوید..
ولی به نظرم بدانید قبل رفتن با دوراس روبرو هستید...
فضای سرد و بی حوصله و پر از حرفهای نگفته.. از یک انسان مدرنیته و دغدغه هایش
چیزی که تو کشور ما همچنان نیست... یا شاید خیلی کم هست...
تازه ... دیدن ادامه » در کشور ما تعریفی از ازدواج سپید راه افتاده... مونده هنوز تا لاموزیکا بشود..
همین
۳۰ مرداد
به نظرم چنین است
و نیز فضای لاموزیکای سوم بک فضای رئال نیست
میشود رابطه ای تمام شود و تمام نشود؟
میشود رابطه ای به جدایی بینجامد و جدایی رخ ندهد؟
میشود همه چیز در عین رخ دهد اما در ذهن نه؟
شاید این اندیشه اندیشه ی نو و پیشروی است که آدمی اکنون یارای ... دیدن ادامه » درک آن را ندارد
۳۱ مرداد
بله من هم به نظرم آمد که با زن در خیالش حرف می زند...
۳۱ مرداد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
تاتر رو دیدم قبل از دیدن بصورت گذرا نظرات دوستان رو خوندم اما بعد از تجربه ی دیدن این اثر تموم نظرات رو با دقت خوندم و مصاحبه ی آقای تهرانی با خانم منصوری وحتا خارج از تیوال هم گشتم تا نقدی رو برای خوندن جا ننداخته باشم.چرا؟ چون نتونستم با تاتر ارتباط برقرار کنم از سالن که بیرون اومدم جز یه کار فرمال وتجربه گرا که شیفته ی اجرای تجربیات خودش در زمینه ی اجرا و بازیگری و نور وصحنه س و حتا گاهی تا مرز خودنمایی پیش میره با متنی که شامل دیالوگها و بعضا مونولگهای پراکنده و گاهی درخشان چیزی ندیدم حتا از اون ویدئو و ربطش به فضا هیچی سردرنیوردم کارهای تاتری(زنده و غیرزنده) شاعرانه و تغزلی کارهای مدرن و اونگارد کارهای درونگرا و ذهنی رو دیده بودم اما چیزی از این کار نفهمیدم برای همین مجبور به خوندن نقدها شدم میخاستم نظری ننویسم ولی با گذر زمان یه اتفاق ... دیدن ادامه » جالب در من شکل گرفت دقیقا همون حسی که فیلم ابدیت و یک روز انجلوپولوس درمن ایجاد کرد بی شک همه ی ما در روابط عاشقانه به گونه های مختلف بودیم و شاید بعدها در هر متن وشعری دنبال خودمون میگردیم،دنبال تکمیل خودمون افزایش و کاهش خودمون رفتن به نقاط تاریک و رازوار و حتا وحشتناک خومون و کشف ارتباط خودمون با مسائل اجتماعی و سیاسی وغیره که دقیقن همون فضای کابوس وار و مینیمال و بشدت سرد(وباکمال تعجب بشدت گرم) وکمی ذهنی و شاعرانه ی سرشار از موزیک ناب و نورپردازی خسیس گونه و وسواس-گون و جاخالی دادن برای دور زدن سانسورچی ها در تقریبن همه ی صحنه ها و مهمتر متن بظاهربریده بریده و نمادگرای این تاتر همین کارو با من کرد یعنی آرام با تجربه ی رابطه ی عاشقانه من به هم درآمیخت و من رو دوباره کشوند به وسط اون تجربه وتازه اونجا بود که فهمیدم مهمترین گمشده ی پازل این تاتر برای سروشکل گرفتنش خودم بودم که جای جای خالی متن رو با تجربه های قبلی خودمون پر شد اونجایی که بوی قهوه خالی بود یا باید هماغوشی-یی شکل میگرفت یا خودکشی و کشتنی حتا جاهای خالی رابطه ی منو اون پرنده که روی شونه زن در لیست انتظار میشینه یا وقت گذرونی زن توی کافه ها با کافه چی ها پر کرد و اون ویدیو پاساژی شد در اوج ناامیدیها و مکث های ما بعد یه دعوای سخت. این اجرا یه اجرای تاتری نبود یه هایکوی کوتاه از ناکامی حسی من بود.اجرایی که توی خاب یقه ی منو گرفت و بدون اینکه بدونم ایندفه ناخوداگاهم از دیدنش لذت برد وخودشو پیدا کرد و منو چندین ساعت بعدش دقیقن وقتی که داشتم فراموش میکردم دعوت کرد که بقیه ی داستان ناتمام رو از نو بازی کنیم ایندفعه بدون اشتباهی که قبلن مرتکب شدم و مرگ دو انسان رو توی یه رابطه رقم زدم
این کشف و شهود شما نسبت به اجرا بسیار زیاد ارزشمنده. ممنون.
۲۹ مرداد
بهتون توصیه میکنم تجربه کنین. بازیگری فقط اجرای نمایش روی صحنه نیست. من با کلاسای آقای تهرانی یه آدم دیگه شدم :)
۰۵ شهریور
ممنون خانم عامری. از اینکه دوباره منو دعوت کردید به تجربه ی زیست-شده ای که در تاتر داشتید بسیاربسیار ممنونم.بعضی اساتید انگار معلم زندگی هستن دیدونگاه وآراء-شون فراتر از دانشیه که دارن.حتمن اقای تهرانی یکی از همون آدمهاست. آدم دیگه ای شدن آرزوی منم هست.در ... دیدن ادامه » این دعوت مجدد شما شوقی هست از تجربه ی خاصی که داشتید و اعلامی انگار بلند به اینکه: بیایید این زیباییهایی که من دیدم همتون ببینید وگرنه ضرر خاهید کرد. وچه طنین ملایم خوبی در این حرف کوتاه شما هست اما بگذارید از حس متراکمی که از دیدن این تاتر و تاتر فرشته ی تاریخ داشتم کمتر بشه تا بی هیجان تصمیم بگیرم. فعلن که دارم با تاتر زندگی میکنم. بازهم سپاسگزارم از لطف بی دریغی که دارید
۰۵ شهریور
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
به موازات هسته سرد شده درام نمایشنامه لاموزیکای دوراس نویسنده و فیلمساز فقید فرانسوی و بازنگری متنی استاد جلال تهرانی ، با متد فاصله گذاری شده از بازی زوجی روبرو هستیم که بیش از آنکه توجه مخاطب را به کانون درام معطوف کنند به تعمق و نگرشی شگرف بر تراژدی عشق خود منتهی می سازند؛

سبک بازی امیر کرمی و درخشش تارا یونس تبار در این نمایش به گونه ای رقم می خورد تا با مجموعه اکت های فریز شده و وقفه هایی در قالب ژست هایی چون خیره ماندن های طولانی و دیالوگهایی مقطع و با سکون های ممتد ، تلخی این تلاشی را به نسبت متن یونیزه شده در اختیار مخاطب قرار می دهد تا بر خلاف بازی های غلو شده و احساسی در بطن ٢ کاراکتر قرار بگیریم و قدری پرواز در دنیای تنهایی و انجمادشان را بیازماییم؛

کلیپی تصویری با استفاده از ویدئو وال و بهره مندی از موزیک Max Ritcher که در این بین مخاطب ... دیدن ادامه » را بیشتر در عمق این اتمسفر جای می دهد و پرشهای زمانی را به ذهن متصل می کند؛

صحنه مینیمالیستی و نور کمینه و طراحی البسه ساده و تیره بر تمرکز مخاطب به مضامین مطرح شده در ژرفای متن کمک می کند و او را(مخاطب) از پرداختن به لایه های ترکیب شده در نمایش پرهیز می دهد؛

بی وفایی ، خیانت ، نخوت و غرور در سایه سانتی مانتالیسم به عناصری اکتیویته بدل گشته و رمق بال زدن زوجی که هنوز دل در گرو هم دارند را از آنها گرفته ... زن می خواهد آغوش بگشاید ولی از درون تهیست و مرد نیز در غشاء ی از این فرامین آکنده دست و پا می زند و به جسمی سرد و منجمد بدل گشته است ... سو سوی عشق ناگزیر از این یخبندان عاطفی و حصارهای لاینفک گرمای خود را از دست می دهد و آخرین دیدار هم نافرجام به پایانی غریب جان می دهد تا اندیشه مخاطبین را در سیطره خود چنگ زند و نهیبی باشد بهتر از شعارهای روانشناسان و سمینارها و میزگردهای کلیشه ای رسانه های رادیویی و تلویزیونی؛

از مصاحبت با شما جناب امیر کرمی و بانو تارا یونس تبار پس از نمایش لذت بردم و گاهی اجرا به گونه ای پیش می رود که برایند ذهنی آدمی را بهم می ریزد و بعد از ساعتها فکر به این نتیجه می رسد که دوری جستن از باورها و تمایلات شخصی مبتنی بر دیدن و شنیدن ساختارهای کلیشه ای چه بسا شگفت انگیز و تلخی آن در غایت شیرینی موهومی است؛

قطعاً مجموع این فرایند حاصل تلاش سختگیرانه استاد جلال تهرانی است که سالهاست در این مکتب خانه زحمت می کشند و همه ما قدردان این مهم در سیر متعالی تئاتر کشور هستیم.

(این نوشته برگرفته از نظر شخصی بنده است و ممکن است با تفکر و سلیقه شخص دیگری هم سو نباشد.)
ممنون از شما و نقد و نظرتون.
۲۷ مرداد
چه کرده ای استاد بهکام !!!
همچنان قلم جذاب و مانا...
۲۹ مرداد
ارادتمندم جناب موسوی؛ لطف تان پاینده
۲۹ مرداد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
مردها در مقابل عشق ناتوانی بیشتری دارند و زنها درعشق بی پرواترند.
باید بگم این نمایش تأثیر حسی زیادی روی من گذاشت و کاملا متفاوت از یک تماشای معمولی بود.فکر میکنم بیشتر از اینکه خود متن یادم بمونه حسی که از متن گرفتم همیشه همراهم بمونه.اینکه کجاها آدم کم میاره برای موندن توی یه رابطه عاشقانه.هرچقدر عاشقتر باشی بعداز گذر زمان تلاشت برای یافتن خودت بیشتر میشه.بنظر من عشق مثل نیاز انسان به هوا نیاز به آزادی داره.نیاز به رفتن .نیاز به فاصله.و اینکه نتونی بری تا خودت و قدرت درونت رو پیدا کنی آغاز مرگ عشقه.رفتنی موقتی که اگه عاشق باشی حتما برمیگردی.اما اگه نتونی بری، میمیری یا میکشی.این تلاش انسان برای بقای خودشه که حتی در عشق هم هست چون عشق میتونه انسان رو از خودش بگیره و این بی من زیستن میتونه ویرانگر باشه همونقدر که شیرینه. زن نمایش بی پروا بود چه ... دیدن ادامه » در رفتن چه در عشق ورزیدن اما مرد عاجزتر بود چه در گریز از عشق چه در انتخاب عشق و استیصال مردها در عشق بنظرم یکم عمومیه.زنها اگه عاشق باشن شجاعترن و کمتر دچار استیصال میشن.همونطور که مردها در خیلی چیزهای دیگه شجاعت بیشتری دارن.
تعبیرهاتون رو دوست داشتم
۲۸ مرداد
ممنونم و متشکرم که خواندید
۲۹ مرداد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
«جدایی پیش از آنکه حادث شود، بالغ می شود.»
دوراس.
لاموزیکای سوم؛
اجرا شروع می شود‌؛ مونولوگ مرد با همان میزانسن آشنای جلال تهرانی، یعنی ارتعاش بدنِ بازیگرِ ثابت در یک زاویه‌ی حاده با خط افق. که این خود باعث ایجاد تلرانسی - به زعم نویسنده‌ی این متن - در صدایی که می شنویم می شود. جلال تهرانی باز مثل همیشه بازی های اجرایش هیچ اند - به زعم دیگران‌ - همان هیچ که در ژان ماری اشتراب می بینیم، همان هیچ که در برسون، و مثال عصر جدیدش اوژن گرین. برای توضیح آنچه در استایل بازیگری تهرانی محسوب می شود - البته در این کار کمتر مهندسی شده و لحن ها معنای مستقیم‌تری از آنچه از دیالوگ ها استنباط می شود را منتقل می کنند - به یک جمله از برسون درباره‌ی مدل هایش اکتفا می کنم «مدل؛ محصور در ظهور رازآمیز خود. او همه‌ی آنچه را که در خویش بیرونی می نمود، به خویش تفهیم کرده ... دیدن ادامه » است. او آن جاست، در پس آن پیشانی، آن گونه ها.» و بازیگری در تئاتر تهرانی دقیقا یعنی تفهیم همه‌ی آنچه قرار است بروز بدهی. دومین مسئله در بازیگری تهرانی «نسبت میان تن» هاست که در تئاتر امروز ما با «بلایی که تن ها می توانند سر هم بیاورند» اشتباه گرفته شده. یا گمان می کنند این درست است! این نسبت هارا در دو بخش دوست ندارم یعنی همان جایی میزانسن دلالت غلیظی بر نسبت میان دو تن می کند. اول آنجا که مرد زن را در گوشه‌ی سالن گیر می اندازد و دوم آنجا که رویش حجم های صحنه را می چیند. اما در باقی زمان‌ها این زهدِ میزانسنیک تهرانی در نسبت ظریفِ پاها و دست‌ها و مرکز ثقل بدن ها با هم یک هارمونی شکل می دهد، یک هارمونی که خودش را به تو عرضه نمی کند اما مادام بر وجود معصومش روی صحنه دلالت می کند، صاحب جمال نیست! اما صاحب منصب چرا. امروزه که نسبت میان تن ها به لگد زدن دو بازیگر به هم ختم می شود در لاموزیکا زاویه‌ی جایگیری دست زن با دست مرد نسبت میان شان را برقرار می کند، نسبتی که باز نه اندیشه‌ی بازیگر و نه اندیشه‌ی کارگردان مضمون - ایدئولوژی؟ - مشخصی را از آن به تو حقنه - بخوانید تحمیل - نمی کند.
یادداشت های کوتاه همیشه موجب تقلیل یک اثر هنری می شوند و من اجبارا از مسئله بازیگری گذر می کنم، با همه اجحاف ها که در حقش می شود.
دوم متن. احساس می کنم هرگونه مدح یا مذمت درباره‌ی لاموزیکای دوراس بیهوده می نماید پس مستقیما به سراغ بازخوانی تهرانی از آن می روم. مهمترین مسئله‌ای که من با تمام متون ترجمه شده دارم باز اینجا سر و کله‌اش پیدا می شود. اینکه صنعت ترجمه‌ی ما ترجمه برای خواندن است نه اجرا! و این مسئله به این اجرا هم لطمه زده، جملات کتابی خواه ناخواه در بن و اساس آدمی حس و حالی را بر می انگیزند که بعد انتظارش را نداری همان را از دهان یک انسان بشنوی، با همان زبان و ادبیات. شعاری می شود شاید... نکته‌ی دوم درباره‌ی «شما» است! تهرانیِ عالم به کلمات جای لفظ خطابه‌ی تو، شما را جایگزین کرده، که چه چیزها یادآور نمی شود و چه مسافت ها ایجاد نمی کند و چه فاصله ها عیان! با تنها جانشینی یک کلمه.
صحبت درباره‌ی نور و موسیقی دیگر این یادداشت را از حالت یادداشت کوتاه در می آورد!
به عنوان ذکر آخر من واله و شیدای آن ویدئو و موسیقی مکس ریختر شده ام.
من فکر نمی کنم دیالوگ های به اصلاح کتابی متن متاثر از ترجمه بوده باشه، چرا که دیالوگ های متن تهرانی مستقل از متن دوراس نوشته شده، من به عنوان زبان متن پذیرفتم که خیلی هم آگاهانه انتخاب شده، نمونه اش همان شمایی هست که فرمودی!
۲۳ مرداد
آری. موافقم.
۲۴ مرداد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
پاسخ من به سوالی که آقای جلال تهرانی در ابتدای اولین اجرای لاموزیکا مطرح کردند؛
توضیح کامل سوال، و متن صحبت‌های ایشان:
t.me/maktab_tehran/989
و در سایت مکتب‌تهران، صفحه‌ی نمایش لاموزیکا:
maktabetehran.com/48-theater/jalal-tehrani-works/300-theatre-jalal_tehrani-la_musica_troisieme-1398
.
اول بگویم که در این نمایش، گذشت زمان برای شخصیت‌ها را چگونه دیدم:
دو نفر در موقعیتی یکدیگر را می‌بینند. موقعیتی که استوار است بر پایه‌ی چند سال دور از هم بودن. اینکه واضح بگویند چه بر آن‌ها گذشته، ویژه نیست. گاهی از این می‌گویند اما، راه دیگری می‌روند. همه‌ی آن جاها و لحظه‌ها که با هم بوده‌اند، و بعد از آن، همه‌ی جاها را که با هم نبوده‌اند یک به یک برای ما شرح نمی‌دهند؛ بلکه از عمق چیزی که بر آن‌ها رفته حرف می‌زنند. نتیجه‌ی همه‌ی نبودن‌ها را می‌شکافند.
دو نفر که با هم حرف بزنند، یک‌جا مخالف‌اند، یک‌جا ... دیدن ادامه » مخالف نیستند اما نمی‌خواهند کم بیاورند و ضعف نشان بدهند، یک‌جا ارتباط‌شان با واقعیت را از دست می‌دهند و همه‌ی چیزهای دیگری که من هم در چنین وضعیتی احتمالا تجربه می‌کنم. این‌جاست که آن فیلم و آن صداها (موسیقی)، آن نت‌های عریان، آن حرکت‌های محدود، و همه‌ی لحظه‌های «لاموزیکا سوم» رنگ دیگر می‌گیرند: ما با هم نبودیم. همه‌ی اتفاق همین بود که ما با هم نبودیم. حالا با کلمه‌ها، با ساختارهای زبان و آداب حرف‌زدن، چه کاری می‌توانیم بکنیم؟ می‌توانیم از رنج طبیعت، تا جبر بی‌انتهای انسان حرف بزنیم، می‌توانیم یکدیگر را مقصر بدانیم، همدیگر را منکوب کنیم، یا هر کار دیگری. اما مساله این است که ما با هم نبودیم، نبودیم، نبودیم. ما در لحظه، حضور یکدیگر را نداشتیم، نداشتیم. همین.
حالا، موضوع دوم: وقتی به «لاموزیکا سوم» فکر می‌کنم، چه مقدار گذشت زمان برایم تداعی می‌شود؟ من با شخصیت‌های این اثر در چه بازه‌ی زمانی‌ای همراه بوده‌ام؟
راستش، با این چیزها که گفتم، یک عمر. یک حسرت، یک فقدان، که کِش آمده و بسط داده شده تا حد یک عمر. یک عمرِ کامل. از بی‌اختیار بودن در ورود به زندگی، تا بی‌اختیار بودن در خروج از آن. یک حسرت که همیشه با من است، چون من انسانم. چون من «هستم»، این حسرت/ترس/رنج هم هست؛ ابدی و بی‌وقفه.
خیلی ممنونم ازتون
من خلاصه‌ای از صحبت‌های جلال تهرانی رو اینجا می‌نویسم؛ دوستان دیگر هم اگر دوست داشتند برایمان بنویسند.
«زمان، در تئاتر مسئله مهمی‌ست؛ چه بسا در همه چیز مهم است. یا پیچیده‌ترین وجه حیات است که روبرو‌ی‌مان ایستاده و هیچ طوری کنار ... دیدن ادامه » نمی‌رود. ما با او کار داریم یا او با ما کار دارد؛ نمی‌دانم. زمانِ یک تئاتر پنجاه دقیقه است: ممکن است پنج ساعت به نظر بیاید یا پنج دقیقه. ممکن است هر بار ساعت را نگاه کنید با این فکر که چرا اجرا تمام نمی‌شود؛ یا این‌که کاش هرگز تمام نشود. این‌ها برخورد مهمی با مسئله‌ی زمان در تئاتر نیست. در تئاتر، زمان در ساحت‌های گوناگونی پیدا و گم می‌شود. یکی از این ساحت‌ها به تمپوی درونی اجرا و شما مربوط است. اجرایی دیده‌اید که زمان اجرایش پنجاه دقیقه بوده. هر بار یادش می‌افتید، ممکن است تنها یک قاب از آن در ذهن‌تان مانده باشد؛ یا یک صدا، یک حرکت، یک لحظه. ممکن است هر بار یادش می‌کنید زمانی به طول یک زندگی را برایتان تداعی کند؛ کمی کم‌تر یا حتا خیلی بیشتر. تازه همه‌ی این‌ها اندازه‌گیری خطی زمان است. «لاموزیکا سوم» کم‌تر از پنجاه دقیقه‌ست. ما در این پروژه، از این زاویه که گفتم با زمان کلنجار رفته‌ایم. برای‌مان جالب است نتیجه‌ی مواجهه‌ی شما را با این تجربه بدانیم. به هر طریقی می‌توانید ما را در جریان این تجربه‌تان بگذارید. این‌جا در مکتب‌تهران گوش‌ها از دهان‌ها بازتر است. یا دل‌مان می‌خواهد که این طور بشود. شما تجربه‌تان را از این مورد بگویید. به گوش من هم می‌رسد»
.
۲۱ مرداد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
گاهی بدون دلیل با دیدن تئاتری یا فیلمی هر چند به اندازه ی یک تصویر یا شنیدن یک قطعه ی موسیقی هر چند به اندازه ی یک ضرب کلید پیانو، یا خواندن یک کتاب هر چند به اندازه ی چند کلمه انبوهی از گزاره ها و معناها بر سرمان خراب می شود. یقه مان را می چسبد و فکرمان را مشغول می کند، این گاهی ها کم پیش می آید و کوتاه اند، غنی هستند و پر قدرت! عطفی هستند که مسیر زندگی را تغییر می دهند و شعور زیستی مان را بالا می برند تا جایی که لحظه ای به خودمان می آییم، سوال می پرسیم، از همه، از خودمان تا هر جنبنده ای، سوال می پرسیم. این گاهی ها حال و هوای غریبی دارند، عجیب اند، سکوت دارند، نگاه دارند، خلوت دارند، شاید هم غم! هر چه هست روان را تزکیه می کنند، روح را سبک می کنند، شعور را بالا می برند، لذت دارند. خوشبختانه تئاتر لاموزیکا این ویژگی را دارد که شما را دچار چنین گاهی هایی کند، ... دیدن ادامه » لاموزیکا کمتر از یک ساعت است اما گزاره هایی به اندازه ی یک عمر دارد، مساله دارد، اساسی، نه عشق، نه جدایی نه تنهایی! که آن ها را نیز دارد، اما فرعی است، مساله اصلی لاموزیکا مواجهه دو انسان با طبیعت است، با تقدیر است، با...مرگ است! این تئاتر ناب است، چیزی دارد که کمتر شاهدش بوده ایم، این تئاتر نگاه دارد، سکوت دارد، رفتن دارد، ماندن دارد، رفتن دارد، ماندن دارد، رفتن دارد، ماندن دارد، و در انتها رفتن دارد... وحشت دارد!
جلال تهرانی این گاهی ها را خوب می شناسد و استاد به تصویر کشیدن آن هاست! دیالوگ هایی که می نویسد از آن دسته حرف هایی ست که یک وقتی می خواستیم بزنیم و اما نتوانستیم! لحظاتی خلق می کند که دلت می خواهد یک زمانی برای خودت باشد! هر چند کوتاه. آدم هایی می سازد که دوست داشتی خودت آن ها باشی حتی برای کمتر از یک ساعت و در آخر صحنه ای زیبا طراحی می کند که خالی است اما انباشته است! از حرکت، از سکون، از سکوت، از همه چی. او با حداقل ها به حداکثر ها می رسد. جلال تهرانی را می توان با هر یک از کارهایی که کرده تعریف کرد که هیچ کدام ربطی به یکدیگر ندارند و هر کدام شان برای خود مستقل هستند، اگر بخواهم جلال تهرانی را با لاموزیکا تعریف کنیم همین کافی ست که او را استاد گاهی ها صدا کنیم.
از جلال تهرانی گفتیم و نوبت است از بازیگر های کار او نیز حرف بزنیم. امیر کرمی و تارا یونس تبار. این دو بازیگر می توانند لاموزیکای خود را سراسر گریه و اندوه اجرا کنند و شما را با مشکی پر از اشک راهی خانه تان کنند! اما نمی کنند، آن ها تلاش بسیار خوبی کرده اند که ناله نکنند، گریه نکنند، فریاد نزنند، به جای آن تا می توانند سکوت کنند، تا می توانند نگاه کنند که به مراتب عملی سطح بالاتر از کارهایی است که عرض کردم! حرکات آن ها بسیار کم است و به جا، ارتباط شان بسیار خوب است و چشمگیر، جا گیری شان، فیگور هایی که ایجاد می کنند همگی تصویر می سازند، در کل شاهد یک جنس از بازیگری هستیم که کمتر در تئاتر ایران اجرا شده و اگر هم اجرا شده کیفیت پایین تر داشته است، تا آن جا که من دیده ام! کیفیت بازیگری این دو به قدری بالا است که آدم را مشتاق می کند کارهای بعدی شان را تماشا کند. در کل حال مان را خوب می کنند با کارهایی که نکرده اند، همین کلی کار است.
در آخر توصیه می کنم لاموزیکا را بیشتر از یک بار ببنید! برای بار اول که می روید هی از خودتان نپرسید چرا نور فلان است و بهمان، چرا آن سیاه است و آن دیگری نیست، اینجا چرا کج است و آنجا نیست، اشکالی هم ندارد، بپرسید. منتها چیزی عایدتان نمی شود. پاسخ این پرسش ها پس از دیدن دوباره کار به دست می آید، لذتی که تماشا کردن لاموزیکا دارد مثل خوردن یک دانه گیلاس است، وقتی گیلاس را می خورید نمی پرسید چرا لذیذ است، گیلاس را می خورید و لذت می برید، لاموزیکا هم همینطور است، ببینید و لذت ببرید، به مرور علت لذت را در می یابید.
گزینه خیلی دوست دارم نداریم وگرنه اون رو می زدم.
۲۸ مرداد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
سلام دوستان
// تئاتر مدرن//
آیا باید یک تئاتر مدرن روبرو هستیم؟ آیا بایک تئاتر پست مدرن روبرو هستیم؟ ایا بایک تئاتر فراپسامدرن روبرو هستیم؟
نمی دانم...// فقط یادم هست مارگریت دوراس جوری می نوشت که من حوصله ام سر می رفت و کتابهایش برایم قابل تحمل نبود..
فکر می کنم در ماهنامه گلستانه نوشته بود دوراس مدرن می نویسد... وارد المانهای داستان مدرن نمی شوم..
ولی خب بهرحال باید ادبیات و نگارش دوراس را بدانید یا دوست داشته باشید.. خب البته من دوست ندارم...
اماشاید بیشترین چیزهایی که در نوشته هایش است ادم های سرد با روزمرگی هست...
قهرمانان او ادم های معمولی هستند از طبقه متوسط اجتماعی که درگیر روزمرگی هایشان هستند...
حال بهتر می توانیم در مورد این تئاتر صحبت کنیم...
ایده:
به نظرم زن در رویا و خیالش بود و او داشت با رویاهایش حرف می زد... و زن وجود خارجی نداشت..
البته شاید من اشتباه متوجه شده باشم...
بازی ها: امیر کرمی را دوست داشتم...// به نظرم بهتر توانسته بود به ایده دوراس نزدیک شود..
با پیش فرضهایی که از دوراس گفتم به متن وفادار بود...// البته متن را نخواندم حدس من از دوراس این است..
بازیگر زن: بد نبود ولی بیانش به دل من نچسپید... ///
البته ... دیدن ادامه » خب شاید نظریات جلال تهرانی را پیاده می کرد ...// اینکه نچسپیدنش به خاطر
عدم توانمندی اش بود یا نظر کارگردان، من نمی دانم..
کارگردانی: خب جلال تهرانی یک حرفه ای است...//برای یک تئاتر دوراسی باید به این شکل سرد بود..
فضاهای سرد دوراس همچین لحنی، فضای بی دکور و ادم های بی حوصله را می طلبد...
البته چند تا دیالوگ ها مسلماً برای دوراس نبود...ترجیح می دادم فضاهایشان به سمت تشنج
پیش بره و با تهدید زن به رفتن خاتمه پیدا کنه... زیادی دوراسی بود.. ای کاش کمی تهرانی می شد..
بعضی از تماشاچی ها خمیازه می کشیدند... // با فیلمش خیلی موافق نبودم و یک کم فراز و فرودشان کم بود...
اگر بخواهم بیشتر نقد بنویسم مجبورم فضاهای داستانی دوراس را بیشتر باز کنم حوصله دوراس را ندارم...
امیر کرمی کارهای دیگرت را بازیگر باشی حتماً پیگیری می کنم..
جلال تهرانی: بابت کوتاه بودن نمایش ات مرسی.. مرسی..
اگر تماشاچی عام هستید یا خیلی تئاتر ببین نیستید، نبینید.
اگر تماشاچی حرفه ای یا زیاد تئاتر ببین هستید، ببینید.
بابت خوندن نقدهام از همه تون مرسی..





.
آقای کیانی سلام
یه نکته‌ای که در صحبتاتون در نظر نگرفتید و فکر می‌کنم موضوع تعیین کننده‌ای هم هست، بازنگری که جلال تهرانی روی متن کرده و همین بازنگری یعنی چیزی که می‌بینیم لاموزیکای اول و دوم دوراس نیست، لاموزیکایی‌ست که جلال تهرانی اون رو بازنگری ... دیدن ادامه » کرده و روی صحنه برده. و در این بازنگری طبیعتا زبان و ساختار متن تغییر می‌کنه و حتی دیالوگ اضافه یا کم می‌شه.
۱۲ مرداد
محسن حسین عزیز
برای اونها به نظرم هنوز زوده...
امسال کارها غیر از کارهای برادران کوشکی و یک در انتظار گودو بد، کارها متوسط بود خیلی بد نبود خوب هم
خیلی نبود به جز چندتا... و یکی دوتا که الان رو هوا پرشده...
من این کار جلال تهرانی رو پیشنهاد نمی کنم... برای تماشاچیان حرفه ای و نیمه حرفه ای خوب است..به خصوص به عنوان تجربه ای متفاوت...// ولی برای تماشاچیان عام به همان دلیلی که گفتم همچنان پیشنهاد نمی کنم...
باید سطح فیلم دیدنم بالا می امد چندسال تا فیلم خوب را از فیلم متوسط و بد وعامه پسند تمیز دهم..
اگر استاکر تارکوفسکی را سال 78 می دیدم شاید نیم ساعت اول خاموشش می کردم و دیگر هیچوقت این اثر
بی بدیل را نمی دیدم...// سیاه سفید خاکستری سریالی بود همین اتفاق افتاد سال 75 دیدم خوشم نیامد به
خصوص قسمت همسرایی.. سال 79 یکبار دیگر دادم ولذتش را بدم.. هنوز تیتراژش را می بینم و حال می کنم..
در ... دیدن ادامه » مورد تماشاچی ها همین است.. زود است برایشان.. فضاهایی که امیر کرمی( بازی درخشان به خصوص بیان درست ) با چنان خونسردی و بی تفاوتی عاشقانه و میل عجیب به موندن با تخیلش که تجسمی زنی است حرف می زند ... هنوز زود است..
سپاس از اینکه وقت گذاشتی و نظرت را بیان کردی...
۱۳ مرداد
ممنون از شما
۱۳ مرداد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
امشب اجرای اول بود. قبل اینکه ببینمش میدونستم نمایشی خواهد بود که دلم میخواد بارها ببینمش. آقای تهرانی برامون حرف زدن و ازمون خواستن بعد دیدن نمایش به پرسشی که مطرح کردن پاسخ بدیم. گفتن مدت نمایش 45 دقیقه اس، ولی براشون بنویسیم که چقدر طول کشید. الان از وقتی نمایش رو دیدم 4 ساعت میگذره.

از وقتی از در سالن اومدم بیرون دارم بهش فکر میکنم. فکر میکنم این نمایش ازون نمایش هاست که هربار برمیگردم عقب یادش میفتم و همیشه باهاش زندگی میکنم. فکر کنم جوابش همینه. دوس نداشتم تموم شه، دوس ندارم تموم شه. دلم میخاد همیشه یه جایی یادش بیفتم.

ابتدای نمایش هنوز ارتباط دو تا بازیگر شکل نگرفته بود. از یه جایی شکل گرفت و انگار منو کوبید به جایی. تقریبا کل نمایش رو خیره با چشمای خیس نگاهشون میکردم.

نمایش های جلال تهرانی اینطورین. باید بشینی و خیره بشی به تک تک جزئیات ... دیدن ادامه » ساده قشنگی که چیده. نور پردازی محشر..صحنه ساده، ارتباط و جایگیری کاراکترها روی صحنه . اون موزیک محشر. و نگاه هاشون... نگاه هاشون معجزه میکرد.

یه جای نمایش هست که یه تصویر پخش میشه و کارکتر مرد نگاه میکنه به زن. از اون موقع که اومدم بیرون همش اون نگاه جلوی چشمامه.

این نمایش رو ببینید. بارها ببینید.
ممنون از اینکه نظرتونو گفتین
۱۱ مرداد
نمایش زیبایی بود...یه تیکه از زندگی مرسوم ما آدما ولی بی پرده و بدون نقاب...لذت بردیم
۱۷ مرداد
ممنونم از جوابتون
۲۲ مرداد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید