تیوال نمایش لاموزیکا سوم
S3 : 02:49:57
امکان خرید پایان یافته
  ۱۰ مرداد تا ۱۹ مهر
  ۲۰:۳۰
  ۵۰ دقیقه
 بها: ۳۰,۰۰۰ تومان

: جلال تهرانی
: امیر کرمی، تارا یونس تبار

: جلال تهرانی
: مازیار تهرانی
: پوریا احمدیان
زن و مردی پس از سال‌ها دوری یکدیگر را در لابی هتلی ملاقات می‌کنند و رگه‌هایی از عشق گذشته مناسبات آن‌ها را تحت تاثیر قرار می‌دهد...
سبک:
درام
شهر:
تهران

گزارش تصویری تیوال از نمایش لاموزیکا سوم / عکاس:‌سارا ثقفی

... دیدن همه عکس ها »

اخبار وابسته

» یادداشت حسن ریاضی برای نمایش «لاموزیکا سوم»

» یادداشت فرزاد میرحمیدی برای نمایش «لاموزیکا سوم»

» یادداشت فرهاد بامداد، برای نمایش «لاموزیکا سوم»

» یادداشت ساقی سلیمانی، روزنامه آفتاب یزد، برای نمایش «لاموزیکا سوم»

ویدیوهای وابسته

مکان

خیابان کریمخان زند٬ خیابان شهید عضدی(آبان جنوبی)، کوچه کیوان، پلاک ۸، زنگ یک، سالن مکتب تهران
تلفن:  ۸۸۹۳۵۵۸۳-۵


«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال
مارگریت دوراس نمایشنامه ای دارد با نام "لاموزیکا دوم" حالا جلال تهرانی آمده این نمایشنامه را بازنگری کرده و با وفادرای به متن اصلی و امانت داری " لاموزیکای سوم" را روی صحنه آورد.
پس آنچه که با آن روبرو هستیم لاموزیکای سوم است گرچه بی ارتباط با لاموزیکا و لا موزیکای دوم نیست اما گمانم هویت مستقل خودش را دارد و نمی توان تمام و کمال زیر لوای لاموزیکای دوم قرار داد.
اینها را از این جهت گفتم که اساسا دو رویکرد می توان در برابر متن های این گونه داشت. نخست نگاهی بینا و پیرامتنی با ارجاع به متن های پیشین، میزان اثرگذاری ها، اشاره به تجربه زیسته نویسنده و هر آنچه که می تواند در درک بهتر به کمک مخاطب بیاید و رویکرد دوم اما می تواند ناظر به سویه ای باشد که متن و نمایش را بی هیچ پیش فرضی و بدون لحاظ معرفتی از پیش بررسی کنیم.

اینجا و در این لحظه ترجیح می دهم نه مارگریت دوراس را بشناسم و نه لاموزیکا و لا موزیکای دوم را خوانده باشم، ابدا این نگاه به منزله کم اهمیت جلوه دادن نیست بلکه تلاشی است کوتاه برای ارایه نگاهی از زاویه دیگر.

نمایش با گزاره هایی کوتاه در شمایل گفتگو آغاز می شود اما گوینده فقط یک نفر است، بازیگر مرد(امیر کرمی).
در ادامه بازیگر خانم (تارا یونس تبار) هم اضافه می شود و به مرور مخاطب پی می برد گرچه این دو یکدیگر را شما خطاب می کنند اما روزگاری آتشین را با فراز و نشیب بسیار با هم سپری کردند. روزگاری که اگرچه تلاش می کنند تلخ بنمایانند اما حسرتی کهنه را در درون شان کاشته است، یک جدال درونی که هم می خواهد هم نه. هم دوست دارد هم نه. هم دلتنگ می شود و هم نه.

یک جور برزخ که خواستن و عشق البته در نهایت زورش می چربد به دوری. اینجا عشق خودش را در قامت وصال نمایان نمی کند و منجر به موقعیتی فرا زمینی و سرخوشانه نمی شود.
بلکه مرگ خودش را به هیات عشق در می آورد، شاید دوری با آن تعریف همیشگی اش اتفاق نمی افتد اما مرگ هم نمی تواند چیزی جز جدایی و دوری تغلیظ شده باشد و گویی اشد دوری، مرگ است.
جایی از نمایش از زبان مرد اشاره می شود به پیکر بی جان هر دو که همسایگان در خانه شان یافتند و یا در جایی به نادیده گرفته شدن توسط مدیر هتل هم اشاره ای دارند و گویی انگار اصلا وجود ندارند و یا بودن همیشگی زن در لیست انتظار فرودگاه و چند اشاره دیگر این گمان را به یقین تبدیل می کند که ما با دو روح یا دو موجود که اساسا وجود فیزیکی ندارند روبرو هستیم و اینجاست که بسیاری از گزاره ها و موقعیت ها منطقی به نظر می رسد.

نور به نظر من مهم ترین بخش این نمایش است، نور در اینجا نه فقط یک سری پرتو که مقرر باشد گوشه ای را روشن کند بلکه جزیی از زبان (تعریف عام زبان) اثر می شود. خطوطی باریک که عمیق تاریکی را می شکافند و در نهایت دوایری که بخشی از نمایش را روایت می کنند، نور و زاویه تابش آن گتهی راوی نمایش هم می شود.
از نور ملایمی که تمام صحنه را در ابتدای نمایش می پوشاند، تا سایه روشن های معنا دار از چهره تا سایه های روی دیوار و چقدر این سایه ها خودبسنده اند. گویی نور صحنه با میزان یاس و امیدی که در نمایش جاری است کنترل می شود و آنجایی که بارقه امیدی در نمایش پدیدار می شود تمام صحنه با نور زیاد روشن می شود و هر کجا که گزاره ها مستقیم و تلویحی به دوری به جدایی به تلخی اشاره دارد نورصحنه کم می شود.

صحنه ... دیدن ادامه » اما یک صندلی دارد و دو میز کوچک، ادواتی کم اما درعین حال مناسب برای این نمایش، کارکردی که از این اجزا نمایش داده می شود بیش ازمعرفت پیشین ما از میز و صندلی است و با آشنایی زدایی اینها را به شکل تابوت در می آورد تا باز هم این بار نه مستقیم بلکه با ایما و اشاره پای مرگ را به میان بیاورد و یا در جایی که تخت را تداعی می کند با جنازه ای روی آن.

این نمایش با توجه به فضا، متن و سایر اچزای آن کاملا ظرفیت این را دارد که با بازی های اغراق آمیز درآمیزد و از لحن و بیان تا حرکات بدن را دچار غلظت کند اما بازی ها نه آنقدر ساده است که درگیرت نکند و نه آنقدر تصنعی و غلیظ که مخاطب را دفع کند.
یک نمایش یکدست که فقط در این فرصت بخش هایی از آن اشاره کردم با انتخاب هایی هماهنگ از موسیقی و سالن اجرا گرفته تا بازیگر و اجزای صحنه و نمایش.
این رد مرگ و این احتمال که ما شاهد دیالوگ دو تا روح هستیم منو یاد داستان خرس پاندا... انداخت.
۰۸ مهر
دقیقا نسیبه‌جان
جزو نمایشنامه‌های مورد علاقه‌ی منه خرس های پاندا...
۰۸ مهر
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
اگر میخواهید درک خوبی از این نمایش داشته باشید می باید همه ذهنتان و قلبتان را به این تیاتر بدهید و دمی حواستان پرت نشود.
برشی از زمان میان دو فرد ... رابطه ای که تمام شده اما تشده
علاقه ای که نیست دیگر ولی هست... یک خط با کمترین فراز و فرود.. هر رابطه ای می تواند به چنین فرجامی بینجامد...
سفارش میشود پیش از دیدن این تیاتر لا موزیکا و لاموزیکای دوم را نخوانید لاموزیکای سوم نمایش دیگریست.
بازی های روان در خدمت نمایشنامه به همراه نورپردازی و دکور مختصر و سودمند در خدمت فهم نمایشنامه مخاطب را وا می دارد که اعتراف کند در این تیاتر بازار امروزه تیاتر متفاوتی را دیده است
و شاید به مانند من بخواهد این تیاتر را یکبار دیگر ببیند.
موافقم
لاموزیکای اول و دوم و چهارم و شصت و چهارم را چیزی به کسی نمی گوید..
ولی به نظرم بدانید قبل رفتن با دوراس روبرو هستید...
فضای سرد و بی حوصله و پر از حرفهای نگفته.. از یک انسان مدرنیته و دغدغه هایش
چیزی که تو کشور ما همچنان نیست... یا شاید خیلی کم هست...
تازه ... دیدن ادامه » در کشور ما تعریفی از ازدواج سپید راه افتاده... مونده هنوز تا لاموزیکا بشود..
همین
۳۰ مرداد
به نظرم چنین است
و نیز فضای لاموزیکای سوم بک فضای رئال نیست
میشود رابطه ای تمام شود و تمام نشود؟
میشود رابطه ای به جدایی بینجامد و جدایی رخ ندهد؟
میشود همه چیز در عین رخ دهد اما در ذهن نه؟
شاید این اندیشه اندیشه ی نو و پیشروی است که آدمی اکنون یارای ... دیدن ادامه » درک آن را ندارد
۳۱ مرداد
بله من هم به نظرم آمد که با زن در خیالش حرف می زند...
۳۱ مرداد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
«جدایی پیش از آنکه حادث شود، بالغ می شود.»
دوراس.
لاموزیکای سوم؛
اجرا شروع می شود‌؛ مونولوگ مرد با همان میزانسن آشنای جلال تهرانی، یعنی ارتعاش بدنِ بازیگرِ ثابت در یک زاویه‌ی حاده با خط افق. که این خود باعث ایجاد تلرانسی - به زعم نویسنده‌ی این متن - در صدایی که می شنویم می شود. جلال تهرانی باز مثل همیشه بازی های اجرایش هیچ اند - به زعم دیگران‌ - همان هیچ که در ژان ماری اشتراب می بینیم، همان هیچ که در برسون، و مثال عصر جدیدش اوژن گرین. برای توضیح آنچه در استایل بازیگری تهرانی محسوب می شود - البته در این کار کمتر مهندسی شده و لحن ها معنای مستقیم‌تری از آنچه از دیالوگ ها استنباط می شود را منتقل می کنند - به یک جمله از برسون درباره‌ی مدل هایش اکتفا می کنم «مدل؛ محصور در ظهور رازآمیز خود. او همه‌ی آنچه را که در خویش بیرونی می نمود، به خویش تفهیم کرده ... دیدن ادامه » است. او آن جاست، در پس آن پیشانی، آن گونه ها.» و بازیگری در تئاتر تهرانی دقیقا یعنی تفهیم همه‌ی آنچه قرار است بروز بدهی. دومین مسئله در بازیگری تهرانی «نسبت میان تن» هاست که در تئاتر امروز ما با «بلایی که تن ها می توانند سر هم بیاورند» اشتباه گرفته شده. یا گمان می کنند این درست است! این نسبت هارا در دو بخش دوست ندارم یعنی همان جایی میزانسن دلالت غلیظی بر نسبت میان دو تن می کند. اول آنجا که مرد زن را در گوشه‌ی سالن گیر می اندازد و دوم آنجا که رویش حجم های صحنه را می چیند. اما در باقی زمان‌ها این زهدِ میزانسنیک تهرانی در نسبت ظریفِ پاها و دست‌ها و مرکز ثقل بدن ها با هم یک هارمونی شکل می دهد، یک هارمونی که خودش را به تو عرضه نمی کند اما مادام بر وجود معصومش روی صحنه دلالت می کند، صاحب جمال نیست! اما صاحب منصب چرا. امروزه که نسبت میان تن ها به لگد زدن دو بازیگر به هم ختم می شود در لاموزیکا زاویه‌ی جایگیری دست زن با دست مرد نسبت میان شان را برقرار می کند، نسبتی که باز نه اندیشه‌ی بازیگر و نه اندیشه‌ی کارگردان مضمون - ایدئولوژی؟ - مشخصی را از آن به تو حقنه - بخوانید تحمیل - نمی کند.
یادداشت های کوتاه همیشه موجب تقلیل یک اثر هنری می شوند و من اجبارا از مسئله بازیگری گذر می کنم، با همه اجحاف ها که در حقش می شود.
دوم متن. احساس می کنم هرگونه مدح یا مذمت درباره‌ی لاموزیکای دوراس بیهوده می نماید پس مستقیما به سراغ بازخوانی تهرانی از آن می روم. مهمترین مسئله‌ای که من با تمام متون ترجمه شده دارم باز اینجا سر و کله‌اش پیدا می شود. اینکه صنعت ترجمه‌ی ما ترجمه برای خواندن است نه اجرا! و این مسئله به این اجرا هم لطمه زده، جملات کتابی خواه ناخواه در بن و اساس آدمی حس و حالی را بر می انگیزند که بعد انتظارش را نداری همان را از دهان یک انسان بشنوی، با همان زبان و ادبیات. شعاری می شود شاید... نکته‌ی دوم درباره‌ی «شما» است! تهرانیِ عالم به کلمات جای لفظ خطابه‌ی تو، شما را جایگزین کرده، که چه چیزها یادآور نمی شود و چه مسافت ها ایجاد نمی کند و چه فاصله ها عیان! با تنها جانشینی یک کلمه.
صحبت درباره‌ی نور و موسیقی دیگر این یادداشت را از حالت یادداشت کوتاه در می آورد!
به عنوان ذکر آخر من واله و شیدای آن ویدئو و موسیقی مکس ریختر شده ام.
من فکر نمی کنم دیالوگ های به اصلاح کتابی متن متاثر از ترجمه بوده باشه، چرا که دیالوگ های متن تهرانی مستقل از متن دوراس نوشته شده، من به عنوان زبان متن پذیرفتم که خیلی هم آگاهانه انتخاب شده، نمونه اش همان شمایی هست که فرمودی!
۲۳ مرداد
آری. موافقم.
۲۴ مرداد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
یک عشق عقیم و بی سرانجام با جدایی دوباره .
زن و مرد داستان حتی در برخورد مجدد پس از سالها باز هم در برقراری ارتباط مشکل داشتن عشقی عجیب و گنگ که هردو از ابزارش واهمه دارن .
کار هر دو بازیگر عالی بود ونقشها رو خوب در آورده بودند به هر دو عزیز خسته نباشید میگم به امید اجراهای بعدی...
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
لاموزیکا خیلی جالب از کار مارگریت دوراس الهام گرفته شده
زن و شوهری که با وجود عشق، شاید برای غرور، شاید تفاوت یا ... نمیتونن کنار هم باشن
شاید هرکدام از مفهوم "خیانت" برای حراست و نگه داشتنِ عشقِ بینشون استفاده میکردن!
موضوع کمتر دیده شده ای بود

ابتدای نمایش اگر صدای زن پشت تلفن به صورت صدای ضبط شده ی یک زن بود شاید مفهوم رو زودتر انتقال میداد، من شاید اگر نمایشنامه رو نخونده بودم به راحتی در لحظه متوجه نمیشدم زنی پشت خطه و مرد عملا داره با اون صحبت میکنه

روی هم رفته موضوع و اجرای دوبازیگر رو دوست داشتم
ممنون
گاهی بدون دلیل با دیدن تئاتری یا فیلمی هر چند به اندازه ی یک تصویر یا شنیدن یک قطعه ی موسیقی هر چند به اندازه ی یک ضرب کلید پیانو، یا خواندن یک کتاب هر چند به اندازه ی چند کلمه انبوهی از گزاره ها و معناها بر سرمان خراب می شود. یقه مان را می چسبد و فکرمان را مشغول می کند، این گاهی ها کم پیش می آید و کوتاه اند، غنی هستند و پر قدرت! عطفی هستند که مسیر زندگی را تغییر می دهند و شعور زیستی مان را بالا می برند تا جایی که لحظه ای به خودمان می آییم، سوال می پرسیم، از همه، از خودمان تا هر جنبنده ای، سوال می پرسیم. این گاهی ها حال و هوای غریبی دارند، عجیب اند، سکوت دارند، نگاه دارند، خلوت دارند، شاید هم غم! هر چه هست روان را تزکیه می کنند، روح را سبک می کنند، شعور را بالا می برند، لذت دارند. خوشبختانه تئاتر لاموزیکا این ویژگی را دارد که شما را دچار چنین گاهی هایی کند، ... دیدن ادامه » لاموزیکا کمتر از یک ساعت است اما گزاره هایی به اندازه ی یک عمر دارد، مساله دارد، اساسی، نه عشق، نه جدایی نه تنهایی! که آن ها را نیز دارد، اما فرعی است، مساله اصلی لاموزیکا مواجهه دو انسان با طبیعت است، با تقدیر است، با...مرگ است! این تئاتر ناب است، چیزی دارد که کمتر شاهدش بوده ایم، این تئاتر نگاه دارد، سکوت دارد، رفتن دارد، ماندن دارد، رفتن دارد، ماندن دارد، رفتن دارد، ماندن دارد، و در انتها رفتن دارد... وحشت دارد!
جلال تهرانی این گاهی ها را خوب می شناسد و استاد به تصویر کشیدن آن هاست! دیالوگ هایی که می نویسد از آن دسته حرف هایی ست که یک وقتی می خواستیم بزنیم و اما نتوانستیم! لحظاتی خلق می کند که دلت می خواهد یک زمانی برای خودت باشد! هر چند کوتاه. آدم هایی می سازد که دوست داشتی خودت آن ها باشی حتی برای کمتر از یک ساعت و در آخر صحنه ای زیبا طراحی می کند که خالی است اما انباشته است! از حرکت، از سکون، از سکوت، از همه چی. او با حداقل ها به حداکثر ها می رسد. جلال تهرانی را می توان با هر یک از کارهایی که کرده تعریف کرد که هیچ کدام ربطی به یکدیگر ندارند و هر کدام شان برای خود مستقل هستند، اگر بخواهم جلال تهرانی را با لاموزیکا تعریف کنیم همین کافی ست که او را استاد گاهی ها صدا کنیم.
از جلال تهرانی گفتیم و نوبت است از بازیگر های کار او نیز حرف بزنیم. امیر کرمی و تارا یونس تبار. این دو بازیگر می توانند لاموزیکای خود را سراسر گریه و اندوه اجرا کنند و شما را با مشکی پر از اشک راهی خانه تان کنند! اما نمی کنند، آن ها تلاش بسیار خوبی کرده اند که ناله نکنند، گریه نکنند، فریاد نزنند، به جای آن تا می توانند سکوت کنند، تا می توانند نگاه کنند که به مراتب عملی سطح بالاتر از کارهایی است که عرض کردم! حرکات آن ها بسیار کم است و به جا، ارتباط شان بسیار خوب است و چشمگیر، جا گیری شان، فیگور هایی که ایجاد می کنند همگی تصویر می سازند، در کل شاهد یک جنس از بازیگری هستیم که کمتر در تئاتر ایران اجرا شده و اگر هم اجرا شده کیفیت پایین تر داشته است، تا آن جا که من دیده ام! کیفیت بازیگری این دو به قدری بالا است که آدم را مشتاق می کند کارهای بعدی شان را تماشا کند. در کل حال مان را خوب می کنند با کارهایی که نکرده اند، همین کلی کار است.
در آخر توصیه می کنم لاموزیکا را بیشتر از یک بار ببنید! برای بار اول که می روید هی از خودتان نپرسید چرا نور فلان است و بهمان، چرا آن سیاه است و آن دیگری نیست، اینجا چرا کج است و آنجا نیست، اشکالی هم ندارد، بپرسید. منتها چیزی عایدتان نمی شود. پاسخ این پرسش ها پس از دیدن دوباره کار به دست می آید، لذتی که تماشا کردن لاموزیکا دارد مثل خوردن یک دانه گیلاس است، وقتی گیلاس را می خورید نمی پرسید چرا لذیذ است، گیلاس را می خورید و لذت می برید، لاموزیکا هم همینطور است، ببینید و لذت ببرید، به مرور علت لذت را در می یابید.
گزینه خیلی دوست دارم نداریم وگرنه اون رو می زدم.
۲۸ مرداد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
سلام دوستان
// تئاتر مدرن//
آیا باید یک تئاتر مدرن روبرو هستیم؟ آیا بایک تئاتر پست مدرن روبرو هستیم؟ ایا بایک تئاتر فراپسامدرن روبرو هستیم؟
نمی دانم...// فقط یادم هست مارگریت دوراس جوری می نوشت که من حوصله ام سر می رفت و کتابهایش برایم قابل تحمل نبود..
فکر می کنم در ماهنامه گلستانه نوشته بود دوراس مدرن می نویسد... وارد المانهای داستان مدرن نمی شوم..
ولی خب بهرحال باید ادبیات و نگارش دوراس را بدانید یا دوست داشته باشید.. خب البته من دوست ندارم...
اماشاید بیشترین چیزهایی که در نوشته هایش است ادم های سرد با روزمرگی هست...
قهرمانان او ادم های معمولی هستند از طبقه متوسط اجتماعی که درگیر روزمرگی هایشان هستند...
حال بهتر می توانیم در مورد این تئاتر صحبت کنیم...
ایده:
به نظرم زن در رویا و خیالش بود و او داشت با رویاهایش حرف می زد... و زن وجود خارجی نداشت..
البته شاید من اشتباه متوجه شده باشم...
بازی ها: امیر کرمی را دوست داشتم...// به نظرم بهتر توانسته بود به ایده دوراس نزدیک شود..
با پیش فرضهایی که از دوراس گفتم به متن وفادار بود...// البته متن را نخواندم حدس من از دوراس این است..
بازیگر زن: بد نبود ولی بیانش به دل من نچسپید... ///
البته ... دیدن ادامه » خب شاید نظریات جلال تهرانی را پیاده می کرد ...// اینکه نچسپیدنش به خاطر
عدم توانمندی اش بود یا نظر کارگردان، من نمی دانم..
کارگردانی: خب جلال تهرانی یک حرفه ای است...//برای یک تئاتر دوراسی باید به این شکل سرد بود..
فضاهای سرد دوراس همچین لحنی، فضای بی دکور و ادم های بی حوصله را می طلبد...
البته چند تا دیالوگ ها مسلماً برای دوراس نبود...ترجیح می دادم فضاهایشان به سمت تشنج
پیش بره و با تهدید زن به رفتن خاتمه پیدا کنه... زیادی دوراسی بود.. ای کاش کمی تهرانی می شد..
بعضی از تماشاچی ها خمیازه می کشیدند... // با فیلمش خیلی موافق نبودم و یک کم فراز و فرودشان کم بود...
اگر بخواهم بیشتر نقد بنویسم مجبورم فضاهای داستانی دوراس را بیشتر باز کنم حوصله دوراس را ندارم...
امیر کرمی کارهای دیگرت را بازیگر باشی حتماً پیگیری می کنم..
جلال تهرانی: بابت کوتاه بودن نمایش ات مرسی.. مرسی..
اگر تماشاچی عام هستید یا خیلی تئاتر ببین نیستید، نبینید.
اگر تماشاچی حرفه ای یا زیاد تئاتر ببین هستید، ببینید.
بابت خوندن نقدهام از همه تون مرسی..





.
آقای کیانی سلام
یه نکته‌ای که در صحبتاتون در نظر نگرفتید و فکر می‌کنم موضوع تعیین کننده‌ای هم هست، بازنگری که جلال تهرانی روی متن کرده و همین بازنگری یعنی چیزی که می‌بینیم لاموزیکای اول و دوم دوراس نیست، لاموزیکایی‌ست که جلال تهرانی اون رو بازنگری ... دیدن ادامه » کرده و روی صحنه برده. و در این بازنگری طبیعتا زبان و ساختار متن تغییر می‌کنه و حتی دیالوگ اضافه یا کم می‌شه.
۱۲ مرداد
محسن حسین عزیز
برای اونها به نظرم هنوز زوده...
امسال کارها غیر از کارهای برادران کوشکی و یک در انتظار گودو بد، کارها متوسط بود خیلی بد نبود خوب هم
خیلی نبود به جز چندتا... و یکی دوتا که الان رو هوا پرشده...
من این کار جلال تهرانی رو پیشنهاد نمی کنم... برای تماشاچیان حرفه ای و نیمه حرفه ای خوب است..به خصوص به عنوان تجربه ای متفاوت...// ولی برای تماشاچیان عام به همان دلیلی که گفتم همچنان پیشنهاد نمی کنم...
باید سطح فیلم دیدنم بالا می امد چندسال تا فیلم خوب را از فیلم متوسط و بد وعامه پسند تمیز دهم..
اگر استاکر تارکوفسکی را سال 78 می دیدم شاید نیم ساعت اول خاموشش می کردم و دیگر هیچوقت این اثر
بی بدیل را نمی دیدم...// سیاه سفید خاکستری سریالی بود همین اتفاق افتاد سال 75 دیدم خوشم نیامد به
خصوص قسمت همسرایی.. سال 79 یکبار دیگر دادم ولذتش را بدم.. هنوز تیتراژش را می بینم و حال می کنم..
در ... دیدن ادامه » مورد تماشاچی ها همین است.. زود است برایشان.. فضاهایی که امیر کرمی( بازی درخشان به خصوص بیان درست ) با چنان خونسردی و بی تفاوتی عاشقانه و میل عجیب به موندن با تخیلش که تجسمی زنی است حرف می زند ... هنوز زود است..
سپاس از اینکه وقت گذاشتی و نظرت را بیان کردی...
۱۳ مرداد
ممنون از شما
۱۳ مرداد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
امشب اجرای اول بود. قبل اینکه ببینمش میدونستم نمایشی خواهد بود که دلم میخواد بارها ببینمش. آقای تهرانی برامون حرف زدن و ازمون خواستن بعد دیدن نمایش به پرسشی که مطرح کردن پاسخ بدیم. گفتن مدت نمایش 45 دقیقه اس، ولی براشون بنویسیم که چقدر طول کشید. الان از وقتی نمایش رو دیدم 4 ساعت میگذره.

از وقتی از در سالن اومدم بیرون دارم بهش فکر میکنم. فکر میکنم این نمایش ازون نمایش هاست که هربار برمیگردم عقب یادش میفتم و همیشه باهاش زندگی میکنم. فکر کنم جوابش همینه. دوس نداشتم تموم شه، دوس ندارم تموم شه. دلم میخاد همیشه یه جایی یادش بیفتم.

ابتدای نمایش هنوز ارتباط دو تا بازیگر شکل نگرفته بود. از یه جایی شکل گرفت و انگار منو کوبید به جایی. تقریبا کل نمایش رو خیره با چشمای خیس نگاهشون میکردم.

نمایش های جلال تهرانی اینطورین. باید بشینی و خیره بشی به تک تک جزئیات ... دیدن ادامه » ساده قشنگی که چیده. نور پردازی محشر..صحنه ساده، ارتباط و جایگیری کاراکترها روی صحنه . اون موزیک محشر. و نگاه هاشون... نگاه هاشون معجزه میکرد.

یه جای نمایش هست که یه تصویر پخش میشه و کارکتر مرد نگاه میکنه به زن. از اون موقع که اومدم بیرون همش اون نگاه جلوی چشمامه.

این نمایش رو ببینید. بارها ببینید.
ممنون از اینکه نظرتونو گفتین
۱۱ مرداد
نمایش زیبایی بود...یه تیکه از زندگی مرسوم ما آدما ولی بی پرده و بدون نقاب...لذت بردیم
۱۷ مرداد
ممنونم از جوابتون
۲۲ مرداد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید