کمدی کودک و نوجوان رویداد آنلاین
چیدمان
تیوال نمایش اودیسه
S3 : 06:48:29 | com/org
امکان خرید پایان یافته
  ۱۶ فروردین تا ۱۷ اردیبهشت ۱۳۹۵
  ۲۰:۰۰
  ۱ ساعت و ۴۰ دقیقه
 بها: ۲۵,۰۰۰ تومان

نمایش های پیشین گروه:
"زمانی برای گفتن"؛ تهران، تالار مولوی؛ ۱۳۷۸
"من و هزار تو" تهران، تیاترشهر، تالار شماره ۲ و آلمان، تیاتر روهر؛ ۱۳۸۰
"آژاکس" تهران، تیاترشهر، تالار نو؛ ۱۳۸۲
"داستان‌های کارور" (آرش دادگر، حمیدرضا نعیمی) تهران، تیاترشهر، تالار نو؛ ۱۳۸۳
"الفبای ضربه‌ها" تهران، تالار مولوی؛ ۱۳۸۴
"مکبث" تهران، تیاترشهر، تالار نو؛ ۱۳۸۴
"کالون و قیام کاستلیون" تهران، تالار اصلی تالار مولوی، ۱۳۸۵ و تیاترشهر، تالار چهارسو؛ ۱۳۸۶
"صبحانه برای ایکاروس" تهران، تالار مولوی، سالن اصلی؛ ۱۳۸۷
"شاه لیر" تهران، تیاترشهر، کارگاه نمایش؛ ۱۳۸۸
"ده دقیقه" تهران، تیاترشهر، تالار چهارسو؛ ۱۳۸۹
"حریم" تهران، برج آزادی، تالار اصلی؛ ۱۳۹۰
"بازگشت افتخارآمیز مردان جنگ" تهران، تالار حافظ؛ ۱۳۹۰
"طوفان" تهران، تیاترشهر، تالار قشقایی؛ ۱۳۹۱
"هملت" تهران، سالن سمندریان تماشاخانه ایرانشهر،۱۳۹۳
"هملت"، میلان- ایتالیا، پیکولو تیاتر، ۱۳۹۳
"کالون و قیام کاستلیون" تهران، سالن سمندریان تماشاخانه ایرانشهر،۱۳۹۳

*برای کسب اطلاعات بیشتر در مورد اجرای این نمایش در سی و چهارمین جشنواره تیاتر فجر می توانید این جا را کلیک نمایید.*


آدرس سایت گروه:
http://quantumtheatergroup.com

| تیوال تماشای این برنامه را پیشنهاد می کند |
برچسب «پیشنهاد تیوال» بنابر شاخص‌هایی شامل کیفیت اثر اعطا شده و تجاری یا سفارشی دریافت نمی‌شود

نکته مهم: تماشاگران محترم دقت نمایند به دلیل تعمیرات در خیابان شهریار، امکان استفاده از پارکینگ مجموعه بنیاد رودکی و محدوده خیابان شهریار به عنوان پارکینگ فعلا وجود ندارد.

دسته‌بندی
فلسفی

گزارش تصویری تیوال از نمایش اودیسه (سری دوم) / عکاس: حانیه زاهد

... دیدن همه عکس‌ها ››

گزارش تصویری تیوال از نمایش اودیسه (سری نخست) / عکاس: حانیه زاهد

... دیدن همه عکس‌ها ››

گزارش تصویری تیوال از نمایش ادیسه (سری دوم) / عکاس: کامران چیذری

... دیدن همه عکس‌ها ››

گزارش تصویری تیوال از نمایش ادیسه (سری نخست) / عکاس: کامران چیذری

... دیدن همه عکس‌ها ››

گزارش تصویری تیوال از تمرین نمایش ادیسه / عکاس: رضا جاویدی

... دیدن همه عکس‌ها ››

اخبار

›› اودیسه با ادای احترام به یک مادر روی صحنه رفت

›› نمایش "اودیسه " پنجشنبه و جمعه دو نوبت اجرا می شود

›› " اودیسه" ۱۶ فروردین ماه افتتاح می شود.

›› زمان اجرای عمومی "اودیسه" مشخص شد.

آواها

مکان

خیابان حافظ، خیابان استاد شهریار، روبروی تالار وحدت، سالن حافظ
تلفن:  ۶۶۷۵۶۰۴۳

«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال به سیستم وارد شوید
کار خود گویای همه ی نقاط قوتش هست، و نیازی به تعریف و تمجید نداره. تنها چیزی که میتونم اضافه کنم: اثری عالی، قوی، تاثیرگذار و به یادموندنی.
بسیار لذت بردم، ممنونم.
پرندیس، وحید هوبخت و پویا این را دوست دارند
سپاس از شما
۱۸ اردیبهشت ۱۳۹۵
برای همراهی در تیوال لطفا وارد شوید
من عادت ندارم به نوشتن در تیوال، نه از این جهت که نخواهم یا نوشتن را دوست نداشته باشم. چه بسا که به شدت هم از خواندن، نوشتن و شنیدن نقد لذت می برم..

اما چند چیز باعث شد تا به فکر بیفتم این بار چند کلامی در نقد اودیسه حرف بزنم. آن هم چیزی نبود جز تئاتر ماورای بد!

از نمایشنامه کار ابتدا صحبت کنم.. نمایشنامه ای که، خوانده ام دو سال صرف نوشتن آن شده، با بازبینی و تکه سازی های مختلف، با نگاهی پست مدرن، نگاهی که بیشتر شبیه ادای پست مدرن بود تا نمود واقعی از این مکتب.

در صحبت های آرش دادگر که اتفاقاً معتقدم کارگردان خوبی در تئاتر است و اثر قبلیش کالون و ...، کار قابل توجهی بود، متوجه شدم دلیل برای اینکه این اثر متفاوت نوشته و اجرا شده، فاصله گرفتن از فضای قصه گو تئاتر ایران است. اما سوال من اینجاست که آیا این برداشت به ظاهر پست مدرن، نباید روایت گر باشد؟

نمایش با صدای وزوز ... دیدن ادامه ›› ماشین اصلاح از جایی شروع می شود، برش می خورد به جایی دیگر در مکانی دیگر، پر از آشفتگی، آشفتگی هایی که قرار است توصیف دنیای امروز باشد، موتور بدون سوییچ، پینگ پنگ بدون توپ، حرف هایی تکراری از این دست، برای نمود دنیای امروز و مدرنیته. حرف هایی که در نمی آید و به شکل نماد باقی می ماند، چون قصه ای نیست ! سه جهان موازی که شاید برای ناظرین کاملاً حرفه ای تئاتر هم زمان میبرد تا دریابند این داستان سه اودیسه دارد در سه جهان. سه اودیسه ای که حتی به ظاهر هم قدری شبیه هم نیستند تا بیننده زودتر متوجه سه شخصیت شود.

نمایشنامه آنقدر بی در و پیکر، بی سر و ته و فاقد وجه درام است که شاید سردرگمی که قرار است برای بیننده از وجوه این سه دنیا بروز داده شود، بیشتر بابت خود وجه تصویری شکل میگیرد. این کلاف سردرگم، آن قدر بد گره خورده است که بعد از گذر از چند دقیقه ابتدایی تا دقایقی پیش از پایان، فقط تکرار را می بینیم، تکراری به ظاهر برای بیان ایدئولوژی، ایده ای که در قصه نیست، در واقع قصه ای نیست، یک برش از ذهن یک نویسنده از چند اقتباس از بی شماران یادداشت ها در مورد اودیسه.

در نمایش از جویس صحبت شد و تصور می کنم نویسنده نمایشنامه به تقلید از جریان سیال ذهن در نوشته های اولیس، این دنیای موازی را به تصویر کشیده و تا توانسته آن را شلخته کرده، تا سردرگمی را در بی داستانی به تصویر بکشد، نه روی محور داستان. دنیایی که به شدت شکاف دارد. اگر نخواهم بگویم اصلاً این دنیا شکل نگرفته است!

بعید میدانم آقای طباطبایی به جز شکل ظاهری شان که شبیه به مرحوم جیمز جویس شده است، تلاش دیگری کرده باشند تا حداقل به اندازه یک درصد هم که شده شبیه این اسطوره، متن بنویسند!

جدا از بخش نمایشنامه که به شدت نسبت به آن انتقاد دارم، باید به برخی کاستی های دیگر هم اشاره کرد..

صدای بالای موسیقی که کلام بازیگران را می خورد... گاهی حتی وجود موسیقی رو در اون صحنه درک نمی کردم!

فریادهایی بازیگران، گاهی اوقات انقدر بلند بود که تشخیص درست کلام، میسر نبود، چه بسا که بارها هم اضافات، کار رو سخت تر می کرد، مثل صدای وز وز ماشین اصلاح لعنتی، در شروع قصه یک داستان متفاوت از اودیسه. انگار قرار بود از اول چیزی رو نشنویم !

از نظر ادای کلمات، در بیان دو بازیگر اشکال اساسی وجود داشت، ( اگرچه کار چند نفر هم ستودنی بود)

حضور چند بازیگر به شدت اضافی و زایده به نظر می آمد ( شبیه زائده های کوزه های ایتاکا) توصیفات جناب دادگر در مورد بازیگران زن و نمایشنامه ای که ابتدا با با بازیگران کمتری در نگارش متن شکل گرفته بود، شاید گواهی باشد بر اضافات!

دکوری که بعضی جاها فقط نما داشت و بس، و هیچ کاربردی را حس نمی کردیم، درست مثل آن در باز شدن ها به بیرون برای دنیای واقعیت، یا همان بازیگران اضافی.. و موسیقی های کر کننده.

در نهایت..

با شلخته بازی، فرار از قصه گویی به بهانه پست مدرنیستم و نیهیلیسم، ادای توصیف فلسفی نکنیم که چه بسا، پست مدرن در قالب های دیگری بهتر و گویاتر دیده خواهد شد.

›› تا ۲ پاسخ


امیر مسعود فدائی و سین الف این را پاسخ داده‌اند
با احترام به نوشته تان
ولی هم به خودم، هم به شما و هم به تمام دوستان صمیمانه پیشنهاد میکنم که قبل از نوشتن هر نقدی، ابتدا نقدهای خوب قبلی رو که کاربرهایی آگاه و امین نوشته اند بخوانیم، بعدش شروع به نوشتن کنیم. چونکه شاید (خدا رو چه دیدی، شاید) کمی اطلاعاتمون از اینی که هست بیشتر شد و با نگاه جدیدی تونستیم یک اثر رو ببینیم.
فقط میتونم بگم حیف از اودیسه و آقای دادگر که باید توی این کشور دیده بشن. حیف. کشوری که فقط منتظر هست قصه و روایت بشنوه و دیگران براش لالایی بگن تا بخوابه. حیف از نمایش اودیسه. ... دیدن ادامه ›› حیف.
پیشنهاد میکنم نقدهای کاربرانی مثل "نیلوفر ثانی"، "علیرضا پرهان"، "شمس"، "ابرشیر" و ... را بخوانید، شاید روزنه ای جدید براتون باز شد.
۱۵ اردیبهشت ۱۳۹۵
نظر بنده به نظر آقای فاضلی نزدیک‌تر است…
۱۵ اردیبهشت ۱۳۹۵
آقای افضلی عزیز باید بگم که شخصا باهاتون مخالفم. این نمایش برعکس اونچه که گفتید به پست مدرن در دنیای امروز بسیار شبیه تر و با اون همسو تر هست تا با اونچه که به عنوان پست مدرن اینجا به خورد مخاطب میدن. این اثر یکی از قویترین کارایی بود که من تابحال دیدم و متعجب بودم که نویسنده ای ایرانی تونسته از پسش بربیاد. البته که هرکسی نظری داره و اگر کاری قوی هست الزامی وجود نداره که همه افراد با اون کار ارتباط بگیرند و یا دوستش داشته باشند. اما اگر کمی منصفانه تر نگاه کنید واقعا با یه اثر عالی روبه رو هستیم. من اصلا احساس نکردم که آقای طباطبایی قصد دارن بگن من جیمز جویس دوم هستم. این برداشت شخصی شنا بوده شاید بخاطر تعلق خاطری مه به جویس دارید شاید هم نه.
و البته که یک اثر پست مدرن از سمت مخاطب توانایی تحلیل و ارتباط ذهنی بین متون و در مجموع مخاطبی مطلع و آگاه رو طلب میکنه. تاکید میکنم که بنده منظورم این نیست که شما مخاطب عام هستید و یا از عدم توانایی شما صحبت نمیکنم. روی صحبتم نه به شخص شما که کلی بود.
به هر جهت من معتقدم اثری بسیار عالی و در سطح استانداردهای جهانی بود.
پ. ن. در مورد نامفهوم بودن بعضی از دیالوگ ها باهاتون موافقم.
۱۸ اردیبهشت ۱۳۹۵
برای همراهی در تیوال لطفا وارد شوید
در نمایش "اودیسه" جریان سیالی می گذرد از چراها و ارزوها و ترس و عادت ها در قالب انسانی نزدیک به دنیای ما و دور از تصور ذهنی ما.... داستانی از باورهای ادمیانی که به پوچی می گرایند ، داستانی سرشار از ساختار شکنی های دیروز و امروز و کم شدن و بی معنا شدن " فاصله" ها در سیاه چال تهی ، و فروپاشیدن "چیزی" که روزی از هیچ زاده شده بود . زائدی که برای از بین بردن آن باید بت ساختاری اش را شکست ..... داستان روزمرگی های بی پایان ادمی در سرگردانی بی انتهای این دنیای خاکی .... ادمیان سنگ شده و اندیشه های خاموش و رنج بی پایان ادمی از جنگ های مقدس شمرده شده و خون و خون و خون و بازم این "هیچستان" بی پایان و تمسخر الهه های اسمانی از این درک و از این مرگ و از این رنج.
و جدال "اولیس" برای شناختن و فهمیدن و وسعت بخشیدن به ذهن درون و عجز دیگران از این همه تلاش و فهمیدن و فهمیده شدن و درنهایت تنهایی و تنهایی و تنهایی و مرور خاطرات در پستوی تاریخ گمشده.، و نشانه هایی از این دست و از این نوع برای چالش بی حد و مرز تماشاگران....
اگر به دیدن این نمایش رفتید تمامی ذهن خود ، نه فقط کمی، تمامی ذهن خود را معطوف به فهمیدن کنید تا دنیای تاریک ذهن "اولیس" و خودتان را بشناسید تا شب هنگام که به خانه بازگشتید رها از تمام دنیا به خوابی عمیق روید و با هر طلوع دوباره به دنیای سرگردان روی آب "اولیس" ها بیاندیشید که شاید برای اندکی درنگ کردن هنوز زمانی باشد.......
›› تا ۲ پاسخ


سپاس از شما خانم نادری
۰۸ اردیبهشت ۱۳۹۵
برای همراهی در تیوال لطفا وارد شوید
((( اودیسه: متصلب یا رهایی بخشی؟ )))

اودیسه، نمایش اندیشه ورز ، پرافاده و متصلبی است که برای بارگذاری مفاهیم فکری-فلسفی اش ، اسطوره اولیس را که تئودور آدورنو، قهرمان روشنفکری نامیده اش، به کار می گیرد و آن را افسون زدایی و متکثر می کند.
به گمان من رویکرد خالقین نمایش اودیسه در صورتبندی مفاهیم مورد نظر در نمایش بر خلاف کالبد اجرایی تفسیرپذیر،قطعه قطعه و بازش ، متضمن پوزیویتیسم(اثباتگرایی)منطقی خشک ،واحد و فاقد گشودگی است.
بدین معنا که کلیت نمایش تلاش می کند با به کارگیری مواد نمایشی و زبان(کلام)،درک بشر از هستی و حقیقت محتوم آنرا صرفا به وسیله ی ابزارعلم،فرمول های ریاضی و فیزیک میسر بداند و در چشم اندازهای متافیزیکی شک کند و اساسا شیوه های دیگری برای درک هستی را مردود بداند.
کلیت فلسفی نمایش اودیسه، فاقد سخن تازه ای در معنای شناخت شناسی هستی است،چرا که خالقین نمایش هیچ نگرش جدید و از قبل معرفی نشده ای نسبت به موضوع انسان سرگشته امروز ارایه نمی دهند.در واقع آنها نگاه گاه مخدوش بخشی از روایت عصر روشنگری را در این نمایش تکرار می کنند.
. اینکه انسان از سیطره ی سلطه ی مطلق آسمان یا امور ماورایی ... دیدن ادامه ›› نجات می یابدو به یمن شک و عقل اش در مرکز جهان قرار گرفته و سوژه عمل مطلق می شود و البته در مواجه با تاریکی مطلق پرسش های ازلی و بی پاسخ اش،در حیرانی و سرگشتگی عمل زایی، به سرانجام می رسد.
هرچند هر انسان آزاداندیش و روشن نگری نمی تواند مواهب رهایی بخش عصر روشنگری را بر دوران متاثر بعد آن در جوامع انسانی نفی کند اما مشکل این نمایش در تکرار شیفته وار و بدون انتقاد از روندی است که نتایجی از جمله تبعیض، نژادپرستی،استعمار،چپاول طبیعت و نابودی محیط زیست، سرمایه داری هار،نابرابرهای جنسیتی و...به همراه داشته است و دست بر قضا تمامی این روند و آثارش مورد نقد شدید مکتب فرانکفورت ها از جمله متفکری چون آدورنو و دیگران بوده است.

(( وقتی گربه شرودینگر به دستهایمان خراش می اندازد! ))
اولیس سه پاره شده. آیا این تفکیک قرار است به تداعی ذهنی تولید تصاویر سه بعدی به روش هولوگرافی از یک شخصیت بیانجامد؟ آیا جهان نمایش اودیسه هولوگرافیک است؟ جهانی که مایکل تالبوت(نویسنده کتاب جهان هولوگرافیک)در آن مشابهت هایی میان رازوارگی باستانی و مکانیک کوآنتوم یافته. آیا این جهان مادی مشابه یک هولوگرام عظیم است؟به نظر می رسد با توجه به رویکرد پوزیویتیستی حقیقت یابی نمایش، ایمانی در دل کسانی که از سخنان متافیزیکی بی محتوی خسته شده اند،نشانده نمی شود! بنابراین در سطح اندیشه شاید چنین جهانی نامحقق یا معطل می ماند.
آیا این سرگردانی در یقین های متقن ما را به واقعیت قطعیت نیافته رهنمون نمی شود؟جالب اینکه خود آلبرت آینشتین می گوید: " تا آنجا که قوانین ریاضی به واقعیت مربوط می شود،یقینی نیستند، و تا آنجا که این قوانین یقینی اند،به واقعیت مربوط نمی شوند."

(( بازی بدون قانون و فلسفه ی تحلیلی و قاره ای ))
شاکله ی فکری نمایش اودیسه از سنت فلسفی تحلیلی غربی و نه قاره ای وام می گیرد. چراکه فلاسفه و متفکران قاره ای موضوع تفکرشان با مسایل روز و انضمامی انسان معاصر گره خورده و به عمل در فلسفه معتقدترند.تاریخمند هستند. چسباندن عکس مارتین هایدگر بر دیوار صحنه یا سخن راندن از آدورنو و هورکهایمر و...به عنوان فلاسفه ی قاره ای در رویکرد اصلی نمایش تغییر ایجاد نمی کند. اولیس(های)این نمایش فاقد تاریخیت هستند. به راستی دغدغه ی اصلی این قهرمان روشنفکری آدورنویی در نمایش آرش دادگر چیست؟لعن و نفرین اش به زئوس ، و باور به اینکه فریب خورده اند و همه این بازی ها با تاس بازی :زو: انجام گرفته ، یعنی همه چیز تصادفی بوده و نهایتا در ابدیتی نامتعین از تاریکی کهکشانی به نهیلیسم عمل گرا دست یازیدن!!
آیا روشنفکری امروز (در سطح گسترده اش) و دغدغه های فلسفی جهان و هستی شناسی معاصر هنوز روی چنین جدالی که نمایش بر آن تمرکز کرده؛ ایستاده است ؟یا مدتهای مدیدی است که تمرکز را بر سر مسایل انضمامی و پراتیک تغییر داده؟ آیا در نمایش فلسفی اودیسه به مسایل وجودی (اگزیستانس) انسان معاصر و درجهان بودگی اش جدای از دغدغه های ازلی و ابدی انتزاعی پرداخته شده است؟
حتی موضوع ملال، که ظاهرا قرار است از طریق ارجاع به بودلر شاعر مدرنیته( که در شعرش به تغییر طبیعت زیبایی در پاریس مدرن شده اشاره دارد)به واسطه ی شلوغی و درهمی و مشنگی صحنه ها، اجرایی نمی شود و ملال و ملال زدگی مدرنیته ما به ازاء اجرایی پیدا نمی کند.
*
به نظرم اولیس روشنفکر(با بازی دادگر) آسیب جدی به تواضع فلسفی نمایش اودیسه وارد کرده است. این اولیس نقش دانای کل را دارد، صدای حکیمانه و نخبه گرای فرادستانه ای دارد که با گزاره های مرعوب کننده و گزین گو نسخه می پیچد و راه گفتگوی فلسفی را مسدود می کند و گاه به جای دیگر اولیس ها حرف می زند..او با گچ روی تخته فرمول نسبیت اینشتین را درستکاری می کند ، با ماشین تایپ می نویسد، روپوش سپید پزشکی بر تن می کند تا نماد آگاهی و دانایی مدرن شود و حقیقت را به داده های علمی و فرمول ها فروکاهد. بدین ترتیب درک های دیگر از حقیقت لغو می شود.حضور او در نمایش نوعی جزمیت پوزیویتیستی را که پیشتر از آن سخن گفتم، تثبیت کرده است. بدتر از همه موارد این است که ظاهرا او قصد دارد خود و دغدغه هایش را به عنوان نماد خواست انسان به کل انسانیت(از هر نژاد و طبقه و جنس و جغرافیاو... )تسری دهد .این رویکرد، جزم اندیشی نهفته در جریانی که نمایش به لحاظ فکری قصد نقدش را دارد ،خود بازتولید می کند.

(( ذهنیت مردسالار در ساخت اسطوره و ساخت شکنی از آن یکسان عمل می کند. ))
در نمایش اولیس قرار است نگاه دیگربه اسطوره شود اما در مواجه با زنان چنین اتفاقی نمی افتد.نگاه نابرابر به زن در ساحت مقدس مردساخته امری تغییر ناپذیر و خدشه ناپذیربه نظر می رسد.. به میزان و کیفیت نقش پنه لوپه در این نمایش نگاه کنید..
نوع نگاه نویسنده آقای طباطبایی در جایی دیگری از متن مستقیم تر خود را نشان می دهد در صحنه ی پینگ پونگ بازی وقتی ملوان به اولیس می گوید مثل زنان بازی می کند ..یعنی جر می زند.تقلب می کند. این رویکرد مذموم مردسالاری است که زنان را فریبکار و متقلب فرض می کند چرا در نگاه بن فکنانه ی روشنفکری آدورنویی نویسنده ی محترم بازاندیشی به این موضوع جایی نداشته است؟ آیا زمان ساخت شکنی از کهن الگوهای ذهنی مردمحورانه و نابرابر فرا نرسیده است؟با توجه به اظهار نظر آقای دادگر در مصاحبه ای در خصوص بازیگران زن تاتر دیدگاه های نویسنده و کارگردان اودیسه در قبال زنان ظاهرا در مواردی همپوشانی دارد!
**
لازم می دانم تاکید کنم اجرای نمایش متفکری مانند اودیسه در برهوت اکثریتی تاترهای بی اندیشه و بدون فلسفه ی امروز، امری فرخنده قلمداد می شود. قطعا این نمایش واجد نکات پرشمار و قابل بحث دیگری است. اما نگارنده ی تمرکزش راصرفا برمبنای چالش فکری با هستی شناسی نمایش و پرسش های به وجود آمده پیرامون آن و البته در حد سواد و بضاعت محدود فکری خود، طرح نموده است.
لذت بردم ابرشیر جان. ضمن اینکه بضاعت فکریتون هم خیلی گستردست آقا )
اگر شعر بودلر که در نمایش خونده شد در خاطرت هست ممنون میشم بنویسی.
۰۳ اردیبهشت ۱۳۹۵
دوست من ابرشیر این مطلب جذاب شما از دیدم پنهان مانده بود. از نقدی که وارد نمودید لذت بردم و سپاسگزارم. با اکثر نظراتت موافقم بخصوص ارتجاع پنهان در دل رادیکالیسم اثر و در پاسخ به این سوآل که "آیا در نمایش فلسفی اودیسه به مسایل وجودی (اگزیستانس) انسان معاصر و درجهان بودگی اش جدای از دغدغه های ازلی و ابدی انتزاعی پرداخته شده است؟" خدمت شما عارضم من هم بر این باورم که اودیسه هرگز از آراء تجربه گرایانه دیوید هیوم پا را فراتر نمی گذارد و حتی هرکجا که بستر قرابت با امانیسم نوین مهیا می گردد تا پازل تصویری که از جهان ارائه می نماید حلشدنی گردد ولی به سرعت می گریزد و در دامان پوچ گرایی می غلطد که البته نزد من از ارزش آن نمی کاهد. اینگونه استنباط میکنم که رنسانس دادگر همچنان پایان نیافته و طغیان او تا یکی دو اثر دیگر نیز ادامه خواهد داشت. همانطور که فرمودید این دغدغه و شهامت ابراز و ارائه تا رسیدن به سرمنزل مقصود در نوع خود ستودنی و ارزشمند ست.
مجدداً متشکرم از نوشتار موشکافانه و تأمل برانگیزت.
۱۲ اردیبهشت ۱۳۹۵
کیان گرانمایه و عزیز از لطفت و زمانی که برای خواندن گذاشتی بی اندازه سپاسگذارم .
اشتراک نظر با شما دوست فکورم مایه ی مباهات من است...
من هم امیدوارم طغیان و رادیکالیسم در نظام اندیشگی خالقان نمایش اودیسه اصیل تر و ماهوی تر و پراکتیکال تر دنبال شود و اندیشه ی انتقادی اصیل به بن فکنی و فراروی از رویه های فکری و مناسبات محدودکننده نابرابر و بی معنا بیانجامد..
۱۲ اردیبهشت ۱۳۹۵
برای همراهی در تیوال لطفا وارد شوید
#اودیسه نمایشی فراتر از شخصیت و داستان اولیس ، تاریخ ، فلسفه و در عین حال تلفیقی از همه اینها در کنار زندگی مدرنیته..
مردی با وجدانی زخم خورده و پاره پاره و سردرگم در برزخ ، به دنبال راه فرار
و بازهم انسان هایی که دچار روزمرگی شده اند و نمیدانند به دنبال چه هستند و چه میخواهند ، تا جایی که تمام زندگیشون و حتی شرافتشون رو هم برای به دست آوردن چیزهایی که مورد نیازشون هم نیست بر باد میدن
نمایش پیچیده اما قابل فهمی که دیدنش رو شدیدن پیشنهاد میکنم
فقط چیزی که من دنبالش بودم و پیداش نکردم داستان محور نمایش بود که تو نقد ها هم چیزی دستگیرم نشد اما در عوضش از شاخه و برگاش لذت بردم !
سپاس از شما
۰۲ اردیبهشت ۱۳۹۵
برای همراهی در تیوال لطفا وارد شوید
امشب این نمایش رو دیدم، بازیهای کار خیلی خوب بودند و کارگردانی هم اگر از انتخاب آهنگای بدش بگذریم، قابل قبول بود.
اما متن نمایش از نظر من خوب نبود و اتفاقا خیلی ضعیف بود، به نظر میرسید این نمایش قصد داره حرف بزرگی درباره "انسان" بزنه، اما نتونست بزنه و فوق العاده آشفته بود. بیشتر شبیه هذیان گویی بود تا هر چیز دیگه ای و البته الکن در مورد موضوعی که ازش صحبت میکرد.
اودیسه :
دیشب به تماشای نمایش اودیسه نشستم ، نمایشی که به شدت سعی می کرد نمادین باشد اما ترکیب آشفته ای از نمادهای درهم با هزاران حرف ابتر مانده بود.
به عنوان مثال به اشکال مختلف با زیر سوال بردن زئوس به عنوان خدای خدایان و مظهر قدرت و رهبری تلاشی بر انتقاد نسبت به مراجع قدرت داشت. از طرفی روایت داستان بر روی کشتی معلق در اقیانوس با توجه به اینکه آب نماد ناخودآگاه است و کشتی نماد «خود» حکایت از یک خود سرگشته در میان انبوه تعارضات حل نشده ی ناخودآگاه از جمله تعارضات ادیپی پدر و پسری بود ( میدیدیم که هرمسی که مدام در جدال با اودیسه بود در یک پرده نقش فرزند او را داشت) .
تعویض اشیا مهم کشتی مثل لنگر و قطب نما با اشیا ظاهرا چشمگیر اما در عمل بلا استفاده اشاره ای بود به از دست دادن بخش های اصلی هویت افراد در ازای بدست آوردن آنچه که واقعا هماهنگی با وجودشان ندارد.
اشاراتی به فتح کوهی همچون اورست از سوی اودیسه ی افلیج با توجه به آنکه کوه در مبحث روانشناسی فروید نمادی از ساختار شخصیت آگاه ، نیمه آگاه و ناخودآگاه است و ناتوانی حرکتی اودیسه در این زمینه میتواند اشاره ای به توهم شناخت خود از سوی افراد در عین اوج ناتوانی از خودشناسی باشد.
از سویی ما اودیسه را در دو قالب میبینیم یکی مجنون سرخوش و یکی مجنون غمگین زمینگیر ، شاید این دو گانگی هم نمادی از دو جهان بینی مختلف در شرایط یکسان و پیامدهای ... دیدن ادامه ›› متفاوت آن باشد‌.
در کل این نمایش نمادهایی بسیار بیش از آنچه که اشاره شد را درون خود جا داده که با آشنایی به اساطیر یونان و انطباقشان با مباحث فلسفه یا روانشناسی ( یونگ) میتوان تفسیرهای طولانی تر و چندوجهی تری ارائه داد. اما آنچه حایز اهمیت است این است که از دید من شایسته نیست نمایشی که برای عموم مردم به اجرا در میاید تا این حد منحصر به قشر خاصی ( مثلا دانش آموختگان رشته های فلسفه یا روانشناسی) باشد بلکه با کم تر پیچیده کردن آن هر فرد با هر زمینه ی تحصیلی و مطالعاتی میتواند برداشت های متفاوتی داشته باشد و همچنین موضوعات نیمه و معلق در هوا و در حد اشاره باقی نمی مانند.

با سپاس از زحمات گروه نمایش

شهرزاد مقدادی
Instagram.com/Shahrzad_poem
سپاس که نظرتون رو با ما در میان گذاشتین
۲۷ فروردین ۱۳۹۵
@ پرند عزیزم لطف داری

@عباس الهی عزیز این لطف شما به روانشناسان هست ولی کاش اثر جوری باشه که واقعا ناخودآگاه رو تحت تاثیر قرار بده حتی اگه مخاطب ریشه ی علمیشو ندونه
۲۲ اردیبهشت ۱۳۹۵
با سلام...
من با نظر شما موافق هستم...متاسفانه امروزه کارگردانان تئاتر مفتخر هستند به این موضوع که تماشاچی از نمایش چیزی متوجه نشود....
اما بزرگی میگوید دانای حقیقی کسی است که بتواند علم خود را به یک کودک نیز انتقال دهد و بفهماند...
و لازم به ذکر هست که فلسفه چیزی جز منطق نیست و کاملا قابل فهم...اگر این نمایش مدعی بوده است که موضوعی فلسفی دارد پس ابدا موفق نبوده است چونکه فلسفه از نقطه نظر و سلیقه جدا می باشد...
فلسفه قانون است و برای همگان قابل درک...
با احترام...
۲۶ مهر ۱۳۹۵
برای همراهی در تیوال لطفا وارد شوید
فهم ادیسه
-------------
این اثر بنابر گفته نویسنده اش نمایش ویرانی است که این ویرانی با تفسیر رستگار میشود. این رستگاری اما به چه معنا است ؟

آیا رستگاری این اثر به معنای رهایی بیننده از اضطراب و تنش حاصل از نفهمیدن آن است؟ که اگر چنین باشد این اضطراب خود ویران کننده است. در واقع مخاطب میکوشد تا ارتباط معنایی مشخصی بین تصاویر و دیالوگها بیابد تا باقی نشانه ها را حول معنایی که "پیروزمندانه برای خودش ترسیم کرده" قرار دهد تا تفسیر اثر برایش ممکن گردد. بارقه هایی از تفسیر پذیری اثر در ذهن مخاطب، اضطراب ناشی از نفهمیدن آن را فرو می کاهد. اینجاست که همه چیز رنگ و بوی آشناتری به خود میگیرد و بیننده را در تجربه نمایش با خالقان آن اثر شریک میکند.
اما آیا واقعا این اثر تلاشی در جهت "ایجاد تفسیری منسجم" در ذهن مخاطب ... دیدن ادامه ›› کرده است ؟

به نظر من در این نمایش ما با "تلی از نشانه ها" روبروییم که طبیعتا هر یک میتواند بنابر هدف مشخصی در آن گنجانده شده باشند اما این انبوه نشانه ها که شاید قرار است به لایه لایه کردن آن بیانجامد و یا مخاطب را به نقطه مشخصی هدایت کند در موارد بسیاری به سردرگمی اش می افزاید و تمرکز بیننده را نشانه میرود. این عدم تمرکز که معمولا با سپری شدن دقایقی از شروع هر نمایشی کمرنگ و کمرنگ تر میشود در اینجا با جلو رفتن نمایش بیشتر میگردد. چرا که مخاطب به دنبال یافتن خط سیر اصلی کار و یا "ساختن یک مفهوم و یا موضوع مشخص برای خویشن " است که اگر در ترسیم خط سیر نمایش و یا یافتن مفهوم اصلی کار توفیقی نیابد نمایش از یک جا به بعد برایش به تصاویر بی ربطی می ماند که به هنگام انتظار در مطب دندانپزشکی از منیتور آن محل پخش میشود و او ناچار است تا به آن چشم بدوزد تا نوبتش فرا رسد. اما من در اینجا چون تجربه دیدن چند اثر از کارگردان این نمایش را از سر گذرانده ام تا انتها صبر می کنم که شاید معجزه ای رخ دهد و کارگردان التفاتی به مخاطبانی کند که نظری مشابه من داشته اند. معجزه ای که چه دیر اتفاق می افتد و به گمانم در 10 دقیقه پایانی، آن دیالوگها چراغ راهی میشود ( از نوع کم نورش) برای فلش بک به آن همه نشانه و دیالوگهایی که دیگر اثر کمتری از آنها در حافظه باقی مانده اما ظاهرا نمایش خود را متعهد به دادن کلید واژه ای پر رنگ تر از آنچه در ذهن خود میگذرد به مخاطب نمی داند. شاید دوستان به کلید واژه های متعددی اشاره کنند که در خلال نمایش بارها به آنها اشاره شد مانند "توقف زمان بر روی ساعت یک و نیم" که نشان از بی زمان بودن اثر دارد اما به نظرم تعدد موضوعاتی نظیر "جهان خیالی"، "جهان های موازی"، "سیطره خدایان بر زندگی انسان"، "افزودن دو اولیس دیگر به داستان" و .... اینها همگی موضوعاتی بودند که میشد به تنهایی تم اصلی کار را تشکیل دهند که به اینها اضافه کنید"ابعاد روانشناختی شخصیتها"، "یافتن ارتباط این نمایش با اصل داستان اودیسه"، "یافتن روابط افراد با یکدیگر"، "وجود المانهای امروزین در بستری از دیروز" و غیره را.....که اینها همگی منجر به تداخل ادراکی در معنای این اثر می گردد و هر سناریویی را که قصد شکل گیری در ذهن دارد با انباشت نشانه ها در دقایق آتی و تداخل موضوعات به محاق می برد.
سپاس که نظرتون رو با ما در میان گذاشتین .
۲۶ فروردین ۱۳۹۵
در اجرای جشنواره گسستگی موردنظر شما را تا حدی لمس کردم و بنظرم رسید که تعلیق اثر جای پرداخت دارد.
۲۶ فروردین ۱۳۹۵
برای همراهی در تیوال لطفا وارد شوید

"جهان هولوگرافیک"


اودیسه ی دادگر بیش از آنکه روایتی افسانه ای – تاریخی باشد، بهانه ای است برای ورود به دریچه ای گشوده به فلسفه ی جهان. رجوع به دنیای واقعیت و خیال از اسطوره های غرب و روایت هومر و مُثُل افلاطون تا جابلقا و جابلسای عرفان شرقی، دغدغه ی چیستی جهان بوده تا عصر علم نوین و فرمول مسلم و تصویر دو جهان موازی که ابتدای نمایش توسط اولیسِ ِ روایتگر بر تخته نوشته می شود. حال تصور کنید در این نظم نسبیتِ انیشتینی جای E(انرژی) و M(جرم) هم عوض شود، چه بلوایی است و چه از هم پاشیدگی ای در فهم این جهان!
در این جهان معلق، انسان گاهی در ظاهر اولیس درد کشیده ی متنبه رنجور است و مرور می کند کرده هایش را، بدنش را باید شست و مدام اصلاحش باشد کرد تا شاید پاک شود و آرام، گاهی اولیس ِ بازیگوشی با غرایز ابتدایی می شود، می خورد، می پوشد، خود را خالی می کند، همه چیز را می فروشد به بهایی مناسب! می تواند با دست آویزهایی خود را سرگرم می کند با موتوری بدون سوییچ می تازد و در بازی پینگ پنگش چه تفاوتی دارد نبودن قاعده و توپ یا میز یا حتی راکت! به بازی ادامه می دهد، تا زمانی که اولیس ِ رنج کشیده ... دیدن ادامه ›› در وان تطهیر شود ، غذای حاجت می کند و سیگارش را می کشد و کار مهمی با زئوس ندارد.
و انسان در قامت اولیسی که هومر می شود، جویس می شود، گالیله می شود، انیشتین می شود، می خواند، می نویسد، می فهمد و به زئوس شکایت می کند (مونولوگ جناب دادگر در فضای ایجاد شده ی سیاه چاله مانند، نقطه عطف نمایش است) روایتگر می شود و تنها اوست که نه مسخ گوی بلورین شده و نه بر روی تخت خواب است، اوست که پند ِ کیرکه را دنبال می کند.
در زمین بشر،در ایتاکا، هیچ کوزه ای مانند کوزه ی دیگر نیست، هیچ انسانی مانند انسان دیگر نیست، هر یک زائده ای دارند و آفریننده هیچ یک را مثل دیگری نمی سازد، اولیس این را خوب می داند و به همین سبب است که با دیدن کوزه های یکسان متوجه در رویا بودن ِ خویش می شود، همسر و فرزندش از درب خارج شده به دنیای واقعی می پیوندند و همه ی ما و اولیس همچنان در این فضای بی مکان ِ بی زمان می مانیم، در ساعت 1.5 .
برای فرار از این نقطه ی تاریک در جهان، همه چیز را معامله می کنیم، بشر آنقدر پیش می رود تا این همیشه مسافرِ همراه (هرمس--شخصیتی که در روانشناسی نیز بسیار به آن پرداخته شده) نیز به سطوح آمده بالها را به نشانه ی شرافت حراج می زند در قبال قطب نمایی که راه مقصد را نشان دهد. اما زمانی که به مقصد می رسیم، درهای واقعیت گشوده می شود، باز هم همه با هم سرگرمیم و بازیگوش و از پیاده شدن از کشتی سرگردانی حذر می کنیم.
آن هایی که قدم در واقعیت می گذارند نیز سرهایی پر از توهم حمل می کنند، و نمی بینند جایی که زنی برای اتصال دو جهان مدام تار و پودهایی را می ریسد. در اساطیر یونان بریدن ریسمان زندگی، بریده شدن روح از جسم و رها شدن در دنیای سیاه ِ مرگ است، چراییِ ریسندگی پنه لوپه را در داستان اودیسه بدانیم و ندانیم چه اهمیتی دارد(بافتن کفنی برای همسرش برای به تعویق انداختن ازدواج با دشمن)، آنچه فریاد می زند مهم است: اولیس واقعیت این است که تو نمی بینی و در دنیای توهمی خود ساخته ی خویش مانده ای.
در جهان امروز می دانیم اولیس در خطاب به زئوس به درستی اشاره می کند، "آیندگانی که می آیند دیگر معنای فاصله را نخواهند نفهمید و مانند ما به فاصله احترام نخواهند گذاشت" دیوید هاروی، از شاخص ترین جغرافیدان نئومارکسیست در وصف جهانی شدن در بستر پست مدرنیته، عبارت "فشردگی زمان و فضا" را به کار می برد، شرایطی که زمان و فضا به قدری به هم نزدیک می شوند که معنایشان را از دست می دهند. اودیسه ی امین طباطبایی و دادگر به شدت پست مدرن است، به نظر متن آن برامده از پژوهشی است جامع در تاریخ ، ادبیات، فلسفه، علم و جای تقدیر دارد و امیدوارم انتشار یابد. سپاس از گروه کوانتوم که با تمام ذرات موثر اثرشان معرکه ی فهم نبرد انسان با خدایان را در ذهن مخاطب ترتیب دادند، آن هم از نوع کُشتی با حریفانی چِقِر که عجب دشوار است و این نبرد را گویی پیروزی نیست!
....................................................
...................................
پ ن1: نشانه های اثر بسیارند مانند نقش پسر اولیس، آواز سیرن و صحنه ی دستان بسته ی هرمس و گوش دادن به آن و له شدن در زیر بار حجم درد بشر، دست بستگانی که در پس صحنه ایستاده اند با پلاکی در کردن، روایت آشنایی است برای ما! نوشتار به درازا کشید و شاید بماند برای وقتی دیگر.....
طبعا دوباره دیدن این نمایش را بر خود واجب میدانم و این تجربه را در مورد کمتر نمایشی داشته ام ، لذا احتمال آن است اشتباهاتی در ادراک صحنه ها داشته باشم که اگر دوستان اصلاح بفرمایند سپاسگزار خواهم بود، همچنین متاسفانه فرصت نشد نوشتار دوستان عزیز را مطالعه کنم و اگر تکراری بود نیز بر من ببخشایید. شاید این نوشته را میبایست به پس از دوباره دیدن اثر و خواندن متون موکول میکردم، اما چه میتوان کرد در خود نگنجیدن را:)
پ ن2: امروز برایم مسلم شد آثاری که تماشا می کنیم در نحوه ی درک ما از اثر بعدی، چقدر تاثیر گذار است. در حین اجرا صحنه هایی از نمایش کمپلکس ادیسه (نمایش گروه آلمانی جشنواره سال گذشته) برایم تداعی شد و نیز مفاهیمی از بی زمانی و بی مکانی در فاجعه ی معدن کوشیرو ، گویی که تمامی این ها تکه هایی از پازل هایی هستند که ما را می سازند، مشتاقانه در انتظار قطعات بعدی هستم

از نوشته زیبای شما و زمانی که برای تماشای اودیسه گذاشتید بسیار ممنونیم.
۲۶ فروردین ۱۳۹۵
خیلی خووب بود... چقدر من بی سواادم..!!!:))
۱۶ اردیبهشت ۱۳۹۵
نفرمایید علی سیمایی عزیز:) سپاس از خوانش و لطف شما
۱۷ اردیبهشت ۱۳۹۵
برای همراهی در تیوال لطفا وارد شوید
عنوان مطلب:اولیس در سرزمین خودمان
درباره ی نمایش اودیسه آرش دادگر

از تیاتر چیز زیادی غیر از تماشا نمی دانم و هیچ ننوشته ام درباره اش.اما نمایش اودیسه آرش دادگر در اولین اجرا آن هم با آنهمه استعاره و تمثیل و با آنهمه دقت و ریزبینی و با آن نمایشنامه ی قوی و استخواندار یک جوری رفت زیر دندانم که هر روز انگار مزه مزه اش می کنم.
ای کاش تئاتر به راستی طاعونی بود و مرگ و میری داشت چرا که اینهمه واقعیت را چگونه میشود تاب آورد؟
آنتونن آرتو تئاتر را با طاعون قابل قیاس میداند و میگوید که حتا تئاتر از طاعون برتر است زیرا برخلاف طاعون،آفتابی کردن واقعیت در تئاتر کاری دائمی و وقفه ناپذیر و مستمر است،بدین معنی که تئاتر هیچگاه نزاعی را قاطعانه فیصله نمی دهد بلکه گشایش را همواره به عهده ی تعوق می افکند.در بیماری های مسری اما مرگ و میر واقعیت دارد...واقعیت اولیس پشیمان پاهای معلول و خرده چوب های تراشیده اش است که ای کاش او را می کشت اما او همچنان بر صندلی ی چرخدارش نشسته و به کمک دیگری ... دیدن ادامه ›› محتاج...
و همچنان پشت میزش تایپ میکند و با تخته سیاهش خیال می کند به همه چیز رسیده است ،به کنه سیارات و به عمق سیاهچاله ...اما واقعیت آن است که او همچنان در کشتی ی بی لنگر خویش (اودیسه) اقیانوس ها را در مینوردد و همچنان دارد قطب نمای قدیمی را با موتور سیکلتی بدون سوئیچ و دو عینک ضده باد عوض میکند و همچنان زره آشیل را میفروشد و کتابها و فیلمهایی که نام بزرگش را یدک میکشند میخرد و روزگار میگذراند و به خود میبالد و به روشنفکر اخته ای که کتاب را ترجیح میدهد برای اینکه کار دیگری نکند اشاره می کند ،در حالیکه در برابر بسیاری پلشتی ها سکوت میکند و چه فایده این سکوت با درد همراه باشد یا نه!!
تی اس الیوت میگوید شعور تاریخی یک ادراک را در بر میگیرد ،ادراکی نه صرفن از گذشته بودن گذشته بلکه از حضور آن،شعور تاریخی ،فرد را وامی دارد که فقط از نسل و زمانه ی خود ننویسد،بلکه این احساس را داشته باشد که کل ادبیات اروپا از زمان هومر و همچنین تمام ادبیات کشورش وجودی همزمان دارند و همزمان سروده می شوند...در نمایش اودیسه این همزمانی به راستی دیده می شود.
در چند صحنه به جنگ اشاره می شود.این هر جنگی میتواند باشد اما ما با جنگی هشت ساله روبرو بودیم که کشته هایش چندین برابر جنگهای جهانی بود...
در واقع جنگ هایی که هر روز فاجعه بار تر میشوند هراس های مایند.غواصانی جوان ودست بسته زیر آبهای جنوب هراس صحنه را دو چندان می کنند و زمانی به واقع میترسی که اولیس معلول (جانباز) در وان حمام از زئوس میخواهد که تاس بریزد دوباره و دوباره .باشکوهترین صحنه زمانیست که اولیس معلول از مادرش میخواهد که در آغوش بگیردش و این اتفاق نمی افتد.که کاش مادرش بغلش میگرفت چرا که برای مادران، فرزندان همان اند که همان ،همان اولیس شیرخوار...تاثیر گذار ترین صحنه به زعم من صحنه ای ست که اولیس از دوستش می خواهد که آواز واقعی ی سیرنها را با دهان بسته و چشم بسته گوش فرا دهد ،که تاثیر صداست در صحنه و گویا مشت تمام حقایق باز می شود... لحظه های خنده آور هم در نمایش زیادند که به قول برشت تئاتری که مخاطب را نخنداند تاتر نیست... باید گفت لحظه های بسیاری از نمایش زیبا و پر از تفسیر است هر چند به گمانم در برخی مواقع زیاده گویی شده و به قول پیتر بروک که می گوید هیچ وقت مخاطبت را شیرفهم نکن انگار می خواهد شیرفهمت کند در حالیکه تو پیشتر فهمیده ای...دو الی سه صحنه ی تکراری با ادیت مجدد میتواند نمایشی مینیمال تر و جذاب تر ایجاد کند و لذت فهمیدن را تنها به اشاره ای برای مخاطب بیشتر نماید...در آخر
دو چیز که یاریم کرد:
_ فرهنگ ،تئاتر و طاعون نوشته ی آنتونن آرتو ترجمه ی جلال ستاری
_تمهیدات کارگردان تئاتر نوشته ی آن بوگارت ترجمه ی علی منصوری
سپاس از شما دوست عزیز
۲۶ فروردین ۱۳۹۵
ممنون از نوشته ی بسیار خوبتان کاش من هم از تیاتر چیز زیادی نمیدانستم!
۳۱ فروردین ۱۳۹۵
برای همراهی در تیوال لطفا وارد شوید
عالی بود، خیلی لذت بردم،کاش فرصت کنمکه دوباره ببینم کارتون رو...دمتون گرم
عمار عاشوری این را دوست دارد
سپاس از شما
۲۵ فروردین ۱۳۹۵
برای همراهی در تیوال لطفا وارد شوید
سلام. من تئاتر روی قهاری نیستی، گاهی سری میزنم و یکی رو انتخاب میکنم و میرم. و دیشب هم یکی از همون انتخاب ها بود.
نمیتونم با قطعیت بگم نمایش رو دوست داشتم یا نه. تا نیمه های نمایش مدام در حال پیدا کردن رابطه این سه اودیسه بودم و حتی پشیمون از خرید و رفتن به دیدنش و سعی در فهمیدن جملاتی که تند تند ادا می شد و من نمیتونسنم بفهمم آیا حرفی توش هست یا فقط گفته میشه که گفته شده باشه؟ولی با گذشت زمان ( که به نظرم طولانی بود) و به خصوص بعد از اینکه برای بار دوم اودیسه از هرمس ساعت رو پرسید (نیمه های نمایش) تا حدودی دستم اومد که تو یه برزخ گیر افتادند و اودیسه ویلچر سوار هم در رنج و عذاب به کشتن دادن جنگجویان تروا هست و ....برای من خیلی طول کشید تا با نمایش هماهنگ شم (D:)
به نظرم بد نیست قبل از دیدن نمایش، یه پیش زمینه ای از الهه ها و فرمانراوایان یونان باستان مثل پاریس، آشیل، زئوس و خواهران سیرن و ... داشته باشیم که مثلا چرا اودیسه اینقدر ناراحت شد؟ مگر چه کلکی زده بود؟ یا چرا برای مرگ آشیل و آگاممنون اونقدر ناراحت بود؟ چرا اودیسه بعد از فهمیدن نام هرمس از حال رفت ( واقعا از حال رفت یا جزء شخصیت طنز اون اودیسه بود؟؟؟؟؟؟) اصلاچرا روی کشتی و لامکان و لازمان بودند و جریان آواز سیرن ها چطور بوده و...
ولی حسی که در آخر از دیدن نمایش داشتم خوب بود و آگاهی دهنده: مراقب اعمالت باش، یک تصمیم تو میتونه نتیجه بدی برای همه و خودت داشته باشه و مواظب باش در فرصت که باز میشه حواست به چیز بی ارزشی پرت نشه و فرصتی که معلوم نیست دوباره کی به دست میاری رو از دست ندیش. شاید دوباره ای وجود نداشته باشه!
نکته بد در طول نمایش، در زمان همزمان شدن صدای بلند موسیقی با صدای بازیگرها بود. تقریبا هیچ کدوم از چیزهایی که در زمان پخش موسیقی می گفتند رو متوجه نمیشدم.
و ... دیدن ادامه ›› دوستانی که فرانسه بلدند، جملات درست بودند؟؟؟؟؟؟هی صحبت از "آب" بود ولی من چیزی از آب نمیشنیدم . شاید اون هم موردی بود مثل تعیین گشتاور فرفره توسط اودیسه؟؟؟؟؟؟؟ :)))))))
سعید زادمهر، hassan و پرند محمدی این را خواندند
رومینا خلج هدایتی و Amiras این را دوست دارند
در مورد صدای بلند موسیقی که گاه باعث خورده شدن دیالوگ بازیگران میشه با شما موافقم.
۲۵ فروردین ۱۳۹۵
سپاس که نظرتون رو با ما درمیان گذاشتین.
۲۵ فروردین ۱۳۹۵
من هم علاوه بر اون قسمت مربوط به لول نبودن صدای موسیقی و دیالوگ ها، با این بخش از نوشته تون که تماشاگر اگر به اصل اسطوره و داستان آشنایی داشته باشه و بهتر از اون ایلیاد و ادویسه رو خونده باشه، بهتر میتونه شخصیت ها رو درک کنه و نکات ظریف متن رو از دست نده کاملاً باهاتون موافقم و اتفاقاً چند روزیه بعد از دیدن بعضی نظرهای عجیب دوستان در این فکرم یه متنی با عنوان "نکاتی که اگر پیش از دیدن اودیسه بدانید ارتباط بهتری با نمایش برقرار خواهید کرد" بنویسم، که متأسفانه زمان بدو و من بدو.
۲۵ فروردین ۱۳۹۵
برای همراهی در تیوال لطفا وارد شوید
mona.a
امشب نمایش اودیسه رو دیدم و بسیار لذت بردم و مطمئنم که مدتها منو در فکر فرو میبره.وقتی اودیسه نمایش رو دیدم که برای فرار از واقعیت، ترس از مواجه شدن با بی معنایی زندگیش و برای فراموشی زجر و درد ناشی از انتخابهاش به چه چیزهای و چه کارهایی متوسل میشه تا خودشو و اطرافیانشو سرگرم کنه تا جایی که حتی سکان و قطب نماش رو میفروشه، بدون توپ پینگ پونگ بازی میکنه،تاتر بازی میکنه،موتور بدون سوییچ میخره و... تا نبینه و نرسه و مواجه نشه.به یاد خودم و همه انسانهای دنیام افتادم که چطور خودمونو سرگرم چیزها و کارهای بیهوده کردیم تا نبینیم، نفهمیم و نشنویم.تا اون کاری که سالها باید انجام میدادیم و نکنیم.تا...راه خروج ازین بن بست زندگی هر روزه رو بارها و بارها ببینیم ولی جرات نکنیم ازش عبور کنیم.بدون توپ و میز پینگ پونگ بازی میکنیم تا حتی به راه خروج نگاه هم نکنیم.ما میترسیم. از دیدن و مواجه شدن میترسیم.از روبرو شدن با کوچیکی و بی معنایی زندگیمون میترسیم، تا جایی که حتی کتاب خوندنمون هم کاری شده برای فرار. فرار از فکر کردن و دیدن.ا از خودمون و زندگیمون یک اسطوره در ذهنمون ساختیم و همه کارها و لحظه هامون هم در جهت اثبات اون اسطوره است.ما تا جنون هم پیش میریم ولی کاری که باید بکنیم، راهی که باید بریم رو نمیریم.با راه خروج رو میبینیم و میشناسیم ولی به سمتش نمیریم.ما خودمون قطب نما رو از کار انداختیم.
اودیسه آرش دادگر و امین طباطبایی بسیار شایسته تقدیر و ستایش و دوباره و دوباره دیده شدنه.تو زندگی تجربه هایی که به آدم تلنگری بزنن و راه خروجو نشون بدن زیاد نیستن، ولی اودیسه بی شک یکی از اونهاست.
به نظرم این نمایش ارزش وقت گذاشتن و دیدن نداره!
واکنش ها توی سالن خیلی جالب بود... به هر طرف که نگاه می کردی تماشاچی ها یا کلشونو می خاروندن یا با گوشی بازی می کردن... در پایان نمایش بلند شدن و تمام قد دست زدن... متاسفانه شاید علتش این باشه که خواستن بگن ما نمایشو فهمیدیم و ازش لذت بردیم... در حالی که اصن فهمی در کار نبود... چون اصن داستانی در کار نبود... انبوهی از گفته های قلمبه سلمبه که خدارو شکر اگه کسی اهل مطالعه باشه صد بار این مطالبو دیده و در جایگاه خودش در نظرش جلوه کرده... فکر کنم از خود آقای دادگر هم بپرسید میگه من اصن چیزی رو نمیخواستم روایت کنم و حجمی از تصاویر و کلماتی بود... بعضی وقتا متاسفانه به اسم طرف نگاه میکنن نه کارش... اگر قرار باشه اثر رو کسی نفهمه و از تفکر انسان خارج بشه اصن واسه چی ساخته میشه؟ نکته اش چیه ؟ کاربردش چیه؟ پازلو نساخته خورد می کنه این نمایش... هیچ تیکه اش هم بهم نمی چسبه... اگه وقت و پولتون زیاده برید سرگرم بشید... انتظار هیچی هم نداشته باشید... نه شروع میشه نه تموم میشه... می تونید واسه یه سالن خالی هم بلیط بخرید و یک پرفورمنس سالن خالی رو برای دو ساعت داشته باشید... به هر حال خالی هم حرفی برای گفتن داره... در کل یاد این سخن به جا افتادم... مردم چیزی رو که نمی فهمن یا ازش می ترسن یا می پرستنش... در مورد این تئاتر فکر کنم همین پرستش صدق کنه... یک هجو به تمام معنا برای به نمایش گذاشتن اینکه جمله های زیادی رو من بلدم بگم... من خیلی بلدم... من عالی ام... برید توی تئاتر متوجه می شید که منظورم کیه... شاید از این نوشته خیلی ها خوششون نیاد... اما حداقل صداقت داشتم با خودم و بقیه و برای هر چیزی دست نمی زنم...
مرسی که تا آخرش وقت گذاشتین خوندین
ببینید اون افرادی که وسط نمایش با گوشیشون بازی میکنن اوج بی احترامیشون رو میرسونند.

اینکه شما از نمایش چیزی متوجه نشدید و باهاش ارتباط برقرار نکردید، این مطلب رو ثابت نمیکنه که باقی افرادی که خوششون اومده هیچی نفهمیدن و الکی تعریف میکنند و میپرستن.

پیشنهاد میکنم نقد آقای علیرضا پرهان رو یه بار بخونید.
۲۴ فروردین ۱۳۹۵
یک بنده خدایی بود برای اینکه از باقی یاران عقب نمونه،همه تئاترها و فیلمها را می دید.طبیعتا با خیلی آثار ارتباط برقرار نمی کرد و هرچه نمی فهمید را اینطور تعبیر می کرد:" پز روشنفکری"
به جای آنکه دنبال جستجو و مطالعه و پرسش از آدمهای متخصص باشه، با همان دو کلمه خیال خودش را راحت می کرد.
اگر اثرهنری در این روزگار ساخته میشه که شما را به تامل و یا جور دیگر نگریستن دعوت می کنه، بدون درنظر گرفتن اینکه مورد پسند تون هست یا نه و خیلی معیارهای کیفی از نظر شما را دارد یا خیر، ارزشمنده.
۲۵ فروردین ۱۳۹۵
متاسفانه نویسنده این اثر بلده! خیلی هم بلده حالا اگه این نکته باعث اذیت امثال شما می شه که زیاد بلد نیستین حق توهین به مجموعه تماشاچیانی که از تک تک لحظات این اثر ناب لذت بردند را به هیچ وجه نمی ده!
شما به هر دلیل با این نمایش ارتباط برقرار نکردید بهتر بود در پایان از جای خود بلند نمی شدید تشویق نمی کردید، با گذشت یک هفته از دیدین نمایش و خوندن نقد دوستان خیلی بیشتر مشتاق شدم برای بار دوم هم به دیدین این اثر برم این نمایش از جمله نمابش های بود که هر چی ازش دور می شم بیشتر لمسش میکنه و نکته های ظریفش می یاد جلوی چشم
سپاس از جناب دادگر و گروه کار بلدشون!
۲۶ فروردین ۱۳۹۵
برای همراهی در تیوال لطفا وارد شوید
دیدن اجرای های جناب آرش دادگر و گروه خوبشون باعث افتخاره .
سپاس
۲۳ فروردین ۱۳۹۵
نمایشنامه ادیسه با سناریو ، کارگردانی و اجرایی فوق العاده عالی ارائه شد. از همه شما سپاسگزارم که جنین لحظات عالی را برای ما ایجادکردید. واقعا خسته نباشید. به اعضای نمایش دوست تیوال، حتما دیدن این نمایشنامه را توصیه می کنم. امیدوارم فرصت بشه تا قبل از اتمام یکبار دیگر به دیدن این نمایش بروم. آقای دادگر ، مرسی ، مرسی ، مرسی .
۲۳ فروردین ۱۳۹۵
سپاس از شما
۲۳ فروردین ۱۳۹۵
برای همراهی در تیوال لطفا وارد شوید
زمین مثله ذره بین می مونه همه چیز رو بزرگتر از اونچیزی که هست نشون میده وگرنه خورشید ابر آسمون یا چیزایی که ما می بینیم تو هستی به این بزرگی نیستن


آره زمین مثه یه ذره بینی می مونه که همه چیزو خیلی بزرگتر از اون چیزی که هست میکنه


پس زئوس(خدا) هم اگه یه لطف کوچیک به بنده هاش بکنه بنده هاش اونم خیلی بیشتر از واقعیت می بینن

.....



خیلیییی نمایش خوبی بوووود عاااالی بود واقعا عاااالی بووود.

واقعا خسته نباشید دارن.
مجتبی مهدی زاده این را خواند
عمار عاشوری، بیتا نجاتی، شیما و سعید زادمهر این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا وارد شوید
"اودیسه" چه میگوید؟!

تا به حال شده است که پس از نرسیدن به مطلوبتان از خودتان بپرسید که اگر میرسیدم چه میشد؟ آیا با رسیدن، ماهیت وجودی ام دگرگون میشد؟ یا مثلاً اگر مسیر دیگری را در زندگی ام انتخاب میکردم، اکنون میزان رضایتم از نفس کشیدن بسی بیشتر بود؟ اصلاً چقدر به جبرِ کائنات معتقدید؟ اگر این دست پرسش ها ذهن شما را به خود مشغول کرده، هرگز نمایش اودیسه را از دست ندهید ! نمایشی که نسبت به اجرای جشنواره اش هم پخته تر شده و هم روان تر. با وجود اینکه پس از اجرای جشنواره قطعاً پیش بینی میشد که این نمایش با حذفیات و ممیزی به اجرای عموم برسد، اما خوشبختانه این اتفاق نیافتاده است ...
آرش دادگر دست به کار بزرگی زده است... اگر نتوان گفت که اودیسه بهترین نمایش سالیان اخیر است، احتمالاً میتوان گفت که اودیسه "مهمترین" نمایش سالیان اخیر است، چرا که قطعاً در آینده شاهد آثار فراوانی از این دست خواهیم بود... آثاری حول محور فلسفه و فیزیک، البته شاید ضعیف تر از اودیسه. ضعیف تر از آن جهت که آرش دادگر از محدود کارگردان هایی است که آثارش مصداق بارز احترام به مخاطب است، حتی اگر از کار خوشتان نیاید. به نوعی پس از پایان نمایش، هرگز نمی توانی انکار کنی که نمایشی دیده ای کاملاً متضاد با اکثر نمایش های دیگر. نمایشی پر ایده، پر محتوا و از همه مهمتر پر تمرین. اتفاقی که متأسفانه مدت هاست خیلی کم شاهدش هستیم، شاید من خودم آخرین بار نمایش "فهرست" را تا حدودی با این اندازه تمرین و ممارست در ذهن داشته باشم. البته اودیسه از منظر محتوا و ایده پردازی بسیار بکر و فاخر عمل میکند و با وجود فرم پست مدرنیسم اش، بسیار در باطن مرتب، عمیق و مملو از پیام هایِ فرامتنی و زخم های اجتماع روز است و این دقیقاً نشان میدهد که آرش دادگر بسیار هوشمندانه پا را بر پلۀ کمال ... دیدن ادامه ›› گذاشته است و این بار زیر متن نمایشش را چفت و بستی شگرف نهاده...
اجرای نمایشی در حد و اندازه های اودیسه، نشانگر آن است که احتمالاً فضایِ سیاسی و اجتماعی مان بازتر شده است و خط قرمز هایِ مهم، قابل رد شدن... البته ساختن این اثر نیز ریسک بزرگی ست، چرا که اجازۀ بقایِ اجرایش متزلزل است و ممکن است زحمات چندماهه و هزینه هایت را به راحتی از دست بدهی... از سویی تماشای این تئاتر برای جوان ترهایی که علاقه مند به کار حرفه ای هستند بسیار مهم است، زیرا ممکن است با دیدن برخی نمایش هایِ مرسوم با خودت بیاندیشی که تئاتر کار کردن چندان هم کار سختی نیست و فقط کمی سرمایه و امکانات می خواهد، اما با دیدن نمایش هایی همچون اودیسه و شاید فهرست کاملاً متوجه میشوی که اتفاقاً تئاتر کار کردن بسیار کار سختی ست! اگر تئاتر را به معنای واقعی اش کار کنی ... تماشای این نمایش قطعاً پیشنهاد میشود، بالاخص به علاقه مندانِ مسائل فلسفی.


... مطالب زیر ممکن است که صحنه هایی از نمایش را لو بدهد :

نمایش اودیسه روایتگر یک کِشتی و یک دریاست به وسعت یک سرزمین و یک تاریخ. کشتی ای که همچون برخی اجتماعات از اربابی و رعیتی تشکیل شده و روابطی تلخ که در این تفکیک قدرت شکل میگیرد. زورگویی ارباب تلخ است، اما تلخ تر آن است که اندک اندک کشتی اش را میفروشد! و تلخ تر آنکه در ازایِ فروش "لنگر" (ابزار توقف در سرزمین های دیگر)، میز پینگ پنگ میخرد!! و تلخ تر آنکه آن فروشندۀ محترم فقط یک توپ به او میفروشد و آن هم به آب میافتد! و تلخ تر آنکه ارباب، رعیتِ خود را مجبور میکند که بدون توپ، پینگ پنگ بازی کنند!! و اما تلخ تر از همه اینکه، رعیتِ درمانده (از سر جبر یا نادانی) چنان درگیر بازی میشود که انگار نه انگار توپی در کار نیست !! در همین جاست که به عنوان یک تماشاگر نمی دانی باید به این صحنۀ کمیکِ سیاه بخندی یا گریه کنی؟! و افسوس که این قصه انتهایی ندارد. وقتی اربابت "دَکل!!" را بفروشد و به جایش موتور سیکلتی از "دیوار چین!!" بخرد بدون سوییچ !! ... این سرنوشت اولیسی است که کماکان بر پهنۀ اقیانوس اسیر است و گویی هوس رسیدن ندارد...
اما اگر این اولیس میرسید به خانه چه میشد؟ ... متأسفانه اتفاق خاصی نمی افتاد، زیرا آرش دادگر با زیرکی تمام اولیسی را که به خانه رسیده است نیز نشانتان میدهد... اولیسی که فقط حرف میزند، فقط خاطرات دوران جنگش را تعریف میکند!! آنقدر از تروا و خاطراتش میگوید، آنقدر غمگین (و در لحظاتی کودک) است که فقط ته دلت به او میگویی "ساکت باش..."، همین ...
اما شاید راز موفقیت فقط در مرز میان رسیدن و یا نرسیدن نباشد... شاید با کسب دانش و کشف اسرار هستی بتوان پا را فراتر از جبر گذاشت. این دقیقاً نکته ای است که ذهن بسیاری از فلاسفۀ دوران را به خود مشغول کرده. اینکه شاید "جبر" در زیر دامان "بی دانشی" رشد میکند و "دانش" بتواند معادله را تغییر دهد... اما افسوس که آرش دادگر اینجا نیز آب پاکی را روی دستت میریزد، این بار با اولیس سوم! اولیسی که به کشف سیاهچاله نائل شده است و درون اسرارآمیز ترین نقطۀ آفرینش درمیابد که همه چیز یک دروغ بود ...
سه اودیسه در جهان هایی موازی جریان دارند، سه منظر از مسیرهایی که هر کدام به یک نقطه ختم میشوند، نیهلیسم...اما آیا این نیهلیسم در جهان مجازیِ نمایش جاری ست؟ تماشاگری که ساعتی پیش از خیابانِ شهریار (محیط بیرونیِ سالن) وارد سالن حافظ شده است و ذهنش را به جهانِ مجازیِ تئاتر سپرده، به ناگاه این جهانِ مجازی را در موازاتِ جهانی حقیقی (خیابان شهریار) می بیند تا بداند که بیرون از این کشتیِ اودیسه، اودیسه هایی نامتناهی در جریان اند که شکافِ میان مجاز و حقیقت شان تنها به قطر یک درب است، شاید که اودیسۀ هومر نیز تمام سرگردانی اش تنها به قطر یک درب بود، شاید تمام این نرسیدن ها بهانه است... اودیسۀ نمایش نیز مانند اودیسۀ هومر به دنیای مردگان سفر میکند اما این بار دیگر احساس افتخاری در کار نیست. این بار تنها پشیمانی از جنگی خانمان سوز به یادگار مانده و فراموشیِ همۀ آن قتل های بی وقفه ای که یک انسان در طول جنگ گرفتارش میشود و ناگزیر دستش را به خون انسان هایی دیگر می آلاید. دقیقاً نکتۀ پنهان و کلیدی نمایش در همین اِله مانه "فراموشی" منعکس میشود. اولیس مدام می خواهد بازی کند، می خواهد همۀ کشتی را بفروشد و ابزار سرگرم کننده بخرد؟ چرا؟ میخواهد به هر طریقی رعیت خود به همبازیِ خود تبدیل کند، چرا؟ تنها به این علت که فراموش کند. فراموش کند چند تا سرباز بی گناه را کشته است. فراموش کند که این کشتی شکسته هرگز به هیچ جا نخواهد رسید... رعیتِ این کشتی از خدا می خواهد که این کشتی را به مقصد برساند و در همینجاست که شَک در ماهیت وجودی خالق آغاز می گردد! چنانچه به مثابۀ سکولاریسم، باور به عدم وجود خالق کنی، این دَورانِ پوچی همۀ هویتت را به آتش میکشد و چنانچه ماهیتِ خالق را بپذیری، پس بی شک در صفتِ قادر مطلق خداوند، عاقبت به خیریِ این کشتی عملی بس ساده است. از همین روست که رعیت مدام رو به زئوس تکرار میکند که این اندک الطاف تو نزد ما زمینیان خیلی عظیم جلوه میکند و تنها پنج درجه بخشندگی تو، سرانجام این کشتی را به خوشی رقم خواهد زد. رعیت معامله میکند. او بال هایِ خود را (بُعدِ اعتقادی و عرفانیِ خود را) میدهد و در ازایش "قطب نما" میگیرد. او همانند بسیاری از رعیت هایِ دنیا، اعتقاداتش را میفروشد تا مختصاتِ رسیدن به ترقی را پیدا کند!! رعیتی که دیگر چیزی برای از دست دادن ندارد، سرانجام دست به انقلاب میزند. او هفت تیرش را رو به ارباب میکشد و کشتی را از آن خود میکند اما گویا که این کشتیِ تکه تکه، سرِ رسیدن ندارد...
صحنه های نمایش به شکلی در پس یکدیگر چیده شده اند که با بازی هایی زیبا و میزانسن هایی خلاقانه چشم را نوازش میکنند اما ممکن است تماشاگر در میانه هایِ نمایش از خود بپرسد که هدف از محتوایِ این صحنه ها چیست؟ این پرسشِ تماشاگر تا حدودی طبیعی است چراکه متأسفانه با وجود کثرت تئاترهای سطحی، کم محتوا و پیش پا افتاده ای که در سالیان اخیر به صحنه آمده اند، ذهن و قوۀ تفکر برخی از تماشاگران شدیداً تنبل شده است (مخصوصاً آنهایی که سن و سال کمتری دارند) و چه بسا که محتوای سنگینِ نمایشِ اودیسه در جایی از دست تماشاگر در برود. برای مثال اودیسه در صحنه ای زره آشیل (سردار جنگ تروا) را می فروشد و در ازایش کتاب هایی را می خرد که همه در ارتباط با خودش هستند و میگوید که این کتاب ها تاریخ من می باشند. حال همین صحنه را با مقدمات بالا و در مقیاس های یک سرزمین، یک ارباب و یک رعیت در نظر بگیرید. اربابی عنصر جاودانگیِ (زرۀ) فرماندۀ جنگ را می فروشد و در ازایش رسانه هایی (تاریخی) را می خرد که به تمجید از خودش پرداخته اند! همانطور که می بینید صحنه های نمایش بسیار عمیق تر از آنی هستند که در فرم ظاهری شان پیداست ... تمامی ایده ها و صحنه ها (با وجود شکل متفاوتشان) در درون هم نشانه هایی مرتبط و عمیق دارند. صحنه ای که یک اولیس به قتل سربازش اعتراف میکند، صحنه ای که یک اولیس قطعه قطعۀ کشتی را میفروشد، صحنه ای که دیگر داخل "تالار حافظ" نیست و تو می اندیشی که همۀ این اتفاقات میتواند در "خیابان شهریار" نیز در جریان باشد!!، صحنه ای که سرباز اولیس مشغول گوش کردن آواز سیرن ها میشود،همان آوازی که در داستان اصلیِ "هومر" هیچ گوشی توان شنیدنش را نداشت و فقط اودیسه آن را شنید. و اتفاقاً همین آواز در سالن پخش میشود و البته چقدر آن صدایِ زجه ها و ناله های مردم، برای ما مردمِ دل مُرده آشنا بود !!! یادش بخیر... به راستی که هیچ گوشی توان شنیدنش را نداشت !
اما چه کسی مسئولِ این همه سیاهی است؟؟ این همه کشتار، این همه زجه، این همه کشتیِ سرگردان، این همه رعیتِ ویران... سرانجام اودیسۀ سوم (به نمایندگی از نسل بشر) در مسیر کشف خداوند، وارد سیاهچاله میشود تا گریبانِ آن شنوندۀ بینا را بابت این همه نشنیدن و ندیدن بگیرد !!! اینجاست که در میان تماشاگران، صدایِ هق هق گریه هایشان زخمِ این نسل سوخته را عیان میکند. اودیسه ای که بر صحنه است به نیابت این نسل رو به زئوس فریاد میکشد که: "تو دروغ گفتی... دروغ گفتی...ما انسان ها از کربن ساخته شده ایم... ما حرامزاده ای سرراهی هستیم... وظیفه و سرنوشتی در کار نیست... تو فقط تاس میندازی... فقط تاس میندازی!". اما تراژیک نمایش اینجاست که اودیسه از سیاهچاله به خانه اش برمی گردد و به ناگاه در می یابیم که مابینِ اتاقِ اودیسه و همسرش به وسعتِ یک اقیانوس فاصله است! آری، همان انسانی که تا سیاهچاله برایِ لمس خدا پیش رفته، در خانۀ خودش تا اتاقِ محزونِ همسرش پیش نرفته تا ببیند که همسرش کوزه نمی سازد، بلکه ریسندگی میکند!! به راستی انسان باید به کجا برود؟ خدا اگر هست کجاست؟ در سیاهچاله یا در اتاقِ همسری با دستانِ پینه بسته؟؟
اما نمایش در صحنۀ تکان دهندۀ پایانی اش چرخشِ نیهلیسمی این داستانِ تا ابد تکراریِ ارباب و رعیت را به بازی میکشد. سرانجام رعیت کشف میکند که اربابش به عمد کشتی را به مقصد نمی رساند. ارباب در پی استمرار سلطنتش است. رعیت در میابد که ساعتِ او همیشه در عدد "یک و نیم" ثابت شده است (عددی که لفظش در زبانِ عامۀ ما نهفته است و با رجوع به همین زبانِ عامه است که می فهمیم رعیت ها تا همیشه محکوم به چه چیزند!). سپس دربِ ورود به دنیایی حقیقی و خروج از این کشتی ویران به رویِ رعیتِ نمایش باز میشود اما دریغا که او توانِ رفتن ندارد. چرا که گوشت و استخوانش با "جبر" و "بردگی" گره خورده است! او دیگر نمی خواهد آزاد باشد، او عادت کرده است که درگیر بازی هایِ مضحکِ ارباب خویش شود و اینجاست که می ماند تا با اربابش پینگ پنگ بازی کند، این بار بدون توپ، بدون میز !!!
نمایش به مثابۀ یک شاهکار است، شاید تنها نقص کار در یکپارچگی ریتم باشد که البته در صحنه های محدودی خودش را نشان میدهد که حدوداً در اولین اجرا در پیش چشمان تماشاگر طبیعی است. آن هم با وجود بازیگران جوانی که وظیفۀ مهار این صحنه گردانیِ پر میزانسن و سخت را داشته اند. نقصی که احتمالاً با دو سه اجرای عموم از بین خواهد رفت. در انتها خسته نباشیدی صمیمانه به جناب دادگر و تمام گروه محترم اجراییشان میگویم که اینچنین برای ذهن و نگاه مخاطب ارش قائل اند و برای لحظه به لحظۀ چیزی که ارائه می دهند، می اندیشند...
بسیار لذت بردم و فراوان سپاس.
۱۸ فروردین ۱۳۹۵
نوشته خوبی بود.ممنون.اما به شخصه نیمه اول نمایش رو پرگو،وکمی نه شسته و نه رفته دیدم.دقیقن این صفت رو نوشتم تا منظورم رو یتونم برسونم.از گروه دادگر کار اعجاب انگیز هملت منو شگفت زده کرد.چنان به روز رسانی دقیق و جذابی که از همون دقایق اول تا لحظه اخر شیفته اون همه ایده و متن میشیم.اما اینجا نیمه اول کار خسته کننده است و نیمه دوم کار خیلی خوب با چند ایده عالی و چندین دیالوگ فوق العاده .
فقط حیف که مثل هملت کامل نبود.ولی چون میمه دوم اثر خیلی عالیه اکثر تماشاگران راضی بیرون میان.
۲۴ فروردین ۱۳۹۵
آقای پرهان عزیز
سپاس از یادداشت مبسوط و تامل برانگیز شما
دیشب که به تماشای اجرا نشستم، نوشتار شما را هر آن به خاطر می آوردم.
و سپاس از نظر لطفی که به "فهرست" داشتید.
مانا باشید.
۲۴ فروردین ۱۳۹۵
برای همراهی در تیوال لطفا وارد شوید
تئاتر اودیسه قصه گو نیست یعنی سیر خطی یک داستان مشخص رو دنبال نمیکنه. اون یه فلسفه نابه. باید باهاش ویرون بشی. داغون بشی. اگه سالهاست که تو زندگی دنبال خدا میگردید این تئاتر رو نبینید چون با چشمایی خیس تمام داشته هاتون رو نابود میکنه. تمامشو...


"و خدایان نیز گاهی برای دلشان تاس می ریزند."
برای همراهی در تیوال لطفا وارد شوید