تیوال نمایش شرقی غمگین
S2 : 08:48:52
  ۲۳ مرداد تا ۰۵ مهر ۱۳۹۶
  ۱۸:۳۰ و ۲۰:۳۰
  ۱ ساعت
 بها: ۳۰,۰۰۰ تومان

: سجاد افشاریان
: سعید زارعی
: سجاد افشاریان، سید هومن شاهی

: محمود حسینی، فاطمه سفیری
: میترا یزدانی
: حانیه فرهاد
: ارش والی
: رضا چاوشی
: سارا بقا و فرشاد ذکری
: مصطفا مرادیان
: مهرنوش لک، سحر سلیمی‎، فایقه خراسانی، گلدیس نمازیان، صبا جمالی
: آرین امیرخان (فیلم نیوز)
: امیر قالیچی

راه‌های ارتباطی با تماشاخانه پالیز: اینستاگرام / کانال تلگرام

شهر:
تهران

گزارش تصویری تیوال از نمایش شرقی غمگین / عکاس: حانیه زاهد

... دیدن همه عکس ها »

گزارش تصویری تیوال از تمرین نمایش شرقی غمگین / عکاس: رضا جاویدی

... دیدن همه عکس ها »

ویدیوهای وابسته

آواهای وابسته

مکان

تهران، خیابان کریمخان، خیابان عضدی جنوبی (آبان)، خیابان سپند، پلاک ۶۹
تلفن:  ۸۶۰۳۷۵۱۰


«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال
دوبار که سهله اگه صدبار دیگم به تماشاى پز عاشقى على عشقى بشینم بازم کمه ♥
ناتالی و Neda7 این را دوست دارند
شیما جان شوخیشم قشنگ نیست...
۱۷ خرداد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
می‌خوام بگم همه متن و اجرا و فضاسازی و خاطره‌بازی شرقی غمگین یه طرف، صدای علی عشقی که تا تهِ سلول‌های مغز میره یه طرف. دو هفته از دیدن تئاتر گذشته و من هنوز انعکاس صدای سجاد افشاریان تو گوشمه. کاش پادکست‌ها منتشر می‌شد.
یک سری از اون ها رو از کانال آقای افشاریان میتونید دانلود کنید
۲۳ مهر ۱۳۹۶
تن صدای ایشون فوق العاده بود ولی کنترل و کیفیت صدا خیلی جالب نبود...من که چند جا از شدت صدا چشمام و بستم!!
۰۹ اسفند ۱۳۹۶
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
داستان علی عشقی و رادیو غمگین اقتباسیست نه چندان قابل قبول از رادیو چهرازی خدا کنه که آقای افشاریان کسب اجازه ای از بچه های بی نام نشان رادیو چهرازی گرفته باشن .
یاسمن پورمهران، آذرنوش و Ziechti این را خواندند
امیرمسعود فدائی این را دوست دارد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
کمتر پیش میاد که درباره یک نمایش این حجم مطلب نوشته بشه. این یعنی این که نمایش اینقدر تاثیرگذار بوده که بخوان در موردش بنویسند. نمایش رو منم تاثیر گذاشت از اول تا آخر نمایش به دقت دیدمش. ولی خوب به نظرم- البته این یک نظر غیر کارشناسیه- اگه نمایشنامه رو می خوندم شاید این شخصیت رو میتونستم باور کنم ولی در کل زمان نمایش احساس می کردم اونی که روبرومه اصلا علی عشقی نیست بلکه دقیقا همون آقای سجاد افشاریانه که قبل نمایش داشت برای تماشاچیان کتاب امضاء می کرد و باهاشون عکس یادگاری می انداخت. مطمئنم یکی از ایرادات کار گریم بود علی عشقی نمی تونه اینقدرمرتب و منظم باشه آدمهای معمولی هم همه مواقع اینقدر سه تیغ کرده نیستند چه برسه این آدم افسرده داغون. به هر حال شخصیت سعید برام خیلی قابل باور بود و کاملا برام جا افتاد. یک چیز دیگه که تو ذوقم خورد خنده تماشاگران ... دیدن ادامه » بود که اصلا با نمایش هماهنگی داشت نمی دونم بایستی چه کاری انجام میشد که اونها نخندند به نظر خودم که شوخیا فقط در حد همون لبخند بود و با متن نمایش و شخصیتهاش سازگاری کاملداشت ولی خنده تماشاگران واقعا بدجور جو و حس و خراب کرد.
شیوا الف این را خواند
یاسمن پورمهران، ماهرو رستمی، شیما موثقی و mithra jahanshad این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
سلام به تو، سلام علی عشقی! "تعرف کن "قصه ی زندگی ات را..بگو از آن " مغلوب همیشگی"، آن "آدم ساده"،آن "شرقی غمگین".
من برایت از زندگی روزمره ی کثافت گرفته ای میگویم که سهمی از آن نمیخواهی و تو بگو از آتش زیر خاکستر دل هایی که سالهاست هفت تیر گذاشته ایم روی شقیقه شان..
مادر،پدر، خواهر، رفیق...دلبر..انگار سرنوشت ماست که از تمام آنان که دوست میداریم دور بیفتیم.
خسته شده ام، از تکرار پشت سر آدم های رفته جا ماندن.."ایمان بیاوریم به کسی که می ماند.."
"کجایی پس؟"
کدام سعید دلسوزتر از خودمان دیوانگی ها و دردهامان را تاب می آورد ؟اصلا انگار که سعید و تو، دو جنبه ی متفاوت اما وابسته ی یک انسان دردمند باشید، یکی در تمنای دوام آوردن و ادامه دادن و یکی در تمنای تک تک درد ها را زنده نگاه داشتن و برای همیشه در انتظار ماندن..آنقدر که مانده ام وابستگی ات به درد بیشتر است یا درمان.
شاید سعید هم بخواهد بگوید علی عشقی،من لب پرتگاه ایستاده ام، چند سالی میشود، میخواهم زندگی کنم..از جان کندن و به خانه ی اول برگشتن بیزارم. بیا برویم علی..برویم یک خانه ی جدید، خیابان های جدید، آدمهای جدید، کنسرت بذاری و شاید کسی از بین طرفدارانت..
"میترسم"
"همه چیز مرا یاد گذشته می اندازد.."
تو نمیتوانی..نمیتوانی از اتاق این گذشته ی لعنتی بیرون بیایی..تو اینجا آفریده شده ای، آفریده شده ای که عاشق باشی، که شاعر باشی،که منتظر باشی، که غمگین باشی..که "شرقی غمگین " باشی.
"علی..من نمیخوام تو بمیری! قول بده.."
تو پیامبری..نه پیامبر لبخند. پیامبر غمگین شرقی من،معجزه ی تو تاثیرگذارتر از هر شخصیت دیگری بر دل ما نشستن است، کودک معصوم و گله مندی که نمی دانیم به کدامین گناه مجازات شده است..چه حرفها که نداری برای گفتن..تو وفاداری به کسانی که معنای وفاداری را ندانسته اند، مجنونی به عشق آنان که عشق را درک نکرده اند. دوست داشتن تو چه آسان است.ولی تو مدام مرور میکنی آنانی را که سختی و سردی فراموش کردن را ترجیح می دهند.
"فکر میکنی حرفهات رو بخونه علی؟!"
من و تو هر دو خوب میدانیم که "قاتل شدن کار تو نیست". تو نمی توانی کسی را بکشی که یعنی فراموش کنی.تو قربانی هستی.
"حرف ما خودش سند ه.." اما هر دو میدانیم تو میخواهی که قربانی باشی.میخواهی قربانی باشی که "آفتاب بیاید".
اما ... دیدن ادامه » علی ...
نمی آید. هنوز باور نمیکنی؟باور نمیکنی یک روز روشن تابستانی را که خورشید به زیبایی می تابد، اما آفتاب پایش را داخل این اتاق تار عنکبوت بسته ی بوی درد گرفته، نمی گذارد؟
من میروم برایت نان می آورم، یا یک لباس جدید، یا یک دوای جدید برای کبدت..من میروم برایت کمی زندگی می آورم! و سعی میکنم درد هایت را با رفاقتم تسکین بدهم.. تو میخندی... دندان هایت را روی هم فشار میدهی،سر به سرم میگذاری.. اشک میریزی، نمیگذاری در آغوشم بگیرمت.. مثل شیشه ی ترک برداشته ای که هر لحظه ممکن است هزار تکه بشود و نمیدانیم کدام ترکش را چسب مالی کنیم شاید بیشتر بماند.."گاهی منو از بین کابوسا..بنداز لای موی تابیدت"
میلیون ها خانه ی بزرگ و کوچک پر است از شما!
تمام علی هایی که در آرزوی شنیده شدن، برای همیشه خاموش میشوند و تمام آنچه از دردهای سنگینشان میماند کاست های پر شده ی رادیو غمگینی است که آنی که باید مخاطب آن نیست. " من دوست دارم فکر کنم که میشنوه". و تمام سعید هایی که .. راستی کدام سعید ها؟ "سعید.."
"چیکار کنم که احساس امنیت کنی دادا.. بابا لامصب رگ منی رفیق منی .." ..راستی..کدام سعید ها؟
ما خودمان هفت تیر را دادیم دست علی..تا راحتمان کند؟! ما علی را کشتیم.
سعید هم میرود علی.
هر کس که بتواند از این در رد شود میرود. پس تو دنبال چه هنوز اینجا مانده ای؟! " من هنوزم همون علی ام..علی عشقی.."
لباسی هدیه میکنی به نشانه ی انجام آخرین خواسته ی رفیق..آخرین تلاش برای پذیرفتن..
و در آخر داستان فقط تو می مانی و هزاران پادکست شنیده نشده از درد.
"نه رفتن جایی که کمی از خودم به خواب..نه ماندن جایی.."
تنها می مانی در زیرزمین یک خانه ی نیمه ترک شده،با یک هفت تیر روی شقیقه ات و فراموش میشوی، که یعنی میمیری..
اما فراموش نمیشوی..
که یعنی هرگز.."ببین!" هرگز! نمیمیری."دارم هنوز خوابت رو میبینم،تو خواب چشمات شعر غمگینه"
"منیر"
یاسمن پورمهران این را خواند
نیلوفر مشرقی، Afro0z، Azam، سجاد افشاریان و حسین این را دوست دارند
ممنون عزیزم که وقت گذاشتین و نوشتین بسیار عجیب و زیبا نوشتین جان دل جان
۱۳ دی ۱۳۹۶
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
به نظرم این مناسب ترین و قشنگترین نظری بود که راجع به شرقی غمگین خوندم و عمیقاً باورش دارم:
سجاد افشاریان زندگی کرده، سجاد افشاریان تو کافه های شهر نشسته، گفته، خندیده، عاشق شده، فارغ شده، رد شده، گریه کرده. رپ گوش داده، نوحه گوش داده، جز گوش داده. برگمن دیده، کوبریک دیده، فینچر دیده، فیلم آشغال دیده، اما با آدما زندگی کرده، میدونی ینی دل داده بهشون وقتی پیششون بوده. به هیچ چیزی تو زندگیش«اه» نگفته. همه رو با همه وجودش در آغوش کشیده و همه رو یاد گرفته. سجاد افشاریان ادبیات عاشقی این نسل رو از بره.
دمت گرم سجاد افشاریان(حتی بدون سیبیلت)
تا روح در ابد هست اقای افشاریان بنویسه.. یا بهتر بگم تا اقای افشاریان مینویسه روح در بدن هست
مهرداد این را خواند
سجاد افشاریان این را دوست دارد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
این نمایشِ خوب، در مورد زندگی است. بدون هیچ تکلفی. همه چیز روان و ساده است. این سادگی در احوال آدم ها و حتی جزئیات محلِ زندگیشان نیز امتداد دارد. امیدوارم از دیدن این نمایش لذت ببرید.
مهرداد این را خواند
سجاد افشاریان و نگین خسروی این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید


سعید: علی چه کار کنم احساس امنیت کنی، بابا لامصب رگ منی رفیق منی… چی کار کنم پاتو از این در بذاری بیرون
علی: برم دم در یادش می‌افتم… یاد شب‌هایی که می‌رفتیم پایین براش آژانس بگیرم تا خود صبح دم در می‌نشستیم… برم سر کوچه تابلو شهدا رو ببینم یادش می‌افتم… کافه برم پاره می‌شم… تو هر پیادهرویی قدم بزنم یاد قدم‌های نزده‌مون می‌افتم یاد شب‌هایی که می‌خواستیم کف خیابونای خالی لابه‌لای خیال ماشین‌ها برقصیم و نرقصیدیم… سعید اتفاقی بوی عطرشو بشنوم دیوونه می‌شم… اسپورتیج ببینم حالم بد می‌شه… تاکسی بگیرم جلو جا نداشته باشه عقب بشینم روانی می‌شم… کجا برم که یادش نیفتم… کجا برم که احساس امنیت کنم…
سعید سکوت
سعید: مگه الان یادش نمی‌افتی؟

از متن نمایش «شرقی غمگین»

***

خواندن همین چند خط کافی بود تا مطمئن شوم باید به تماشای نمایش «شرقی غمگین» بروم: نمایشی با بازی سجاد افشاریان و هومن شاهی که سجاد افشاریان نوشته و سعید زارعی کارگردانی کرده‌است. داستان روایتگر عشق شکست‌خورده‌ی جوانی (به گمانم دهه‌ی شصتی) به نام علی (معروف به علی عشقی) است به دلبر، عشقی که دو سال علی را خانه‌نشین کرده، عشقی که به دلیلی که نمی‌دانیم شکست‌خورده و الان علیِ همچنان عاشق برای بیان عشقش پادکست‌های رادیویی منتشر می‌کند به نام «شرقی غمگین» تا صدایش را به دلبر برساند. این عاشقانه‌های علی همراه می‌شود با کنش‌های او با هم‌خانه‌اش سعید که شاهد روزبه‌روز پژمرده‌شدن و زوال علی است و در عالم دوستی و رفاقت می‌خواهد از رنج رفیقش بکاهد.

سجاد افشاریان منولوگ و دیالوگ‌نویس متبحری است و این توانایی هم در منولوگ‌های عاشقانه‌ی علی عشقی به دلبر، هم در دیالوگ‌های پر از عشق و رفاقت علی عشقی و سعید، و هم در همراهی روان متن با قطعه‌های ادبی و کلامِ آهنگ‌های به کار رفته در نمایش به چشم می‌آید. بسیاری از کسانی که به تماشای نمایش رفته‌اند، گفته‌اند و نوشته‌اند که برای شنیدن حرف‌های این دو شخصیت به تماشای نمایش رفته‌اند، گویی این دو زبانِ گویای نسلی از جوانان هستند که به دلایل مختلف حرف‌هایشان را نزده‌اند. این که نسلی جوان با دیالوگ‌های شخصیت‌های نمایش چنین ارتباطی تا حد هم‌ذات‌پنداری پیدا کند نشانگر شناخت خوب نویسنده‌ی نمایش از درگیری‌های این نسل است. در کنار عاشقانه‌های نمایش، کم نیست دیالوگ‌هایی که با برخی رفتارهای اجتماعی شوخی می‌کند. شوخی‌ای که من بسیار پسندیدم شوخی با کتاب «ملت عشق» الیف شافاک بود وقتی علی با لحنی معترضانه به سعید می گویند آخه این چیه داری می‌خونی براشون؟ من براشون کافکا و داستایوفسکی می خونم! یعنی که این کتاب در مقایسه با آثار بزرگ ادبی جهان در سطح بسیار پایین‌تری است. و این نشان از سواد ادبی بالای علی عشقی دارد.

ولی ... دیدن ادامه » نمایش چه پیامی برای علی عشقی‌ها دارد؟ برای جوانان باسواد و بااستعداد و حساسی که به دلایل مختلف مشکلاتی در زندگی دارند؟ آیا سرنوشت همه‌ی این علی عشقی‌ها مثل علی عشقی نمایش خواهد بود؟ آیا راهی دیگر وجود ندارد که جوانانی چون علی تصمیمی چون تصمیم او نگیرند؟ فضایی که علی در آن زندگی می‌کرد آن‌قدر حال مرا در طول نمایش بد کرده‌ بود که مدام فکر می‌کردم چطور می‌شود از آن جهنم خلاص شد؟ یا اصلاً در آن جهنم نیفتاد؟ در عین حال فکر می‌کنم شاید کسانی هم باشند که نمایش را ببینند، پا‌به‌پای علی اشک بریزند و بعد فکر کنند خب علی چه شد؟ وقتی علی نتوانست ادامه دهد پس ما هم نمی‌توانیم و تصمیمی چون علی بگیرند. و این نتیجه‌گیری خطرناک است. سؤالی که این‌جا پیش می‌آید این است که وظیفه‌ی نمایش چیست؟ آیا فقط توصیف موقعیت است که در این صورت نمایش «شرقی غمگین» حال عده‌ای از جوانان را به خوبی توصیف می‌کند. یا آیا وظیفه‌ای بیش از این دارد؟ منظورم این نیست که لزوماً نمایش باید پیامی اخلاقی داشته باشد که در این صورت خطر تبدیل شدن به شعار را دارد. ولی می‌توان هوش‌مندانه عمل کرد. می‌شد با تغییراتی جزئی کلیت نمایش‌نامه را طوری نوشت تا مخاطب بیشتر به هولناک بودن تصمیم علی پی‌ ببرد و اگر خودش در وضعی مشابه علی است مصمم شود تغییری در اوضاع خود دهد تا دچار سرنوشتی چون او نشود. در شکل فعلی آن‌قدر مخاطب با علی همراه می‌شود که حتی در تصمیمی که علی می‌گیرد هم ممکن است با او همراه باشد. شاید اگر در موقعیت‌های بیشتری علی را از بیرون می‌دیدیم (مثلاً از دید سعید) و بیشتر متوجه آسیبی که او به خود زده‌است می‌شدیم می‌توانستیم به چشم یک منتقد به علی نگاه کنیم و در نتیجه به قضاوت درباره‌ی درست یا غلط بودن تصمیمش بنشینیم.

در نهایت، به نظرم نمایش «شرقی غمگین» نمایشی بود با متنی زیبا که به خوبی گویای حال گروهی از جوانان بود. هر دو بازیگر بازی‌های روانی داشتند که به همراه متن قوی باعث می‌شد مخاطب با آن‌ها ارتباط برقرار کرده و همراه شود. به نظرم با تغییراتی در نمایش‌نامه و اضافه‌کردن جزئیاتی بیشتر می‌شد نمایش پیامی بیش از یک توصیف حال برای مخاطب داشته باشد. و یک انتقاد جزئی: علی عشقی چندین بار در طول نمایش سیگار می‌کشد. اگرچه قبول دارم کشیدن سیگار ابزاری است برای بیان حال شخصیت داستان ولی به دلیل تهویه‌ی نه‌چندان‌خوب سالن، بوی سیگار برای بسیاری می‌تواند آزاردهنده باشد. خوب بود اگر می‌شد راهی برای تهویه‌ی بهتر پیدا کرد تا بوی سیگار باعث آزار مخاطب نشود.


از وبلاگ "Journal of Internal Monologues"
سجاد افشاریان و یاسمن پورمهران این را دوست دارند
ممنون عزیز جان
۰۴ مهر ۱۳۹۶
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
دیدن دو نمایش با تِم عاشقانه و با فاصله کم زمانی جالب به نظر می رسه ...

دو هفته پیش "شرقی غمگین" و امشب "چشم هایی که مال توست".

"شرقی غمگین" رو که دیدم خیلی نتونستم با مضمون عشقی که درش وجود داشت ارتباط برقرار کنم و شاید این عجیب بود، مخصوصا از دیدگاه دوستی که دوبار این نمایش رو دیده بود و به نظر لحظه به لحظه و کل روایت داستان رو قورت داده بود و باهاش زندگی کرده بود. حتی اشک هایی که احتمالا موقع دیدن این نمایش ریخته بود رو می شد حس کرد... و من خیلی ناراحت شدم که اونقدر نشده که این نمایش رو درک کنم تا بتونم حداقل تو عالم دوستی باهاش هم دلی کنم و کلام به کلامش بگذارم.

البته یه موردی تو نمایش "شرقی غمگین" بود که دل من رو زدو اون نمایش بدنی جنسی بود که از طرف آقای شاهی و افشاریان روی سن به وجود اومده بود. به نظرم هیچ توجیهی برای نمایش یقه باز آقای افشاریان ، همچنین بدن تاتو شده آقای شاهی وجود نداشت و این به طور کامل حواس یک زن تماشاچی رو پرت می کرد. از طرفی، خیلی از دیالوگ های پیچیده و پر ایهام سر در نمیارم و به نظرم خیلی صریح و روراست به عشق نپرداخته بود. شاید هم چون من زن هستم، این روایت از عشق رو خیلی متوجه نشدم.

امروز که نمایش "چشم هایی که مال توست" رو دیدم تازه خیلی مسائل برام روشن شد این نمایش برعکس "شرقی غمگین" کاملا برام ملموس بود، چون داستان عشق یک زن بود و من تو لحظه لحظه اجرای نمایش توسط خانم رهنما ته دلم گریه بود ولی اشکی پایین نمی اومد.

علی عشقی "شرقی غمگین" خودش بود و خودش ولی نغمه عاشق پیشه تو "چشم هایی که مال توست" مسئول یه پسر بچه پنج ساله هم بود و مجبور بود خودش رو سرپا نگه داره، تعاملات اجتماعی رو داشته باشه، زخم زبون از عمه خانم و دیگران بشنوه و ...

آرزوی مردن می کنه ولی دلش به مردن هم رضا نیست چون مادره، چون آخر خط یک زن نیست شدن از وجود جسمی نیست. چون آخر خط زندگی یک زن عاشق همون لحظه ایه که احساسش تَرَک برمی داره و خُرد و خاک شیر می ریزه زمین ... همون لحظه ای که معشوق بی تفاوت و بی توجه با نگاهی سرد ترکش می کنه.

البته که هر دو تیم "شرقی غمگین" و "چشم هایی که مال توست" محترم، محبوب و شایسته تحسین هستند...

ولی ... دیدن ادامه » کاش می شد لااقل توی عشق به یک نگاه هم گرایانه تری بین زن و مرد رسید، شاید اینجوری دنیا جای بهتری برای عاشقی کردن می شد و این همه زن و مرد تنها و غمگین وجود نداشت...
http://www.bineshenik.com/details.php?id=46
امیرمسعود فدائی و مریم زارعی این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
متن های عمیق و نفوذ کلمات را دوست دارم.
میدانم تمامی آه ها،دردها ،غم ها و حرف های علی عشقی این شرقی غمگین در من ، تو و ما بدون کوچکترین اراده ای نفوذ کرد و همدردیمان را بر انگیخت
بین خودمان باشد گاهی ما هم آه کشیدیم
در برخی از لحظات این تئاتر دوست داشتنی چشم هایم را میبستم و فقط گوش میدادم و بعد از ترس از دست دادن نمایش چشم هایم را باز میکردم و برای هر یک کلمه ای که از دست میدادم غصه میخوردم
مهرداد کیا این را خواند
آیسان والیپور و سجاد افشاریان این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
نمایشی به اندازه عشق علی عشقی زیبا و جذاب... شرقی و غمگین... اونقدر با علی عشقی همزاد پنداری میکردی که یه جاهایی یادت میرفت خودتی یا علی عشقی... با علی عشقی میخندی با علی عشقی بغض میکنی و گریه... علی عشقی داستان بیشتر جوونای سرگردون این شهره... سعید با معرفت و دوست داشتنی... سعیدی که بغض داره اما میخنده به خاطر رفیق و رفاقتش... سعیدی که کنار ناکامی رفیقش مونده... کاش همه رفیقای دنیا سعید باشن...
کاش تموم نمیشد شرقی غمگین تا میتونستیم هی مرورش کنیم و کیف کنیم و لذت ببریم... کاش این نمایش های کم نظیر ضبط شن و موندگار شن...
ممنون از سجاد افشاریان، سید هومن شاهی و سعید زارعی به خاطر خلق شرقی غمگین... فوق العاده این!
سجاد افشاریان این را دوست دارد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
شرقی غمگین را به خاطر نویسندگی و حضور سجاد افشاریان دیدم.
مونولوگ ابتدای نمایش جذاب و شنیدنی بود و باقی نمایش هم معمولی گذشت به خنده و غم.
اما حالا هر چه می‌گذرد انگار شخصیت‌های نمایش و حرفهایشان دارند در من رسوب می‌کنند و حک می‌شوند...
از خودم می‌پرسم مگر علی عشقی که بود که من او را می‌شناخته‌ام بی‌آن‌که خبر داشته باشم!
شاید اندوه و ناکامی و ناامنی و بی‌عشقی علی عشقی مال همهٔ شرقی‌هاست ...
مهدی حسین مردی این را خواند
یاسمن پورمهران و سجاد افشاریان این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
شرقی غمگین رو دوست داشتم.
علی‌رغم اینکه صحنه نمایش رو خالی از حضور زن میبینیم، اما نمایش "پُر" از حضور زن هستش.؛ دلبر، مادر علی عشقی، خواهر علی، دختر توی مترو، دختری که فقط کفشهاش رو میبینیم، متنهایی که علی عشقی میخونه. این فضا من رو یاد فضای جامعه‌مون انداخت، جامعه‌ای که به دنبال سانسور زن‌هاست غافل از اینکه این حضور همیشه و همه‌جا جاری هست حتی اگر زنی به چشم دیده نشه. و این سانسور چه عاقبت وخیمی خواهد داشت.
مونولوگ اول نمایش عالی بود مخصوصا اونجا که راجب رژلب قرمز میگه.
آقای افشاریان صدای شما هم یکی از جذابیتهای اساسی نمایش بود.
مرسی
دلبر می رود ... تو می مانی و صدا ... و امیدی برای شنیدنشان .
علی عاشقی است تا سر حد جنون...جنونی که خاص اوست...که ذره ذره آب می شود و غرق می شود در تنهایی کلماتی که به تصویر می کشدشان.
سعید اما در این روزهای پر از زیر و رو کشیدن آدم ها رفیق است...ناب تر از همه حس های دوستانه ای که می شود تجربه شان کرد.
فکر کردن ... ببین حتی فکر کردن به این که یک انسان دو سال بعد از رفتن معشوقه اش هم چنان محبوس باشد در چهاردیواری ذهن خسته اش در واقعیت عجیب است ولی با علی عشقی همه چیز شدنی است.
چقدر واژه ها حس مشترک دارند بین او و تماشاگر...انگار لحظه لحظه اش را زندگی کرده ایم...کمی با فاصله از علی، ولی در همان حوالی.
متاسفانه جز فیلم حبیب آقا و پرفورمنس اسکارلت دهه شصت و این نمایش جذاب بازی دیگری از سجاد افشاریان ندیده ام ولی به گمانم یکی از بهترین نقش آفرینی هایش در این کار است...خلق ... دیدن ادامه » عاشقانه های مردی که عجیب در فراق دلبر می سوزد.
هومن شاهی را پیش از این فقط با صدا می شناختم و پس از دیدن شرقی غمگین خوشحالم که با بازی زیباش هم شگفت زده ام کرد.
و تبریک ویژه به سعید زارعی به خاطر کارگردانی اثری که به حتم تا مدت ها در ذهن مخاطب می ماند.
از تماشای شرقی غمگین دیالوگ هایی بی نظیر در خاطره ام به یادگار ماند که از یادآوریشان گاهی لبخندی بر لب می نشیند و گاهی بغضی راه نفس را بند می آورد.
خسته نباشید به همه عوامل شرقی غمگین... و خسته نباشید ویژه ای به قلم شب بیدار نویسنده ای که بسیار از ایشان آموخته ام. ماندگار باشید.
عزیز دلین
۰۱ مهر ۱۳۹۶
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
..و آفتاب نیامد
به روی کاغذ و دیوار و سنگ و خاک نوشتم که تا نوشته بخوانند که
آفتاب بیاید
نیامد

به نظرم اگر کسی طعم عشق را نچشیده باشه...نمیتونه تعریف درستی از زندگی داشته باشه...حتی اگه طلوعی دیگه درکار نباشه
یه تاتر بی نهایت عالی و قوی...یه کار درست و صادقانه...اونقدر واقعی که اگه تجربه کرده باشی میتونی با تمام وجودت علی عشقی رو درک کنی و تمام حق های دنیای رو برای دیوونه بازی هاش بهش بدی.
سجاد جان افشاریان...با اون قلم بی نهایت زیباش و بازی فوق العاده ش....هومن شاهی....رفیقی که بهترین اتفاق زندگیه اگه توو زندگی داشته باشینش...دوست توو وجود این آدما تعریف میشه.
ببینین حتما این کارو....
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید

(شاید یکم دیره از شرقی غمگین نوشتن
چون هفته هاست اجرا میشه و در حالی دارم مینویسمش که قطعا نظرات استادانه زیادی درموردش داده شده).
اینم یه جور دلیه؛
آخه علی و سعید جوری آدمی رو دیونه بازگشت به قسمت های قند گذشته میکنن که دلت بره بخوای از توی روزنامه خبر یه تیاتر ناب رو بخونی که فرخزاده انگار. کاش فروغ بود که دلبرت رو بازی کنه
بدون شک همه مون دوس داشتیم رفیق نابی داشته باشیم مثل سعید با تموم ویژگی های شخصیتی سعید، اصن شاید پای کُری خونی که بیوفته صدامونو بندازیم تو سرمون که اره منم اینجور بودم همین جونا که سعید واسه علی داد و کندم؛
هرچند نهایتش علی مون زنگ که زده با هزارتا اما و اگر خودمونو رسوندیم سر کوچه و نهایت ترش با سکوت و عدم اثبات اینکه من از تو بدترم خدمت بزرگی بهش کردیم.
یکم بیشتر ته دلمونو هم که بزنیم میبینیم بدمونم نمیاد که کسی مثل علی دوسمون داشته باشه با تموم ویژگی های شخصیتی علی؛ هرچند نامثبت باشن مگه همه خوبن؟ همین که یکی دوسِت داشته باشه کافیه، مگه کمه که یکی انقد دوست داشته باشه که دو سال خودشو حبس کنه؟ زندون خودش، زندونی خودش، زندون بونم خودش؟!
اینکه معشوق قصه شاید به خاطر بدی هایی ام رفته باز توجیه ت نکنه که علی رو دوس نداشته باشی. دوساله که طرف صدا شده، سیگار شده!
سعید و علی میخندوننت اما نمیدونی ‌که گوشه رینگی و تک به تک دندونات دارن خورد میشن و وقتی میفهمی که اومدی بیرونو دهنت مزه خون میده!
چرا هستی متوجه عدم حضور علی نشده؟!
چرا دنیا نفهمیده که ۷۳۰ روزه یکی نیس، ۱۴گرم از وزنش کم شده!(خیلی ام عجیب نیست مگه بقیه رو فهمید راهی رو هموار کرد؟!)
فقط صداش میآید که مونولوگ میگه برای بعد از مرگش که بشنفن بقیه و بگن:" آخ که چه جوونی بود علی! دلبر چطور دلش اومد!؟"
میرسی به جایی که جمجمه ات رنده میشه از این سوال که چرا دلبر رفت؟! چرا دلبر رفت؟! چرا دلبر رفت؟! مگه میشه علی رو تنها گذاشته باشه و رفته باشه؟مگه میشه علی رو تنها گذاشت و رفت؟! شاید گم شده!(تا که شاید کمک کنی گویا!) اما علی نمیذاره(که ناشی از قطعیت عدم بازگشت دلبره).
کاش سعید بگه، شاید بین این همه آدم که صدات و سیمات را میذارن تو مجازشون به بونه ترحم تا قلبای بیشتری جمع کنن، کسی برداره عکس دلبرت رو تو روزنامه چاپ کنه و بره تمام شهر را دنبال نشونه های دلبرِ تو زیر پا بذاره شاید کسی تو رو به اندازه ای که دلبر رو دوس داری دوست داشته باشه....
لعنتی ... دیدن ادامه »
کاش میگفتی، کشت مارو این نگفتنت.
بمیرم برا جنونت علی،آدم دلش میخاد مادرت باشه، پدرت باشه، اون خواهر کور شده ات باشه، بیاد و ببردت دم خونه دلبر بگه ببخشید اصلا از هر آدمی بدتر این علی ما، بذار تعریف کنه چقدرها دوسِت داره، اصن آدم دلش میخاد خود دلبر باشه که ببینه اوضاعت رو و بگذره و برگرده!
خبر از دل لاکردار دلبر داری؟! نه!
این وسط هیچکی دلش نمیخاد سعید باشه، بیاد جون بکنه جلوت که تو یواش تر دود کنی کبدتو، چقدر سعید کشت خودش رو برا تو، که تا پشت بوم بری فقط؟! فقط تا پشت بوم؟
دلت چطور اومد که بیاد و تن بی جون تو رو ببینه‌، تورو بی تو ببینه؟! بیاد فقط صداتو بشنوه، لامصب رگش بودی نگفت بهت؟گفت به خدا! تو بمیری اونم میمیره. رگ نباشه خون چی میشه؟!
شاید "اون" تونست دلبرکی پیدا کنه تو مترو بیاد و تمیز کنه رد چایی ها رو ببره اون کتونی ها رو و بگه بیا منم مث تو بپوشم اخه عاشق شدم
و بخاد که تو براش عاشقانه بنویسی که دل دخترک آب شه براش
آخ علی!
چطور سعید تو رو ببینه؟!
دیدی
دیدی چشم سعید و دور دیدی خودتو کشتی!
دیدی هیشکی نیومد
دیدی آدمی صندلی سالن مرگ خویش است

(راستی پاکتِ مسکّنتان را هم بردارید تخفیفی ست، در میانه تمام فریاد های علی چیزی به وضوح جاذبه نیوتون مجابتان میکند که بکوبید سرتان را به لبه دیواری، پشتی صندلی،چیزی
هرچند شراب کهنه شیراز هم کم تان است.
هرچی بیشتر از اجرا میگذره بیشتر جنون تو علی ریشه میزنه)
*نوزدهم شهریور هزار و سیصد و نود و شش*

ممنون جون دل
۰۱ مهر ۱۳۹۶
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
منُ چه به این کار!نوشتن درباره ی علی عشقی؟شرقیِ غمگین؟
بیخیال!
نوشتن درباره ی علی عشقی کارِ من نیست که...

شرقیِ غمگین..غمگین ترین شرقیِ دنیااست...
خدایا خدایا چرا نمی تونم توصیف کنم نمایشُ؟؟
چرا علی عشقی نمی ره کنار از جلو چشمام؟؟

یه حسی بود انگار تو بهشت بودم...
دیدن شرقیِ غمگین ضروریه.

برای چشماتون، قلبتون، روحتون!برای اینکه برای هفتاد دقیقه بیشتر از زندگی،زندگی کنید!
نباشید تو این دنیا
برید تو دنیای علی شرقی،تو ثانیه ثانیه زندگیش همراهش شین...

شرقیِ ... دیدن ادامه » غمگین با قلبتون بازی می کنه،آره...

فقط شنیدن کافی نیست،تو این روزهای آخر کنار علی و سعید باشین،یه زندگیِ دیگه رو تجربه کنید

پ.ن:علی عشقی،چقدر می تونی عاشق باشی آخه؟چقدر می تونی به دل بشینی؟

تک تکِ دیالوگات رفته تو روحُ و جونم...

با عشق:شهرزاد شاهین خو

پرند محمدی، آیسان والیپور و مهرداد کیا این را خواندند
عطیه ب، پاییز و سجاد افشاریان این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
چقدر میشه عاشق بود
چقدر میشه به دل نشست
کسی که یک دقیقه حتی یک ثانیه علی عشقی باشه تا همیشه ی همیشه علی عشقی میمونه
تموم مدت تو به چشم های علی عشقی زل می زنی و تنها چیزی که می بینی سکوت غرق شده ی تو نگاهشه که تموم حرف های خودته
یک تکه از من روی صندلی جا مونده و حالا با خاطرات علی عشقی پر شده
یه جوری دیالوگ ها تو گوشم نفس میکشن
که حالا صدای خودم رو هم نمیشناسم
همون فریاد ها که هری دل آدم میریزه
و قلبش جوری میتپه که انگار تا به حال اصلا زنده نبوده
و این زنده بودن فقط تا پلی شدن آهنگ بعدی دووم میاره و حالا تویی که صدای مرگ تو گوشت می پیچه
و
این یک پایان بی انتهاست که چقدر می چسبه و به دل میشینه
با عشق برای
علی عشقی❤
محیا سلطانی
مهرداد کیا این را خواند
شهرزاد شاهین خو، محمد رحمانی و سجاد افشاریان این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
میره و وقتی میره بازم هست
میره و وقتی که نیست بازم هست
میره و حتی یه آن تموم نمیشه


مرسیا از همه ی اعضای اتفاق شگرف "شرقیِ غمگین "
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید