سریال تاسیان با وجود تلاش برای خلق یک داستان عاشقانه-سیاسی در بستر دهه ۵۰، در ایجاد پیوستگی علت و معلولی میان وقایع بهطرز محسوسی ناتوان است و همین ضعف ساختاری موجب گسستهای متعدد در روایت میشود. انتخابهای کلیدی شخصیتها—مانند رفتن ناگهانی امیر به کارخانهی نجات، فرار بدون زمینهسازی به شمال، و چرخش غیرقابلباور دوست ساواکیاش در پایان—فاقد منطق درونیاند و بیشتر به اجبار روایی شباهت دارند تا روندی طبیعی. حضور شخصیتهایی مانند پدر و مادر امیر نیز صرفاً تزئینیست و هیچ تأثیر واقعی در پیشبرد شخصیت یا داستان ندارند. ورود بیمقدمه و بیاثر دوستان دانشگاهی مریم به کارخانه، جلسهی بیکارکرد در خانهی حوری، و خشم ناگهانی و بیمنطق محسن و کارگران—همگی نمونههایی از صحنههای زائد و بیارتباط با خط اصلی داستاناند. حتی پسرخالهی حوری، که در چند صحنه حضور داشت، بدون هیچ نتیجه یا توضیحی حذف میشود. اینها همه در کنار پایانبندی گنگ و نامرتبط، باعث میشوند تاسیان بهجای یک درام منسجم، بیشتر شبیه مجموعهای از ایدههای نیمهکاره و صحنههای پراکنده باشد که نه پیامی روشن دارند، نه روایتی قابلاعتماد.