از شعله محبوبه ها تا فرنوش فینگرفود.
با شروع در سالن انتظار، نمایش از همان ابتدا کار خود را کرد، مهاجرت چیزی است که شاید اولش نفهمی چه اتفاقی برایت در حال رقم خوردن است، دقیقا مانند همین کار که بخصوص برای ما، از همان سالن انتظار شروع شد، با شوخی و خنده بازیگر با تماشاچیان شروع شد و با گریه یکی از آنها وقتی درباره مهاجرت حرف میزد تمام شد، انگار نمیدانی که با مهاجرت چه اتفاقاتی پیش روی تو قرار خواهد گرفت و رفته رفته با پتک سنگین حقیقت روبه رو میشوی، چیزی که در طول اجرا هم با آن مواجه بودیم، گفتیم و دیدیم و شنیدیم و خندیدیم، اما در نهایت گریستیم
گریستیم از دیالوگ فرنوش که گفت همه جا آسمون همین رنگه.. دلم واسه مامان بابام تنگ شده میخوام برگردم پیش اونها..براشون سوغاتی ببرم..
بزرگترین درد مهاجرت همین است
از هم دور افتادن
شاید برای خیلی ها مهاجرت خیلی چیزها داشته باشد، اما برای همه این درد را دارد که دور خواهند شد از تمام آن چیزی که داشته اند، و تمام آن چیزی که ساخته اند..
مگر ما چند سال زنده ایم که آن را هم دور از هم سر کنیم..
اما گاهی مجبوریم، و این همان دردی است که غم را و شاید اشک را در پایان، در چشمان تماشگران این نمایش ِزیبا، نمایان میکند.