«ناستنکا» مثل رویاییست که روی صحنه قدم میزند؛
چراغهایش نه نور، که خاطره میتابانند، و صداهایش نه دیالوگ، که نجواهای دلاند.
تماشاگر در تاریکی سالن مینشیند، اما آرامآرام خودش را در روشنای احساسات گم میکند؛
با این حال، زیر این مه شاعرانه، گاهی بندهای اجرا شل میشوند؛ ریتم در بعضی لحظهها میلغزد و بازیها همیشه به عمق احساسی وعدهدادهشده نمیرسند. اقتباس از شبهای روشن فئودور داستایوفسکی گنجی از ظرافت روانشناختی در خود داشت، گنجی که میشد درخشانتر و جسورانهتر کشفش کرد؛ انگار نمایش فقط چند ستاره از آسمان داستان را چیده، نه همه صورت فلکی رؤیاییاش را.