آه از «حمید»ها و آدمیانی که زندگیشان به آنها گره خورده...
☁️☁️
اپیزودها، داستان آدمهای متفاوتی بود که بدون هیچ اشتراکی، از غمی می گریستند.
... دیدن ادامه ››
لمس درد و ناراحتیشان کار سختی برای هیچکس نبود؛ چراکه بازی تک تکِ بازیگران، این حس رو انتقال میداد. اما این درد در تمام اپیزودها به جز اپیزود آخر، بالاخره تمام میشد. حقیقتا، پایان هیچ اپیزودی به جز همین اپیزود آخر رو دوست نداشتم؛ حتی با اینکه تلخ بود. این تلخی معنی بیشتری داشت...
اپیزود خانوم «شکوفه هاشمیان» با آن لحن و بازیگری خاصشون، بسیار و بسیار بیشتر از دیدِ من، دوستداشتنی بود و امیدوار بودم طولانیتر و با پایان بهتری میبود. از طرف دیگه، اپیزود «کوچهلره سو سپمیئشم» بیشتر از بقیه اپیزودها برای من حس دهه شصت رو منتقل میکرد؛ به نحوی که نه تنها کوچه بلکه تاکسی رو هم توی ذهنم به صورت زنده میدیدم و همهی اینها بخاطر بازی و بیان بینظیر خانم «سحر غمخوار» ساخته شد.
جدای از اینها، چقدر تناسب صحنه و ترکیب رنگها رو دوست داشتم. در اپیزود «دختر گلفروش» تناسب رنگ لباس آقای «مجید کریمی» و گلشون با تناسب رنگ استایل خانوم «هاشمیان» و کتابی که توی دستشون بود، برای من قشنگ بود. این تناسب در همهی اپیزودها به نحوی رعایت شد.
حقیقتا، ترجیح شخصی من این بود که این اپیزودها به یکدیگر مرتبط میشدند و یا حداقل به شکلی، انتهای آنها به یکدیگر متصل میشد.
در کل، من از تماشای این نمایش لذت بردم و آرزوی موفقیت برای این تیم محترم دارم.🪴🪴
پینوشت:
گویا هربار که چندنفر مثل ما قصد تماشای این نمایش را دارند، مانند روز گذشته، آسمان، ابری با احتمال ریزش باران را میفرستد و آن ابر هم خیال باریدن ندارد...