چرا زنان باید «بدنِ بینقص» ایو انسلر را ببینند؟
در جهانی که بدن زن همواره میان نگاهِ قضاوتگر، استانداردهای زیباییِ کارخانهای، و سیاستهای کنترلگر دستبهدست میشود، «بدنِ بینقص» ایو انسلر صرفاً یک نمایش نیست؛ نوعی تمرینِ بازپسگیری است. انسلر با زبانی بیواسطه، طنزی تلخ و ریتمی تند، نشان میدهد چگونه بدنِ زن از کودکی تا بزرگسالی به «پروژه» تبدیل میشود: پروژهٔ اصلاح، پروژهٔ مقایسه، پروژهٔ پنهانکاری، پروژهٔ پسندیدهبودن.
تماشای این نمایش برای زنان ضروری است چون آنچه معمولاً در سکوت و شرم زندگی میشود را به گفتوگو بدل میکند. بدن در این اثر نه «ابژهٔ نمایش»، بلکه «سوژهٔ روایت» است: بدنی که درد دارد، میل دارد، خاطره دارد، و حق دارد از زیر بار ایدهآلهای تحمیلی بیرون بیاید. انسلر بهجای آنکه زن را به سمت «دوستداشتنِ خود» در قالب شعارهای آماده هل بدهد، سازوکارهای تولیدِ نفرت از بدن را افشا میکند: رسانه، صنعت زیبایی، نگاه مردسالار، و حتی رقابتهای درونگروهی که زنان را علیه بدنِ خودشان و علیه هم قرار میدهد.
«بدنِ بینقص» همچنین یادآور یک حقیقت مهم است: تجربهٔ بدن، تجربهای فردی نیست؛ اجتماعی است. اضطرابِ وزن، شرم از چین و چروک، وسواسِ اندازهها و فرمها، و ترس از قضاوت شدن، همه از دلِ نظمهایی بیرون میآیند که بدن زن را قابل رتبهبندی و مصرف میخواهند. نمایش با تبدیل این تجربهها به روایت، مخاطب را از «تنهاییِ مسئله» بیرون میکشد و به «جمعِ فهم» میرساند؛ و همین جمعیشدن، نخستین گامِ
... دیدن ادامه ››
رهایی است.
از سوی دیگر، اهمیت دیدن این اثر در شیوهٔ اجرایی آن است: مونولوگهایی که مثل تکههای آینه روبهروی ما قرار میگیرند. هر تکه بخشی از بدن و بخشی از زندگی را بازمیتاباند؛ نه برای تحریک نگاه، بلکه برای تغییر نگاه. تماشاگر، بهجای آنکه بدن را «تماشا» کند، ناچار میشود دربارهٔ نگاهِ خود بیندیشد: نگاهِ به دیگری، نگاهِ به خویشتن، و نگاهِ به تاریخچهای که در پوست و استخوان نشسته است.
در نهایت، «بدنِ بینقص» دعوتی است به یک نافرمانیِ کوچک اما بنیادین: اینکه بدن زن دیگر میدانِ جنگِ استانداردها نباشد. دیدن این نمایش، بهخصوص برای زنان، میتواند لحظهای باشد برای نامگذاریِ فشارها، خندیدن به زورِ ایدهآلها، گریستن برای زخمهای پنهان، و مهمتر از همه، بازگرداندن بدن به جایگاه اصلیاش: خانهای که باید در آن زندگی کرد، نه صحنهای که باید در آن بیوقفه پذیرفته شد.