«رقصِ بیپایانِ روح بر بالِ کوچ»
آنها را میبینی؟ آن پرندگان مهاجر را که با تکیه بر بالهای ظریفشان، مرزهایِ بیاعتبارِ زمین را زیر پا میگذارند. آنها نه از ترسِ طوفان، نه از سنگینیِ شب، و نه از هراسِ گمشدن؛ آنها تنها از «ماندن» میترسند. سفر برای آنها یک اجبار نیست، بلکه شکلی از نیایش است؛ رقصیدن بر لبهیِ باد، برای رسیدن به جایی که قلبشان از پیش، نقشهی آن را کشیده است.
این کوچِ بیوقفه، تکرارِ جادوییِ روحِ آدمهای بزرگی است که ما در میانهی هیاهوی زندگی گم کردهایم. همان روحهای رهایی که در بندِ زنجیرِ تعلقات نیستند. آنها همانهایی هستند که قلبی از جنسِ آسمان دارند؛ نه به خاکِ تعلقات چسبیدهاند و نه در بندِ نام، جایگاه و مال گرفتار
... دیدن ادامه ››
شدهاند.
مانند آن پرنده، آنها نیز میدانند که خانه، یک «مکان» نیست، بلکه یک «حالت» است. آنها به جای آنکه در یک آشیانهی امن و کوچک، عمر خود را در انتظارِ فردا بگذرانند، تمامِ جهان را آشیانهی خود کردهاند. آنها میدانند که حقیقت در «بودن» است، نه در «داشتن».
کاش ما نیز میتوانستیم، اندکی از آن سبکبالیِ مهاجران بیاموزیم؛ اندکی از آن بیقیدیِ روحهای بزرگ را که میدانند تنها راهِ رسیدن به اوج، رها کردنِ تمامِ سنگینیهای زمین است. برای پرواز کردن، نباید بال داشت، باید «آزاد» بود.