چو بوی گل به کجا رفتی؟
«کاروان» تنها یک آواز نبود؛ کاروان، سرودِ گذران زمان بود. همانگونه که صدای گرم و لرزانِ بنان، روح را از تن جدا میکرد و به آسمان میبرد، گویی ما نیز در میانهی این مسیر، همسفرِ همان نغمههای قدیمی بودیم. ترانهای که در آن، هر ضربآهنگ، قدمِ یک مسافر است و هر سکوت، استراحتی در سایهی یک درختِ تنها.
صدایش هنوز در میانهی سکوتِ کوچه های قدیمی میپیچد؛ مانند پژواکی که از اعماقِ خاطرات برمیخیزد و با هر تپشِ قلب، یادآورِ روزگاری است که در آن، هر قدم، معنایِ یک سفر بود.
با ما بودی،
... دیدن ادامه ››
بی ما رفتی
چو بوی گل به کجا رفتی؟
تنها ماندم، تنها رفتی
چو کاروان رود، فغانم از زمین بر آسمان رود، دور از یارم، خون می بارم
فتادم از پا، به ناتوانی، اسیر عشقم، چنان که دانی
رهایی از غم، نمیتوانم، تو چاره ای کن، که میتوانی
https://www.aparat.com/v/n03bf2d