لبخندهایی که پشت شیشهی فرودگاه محو میشوند، قولهایی که در فاصلهی زمان و مکان رنگ میبازند، و آن تنهاییِ شیرینِ تلخِ «من رفتم، تو ماندی».
کارگردان و بازیگران ، لحظهی جدایی را به شعری بدل کردهاند که تا مدتها در سینهات میماند.
نمایشِ کوتاهی که بلند فریاد میزند: مهاجرت، همیشه مهاجرتِ آدمها نیست؛ مهاجرتِ قطعههایی از وجودمان است که هرگز برنمیگردند.
یا شبی که از خیابان به خانه برگشتیم ولی تن های بسیاری در
خیابان ها برای همیشه جا ماندند.
نه در رفتن حرکت بود
نه در ماندن سکونی.
شاخهها را از ریشه جدایی نبود
و بادِ سخنچین
با برگها رازی چنان نگفت
که بشاید.
دوشیزهی عشقِ من مادری بیگانه است
و ستارهی پُرشتاب
در گذرگاهی مأیوس
بر مداری جاودانه میگردد.