من به عشق ایمان داشتم؛
نه چون عشق را میشناختم،
بلکه چون از تنهایی میترسیدم.
آدمی وقتی چیزی را دوست میدارد،
دیگر فقط صاحب قلب خویش نیست؛
بخشی از اختیارش را به دیگری میسپارد.
و چه حماقت بزرگیست
که کلید نابودی خود را
به دست کسی بدهی که شاید روزی
حتی نامت را هم به یاد نیاورد.
من از خیانت نمیترسیدم.
از
... دیدن ادامه ››
این میترسیدم که خیانت کرده باشند
و من هنوز دوست داشته باشم.
شک، از حقیقت خطرناکتر است؛
حقیقت یکبار میکُشد،
اما شک هر شب
دوباره تو را به قتل میرساند.
حالا به خودم نگاه میکنم و میپرسم:
اگر عشق بدون اعتماد چیزی جز ترس نیست،
و اعتماد بدون یقین چیزی جز حماقت نیست،
پس انسان چگونه باید دوست بدارد؟
شاید عشق همین باشد:
ایستادن در تاریکی
و انتخابِ باور کردنِ نوری
که شاید اصلاً وجود نداشته باشد.
اما من…
من دیگر نمیدانم کدامیک را کشتم؛
او را،
عشق را،
یا آن مردی را که پیش از شک
درون من زندگی میکرد.