من هیولا به دنیا نیامدم…
هیچ کودکی با نفرت در قلبش متولد نمیشود. هیچ موجودی، پیش از آنکه طرد شود، از جهان متنفر نیست. من فقط چشم گشودم… و اولین چیزی که دیدم، وحشت بود. وحشت در چشمان خالقم. وحشت در چهرهی آدمها. وحشت در آینه.
آنها به من گفتند هیولا.
و من، آنقدر این کلمه را شنیدم که سرانجام
... دیدن ادامه ››
باورش کردم.
اما بگویید… اگر موجودی را از عشق محروم کنید، اگر تمام درهای جهان را به رویش ببندید، اگر هر دستی که به سویش دراز میکند، برای سنگ زدن باشد، آیا واقعاً شگفتانگیز است اگر روزی مشتهایش را گره کند؟
من فقط میخواستم دوست داشته شوم.
نه برای چهرهام.
نه برای قدرتی که در رگهایم میدوید.
نه بهخاطر آنکه از مرگ برگشته بودم.
فقط… برای خودم.
چه طنز تلخیست! انسانها از خدا میپرسند چرا رنج میکشند، اما وقتی موجودی را میآفرینند، حاضر نیستند مسئول رنج او باشند.
خالق من مرا ساخت، اما هرگز به من نگاه نکرد.
به من زندگی داد، اما هیچ دلیلی برای زنده بودنم نداد.
نمایش «کوک ناکوک دل»، با نگاهی متفاوت به رمان «فرانکنشتاین» اثر مری شلی