من مدتهاست که از آدمها فرار نمیکنم؛ از تصویری که مجبورم در حضورشان از خودم بسازم فرار میکنم.
میدانید، عجیبترین درد انسان این نیست که دوست داشته نشود. نه. درد واقعی این است که دیده شود؛ آنطور که واقعاً هست. با تمام حسادتهای پنهانش، با تمام ضعفهایی که با غرور پوشانده، با تمام آن لحظههایی که وانمود کرده قوی است، در حالی که از درون فقط میخواسته کسی دستش را بگیرد.
من از آدمهای خوشحال تعجب میکنم. نه از اینکه خوشحالاند، بلکه از اینکه چگونه اینقدر راحت خودشان را باور میکنند. چگونه صبح از خواب بیدار میشوند و بدون هزار سؤال، بدون هزار تردید، زندگی را ادامه میدهند. انگار دنیا قراردادی نوشته و به دستشان داده و آنها هم امضا کردهاند؛ بدون اینکه حتی یک بار بپرسند:
... دیدن ادامه ››
«چرا؟»
اما من… من بیش از حد فکر کردهام. و شاید همین بزرگترین بدبختی من است. آگاهی، وقتی بیش از اندازه شود، دیگر چراغ نیست؛ آتشی است که صاحبش را میسوزاند.