عکاسی، در عمیقترین لایهاش، تلاشیست برای متوقف کردن زمان — نه برای نگه داشتنش برای همیشه، که این ممکن نیست، بلکه برای اعتراف به اینکه لحظهای گذشت و مهم بود.
عکاس وقتی دوربین را بالا میآورد، در واقع دارد میگوید: «این را دیدم. این برایم اتفاق افتاد.» نور خاصی که روی یک دیوار کهنه افتاده، خط چروکی روی صورت پیرمردی،
سایهای که از لای پرده میگذرد — اینها چیزهایی نیستند که بمانند. عکاس با ترس از فراموشی زندگی میکند، اما همین ترس او را به عاشقترین ناظر دنیا تبدیل میکند.
چرا عکاسی میکند؟ چون دیدن، برایش کافی نیست. او میخواهد لحظه را نگه دارد تا بعداً، در سکوت اتاقش، دوباره آن را زندگی کند. دوربین برایش یک ابزار حافظه نیست؛ یک روش بودن است. یک راه برای گفتن که او هم اینجا بود، و دنیا از دریچهی چشمانش، یکبار، اینطور دیده شد.
و شاید عمیقترین دلیل این باشد: عکاس میخواهد ثابت کند که چیزی که به چشم دیگران عادی میآید، در واقع معجزه است — اگر فقط کسی وقت بگذارد و نگاه کند.