بخشی از گفتگوی نجف دریابندری با استاد مجتبی مینوی با حضور ایرج افشار و دکتر شفیعی کدکنی
منبع: مجله کتاب امروز، پاییز 1352
شفیعی کدکنی: استاد می خواستم بحث را عوض کنم. یک وقتی دربارۀ نیما صحبت کرده بودیم. حالا خواهش می کنم آن بحث را دنبال کنیم، که برای آشنایی با چهرۀ واقعی نیما خیلی ارزش دارد.
مینوی: با کمال میل. بنده نیما را شخصاً دوست داشتم. یعنی شخص نیما را دوست داشتم. از بعضی شعرهایش هم خوشم می آید، مثل «افسانه» که خواندن آن را به خیلیها هم توصیه می کردم. اما نیما یوشیج، از ابتدا، با طرزی تصنعی وارد میدان شد. ما شاگرد دارالمعلمین بودیم. یادم هست، یک روز که از دارالمعلمین
... دیدن ادامه ››
خارج می شدیم، به آقایی برخوردیم. این آقا کلاه پوست بخارایی سرش بود و رو سینهی کت سفید رنگش هم جا فشنگی داشت، چکمه های بلند هم پا کرده بود. این آقا آمد جلوی ما که «هه هه!... شما فارسی می خوانید؟!» لهجه اش هم شبیه مخلوطی از مازندرانی و ترکی قفقازی بود. خلاصه، لهجه اش عجیب و غریب بود و شروع کرد با ما حرف زدن. بعد هم درتمام طول راه همراه ما بود و ادبیات فارسی را مسخره می کرد که: «این شعرها چیست که شما می خوانید، گلستان چیست، سعدی کیست، فلانی کیست...» اگر شعر صحیح می خواهید این است: «خانوادۀ سرباز.» به نظرم نسخه ای از این شعر را که در سال 1303 به من داده، هنوز داشته باشم.
دریابندری: باید 1301 باشد. چون که افسانه را در 1303 نوشته.
مینوی: من نگفتم در 1303 نوشته، گفتم در 1303 نسخه ای از این شعر را به من داد، شاید هم در سال 1302 یا 1301 نوشته، درست یادم نیست در چه سالی نوشته... به هر حال، من این جزوه را دارم. او عقیده داشت که شعر یعنی همین. کم کم دوستی ما بیشتر شد و فهمیدم که او از خود ماست، یعنی ایرانی است. قبلا از طرز لباس پوشیدن و چکمه و کلاه پوستی و جافشنگیهای روی جیبش و لهجهی عجیب و غریبش فکر کرده بودم خارجی است. راستی این را بگویم که خنجر هم می بست. به نظرم گاهی هم خنجرش را توی جیب چکمه اش می گذاشت.
بعدها در کتابخانۀ بروخیم زیاد با هم روبه رو می شدیم که اغلب محمد ضیاء هشترودی هم بود. نیما اغلب به خانۀ من هم می آمد و با هم حرف می زدیم، درد دل می کردیم. یکی از روزها با همان ریخت آمد سراغم و با همان لهجۀ عجیب و غریبش گفت که: «امروز شاعر کارد کشید!»
افشار: شاعر چی کشید؟
مینوی: کارد کشید!
افشار: به خیالم کارت کشید!
مینوی: «خیر، کارد کشید.» خلاصه، می گفت: امروز رفته بودم ادارۀ شفق سرخ. علی دشتی و شادمان و فلانی و فلانی نشسته بودند بلوت بازی می کردند. من مسخره شان کردم. آنها هم به من فحش دادند و شاعر کارد کشید!...
از این قبیل صحبتها زیاد داشتیم، ولی خودش شخصاً والله آدم محبوبی بود!
دریابندری: از اول یاغی بوده!