درباره نمایش «هیپوکامپوس»
«چشمامو میبندم تا واضحتر ببینم»
رکسانا رشیدی - نمایش کمدی-فلسفی «هیپوکامپوس» به نویسندگی «امید طاهری» و کارگردانی «میثم عبدی»، ما را به جایی میان خواب و بیداری میبرد؛ جایی که مرز میان خودآگاه و ناخودآگاه چندان روشن نیست و آشفتگی درونی آدمها، خود را در قالب یک رؤیای جمعی به نمایش میگذارد.
قصه از جایی آغاز میشود که عدهای خود را در خانهای مییابند بیآنکه بدانند چرا و چگونه سر از آنجا درآوردهاند. با گذشت زمان، نشانههایی از یک جهان خوابزده و رویاگون آشکار میشود؛ جهانی معلق میان آرامش وهمآلود خواب و اضطراب کابوس. هرچه شخصیتها خودشان را بیشتر معرفی میکنند، تکههای بیشتری از این جهان و آدمهایش برای مخاطب آشکار میشود، اما در عوض، قطعیت کمتر و پرسشها نیز بیشتر میشوند. اینجا قرار نیست همیشه بتوانیم تشخیص بدهیم آنچه میبینیم واقعیت است یا رویا، و شاید مسئله همین باشد: وقتی چشمها را میبندیم، آیا کمتر میبینیم یا تازه چیزهایی را میبینیم که در بیداری از دیدنشان
... دیدن ادامه ››
فرار میکنیم؟ بیداری کجای ماجراست؟!
نمایش، پیام خود را از نخستین مواجهه با مخاطب آغاز میکند؛ از طراحی پوستر. پوستری که بهنظر میرسد با دقت و در امتداد جهان نمایش طراحی شده است: مردی بیدار، با خانهای بر سر، و هیپوکامپوسی رنگارنگ در دل این خانه. انتخاب این تصویر را میتوان تلاشی برای نمایش جهان ذهنی انسان دانست؛ جایی که هیپوکامپوس، بهعنوان یکی از ساختارهای مهم مغز در شکلگیری و تثبیت و پردازش خاطرات، در میان خانه قرار گرفته است؛ خانهای که میتواند استعارهای از ذهن و جهان درونی آدمی باشد. رنگهای متعدد هیپوکامپوس در پوستر نیز میتوانند تداعیکننده¬ی خاطرات متنوع و تکهتکهای باشند که در ذهن ما ثبت شدهاند؛ خاطراتی که گاه روشن و زندهاند و گاه درهمریخته و مبهم. در سوی دیگر، مردی را میبینیم که خانه را بر سر دارد؛ تصویری که میتواند همزمان حامل مفهوم «ذهن»، «خاطره» و حتی بار سنگین گذشته باشد. اما پرسش جالبتر اینجاست: این مرد بازیگر است یا بازیگردان؟ آیا او درون این خانه زندگی میکند یا خانه و آدمهایش را بازی میدهد؟ پاسخ این پرسش را نه در پوستر، بلکه باید با تماشای نمایش پیدا کرد.
طراحی صحنه در ابتدا مخاطب را در فضایی شبیه یک خانه قرار میدهد؛ فضایی آشنا و ملموس که بهتدریج و همزمان با پیشروی داستان، معنای دیگری پیدا میکند. استفادهی مکرر از قابهای بسته، بهخصوص در کنار محدودتر شدن فضای دید، به شکلگیری تدریجی تصویری از ذهنی بسته و محصور کمک میکند؛ گویی خانهای که در ابتدا محل وقوع اتفاقات است، رفتهرفته به استعارهای از فضای ذهنی شخصیتها تبدیل میشود.
هماهنگی نور و صدا نیز در شکلگیری فضای وهمآلود و خوابگونهی نمایش نقش مؤثری دارد. در کنار این دو، تصویرهای رنگی روی پرده، که تداعیکنندهی تصاویر MRI هستند، عنصر دیگری در ساختن این جهان بصریاند. این تصاویر همزمان با تغییر فضای نمایش تغییر میکنند و رنگ میبازند یا رنگ عوض میکنند؛ گویی مخاطب نه فقط شاهد اتفاقات بیرونی، بلکه در حال تماشای تغییرات درونی ذهن شخصیتهاست. به این ترتیب، طراحی صحنه، نور، صدا و تصویر در کنار یکدیگر فضایی میسازند که مرز میان جهان واقعی و جهان ذهنی را هرچه بیشتر محو میکند.
از دیدگاه فروید، خواب شاهراه ورود به ناخودآگاه است و زمانی که در بیداری تمایلاتمان را سرکوب کنیم، در خواب غیر مستقیم این تمایلات نشان داده خواهند شد و خواب جدا از ساختار کلی روان انسان، اید (غریزه و ناهشیار)، ایگو (منطق و هشیار) و سوپر ایگو (هنجار درونی و اخلاق) نیست. این سه عنصر در هیپوکامپوس به دقت روی صحنه نمایش داده شدند، به عنوان مثال زن اثیری، پلیس و زرگر در طول نمایش اید، ایگو و سوپر ایگو را پررنگ به صحنه آوردند. طبق نظریات فروید خواب بیانگر خواستههای اید بوده و ایگو به عنوان سانسورچی، خواستهها را به شکل نمادین در خواب نمایش میدهد و کابوس درگیری اید و سوپر ایگو است که سرکوبی خواستههای اید را برعهده دارد. تنها دیالوگ «چرا میخوای بیدار شیم؟!» از زبان زن اثیری کافی بود تا مخاطب متوجه میل اید به ماندگاری درخواب شود، چراکه فقط آنجاست که میتواند خواستههایش را تحقق بخشد. کارگردان سرکوبی و بازیابی خواستهها از جمله آزادی، شادی و آگاهی را با هوشمندی در روند قصه روی صحنه نمایش میدهد. به عنوان نمونه میتوان به زن روانشناس اشاره کرد که زنی مستقل خواب رام کردن اسب وحشی را میبیند اما طناب تازیانهاش به بند رختی تبدیل میشود تا لباسهای شسته شده را پهن کند. میل به آزادی و استقلال او با سرکوبی به خانهنشینی تبدیل میشود، و یا دختر دانشجویی که میل به آگاهی دارد ولی استادی برای فراگیری و قلمی برای کسب دانش ندارد.
سرکوبی امیال درنهایت میتواند منجر به مرگ فرد شود اما این پایان راه آنها نیست و افراد برای بازیابی خواستههایشان با انگیزه تلاش میکنند.
نویسنده، شخصیت رحمت، کشاورز جستجوگر آب را به عنوان اروس (Eros) بسیار دقیق انتخاب کرده است. کشاورزی که برای کاشت، داشت و برداشت در جستجوی آب است، به منظور استمرار زندگی و البته میل به بقا! او یک نیروی بنیادی برای رشد و بقا و البته ایجاد پیوند میاد فرد و جمع است. دیده نشدن و به حساب نیامدن او و فریادهایش نماد امیال سرکوب شدهی انسان در طول تاریخ زندگیاش است که شنیده و دیده نمیشود. درست است که نمایش در فضای وهم و خواب پیش میرود و منطق راه کمی به این دنیا دارد، اما منطق نویسنده به درستی در این خواب به کار گرفته شده است. اما در صحنهای مشاهده میکنیم که رحمت به عنوان تاناتوس (Tanatos) وارد صحنه میشود و قدم برای تخریب برمیدارد. آیا این تناقض با درنظر گرفتن فضای خوابزدهی نمایش قابل توجیه است؟!
رحمت کشاورز رود نیل است، نیلی که نماد چرخه حیات است، راه اتصال مرگ و زندگی. رحمت به عنوان اروس، به منظور حفظ زندگی، همچون قابلهای میل به بقا را به دنیا میآورد و شور دریافت آگاهی را در دیگران ایجاد میکند پس نمیتواند جلاد آنچه ایجاد میکند باشد. رحمت با تخریب فضا منجر به مرگ نمیشود چهبسا با این تخریب، یادآور ارادهی از دسترفته و آزادی و امیال سرکوب شده میشود و با آگاهی بخشی به افراد جانی دوباره به آنها داده و زندگی را همچون رود نیل زنده و پابرجا برقرار میکند.
هیپوکامپوس در کنار تمامی نقاط قوت خود، اندک ضعفی هم داشت. شوربختانه زمان محدود نمایش با عمق مطلب همخوانی نداشت. این نمایش پیام خود را با زبانی استعاری و با استفاده از تعداد زیادی نماد به مخاطب میرساند که ایجاد ارتباط را برای او کمی دشوار میکند.
نکتهی دیگر طراحی عروسک و عروسکگردانی بود که در سادهترین حالت ممکن در نظر گرفته شده بود. فضای وهمآلود نمایش میتواند دلیلی بر این سادگی باشد، اما با درنظر گرفتن سطح نمایش، این موضوع در سطح بالاتری مورد انتظار بود.
هیپوکامپوس نمایشی که خندهی فکر شده به مخاطب هدیه میدهد و تن به خنداندن به هر قیمتی نداده است. در پس هر خنده پرسش و تلنگری وجود دارد و مخاطب را به فکر فرو میبرد که مدیون طنز به اندازه و دلنشین نویسنده است. این که تیر غیب جلوی جنگ را بگیرد و درخواست جایزهی صلح داشته باشد، شاید لحظهای خندهای در صورت مخاطب بنشاند اما بعد از نمایش تلنگری را در ذهن باقی میگذارد که بیشتر به دنیای امروزمان فکر کنیم، آیا هنرپیشههای دغدغهمند صلح جهانی همان عاملان جنگ در پشت پرده نیستند؟!
ایجاد لحظات غیرقابل پیشبینی با عناصری از ادبیات و روانشناسی، از فروید تا فردوسی، هم تاکید بر خوابآلود بودن فضا داشت و هم بر عمق تفکر، تسلط و دانش نویسنده.
با توجه به روند زندگی انسان امروزی و خوراک ذهنی نه چندان درست و سرکوبی امیال، تقریبا تمامی آدمها در حال شبیهشدن به یکدیگر هستند و زندگی و بیداری ما هر روز بیشتر از دیروز شبیه خواب آشفته و بیمنطق شده است. زندگی روانی انسان نتیجهی کشمکش دائمی بین اروس (سازندگی و زندگی) و تاناتوس (ویرانگری و مرگ) است. بدون اروس، نه تمدنی ساخته میشد و نه روابط انسانی معنا پیدا میکرد، پس برای این که به ویرانگری میدان ندهیم نیاز به آگاهی داریم.
مغز مانند صحنهی تئاتر، اطلاعات را در پشت صحنه پردازش میکند و مهمترینشان را روی صحنه میآورد تا دیده و استفاده شود و این یعنی آگاهی. آگاهی نتیجهی به اشتراک گذاشتن اطلاعات است و به صورت متمرکز و انفرادی معنایی ندارد. پس برای این که در بیآبی غرق نشویم، در گرداب خواب فرو نرویم، تماشاگر منفعل زندگی نباشیم و برای این که خاک نشویم تا خشت و آجرمان کنند و از ما بالا بروند و قد بکشند، باید ساختار کهنهی ذهن را خراب کنیم و قدمی برای زنده شدن آزادی برداریم و آگاه شیم و آگاه کنیم.
رکسانا رشیدی (کانون ملی منتقدان)
https://iatc.theater.ir/fa/199091