شاعر فریدون گیلانی قائمشهری
گم کرده راهی مسیرش سمت من بود
ناخواسته در تیررس یک راهزن زن بود
در تیررسم با ناز و ادا کرد گره ابرو
آهسته و آرام زمین سپر و کمان من بود
بیدغدغه بیجنگ و نبردی دلم آرام
در دام دو تا چشم، دو شمشیر زن بود
خواستم از دامش بگریزم
... دیدن ادامه ››
دلم اما
کهنه رکابی از نفس افتاده و بیجان بود
لرزید دلم مثل همان روزی که چشمم
افتاده در زندان بیگانه به هموطن بود
درگیر خیالات خودم بودم و او گفت:
فکر کنم چاییتان افتاده از دهن بود