در روز
از روز
تا روز
آغاز از ساعت
پایان تا ساعت
دارای سانس فعال
آنلاین
کمدی
کودک و نوجوان
تیوال | ایمان کارجو درباره نمایش چهره‌ی مرد هنرمند در جوانی: من تماشاگر اجرای چهارشنبه ۸ مهر بودم. این اولین ــ و احتمالاً آخرین ـ
SB > com/org | (HTTPS) localhost : 23:34:44
۳ روز پیش، پنجشنبه ساعت ۰۳:۵۴
من تماشاگر اجرای چهارشنبه ۸ مهر بودم.
این اولین ــ و احتمالاً آخرین ــ نمایشی است که می‌بینم و در آن هیچ دیالوگی وجود ندارد.
بازی‌ها مسحورکننده بود. خیره می‌شدی به این زوج توانمند و می‌دیدی که چطور هنرمندانه رخت شخصیت‌ها را یکی‌یکی بر تن می‌کنند و داستان را پیش می‌برند.
نورها همه به‌جا بودند و حتی بو هم در این تجربه نقش بسیار درستی داشت؛ بوی عود، بوی کبریت و آن بوی گازوئیل جهنمی.
و بالاتر از همه، موسیقی بسیار پرشوری که توسط محسن اعتمادسعید ساخته و اجرا می‌شد. واقعاً این نمایش دو بازیگر نداشت؛ سه بازیگر داشت. نفر سومی که پیش از آغاز نمایش شروع کرده بود و حتی پس از پایان هم دست از اجرای زیبایش برنمی‌داشت.
واقعاً دست‌مریزاد، آقای محسن اعتمادسعید.
و سپاس آقای مصطفی هرآئینی، چه ترکیب خوبی از استعدادها را کنار هم ... دیدن ادامه ›› جمع کرده اید.
فکر می‌کنم اکثر قریب‌به‌اتفاق دوستانی که تئاتر را به‌صورت حرفه‌ای دنبال می‌کنند، این اثر را دیده‌اند؛ به‌خصوص که نمایش پیش از این هم با ترکیب‌های متفاوتی از بازیگران و در سالن‌های مختلف اجرا شده است. به نظر می‌رسد بسیاری هم از دیدنش لذت برده‌اند.
یک‌هزارم درصد هم امکان ندارد کسی برای دیدن این نمایش آمده باشد و سواد نداشته باشد!
((وسط نوشتن این جمله یاد سینمای صامت و میان‌نویس‌هایش افتادم؛ همان نوشته‌هایی که میان صحنه‌ها ظاهر می‌شدند و کسانی که سواد داشتند برای دیگران بلندبلند می‌خواندند. البته این را در تاریخ سینما خوانده‌ام و نمونه‌ای از آن را هم در فیلم «گراند سینما»ی حسن هدایت دیده‌ام.))
این را گفتم که به یک سؤال برسم: وقتی جایی از نمایش به انتقال مستقیم پیام نیاز داشت، چرا نوشتن را انتخاب کردید؟
فرم اجرا بسیار جذاب و بدیع بود؛ پر از جزئیات ریز و فکرشده. اما همین بی‌کلام بودن، جایی از کار مرا آزار می‌داد.
نه اینکه با همه آثار نمایشی یا سینمایی بدون کلام مشکل داشته باشم. من هنوز عاشق «آخرین نبرد» لوک بسون هستم و فیلم «3 Iron» را بیش از ده بار دیده‌ام. بی‌کلام بودن می‌تواند فوق‌العاده باشد؛ اما اینجا احساس می‌کردم جای آن نیست.
اگر قرار بود این بی‌کلامی ضرورت داشته باشد، چرا در صحنه‌های اعتراف و چندین جای دیگر مجبور می‌شویم به جای کلام، با یک «مرمر» و صداسازی ، چیزی را به زبان بیاوریم که اساساً می‌توانست با یک جمله منتقل شود؟
نمایش که شروع شد، در چند پرده اول از این بدعت و هنر لذت بردم. تا اینکه به نظرم بدترین سؤالی که می‌تواند به ذهن یک تماشاگر برسد، به ذهن من رسید؛ فکر می‌کنم همان صحنه ورود طلبکار بود که با خودم گفتم:
«خب که چی؟»
از آنجا به بعد، روند نمایش برایم تا حدی کسل‌کننده شد؛ تا رسیدیم به بخش "دختر بد بی تربیت" و شوخی‌هایی که خود نمایش با خودش می‌کرد، مثل همان پیچیده‌شدن در گناه کبیره. این بخش‌ها دوباره به نمایش جان دادند و مرا با خود همراه کردند.
اما در پایان باز همان سؤال به سراغم آمد:
«خب که چی؟»
چرا این نمایش باید بدون دیالوگ باشد؟
مسئله من با نبودن دیالوگ نیست؛ مسئله این است که احساس کردم این انتخاب در نهایت نتوانسته ضرورت خودش را ثابت کند. اجرای بازیگران آن‌قدر درخشان است که گاهی احساس می‌کردم این اجرای فوق‌العاده دارد جای محتوایی را پر می‌کند که عمداً ناقص و، به معنای واقعی کلمه، الکن باقی گذاشته شده است.
و اما یک چیز بامزه درباره یکی از تماشاگران خوب کنارم بگویم.
خانمی کنار من نشسته بود که واقعاً به‌جا و درست می‌خندید. خنده‌هایش روحیه جمع را بالا نگه می‌داشت و تماشا را برای من جذاب‌تر می‌کرد. هنگام پایان نمایش، خانم دیگری به او گفت: «خانم، شما خیلی قشنگ می‌خندید.» و من هم در دلم تأیید کردم!
این را هم بگویم که آن خانم خوش‌خنده و دوستشان آن‌قدر فهمیده بودند که بعد از اجرا رفتند و شخصا از نوازنده تشکر کردند.
این بخش را نوشتم تا بگویم برخلاف نقد قبلی‌ام که در آن از بد بودن رفتار بعضی تماشاگران گفته بودم، گاهی این داستان می‌تواند کاملاً برعکس باشد. تماشاگر خوب هم می‌تواند بخشی از تجربه تئاتر باشد و حتی به کیفیت تجربه دیگران اضافه کند.
در آخر، از همه کسانی که در خلق این اثر نقش داشتند تشکر می‌کنم و به همه خسته‌نباشید می‌گویم.
این سومین نمایشی است که از آقای ایمان صیاد برهانی می‌بینم و هر بار بیشتر توانایی ایشان را در بازی با بدن می‌بینم. واقعاً بازیگر خوب و دیدنی‌ای هستند.
و شاید جمع‌بندی من از «هنرمند در جوانی» همین باشد: نمایشی با بازی‌های درخشان، طراحی شنیداری و حسی بسیار فکرشده و فرمی جسورانه که برای من، با وجود همه این نقاط قوت، در پاسخ به یک سؤال اساسی کم آورد: آیا بی‌کلام بودن این نمایش یک ضرورت هنری است یا صرفاً یک انتخاب فرمی؟
من هنوز پاسخ این سؤال را پیدا نکرده‌ام. و شاید عجیب باشد، اما چیزی که بیشتر از همه بعد از پایان نمایش در ذهنم ماند، نه یک تصویر، نه یک موسیقی و نه حتی یک صحنه، بلکه همان سؤال ساده بود:
«خب که چی؟»

مهدیه رجبیان
ردیف دوم نشسته بودید؟
بله. صندلی 16
۳ روز پیش، پنجشنبه
ایمان کارجو
بله. صندلی 16
خیلی باهاتون موافقم صدای خندهٔ اون خانم خیلی زیبا بود و اجرا رو برای منم دوست داشتنی تر کرد.
۳ روز پیش، پنجشنبه
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید