«روباه و ماه صورتی»
خانه هنرمندان
یکشنبه، ساعت ۵ بعداظهر
«روباه و ماه صورتی»
مستند ــ کاندیدای اسکار ۲۰۲۷
ریتا، علی مهرنوش، امید و احمد
دلقک، روباه، ماه و دیو
ساخت این فیلم هفت سال طول کشیده. کل فیلم با دوربین یک موبایل فیلمبرداری شده و کارگردانی فیلم از راه دور توسط مهرداد اسکویی انجام شده
... دیدن ادامه ››
است.
شخصیت اصلی فیلم، ثریا اخلاقی، یه دختر هفدهساله مهاجر افغانه؛ دختری که در ایران به دنیا اومده و در ایران بزرگ شده، ولی هنوز وطن خودش رو افغانستان میدونه.
فیلم پر از شاتهای کوتاه و پ
رمفهومه؛ قابهای سادهای که هرکدوم یه چیزی برای گفتن دارن و کمکم ما رو وارد دنیای ثریا میکنن.
من از همون اول با اسم فیلم ارتباط گرفتم. «روباه و ماه صورتی» اسمی نرم و لطیفه که آدم رو کنجکاو میکنه ببینه پشت این اسم چه داستانی خوابیده. ولی بعد از دیدن فیلم، چیزی که توی ذهنم موند خیلی بیشتر از یه اسم بود.
بعد از فیلم، با بچهها رفتیم رستوران یه چیزی بخوریم. اصلاً دلم نمیخواست درباره فیلم حرف بزنم. دلم میخواست همونطور توی فضای فیلم بمونم، مزهمزهاش کنم، بذارم یه کم توی ذهنم بمونه و بعد دربارهاش بنویسم.
دلم میخواست فقط کنار همون دختر کوچولوی هفدهساله، با چشمهای خندان ولی نگران، بشینم؛ ثریا اخلاقی.
مهاجر افغان.
یکی از چیزهایی که از همون اول منو درگیر کرد، دنیای ذهنی ثریا بود؛ دنیایی که فقط محدود به اتفاقات واقعی زندگیاش نمیشه.
چهار عنصر از اول تا آخر فیلم همراه ثریا هستن: روباه، دلقک، ماه و دیو.
این چهار تا همهجا حضور دارن؛ توی نقاشیهاش، توی مجسمههایی که میسازه، توی فکرهاش، خاطراتش و تجسماتش. انگار بخشی از دنیای درونی ثریا هستن و هرجا که میره، این دنیا رو هم با خودش میبره.
اینها فقط چند شخصیت خیالی یا چند نماد برای زیباتر کردن فیلم نیستن. هرکدوم یه جای مشخص توی زندگی و احساسات ثریا دارن.
با روباه درد دل میکنه و ازش مشورت میگیره؛ انگار روباه همدم و محرم راز ثریاست.
دلقک آدمها رو میخندونه؛ انگار حتی وسط اون همه سختی و خشونت، یه بخش از وجود ثریا هنوز دنبال خنده و شادیه.
با ماه غصههاش رو میگه؛ غمهایی که شاید نتونه به آدمهای اطرافش بگه، به ماه میسپر
ه.
و دیو هم انگار بخش تاریکتر دنیای ذهنی اونه؛ بخشی از ترسها، خشمها و فشارهایی که باهاشون زندگی میکنه.
برای من، این چهار عنصر خیلی بیشتر از نمادهای فیلم بودن. انگار ثریا برای تحمل دنیایی که خیلی وقتها باهاش مهربون نبوده، یه دنیای دیگه برای خودش ساخته؛ دنیایی که توش میتونه حرف بزنه، خیال کنه، غصه بخوره، بخنده، مشورت بگیره و خودش باشه.
فیلم از «خوابگاه زیتون» در استانبول شروع میشه؛ جایی که مهاجرها یه مدتی اونجا زندگی میکنن. بعد هرکدوم به یه شکلی سعی میکنن خودشون رو به مرز برسونن؛ با ماشین، با رانندههایی که مهاجرها رو از مرز رد میکنن و به روشهای مختلف، یا به اصطلاح خودشون، «گیم میزنن».
“یاد گرفتم :«گیم زدن» اصطلاح جالبی بود که مهاجرها برای تلاش جهت رد شدن از مرز استفاده میکنن.”
ثریا روزها و روزها از خودش فیلم میگیره و برای دایی مهرداد میفرسته، ولی مهرداد فیلمها رو نمیبینه و ثریا نگران میشه. خیلی نگران.
یه دختر هفدهساله، توی یه کشور غریب، تنها و سرگردون، و در تلاش برای رسیدن به مادرش.
مغزم درد میگیره وقتی ثریا با اون لبخند با خودش میگه: اگه قانونی بخوام برم مامانم رو ببینم، روادید میخوام. برای روادید پاسپورت میخوام. برای گرفتن پاسپورت باید برم افغانستان. برای رفتن به افغانستان هم دوباره پاسپورت لازم دارم!
واقعاً غمانگیزه؛ دویدن برای داشتن یکی از سادهترین خواستهه
ای دنیا: داشتن پاسپورت!
هر بار میخواد یه قدم جلو بره، یه مانع جدید جلوش سبز میشه و دوباره برمیگرده سر جای اول.
ثریا چند بار تلاش میکنه خودش رو به یونان برسونه، ولی هر بار شکست میخوره. یه بار ماشینی که باهاش توی مسیره، اونها رو وسط راه پیاده میکنه و پلیس مرزی دستگیرشون میکنه. ثریا دوباره به ایران دیپورت میشه و…
ولی پشت همه این تلاشها فقط یه خواسته ساده هست: دیدن مادرش؛ مادری که هشت ساله ندیدتش.
ثریا از پنجسالگی تنهاست. کنار عمویش بزرگ شده؛ عمویی که کتکش میزنه و تنبیهش میکنه و وقتی هنوز بچهست، شوهرش میده.
شوهرش، علی، هم تقریباً همون مسیر رو ادامه میده؛ باز هم کتک و تنبیه.
و اینجاست که ثریا برای من تبدیل میشه به یه شخصیت خیلی عجیب و تأثیرگذار؛ دختری که با وجود همه این خشونتها، هنوز پر از شور زندگیه.
نقاشی میکشه، با کاغذ و چسب مجسمه درست میکنه، آواز میخونه، ساز میزنه و ورزش میکنه.
و پر از انگیزهست.
بعد از یکی از شکستهاش در مسیر مهاجرت، که مسیر طولانیای رو پیاده رفته بود، تصمیم میگیره بدنش رو برای دفع ی بعد قوی کنه و شروع میکنه به ورزش کردن؛ دوباره و دوباره.
انگار هر بار که زمین میخوره، یه توانایی جدید توی خودش پیدا میکنه.
یکی از صحنههایی که خیلی دوست داشتم، جایی بود که با جسارت موهای بلندش رو میتراشه و جلوی دوربین میاد؛ موهاش پسرونه شده، ولی رقصی کاملاً زنانه، لوند و دلبرانه داره.
این تضاد برای من خیلی جذاب بود.
ثریا با این همه استعداد و توانایی، هنوز باور نداره که میتونه از «کلفت بودن» نجات پیدا کنه. چند بار میگه: «من همیشه باید کلفت بمونم.»
این برای من یکی از تلخترین قسمتهای فیلم بود.
چو
ن ما از بیرون چیزی رو میدیدیم که خودش نمیدید. یه دختر با این همه استعداد، خلاقیت و انرژی، هنوز خودش رو همون چیزی میدونه که دیگران ازش ساختن؛ یا شاید هم گرفتار ذهن خودش شده.
فیلم بارها خشونت علیه ثریا رو نشون میده. کتک میخوره و دوباره بلند میشه.
البته به نظرم فیلم، با وجود موضوع خیلی قوی و زیبایی که داره، توی بعضی قسمتها یه کم زیادی اغراق میکنه.
مثلاً جاهایی که خیلی راحت اجازه داره توی خونه یا روی پشتبوم بشینه و مجسمه درست کنه یا ساز بزنه.
یا یه جایی که بعد از کتک خوردن، روی زخمهاش کرم میزنه؛ این صحنه برای من یه کم غیرواقعی و طراحیشده به نظر میرسید.
ولی با همه اینها، فیلم همچنان جذابیت خودش رو حفظ میکنه.
و اما Pink Moon؛ ماه صورتی.
Pink Moon نامیه که به ماه کامل ماه آوریل داده میشه و با شکوفهها و گلهای صورتی بهاری ارتباط داره.
من از اول این اسم رو دوست داشتم، ولی آخر فیلم بود که معنیش برام کامل شد؛ جایی که گلهای صورتی وارد قاب میشن و انگار همه چیزهایی که فیلم درباره امید، زندگی و رهایی گفته، توی همون تصویر جمع میشه.
و بالاخره ثریا موفق میشه.
بعد از تمام اون شکستها، کتکها، برگشتنها و دوباره تلاش کردنها، خودش رو به یونان میرسونه.
فیلم مسیر دریایی بین ترکیه و یونان رو نشون میده؛ قایقی که ثریا توش بالا و پایین میشه و بالاخره به اون طرف مرز میرسه.
و بعد یکی از قشنگترین تصاویر فیلم رو میبینیم:
ثریا روی زمین دراز کشیده، کلاهش از آب خیسه و بالای سرش گلهای صورتی دیده میشن.
برای من فیلم باید همینجا تموم میشد.
واقعاً ایکاش همینجا تموم میشد.
چون خودمون میفهمیدیم که ثریا به چیزی که میخواست رسیده. به یونان رسیده، مادرش رو بعد از هشت سال دیده و بالاخره به
چیزی که تمام فیلم برایش تلاش کرده بود، رسیده.
دیگه لازم نبود به خورد ما بدن که ثریا خوشبخت شده.
ولی فیلم ادامه پیدا میکنه و با یه نوشته به ما میگه که ثریا حالا به آلمان رفته و منتظره اقامتش، یا شاید هم پاسپورتش، بیاد.
انگار میخواد به زور به ما بگه: «ببینید، ثریا حالا خوشبخته.»
در حالی که به نظر من اصلاً لازم نبود.
همون تصویر ثریا روی زمین، با کلاه خیس و گلهای صورتی بالای سرش، خودش به اندازه کافی حرف برای زدن داشت.
در نهایت، «روباه و ماه صورتی» برای من فیلم خیلی تأثیرگذار و دوستداشتنیای بود؛ فیلمی که با وجود بعضی اغراقها، ذهنم رو درگیر کرد و تا مدتها بعد از تموم شدنش ولم نکرد.
یکی از چیزهایی که خیلی برام جذاب بود این بود که کل فیلم با یه موبایل فیلمبرداری شده، ولی با همین شاتهای کوتاه و پرمفهوم و کاتهای جذاب، تونسته یه دنیای خیلی قوی از نظر حسی بسازه.
و شاید مهمتر از همه، من هنوز ثریا رو بعد از تموم شدن فیلم توی ذهنم دارم.
همون دختر با موهای کوتاه، اون رقص زنانه، نقاشیهاش، ساز و آوازش، مجسمههای کاغذی، اون بدن خستهای که تصمیم گرفته قوی بشه و دختری که با وجود همه کتکهایی که خورده، هنوز یه جایی توی وجودش ماه و گلهای صورتی داره.
اگر بخوام به «روباه و ماه صورتی» نمره بدم، بدون شک ۸ از ۱۰ میدم.
و واقعاً امیدوارم توی اسکار بدرخشه و جایزه رو مال خودش کنه
.