در روز
از روز
تا روز
آغاز از ساعت
پایان تا ساعت
دارای سانس فعال
آنلاین
کمدی
کودک و نوجوان
تیوال | آرام نیک بین درباره نمایش بیا برای هم یک اسم انتخاب کنیم: مقدمه: در میان شور و شعفی نوستالژیک و صمیمی وارد سالنی می شوی که از سن
S3 > com/org | (HTTPS) 78.157.41.90 : 18:39:36
۲۲ مهر ساعت ۱۴:۳۶
مقدمه: در میان شور و شعفی نوستالژیک و صمیمی وارد سالنی می شوی که از سنگفرش آن تا چیدمان صحنه و صندلی ها، گویا تو را نه به عنوان تماشاگر که به عنوان مهمانی دعوت شده به یک بزم دورهمی خصوصی انگار می کند. در ها بسته می شود، نور، و حالا نمایش آغاز می شود.

اول: متن
متون رئالیستی از متون جذاب این روزهای تئاتر است، در زمانه ای که مدیا زندگی افراد را در برهنه ترین حالت ممکن در اختیار دید همگان می گذارد، مسلما تماشای آثار صحنه ای رئالیستی برای مخاطب عام چشم نواز تر است.
اما
« بیا برای هم یک اسم انتخاب کنیم» ورای یک اثر صرفا رئال با دیالوگ های روزمه است، متن اثر جزو معدود متونی ایرانی است که شخصیت پردازی های بشدت علمی و درستی دارد. گویی شخصیت ها در جریان مکاشفه ای عمیق در جامعه سنجی ذهن نویسنده ،شکل گرفته و زایش ... دیدن ادامه ›› یافته است.
پردازش شخصیت ها گاه آنقدر همذات پندارانه است که گویی مخاطب در میان صحنه ظاهر شده و خود را در ورطه درام پیش رویش می بیند، اشک میریزد، می خندد، به فکر فرو می رود، خاطراتش را مرور می کند، حسرتهایش را بیاد می آورد بر تصمیم هایش صحه می گذارد یا رنج آنها را بیاد می آورد. اینجاست که حافظه به مثابه یک اتاق یا ظرفی بدل می شود که همه بودگی و هستی مان را به ناگهان چشم در چشم هم می آورد. متن هیچ پیچیدگی عجیب و غریبی ندارد، و فقط با زمان پریشی و در هم تنیدگی ، پاره هایی از زندگی یک زوج ، در غایت دو مقطع زمانی متفاوت، چرایی ها را مطرح می سازد که موشکافانه همه جنبه های روانشناختی و جامعه شناختی انسان عصر پسامدرنیته را متظاهر می سازد. همین سادگی که البته در فرم کمی معوج می شود، چنان اثر را دلپذیر و دلچسب می کند، که میل به پایان یافتنش در مخاطب بوجود نمی آید. چرا که صحنه را بسان آینه ای می بیند که تصویرش در آن باز می نماید.
استوارت هال در جریان تعریف بازنمایی فرهنگی، دقیقا همین امر را به مثابه تولید واژه و در پی آن فرهنگ می داند، اینجا در رابطه زناشویی دیگر واژه های دست چندمی چون خیانت، معلولیت، دروغ،و... که این روزهای دستمایه بی مقدار بسیاری از آثار مثلا رئالیستی بر صحنه است، دیده نمی شود.‌بلکه اصل جریان زوجیت ، یا همان ازدواج، چرایی بودن در کنار دیگری و چگونه بودن، مطرح می شود. و بسان یک جلسه تراپی، بدون قضاوت یا حقنه کردن یک راهکار از پیش تعیین شده، مخاطب را به چالش قضاوت خود می کشاند نه قضاوت شخصیت های اثر. و این همان نقطه اوج دراماتیک این اثر است.البته در دیگر آثاری که « خسرو نقیبی» در نگارش آنها سهیم بوده نیز، حضور یک فانتزی بی تکرار در بستر رئالیسم اثر به چشم می خورد، همان اثر روشنی که متن را به یک رئالیسم جادویی شیرین مبدل می کند.
در خصوص متن گفتنی ها بیشمارست، اما در این مجال همین دلپذیر بودن یک درام موفق در بستر رئال بسنده می کند که در تماشای آن تعجیل کنیم.
.
دوم: کارگردانی و اجرا:
در کارگردانی این اثر تعامل میان اعضای گروه کاملا قابل مشاهده است، اینکه در یک کانسپت «پست دراماتیک» همه ارکان آن چیدمان درستی داشته باشد، کار دشواریست، چون گویی در عین بی نظمی ناتورالیستی باید یک نظم دراماتیک بدور از طول و تفسیرهای ناشی از بداهه سازی ، برقرار شود. دقیقا همان چیزی که در اجرای این اثر می بینیم. همه چیز در بستری رئالیستی شکل می گیرد، ظاهرا سویه خاصی ندارد، میزانسن ها خط کشی شده و قابل پیش بینی نیست، از طرفی هم سردرگمی بازیگر در میان صحنه به چشم نمی خورد، در عین رهایی ، تو گویی یک چارچوب نامرئی را به نظاره نشسته ای که اصلا ذهنت را آزار نمی دهد.
مینیمال بودن صحنه و استفاده نمادین از بعضی اکسسوار ها، مانند چمدان ، بر این حس حضور تماشاگر در صحنه بسیار موثر است. چمدان فراتر از یک شی در راستای صرفا یک ابزار ظاهر شده و شخصیت می گیرد، در دست هر شخصیت معنا و مفهومی مبری از دیگری دارد، که حتی شیوه کاربری آن توسط شخصیت ها متفاوت و در جریان اثر پذیری متن است. یکی چمدان را می چیند و می بندد، یکی چمدان را خارج می کند، یکی با چمدان وارد می شود یکی بلاتکلیف است و دیگری چمدان را جا می گذارد.
تقریبا چهارسویه بودن اجرا، به طرز ظریفی در لحظاتی که به یک متاتئاتر بدل می شود، موثر است. چون مخاطب از آغاز با شکل ورودش به صحنه و با چیدمان هوشمندانه و مینیمال آن، خود را جزئی از اجرا پنداشته، و گویی شکستن دیوار چهارم اصلا به چشم نمی آید، چون او کاملا در اجرا حاضر است.هر چند بازیگران اثر اغلب بازیگران کارکشته و عمیقی هستند که کارنامه حرفه ایشان قابل تأمل است، اما همچنان هدایت آنها به شکلی ظریف مشهود است. آنقدر فضای بازیها بی تکلف است که می پنداری، هم اکنون در حال اتود زدن میزانسن ها هستند و در عین حال آنقدر در میان چارچوب های نامرئی محصورند که هرگز تن به شلختگی در صحنه نمی دهند.
طراحی موسیقی و بهره بردن از یک نوستالژی خاطره انگیز به دلنواز بودن اثر می افزاد. نور در عین تخت بود، فضای خالی میان مخاطب و اجرا را به گونه ای تفکیک می کند که نه مخاطب در میانه اثر است و نه خود را در پس و پشت ان و صرفا به عنوان تماشاگر می بیند.
سوم: بازی ها

بازی در نمایش های رئالیستی بسیار سخت، دقیق و پر از امکان قضاوت شدن است. چون مخاطب این سبک را هر روز زندگی می کند، و لزومی به داشتن دانشی عمیق نسبت که آن ندارد که زیست خود اوست.
بازیگران این اثر بشدت از عهده آن برآمده اند چه حرفه ای هایش، و چه بازیگر نوظهور آن، چنان یکدست و برهم نهشت به ایفای نقش می پردازند که گویی در حال تماشای دوربین مخفی یک محفل خانوادگی هستی. همین امر اثرگذاری اجرا را بالا می برد که در نهایت به همان همذات پنداری قبلا اشاره شده می رسد.
.
آخر: حرف من
امیدوارم ازین دست آثار ساده و در عین حال فاخر، که به حق اندیشه می فروشند بسیار شود، تا مقوله تئاتر به دوران اندیشه کمداری و اندیشه سازی خویش بازگردد.
با مسرت و خوشوقتی خسته نباشید به همه عزیزان برصحنه و پشت صحنه
و توصیه اکید بر تماشای آن.
با سپاس فراوان( آرام نیک بین)


سپاس‌گزارم از این نوشته‌ی مفصل و پر نکته.
با احترام به نظر شما، شخصا موافق نیستم که به نمایشی در آن از الفاظ «جا...»، «دی...» و غیره استفاده میشه عنوان «فاخر» بدیم. نه اینکه نمایش به این خاطر بد باشه، یا من پلیس اخلاق باشم و غیرواقع گرایانه بخوام بگم از این لغات در زندگی روزمره واقعی ما استفاده نمیشه. اتفاقا به نظرم این لغات باعث میشن که قصه باورپذیرتر بشه. مسئله تعاریف و بافتارهای هر کدام است. جسارتا تا حدی که من بلدم، هنر «فاخر» در تعاریف هنر، در مقابل هنر «عامه» قرار می گیره و جامعه به هر دوی اینها احتیاج داره، ولی هر کدام تعریف مشخص خود را دارند. و نمایشی که در آن از لغات عامه برای ابراز خشم استفاده میشه، با این تعریف جزو هنر فاخر نیست.
۵ روز پیش، پنجشنبه
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید