از فرط فرسودگیِ روح و روان بود که تصمیم گرفتم بیام این اجرا رو ببینم…
هرکسِ دیگهای بود احتمالاً دنبال یه حواسپرتی میگشت که درِ این دخمهی لعنتیِ فکر رو ببنده؛ اما من ترجیح میدم وقتی تاریکم، دستکم چیزی باشه که بتونه با کلمات، دستِ نوازشِ همدردی بکشه روی عمق آشفتگیهام.
نه راهحل اساسی، نه میانبُر جدید و نه مشورت منطقی؛بعضی وقتها شنیدن دیالوگهایی که بهت میگه این خاموشی فقط سهم تو نیست؛ شمعهای دیگهای هم با همین باد آب شدن… خودش چارهی کاره.
وقتی کاراکترِ پشت میز تصمیم گرفت دور از چشم بقیه حرف دلش رو بزنه، جملههاش بوی آشنایی میداد…
یا کاراکترِ بهظاهر کارآگاه وقتی تمام انرژیش رو پای پیدا کردن گذاشت و آخرِ ماجرا زهرِ پوچی فلجش کرده بود، بیشتر از هر چیزی با منِ خسته حس همدردی میکرد.
آشفتگیِ کارتنخوابی که با جملهی «با تویی که فکر میکنی با تو نیستم» به اوج خودش میرسید، با دردهام
... دیدن ادامه ››
حرف داشت…
همهی اینها باهام حرف زدن و شاید برای من تاریکی نتونست به اوج خودش برسه (:
جای خالیِ بازی با نور بهشدت حس میشد.
و البته تکموسیقیهایی که میتونستن دیالوگهای خفنِ ماجرا رو تأثیرگذارتر کنن.
انرژیِ بازیها تقریباً از اول تا آخر یه جا وایساده بودن؛هرچندموضوع اثر این یکنواختی رو میطلبید اما میتونست نوسان بیشتری داشته باشه.
خسته نباشید و ممنون بابت حسهای خوب