شاخ بیسر؛نمایشی بود که من بین تمامی اجراهای اکنون حاضر در صحنه،گزینش کردم و این احساس رو داشتم که این نمایش ارزش دیدن رو داره؛در بین کوه هایی از دورهمی های پوچ که این روز ها بجای کافه،با اسم تئاتر در سالن های تئاتر سکنا برگزیدن!اجرا هایی که گفتگو های لب جویی رو در قالب دیالکتیک به روی صحنه آوردن و درک نمیکنم فلسفه و معنای وجود این نخاله هارو..بگذریم،اجرای شاخ بیسر از این قائله مستثنا بود و همونطور که احساس میکردم کاملا ارزش دیدن یکباره که هیچ،حتی چند باره رو داشت.ترکیب عمق چیستی «ادیپ شهریار» و «هملت،شاهزاده شکاک دانمارک»،جدا از خط داستان،برای من جذابیت و تازگی زیبایی رو به تصویر کشید؛تعلیق در میان «چیستی حقیقت» و «بودن یا نبودن حقیقت»،همواره از چالش های بی جواب بیولوژیکال های حاکم بر کره زمین بوده.یک داستان بی نقص،ساختن نقطه عطف میان این داستان و دو تراژدی شاهکار و معروف،جسارتی وجد آور از نویسنده این اثر بود تا حدی که اقتباسی خالص از کلیشه ها(در میان انبوهی از اقتباس های این دو اثر) در کاخ هنر به تصویر کشیده شد.خدا قوتی مدیون هستم به کارگردان اثر،بابت گرفتن همچین ثمره ای از بدن بازیگران و در کل ساختن همچین مجموعه ای،از صحنه و دکور تا میزانسن های متناسب با اثر،نورپردازی مناسب و باقی جزئیات؛و همچنین بازی بی نقص و گویای بازیگران به خصوص فرزین محدث عزیزم.برای نقد جزئی تر و صحبت بیشتر درباره این کالبد و در نتیجه بیرون کشیدن روح آن،نیاز به فرصت بیشتری دارم؛ساعت ها فکر کردن و زمان دادن و یا در نهایت بازبینی اجرا..
بعد از سه سال تئاتر دیدن،دیشب با دیدن این اجرا تازه فهمیدم که تئاتر چیه.و چقدر تاسف خوردم که مثل این اجرارو شاید تو عمرم قرار نیست دیگه ببینم مگر اینکه از همین گروه دوباره؛برای اولین بار،بازی بازیگر ها به گونه ای من رو درگیر خودش کرد که کمتر اهمیتی به دنبال کردن قصه میدادم و دوست نداشتم یه لحظه چشم از بازی حیرت انگیز این بازیگر ها بردارم.همچین بازی و همچین هماهنگی بین هفت یا هشت بازیگر با این رنج سنی،نشون میده که کارگردان خیلی خوب تونسته در این اثر بازیگر هایی خلق کنه که هم به اون ها روحی بخشیده باشه و روح اثر به این قشنگی شکل بگیره؛و باز هم اشاره میکنم،همچین بازی ای از این بازیگران با این رنج سنی،یچیزی اونور تر از شاهکاره و فکر کنم بشه به این گروه بازیگری لقب «بچه غول های تئاتر ایران» رو داد.