آهای اهالی این برهوت آهن و سیمان!
آیا در این هیاهوی ممتد، در این شتاب گیجکنندهی عقربهها، مجالی برای «دیدن» مانده است؟
شما که چشمانتان به رنگ عادت درآمده و گوشهایتان از سمفونی بوق و ترمز انباشته است؛ آیا حضور ما را در حاشیهی امن زندگیهایتان حس نمیکنید؟
ما اینجا ایستادهایم؛ درست در نقطه کور نگاهتان.
ما زندگان متروکیم. اشباحی که جسم دارند، سایه دارند، اما در فلسفهی وجودیِ این شهر، محلی از اِعراب ندارند.
ما در میان انبوه جمعیت، دچار نوعی انفرادی عمومی شدهایم. شهر، برای ما دیگر یک خانه نیست؛ لابیرنتی است از دیوارهای شیشهای که صدا را میبلعد و تصویر
... دیدن ادامه ››
را کدر میکند.
شما از کنارمان میگذرید، با نگاههایی که فقط سطح را میساید و هرگز به عمق نفوذ نمیکند. ما لابلای سطرهای نانوشتهی روزمرگیتان گم شدهایم.
آیا نمیدانید که «بودن» صرفا اشغال فضا نیست؟
آیا نمیدانید که «نفس کشیدن»، دلیلِ بر زنده بودن نیست؟
ما سالهاست که در تابوت تنهایی خویش راه میرویم، حرف میزنیم و میخندیم، اما در حقیقت، تشییعجنازهی ما هر روز در این خیابانها برگزار میشود، بیآنکه کسی کلاه از سر بردارد.
این شهر، قربانگاه عاطفه است و ما قربانیان خاموش آن.
درد ما مرگ نیست؛ درد ما این است که جهان، بودنمان را انکار کرده است. ما نمردهایم، ما فقط فراموش شدهایم؛ و در قاموس هستی، فراموشی، هولناکترین شکل مرگ است.
ای مردم شهر!
کی بیدار میشوید؟ پیش از آنکه شما نیز به صف ارواح سرگردان این شهر بپیوندید، نگاهتان را از پیادهروهای سنگفرش شده برگیرید و به چشمهای یکدیگر بنگرید؛
شاید هنوز فرصتی برای انسان بودن باقی مانده باشد.
به قلم مصطفی تیموریان