سایت ایرانتئاتر:
تاریخ انتشار: دوشنبه ۲۵ تیر ۱۳۹۷- شناسه مطلب: ۱۰۸۱۹۶
ماتئی ویسنییک بدون شک نامی آشنا در حوزه نمایشنامهنویسی در ایران است و اغلب کارگردانهای ایرانی بارها به سراغ اجرای متنهایش رفتهاند و روحالله جعفری یکی از متخصصین اجرای متنهای او است.
گرمای تابستان بیداد میکند. با روحالله جعفری قرار دارم که بروم سر تمرین نمایش «ریچارد سوم اجرا نمیشود» در پلاتوی دو تئاتر شهر. بهمحض پایین آمدن از آسانسور و رفتن به داخل کریدور زیرزمین دم در سالن تمرین، دوتا از بازیگران نمایش را میبینیم که عرقریزان مشغول بستن پا و گذاشتن کمپرس یخ روی آن هستند. علت را جویا میشوم. میگویند گرمی و دم کردن سالن تمرین که تهویه برای ورود و خروج هوا ندارد و فشار تمرینات بدنی باعث چنین مسئلهای شده است. مهدی بجستانی هم دم در سالن ایستاده و دیالوگهایش را مرور میکند. گرمای بالای چهل درجه عواقب زیادی منجمله همین فشارها را دارد. در گوشه سالن روحالله جعفری متن به دست مشغول صحبت با آذر خوارزمی و حمید رحیمی است. او با انرژی، آرام و متین صحنه را مرور میکند. نمایش در حدود ۱۰۰ دقیقه و پر بازیگر است.
روحالله جعفری درباره رویکرد مجددش به ماتئی ویسنییک میگوید: از آخرین اجرای صحنهای گروه تئاتر گیتی که نمایش «من چجوری ممکنه یه پرنده باشم؟» بود، حدود ۵ سال میگذرد و در طی این سالها به دلائل متعدد، هرباره قصد اجرای نمایشی را داشتیم که با مشکلاتی مواجه شدیم و {هیچکدام از} کارها به سرانجام نرسید. {یکی از} مهمترین دلیلهایم {برای اجرای مجدد اثر دیگری از این نویسنده}، زبان جهانشمول کارهایش است. نگاه و دغدغه او در کارهایش برای هر مخاطبی در هر جای دنیا قابل باور و درک است و مخاطب را به کُنشگری سوق میدهد. البته برای اجرا، این متن را دراماتوژی کردم.
ماتئی ویسنییک بهطور حتم یکی از بزرگترین نمایشنامهنویسان بزرگ معاصر اروپا است. او در نمایشنامهی «ریچارد سوم اجرا نمیشود» غمانگیزترین بخش ِ زندگی یکی از بزرگترین کارگردانان تئاتر، وزوولود مایرهولد را برای مخاطب و خواننده تصویر میکند. مردی جسور که در دوران خفقانآور شوروی کمونیست (این خفقان، ترس و واهمه در کلمه به کلمهی نمایشنامه حس میشود) تئاتر را تدریس میکرد و بهترین نمایشنامهها را روی صحنه میبرد و خودش را هم یک کمونیست میدانست؛ ولی به دست همان کمونیستها، بعد از تحمل زندان و شکنجه، از بین رفت. متاسفانه، سرگذشت مایرهولد دوباره این جملهی معروف و ماندگار را به یادمان میآورد: «انقلاب فرزندان خود را میبلعد.» این نمایشنامه را فردی نوشته که خود تحت حاکمیت ظالمانهی چائوشسکو، سالها زیر نگاه سرد و بیرحم کمونیست به نوشتن نمایشنامه و کارگردانی تئاتر پرداخته و نوعی درد مشترک با وزوولود مایرهولد داشتهاست. بنمایه اثر، ترس مایرهولد از بر ملا شدن رازش است که قصد دارد بهنحوی کمونیست را به تمسخر بگیرد و این مسئله باعث میشود که توهماتش را باور کند و مدام ریچارد سوم را در قالب غذا یا فرزند تازه متولد شدهاش و در هر جا، از خانهاش گرفته تا زندان، ببیند و با او سخن بگوید. طنز تلخ و گزندهای که ویسنییک در مورد حقوق افراد در سیستم کمونیست، حروف اختصاری سازمانهای مسخرهی کمونیستی، تکرار بیامان کلمهی رفیق و اسب زندانبان بهکار برده، قلب را به درد میآورد.
با اشاره جعفری تمرینات شروع میشود.
پدر ریچارد (همراهی با صدای شبیه قاشق زدن): ولی اینجوری همه ردهای بد را پاک می کنیم... ما یک چیز دیگهای هم دستگیرمون شده...
روحالله جعفری صحنه را قطع میکند و از بازیگر می خواهد کلمات را منسجمتر اما با ریتم سریعتری بیان کند و اعلام میکند که بعد صحنه ۴ را تمرین میکنند.
ریجارد سوم: کمکم لعنتی.
مایرهولد: ریچارد، کجا میری، خودت دیدی که براش پیپش را روشن کردم. این چیز کمی نیست.
روحالله جعفری به شخصی که کارهای موسیقی و افکتهای صوتی نمایش را میسازد، میگوید اینجا زود است که روی صدای مایرهولد موسیقی شنیده شود و تصحیحش کن.
تانیا: منو نشناختی. من صدای خود سانسوری تو هستم.
مایرهولد: نمیذارم این کار را با من بکنی.
تاینا: تو از ریچارد سوم یک شخصیت مثبت ساختی. فکر میکنی حزب متوجه تقلبت نشده. منش هنری تو پر از اشاره و کنایه است.
مایرهولد: نمایش در یک آشفتگی ذهنی در من وجودش را اعلام کرد.
تاینا: در کشور ما مالکیت شخصی لغو شده.
مایرهولد: شماها نمیتونید همزمان بیرون و درون سر من باشید.
مجید رحمتی بازیگر باسابقه تئاتر در باره حضورش در این نمایش میگوید: در این نمایش نقش سرنگهبان را بازی میکنم. این شخصیت آدمی است که نگهبان سلول مایرهولد است و تلاش میکند او را آماده اجرای حکم تیربارانش کند. این آدم روستازاده بوده و با عضویت در حزب کمونیست به شهر آمده و تغییر و تحول در زندگیش به وجود آمده و تیدیل به مزدور حکومتی شده است. او مسئول شکنجه زندانیان با استفاده از شکنجه ذهنی است و اهل خشونت فیزیکی نیست.
یکی از دستیاران، سفره نان، پنیر، گوجه و خیار معروف را آماده میکند و همه مشغول استراحت و خوردن لقمهای میشوند.
آذر خوارزمی بازیگر با سابقه تئاتر که بعد از مدتها تحصیل و اقامت در آلمان به ایران بازگشته و در نمایش آمیز قلمدون بازی دارد، درباره حضورش در نمایش میگوید: من نقش تانیا را بازی میکنم؛ زنی که همسر مایرهولد است و مایرهولد دوبار ازدواج کرده. نمایش از جایی شروع میشود که تانیا باردار است و بچهاش علیرغم گذشت بیش از نه ماه هنوز به دنیا نیامده و در اصل بیش از یکسال است که باردار است. تانیا در نمایشی که مایرهولد اجرایش میکند، طراح لباس است. او به خاطر برخی از خصلتهای نه چندان اخلاقی مایرهولد با او دچار چالش میشود و به او حساس میشود. تانیا برای من بهعنوان بازیگر، بسیار دارای پیچیدگی است.
در این هنگام، الهام شعبانی طراح لباس میآید تا آخرین مشاورهها درباره لباس و خواستههای جدید کارگردان را بداند و از کارگردان میپرسد به چه نوع کلاهخودهایی احتیاج دارد و درضمن با سایر بازیگران درباره اندازه، نوع پارچه و رنگ آن صحبتهایی انجام میدهد.
حمید رحیمی بازیگر نمایش درباره ایفای شخصیت اصلی نمایش یعنی مایرهولد میگوید: آخرین حضورم در نمایش «طپانچهخانم» بود. ایفای این نقش برای هر بازیگری جذابیت دارد. روز اول که با کارگردان صحبت کردیم به این جمعبندی مشترک رسیدیم که تاریخنگاری انجام ندهیم و شخصا نرویم به سمت نشان دادن شخصیت مایرهولد و مطرح کردم به جای این کار به سراغ ارائه شخصیت دیگری برویم که در نمایش خواهید دید و مدتها در باره مایرهولد تحقیق و کنکاش انجام دادم. همه تئاترها درباره مایرهولد، اطلاع و ذهنیت خاص خودشان را دارند و بازی در چنین نقشی دشوار است و راضی کردن همه سخت و غیرممکن است.
تمرینات شروع میشود و صحنه زایمان تانیا که بسیار متفاوت است با حضور آذر خوارزمی شروع میشود. در راهرو بجستانی را میبینم که مشغول نوشیدن آب است. او بازیگری توانا و بدون حاشیهای است و سال قبل بازی درخشانی در نمایش «اعتراف» شهاب حسینی داشت. درباره حضورش در نمایش گفت: من نقش ریچارد سوم را در نمایش بازی میکنم. البته نه ریچارد سومی که به مفهوم کلاسیک، در کار شکسپیر می شناسیمش؛ ریچارد سومی که زاییده ذهن مایرهولد است. این کاراکتر آدمی خشن، خونریز، بیرحم و جاهطلب و شرور است و مدام با مایرهولد به این دلیل که از او چهره مثبتی خلق کرده، دچار چالش و درگیری است.
بخش ششم تمرینات آغاز میشود و در این بخش، سرنگهبان و مایرهولد حضور دارند.
سرنگهبان (با چشمانی بسته و سطل و بطری به دست): دوستم کر بود اما بازهم بردنش سربازی، اما روز اول خدمت ولش کردند که برود.
مایرهولد: جرا؟
سرنگهبان: زیادی کر بود و دستورات را نمیشنید.
در این لحظه روحالله جعفری از مجید رحمتی میخواهد بدنش را بیشتر به سمت پایین متمایل کند و بعد دیالوگهایش را بگوید.
گروه از ساعت یک تا ۸ شب مدام تمرین میکنند و این پروسه تمرین طولانی مدت در این دو ماهه {که مشغول هستند}، برایشان تبدیل به {رویهای دوستداشتنی} شده. بعد از اعلام خاتمه تمرین، با روحالله جعفری از تئاتر شهر بیرون میآئیم و در باره تئاتر و مایرهولد و... گپی میزنم. خوبی روحالله جعفری این است که خوشصحبت و با دانش است و میشود با او ساعتی خوش بود.
گفتوگو و گزارش از: احمد محمد اسماعیلی