واقعیتی که خیلی در روند تجربهی یه کار هنری فراموش میشه، همون تجربه کردنشه. پذیرای تجربه بودن و حاضر بودن در اون تجربه.
"توضیح" بعد از اون میاد؛ و درسته که ما طبیعتاً میل به توضیح داریم اما تمرکز صرف روی توضیح یک تجربه میتونه خیلی بین ما و اون فاصله بندازه. در واقع میتونه کاملاً مانعش بشه. بدنمون توی سالن نشسته اما ذهنمون مدام دنبال موشکافی معانیه و بیشتر دنبال اینیم که سازنده "چی میخواد بگه" نه اینکه "من چه احساسی نسبت به این اتفاقات دارم". در اصل ممکنه احساسی شکل نگیره چون ما به تداعیها و دریافتهای حسی اولیهمون توجهی نمیکنیم و اعتباری براشون قائل نیستیم.
نمایش رو میشه توضیح داد، میشه در زمینهی ژانری که بهش متمایله بررسیش کرد، میشه توضیح داد چرا دنبال معانی ثابت بودن توی اثر پست مدرن یا متاتئاتر کار باطلیه، که خود قسمتهای فیالبداهه مانع وجود ثبات میشن.
از طرفی هم میشه برای هر چینش و انتخاب دلیلی تراشید تا "چرایی" یکم دستمون بیاد، و میشه دربارهی همهی اینا خوند، اما خوندن دربارهی نمایش حتما فهمیدنش نیست.
بودن توی فضای این اجرا تمرکز روی صرفاً خودش -هرچی هست و نیست- در زمان حال رو میطلبید و من اون بودن رو دوست داشتم، و طوری که از هم پاشیدن تئاتر و همزمان تلاشش برای سرپا موندن رو حس میکردم و شاهد بودم.