تماشای «سفرنامهی گمجای» به نویسندگی و کارگردانی احسان سلیمیان، برای من فرصتی بود برای مواجهه با تلاشی جدی و قابلتوجه در بازخوانی شاهنامه و جستوجوی امکانهای اجرایی آن در تئاتر امروز.
پیش از هر چیز، باید به گروه خستهنباشید گفت؛ بهویژه به بازیگران که بار نمایش را با حضوری متوازن به دوش میکشند. در این اجرا با یک قهرمانِ مسلط و یک مرکز ثقلِ یگانه روبهرو نیستیم؛ هر سه شخصیت در پیشبرد روایت و ساختن جهان اجرا سهم دارند. در این میان، تهمینه حضوری پررنگتر پیدا میکند و از جایگاه زنی که صرفاً سوگوار سرنوشت پسرش است فراتر میرود. او میخواهد در روایت مداخله کند، سرنوشت را تغییر دهد و انتقام سهراب را به شکلی دیگر رقم بزند. همین تلاش برای بازپسگرفتن عاملیت و تغییر داستانی که گویی از پیش نوشته شده، یکی از ظرفیتهای قابلتأمل اجراست.
استفاده از تکنیکهای نمایش ایرانی، زبانی آرکائیک و شاعرانه و مواجهه با جهان حماسی شاهنامه نیز به اجرا هویتی مستقل میدهد. چنین تجربهای، بهویژه در روزگاری که نسبت ما با میراث ادبی و نمایشیمان اغلب میان تکرار و فاصلهگرفتن معلق مانده، ارزش توجه دارد. احسان سلیمیان و گروهش دست به بازخوانی روایتی آشنا زدهاند و آن را به صحنه آوردهاند؛ کاری که خود مستلزم انتخاب، جسارت و جستوجوی زبان اجرایی است.
بااینحال، پرسش من از جایی آغاز میشود که این مداخله در روایت به سرانجام خود میرسد. تهمینه میکوشد داستان را تغییر دهد و مسیر انتقام را از راه دیگری پیش ببرد، اما در نهایت، آیا تقدیر واقعاً تغییر میکند یا فقط شکل دیگری از همان سرنوشت رقم میخورد؟ اگر چرخهی مرگ و خشونت همچنان پابرجاست، این بازنویسی چه امکان تازهای برای فهم ما از اسطوره و اکنون ایجاد میکند؟
برای من، مسئله نه بازگشت به شاهنامه است و نه استفاده از زبان شاعرانه و کهن؛ بلکه نسبت این بازگشت با تکثر و پیچیدگی زیست معاصر ماست. آیا تغییر جایگاه شخصیتها و عاملیت تهمینه، امکان تازهای برای اندیشیدن به قهرمانی، انتقام، قدرت و خشونت فراهم میکند؟ یا در نهایت، با وجود این جابهجاییها، همچنان در افق تقدیری باقی میمانیم که از پیش نوشته شده است؟ گاهی احساس کردم پیچیدگی این پرسشها و نسبتشان با جهان متکثر امروز، در بازگشت به روایت اسطورهای تا حدی تقلیل پیدا میکند؛ گویی گذشته بیش از آنکه به پرسش گرفته شود، دوباره احضار میشود.
پرسش دیگرم به زبان مربوط است. رجوع به زبان شاعرانه و ظرفیتهای زبان فارسی میتواند تجربهای ارزشمند باشد؛ اما آیا این رجوع صرفاً تلاشی برای پاسداشت زبان و احیای امکانهای فراموششدهی آن است؟ یا میتواند راهی برای مواجههی انتقادی با زبان اکنون ما نیز باشد؛ زبانی که با آن فکر میکنیم، رنج میکشیم و جهانمان را روایت میکنیم؟ زبان گذشته وقتی در تئاتر امروز زنده میشود که فقط یادآور شکوه و ظرفیتهایش نباشد، بلکه بتواند چیزی از بحرانها، ناتوانیها و تناقضهای زبان امروز ما را هم آشکار کند.
این پرسشها از ارزش تلاش گروه کم نمیکند؛ برعکس، از نظر من اهمیت چنین تجربههایی در همین است که امکان گفتوگو دربارهی نسبت تئاتر با میراث، زبان و اکنون را فراهم میکنند. برای احسان سلیمیان و همهی اعضای گروه «سفرنامهی گمجای» خستهنباشید میگویم و به آنها تبریک میگویم که با چنین پروژهای به سراغ یکی از روایتهای بنیادین تخیل ایرانی رفتهاند. امیدوارم این تجربه، نه پایان یک مسیر، بلکه آغاز جستوجوهای جسورانهتر و پرسشهای دشوارتر برای گروه باشد.
نرگس هاشمپور و الهام کردا