«منصور ضابطیان» کار حرفهای خود را با روزنامهنگاری شروع کرد و مصاحبهها و گزارشهای مختلفی برای مجلات و روزنامههای حیات نو، چلچراغ، گزارش فیلم و کلک مینوشت. در سال ۸۹ اولین سفرنامه او باتجربه به چند کشور مختلف منتشر و با استقبال خوبی مواجه شد، بهطوری که در یک سال به چاپ چندمک رسید. بعد از آن شش کتاب دیگر که همگی سفرنامه هستند نیز از این نویسنده منتشر شده است.
این روزنامهنگار باسابقه با تیزبینی خاص خودش خواننده را به کوچه پس کوچههای کشورهای مختلف میبرد. او با قلمی روان و لحنی صمیمی و با چاشنی طنز هرآنچه که دیده و شنیده است را با شما به اشتراک میگذارد. در ادامه به معرفی ۴ سفرنامه از او پرداختهایم:
مارک و پلو:
وی در بخشی از پیشگفتار آورده است:
«اگر این مجموعه بتواند تابوی غیرممکن بودن سفر را در ذهن خوانندهی ایرانی و بهویژه خوانندگان کتاب بشکند، من موفقیت بزرگی به دست آوردهام.»
«ظهر یک روز تابسـتان ، فرشـید با یک پیشـنهاد آمد: « یک سفر تفریحی به ترکیه!» غیر ممکن بود. من یک خبرنگار تازه کار با درآمدی اندک بودم که تازه باید هزینههای تحصیلم در دانشـگاه را هم تأمین میکردم. در تفکر ما ایرانیـان سفر به خارج همیشـه کاری غیر ضروری و از سر سیری بوده است. با نگاه برآمده از چنـین تفکری پاسخ اولیه من منفی بود. اما فرشـید اصرار کرد و نتیجـه چیز دیگری شد. آن سفر انجام شد و در پی آن سفرهای دیگر! سفرهای دیگری تا امروز که این کتاب دست شماست. «مارک و پلو» مجمـوعه ایست از سفرنامههای من به فرانسـه،ایتـالیا ، ارمنسـتان ، هنـد، کره جنـوبی ، اسپـانیا ، ایالاتمتحده و ... »
کتابی پر از شور، امید و تجربههای جذاب که چون تجربههای شخصی و واقعی نویسندهاند بسیار به دل مینشینند.
در بخشهایی از کتاب میخوانید:
«بین اروپاییها، خونگرمترین جوانها، بچههای ایتالیا و اسپانیا هستند. براى ارتباط برقرار کردن با یک فرانسوى یا سوئدى باید دستکم نیم ساعت با او حرف بزنید و دربارهاش سؤال کنید تا او اولین سؤال را از شما بپرسد. ولى کافیست به یک ایتالیایى یا اسپانیایى سلام کنید، بعد از پنج دقیقه میفهمید که اصل و نصب او به کجاى ایتالیا یا اسپانیا میرسد و دخترخالهی مادرش پارسال تعطیلات را کجا گذرانده!»

چای نعناع:
شرح سفر بیست روزه ضابطیان در اردیبهشت ماه سال نود و شش به مراکش است. که به گفته خود نویسنده بیشتر شامل بخشهای مرکزی و شمالی این کشور است .
وی قبل از خواندن کتاب توصیهای دارد:
«قبل از شروع مطالعه کتاب توصیه میکنم، دستهای نعنای تازه بخرید، آن را با کمی چای سبز یا سیاه توی قوری دم کنید، پنج دقیقه صبر کنید و… حالا کتاب آماده خواندن است. به مراکش خوش آمدید.»
پشت جلد کتاب چای نعنا چنین آمده است: «مراکش دروازهی آفریقاست و نزدیکترین کشور آفریقایی به اروپا. مراکش زمانی مرا وسوسه کرد که در جنوب اسپانیا فیلم میساختم و وقتی در کوچه پسکوچههای گرانادا قدم میزدم، احساسی از خویشاوندی با مردم آن منطقه داشتم.
ایرانیها مراکش را چندان نمیشناسند. در همهی این سالها مراکش جزو کشورهایی بوده که ایرانیها کمتر به آنجا رفت و آمد داشتهاند. حتی تا همین چند سال پیش هم ویزایی برای رفتوآمد صادر نمیشد. ریشهی اختلافها شاید به سالهای اول انقلاب برگردد؛ زمانی که ملک حسن، پادشاه مراکش، محمدرضا پهلوی را پس از سقوطش در تهران در رباط پناه داد. از همان موقع بود که ملک حسن هم مثل ملک حسین، پادشاه اردن، و انور سادات، رئیسجمهور مصر، رفت توی لیست سیاه و ۳۵ سال طول کشید تا فراموشی تاریخ به داد برقراری ارتباط مجدد بین مردم در کشور برسد.»
عکسهای جذاب این کتاب هم بیشتر شما را با حال و هوای این کشور آشنا میکند. بعد از خواندن این کتاب شاید مراکش مقصد بعید سفر شما باشد.
3.jpg)
موآ
«موآ» در ویتنام به معنی باران است و ویتنام کشوری است پر باران به همین دلیل سفرنامه ضابطیان به ویتنام موآ نام دارد.
او درباره دلیل انتخاب ویتنام مینویسد:
«اینکه ویتنام را برای سفر انتخاب کردم شاید به خاطر رازآلودگی اش بود. چیزی دربارهاش نمیدانستم و به نظرم سرزمین بکر و جذابی میآمد. پس یک روز نشستم پای اینترنت و شرایط گرفتن ویزا. کامنت های آدمهایی که به ویتنام رفته بودند. شرایط پروازها و غیره را بررسی کردم. مشتاقتر شدم. به نظرم باید ویتنام را میدیدم و خوانندگان کتابهایم را با آنجا آشنا میکردم. پس رفتم...
نام ویتنام برای نسل پیشین ما یادآور جنگی ست که از آن شنیدهایم اما کمتر میدانیم چه آغاز و انجامی داشته است. برای نسل ما که خود در جنگ بزرگ شد، نام ویتنام یادآور نام برنجهای کوپنیای بود که با شیوهی پخت ایرانی به بدترین شکل ممکن تبدیل میشد. شاید بچههای امروز اسم ویتنام را بیشتر روی برندهای کفش و لباس دیده باشند... به همین دلیل بعید میدانم کسی از ما جلوهای از هنر و فرهنگ ویتنام را به خاطر داشته باشد یا چیزی غیر از اینها بداند!»
در بخشی از کتاب میخوانیم:
«جشن نیمهی پاییز نشانهی مهم دیگری هم دارد؛ فانوسهای کاغذی به شکل ماهی کپور که تویشان شمع روشن میشود و به هوا میرود. پشت این ماهیهای نورانی قصهای پنهانشده است. افسانهای قدیمی میگوید در سالهای دور، روح یک ماهی کپور شب عید نیمهی پاییز به خیابان آمد و آدمها را کشت و بعد از آن مردم دیگر جرئت نمیکردند در این شب از خانه بیرون بیایند. سالها میگذرد تا فکری بکر به ذهن یکی از مردم میرسد. او همین فانوسهای شبیه ماهی کپور را طراحی میکند، با این باور که آن روح سرگردان خطرناک با دیدن این فانوسها میترسد و فرار میکند.»
1.jpg)
بی زمستان
بی زمستان آخرین سفرنامه ضابطیان که قرار بود کتاب چهار فصلی باشد، اما از آن جایی که سفر زمستانی ضابطیان به یکی از کشورهای سردسیر عملی نشد، با «بی زمستان» که همراه شوید بهار را در تاجیکستان، تابستان را در آذربایجان و پاییز را در گرجستان سپری خواهید کرد. سفر چهارم و زمستانی قرار بود به اکراین باشد که محقق نشد.
در بخشی از کتاب میخوانید:
«با زحمت برایم توضیح میدهد که آنها به فردا میگویند پگاه و به پسفردا میگویند فردا! نزدیک بود همین اشتباه ساده کل برنامهی سفرم را به هم بریزد.
در کلام تاجیکها میتوان واژههای زیبایی پیدا کرد. واژههای فراموششدهای که روزگاری در زبان فارسی استفاده میشدند. شباهت بعضی از این واژهها با واژههایی که قدیم در خراسان استفاده میشد دستکم برای من خاطرهانگیز است. سالها بعد از آنکه مادربزرگ مشهدیام را از دست دادهام، حالا بعضی از واژههایی که استفاده میکرد را اینجا میشنوم. مادربزرگم همیشه به حیاط میگفت هولی. و این واژه اینجا واژهای بسیار رایج است که در طول روز ممکن است بارها استفاده شود. یا مادربزرگم هیچوقت نمیگفت باد میآید، همیشه بهجای واژهی باد از واژهی شمال استفاده میکرد. درست مثل سهراب که حالا میگوید: «منصور جُن! شیشه رُ پویین بدهید که شِمال بوزد.

#خونه_بمونیم