تیوال نمایش آنتیگنه؟
S3 : 17:34:37
امکان خرید پایان یافته
  ۲۷ تیر تا ۰۵ شهریور ۱۳۹۵
  ۱۸:۳۰
  ۱ ساعت و ۱۰ دقیقه
 بها: ۲۵,۰۰۰ تومان

: حمید رضا هدایتی
: (به ترتیب حروف الفبا)حمید رضا بوسعدی، شفق خانی، ارشیا زرین، بابک قادری، بهداد قادری، مریم قربانیان، هیوا مجد، کاوه مرحمتی، نسیم مقدم، شهاب ملک پور، حمید رضا نقره دوست و حمید رضا هدایتی

: مسعود دلخواه
: شهاب ملک پور، الهام جدی، یاشار بیک زاده
: الهام حسینی
: امیر چشمه
: آتنا نعمتیان
: آرش نعمتیان، سپیده نقدی
: حمید رضا هدایتی
: مریم قربانیان
: مهری امیری
: حمید رضا هدایتی، ارشیا زرین
: آزاد گرجی
: رهام بیگیلو، امیرحسین مرآتی
: ژین استودیو (فرهاد جاوید، طناز پروان)
: غزال نوروزی
: سجاد حسینی
: گروه جارچی- بر اساس تریلوژی افسانه های تبای اثر سوفوکلس

راه های ارتباطی با تئاتر باران: سایت اینستاگرام کانال تلگرام

گزارش تصویری تیوال از نمایش آنتیگنه؟ / عکاس: سید ضیا الدین صفویان

... دیدن همه عکس ها »

گزارش تصویری تیوال از نمایش آنتیگنه؟ / عکاس: گلشن قربانیان

... دیدن همه عکس ها »

اخبار وابسته

» "آنتیگُنه" میزبان عکاسان و خبرنگاران اصحاب رسانه می‌شود

ویدیوهای وابسته

آواهای وابسته

 
گفتگوی تیوال با مریم قربانیان، بابک قادری
زمان نمایش زمان خواب و رویا است

مکان

خیابان فلسطین، پایین تر از خیابان انقلاب، پلاک ۲۹۲/۱
تلفن:  ۶۶۱۷۶۸۲۵، ۶۶۱۷۶۸۱۲


«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال
دیشب آخرین اجراى این نمایش رو دیدم. نقطه قوت نمایش بازیها بود مخصوصاً بازى عالى خانم قربانیان که قبلا در نمایش آوریل ١٩١٢ اجراى ایشون رو دیده بودم. در کل نمایش جالبى بود از نظر شیوه روایت، طراحى لباسها و گریم. مشکلى که من داشتم عدم آشنایى با داستان ادیپ بود (فقط کلیات داستان رو میدونستم) که این دنبال کردن خط داستان رو برام سخت میکرد.
خسته نباشید میگم به کل گروه خصوصاً آقاى هدایتى و خانم قربانیان.
مریم زارعی و پرندیس این را خواندند
ای وای!،تماشای آنتیگنه را از دست دادم:(
۰۶ شهریور ۱۳۹۵
اگر دوستی نمایشی را پسندید و دیگری نه !
دلیل بر درست و غلط بودن هیچ یک از نظرات نیست
آرزو مند احترام به عقاید باشیم
شاید روزی چند نزدیک....
۰۷ شهریور ۱۳۹۵
با پرنده باز آلکاتراز عزیز مثل اکثر مواقع هم نظرم
وقتی از سالن خارج شدم چیزی جز حسرت زمان از دست رفته و سردرد شدید به همراه نداشتم ، به شوق دیدن کاری به نزدیکی آنتیگنه همایون غنی‌زاده عزیز و یا دیوان غربی شرقی استاد حسینی بزرگوار رفتم اما پوچ نصیبم نشد ... دیدن ادامه » .
۱۲ آبان ۱۳۹۵
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
با سلام
در یکشنبه باران به تماشای نمایش آنتیگونه نشستیم.. چندنفر از دوستان هم به دعوت من برای تماشا آمده بودند.
طراحی صحنه و لباس و هماهنگی موسیقی را دوست داشتم، به تلاش تیم نمایش خسته نباشید میگویم و برایشان فصلی پربار آرزومندم.
از نقطه نقد چند نکته هست که دیدگاه من است و البته همراهانم که شاید برای کارهای بعدی به کار تیم بیاید
- اولین نکته تکرار قصه بود، بارها و بارها از ابتدای نمایش تا به آخر.. قطعات قصه مرتب تکرار میشد ابتدا فکر کردم بخاطر تاکید روی بعضی نقاط برجسته و واداشتن تماشاگر به فکر است اما هرچه به پایان نمایش نزدیک شد از شنیدن تکراری داستان خسته شده بودم
- دومین چیز تفاوت میان حس بود و بازی... من بازی های خوبی دیدم اما حس ! جز در چهره پیرمرد و آن شخصیت جوکرمانند نتوانستم حس چندانی در سایر بازیگران خصوصا نقش کلیدی مادر( یوکاسته) پیدا ... دیدن ادامه » کنم - مجددا تاکید میکنم بازی ها و حرکات بدن خوب بود
- فلش بک ها زیاد بود، زیادددد.. و هربار بجای روایت ادامه داستان در فلش بک هم تکرار دوباره آنچه گذشت داشتیم.. اگر ترکیب مناسبی صورت میگرفت قطعا عالی بود اما ترکیب اسطوره ها و آدمها خوب صورت نگرفته بود و این رفت و برگشت های زیاد باعث شد تا پایان نمایش نتوانم روی ریتم قرار بگیرم و کاملا خودم را خارج از قصه احساس میکردم و یک ریتم ناموزون میدیدم
- من این نمایش را بیشتر نمایش کرئون دیدم و شخصیت پردازی این شخصیت چه در اسطوره و چه در زمان حال خوب انجام گرفته بود. داستان آنتیگونه و برادرش هم چیزی نیمه بود که بازیگرانش هم نتوانستند حق نقش را ادا کنند

در پایان علی رغم نکات بالا نمایش قابل تماشا و تامل بود و زحمت زیادی برای آن کشیده شده بود.
به امید تماشای کارهای آینده این گروه

سمیه
سلام....واقعا از حضورتون سپاسگذارم.....فقط یک سوال برام پیش اومد (چون نظرات دوستان برام مهمه) منظورتون از فلش بک زیاد چیه ؟ چون خود کار در کل یک فلش بک ...و من سعی کردم تکرار به جز دو یا سه دیالوگ اتفاق نیوفته.....و همه این دو یا سه بار تکرار توسط ادیپ گفته میشه.....ولی ... دیدن ادامه » ممکنه جایی باشه که من غافل شدم....در انتها از اینکه نمایش رو قابل دونستید و برامون نوشتید و دیگران رو تشویق به دیدنش کردین .... سپاسگذارم
۱۲ مرداد ۱۳۹۵
ممنون
خیلی مفید بود برا من
۱۶ مرداد ۱۳۹۵
جناب هدایتی عزیز
اگر بخواهم منظور را در یک جمله راحت بیان کنم، روایت یکبار در صورت مدرن و یکبار در صورت استوره ای اتفاق میافتاد.. تماشاگر در بین این سوییچ شدن ها قصه را گم میکرد. من که نه نویسنده ام و نه کارگردان اما از دیدگاه یک تماشاگر دوست داشتم ماجرا ... دیدن ادامه » یکجا شروع و جایی تمام یا ناتمام شود.. این سوییچ کردن بین دو دنیا اتفاق بیافتد اما در ادامه هم و خطی تر...
تاکید های اودیپ یا آنتیگنه چندان فلش بک به نظر نمیامد و همان حالت تاکید و یادآوری شخصیت را داشت برای من.. تنها گم شدن میان ماجرا آنهم چندبار بود که لذت نمایش را برایم کم کرده بود. و بقیه موارد هم که بالاتر گفتم

درپایان از اینکه شنونده حرف هایم بودید سپاسگزارم :)
۱۹ مرداد ۱۳۹۵
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
آنتیگنه؟
بخش دوم

فلسفه و هنر یونان برای تمدن‌های بشری همواره الهام‌بخش بوده است و سرکشی و عصیان در برابر خدایان همواره بخشی از افسانه‌های یونانی بوده است.
نمایشنامه‌نویسان، از نظر تاریخی متقدم‌تر از فیلسوفان بوده‌اند. و نکته‌ی جالب‌تر این که، همان افکار فیلسوفان را در قالبی ماندگارتر و زیباتر در آثار نمایشی خود عرضه می‌کردند.
ذکاوت مقدمه‌ای برای پادشاهی ادیپوس می‌شود. اما اگر وی میدانست که چه رنج‌هایی تا عمق جانش را خواهد سوزاند، آیا هرگز در مقابل ابولهل حاضر می‌شد؟
در اجرای آنتیگنه (به کارگردانی حمیدرضا هدایتی)، در ابتدا با نوعی خاص از چینش بازیگران به صورت مدل‌های مومی سیاه‌پوشی رو به رو می‌شویم که شخصیت‌های مختلف "افسانه‌ی تبای" هستند و حالا در فضای سرد یک گالری به عنوان بخشی از دفاعیه‌ی یک دانشجو ساخته شده و جهت بازدید آماده شده‌اند. از طرفی همین مدل‌های مومی، با حفظ سِمَت کاراکترهای یک خانواده‌ی ایرانی هستند که مشابهت‌هایی با شخصیت‌های افسانه‌ی تبای دارند.
دختر دانشجو برای رسیدن به شناخت حقیقی شخصیت‌های افسانه‌ی تبای، به قدری در عمق فضای افسانه غوطه‌ور شده که در عوالم رویا، نوعی هم‌ذات پنداری با آنتیگنه در خود می‌بیند و زندگی فعلی خود را همانند آنتیگنه می‌یابد. او در رویای خود، مدل‌های مومی را زنده می‌یابد و خود را بخشی از افسانه‌ پندار می‌کند. آنتیگنه نمایشنامه‌ای است که گذر زمان آن را کهنسال نکرده و کارگردانان کمابیش سعی کرده‌اند با اقتباس از آن، اثری امروزی و مرتبط با وضعیت فعلی از آن بیافرینند. این مساله سبب درک بیشتر شخصیت‌های سوفوکل توسط مخاطب می‌شود.
کرئون، پادشاهی مستبد است که تاب تحمل افکار مخالف را ندارد و اطرافیان او، یا به سبب ترس، یا هم به سبب عافیت‌طلبی از ابراز افکار خود پرهیز می‌کنند. نتیجه‌ی این امر استبداد روزافزون و خودحقیقت‌پنداری محض کرئون است. بنابراین در بروز این استبداد نه تنها شخص کرئون که اطرافیان وی نیز نقش محوری و اساسی دارند.
در این میان، دختری که خود شاهزاده است و داغ دو برادر دیده (آنتیگنه)، به دنبال دفن جسد برادری است که به حکم کرئون، بر زمین مانده است. این مساله در فضایی که هیچ نظر مخالفی علیه کرئون ابراز نمی‌شود، شورش و یاغی‌گری است. او در این راه تنهاست و هیچ کس جرأت کمک به وی را ندارد. او تنها کسی است که می‌خواهد خلاف جهت آب شنا کند، و بنابراین قهرمان داستان است. داستان‌های کهن گوشه و کنار دنیا، مملو از قهرمانانی تنها هستند که مهمترین ویژگی آن‌ها عملگرایی است. اما بر خلاف بسیاری از افسانه‌ها و داستان‌ها، این بار، قهرمان یک زن است. زنان همواره نمادی از ضعف و ناتوانی تصور می‌شوند که در محیط‌های مردسالار اعم از پدرسالار، شوهرسالار، برادرسالار و حتی فرزندسالار زندگی و تفکر مستقلی ندارند.
آنتیگنه می‌داند که سزای نافرمانی از فرمان پادشاهی مستبد، جز مرگ نیست (کرئون:تو چندان گستاخی که قانون مرا به هیچ می گیری؟)، اما حاضر نیست زندگی جسمانی خود را با مرگ تفکر و ارزش‌هایش مبادله کند. او ترجیح می‌دهد اندیشه‌ و عملش را زنده نگاه دارد تا روحش آزاد باشد و از عذاب رها شود. مصلحت‌اندیشی که امروزه بلای جان خیلی از انسان‌هاست، جایی در اندیشه‌ی وی ندارد. اما نکته‌ای که در مورد آنتیگنه بسیار حائز اهمیت است، اعتقاد و ایمان وی به خدای خدایان زئوس است و با پشتوانه‌ی همین ایمان قوی و دستورات برتر خدای خدایان، در مقابل کرئون می‌ایستد و حتی کورسوئی امید به بخشش نسلش (که گرفتار نفرین خدایان است) از سوی خدایان دارد. بنابراین، تمامی ارزش‌هایی که برشمرده شد، در نبود ایمان وی به زئوس، شاید از بیخ و بن رخ نمیدادند. لکن در خود نمایش به این نکته اشاره‌ای نشده است. چرا؟ شاید چون کارگردان و نویسنده تمایل داشته‌اند علت توجه و احترام آنتیگنه به ارزش‌ها و ایستادگی در مقابل استبداد را از فطرت و ذات کامل و بی‌نقص او قلمداد کنند و نه به دلیل انتظار بخشش و پاداش و حبه از جانب خدایان. و بنابراین ارزش کار آنتیگنه دوچندان می‌شود.
هگل دوگانگی قانون انسانی و الهی را به دوگانگی روز/شب، عمومی/خصوصی، ملت/خانواده، خودآگاه/ناخودآگاه، و سرآخر مرد/زن تشبیه می‌کند.
به هر روی تمام دارایی آنتیگنه برای آنتیگنه شدن، مرگش است. هگل می‌گوید بودنِ نامعلوم و نامشخص عین نیستی است، تنها زمانی که بودن معنایی دارد، زمانی است که یک حالت ذهنی خاصی بشود، و آن زمان، هستی یافته است.
به اعتقاد کرئون (قانون انسانی) این آنتیگنه (قانون الهی) است که از «قانون» پیروی نمی‌کند، درحالی‌که آنتیگنه قانون “وضع‌شده” از سوی کرئون را با ذات قانون همخوان نمی‌داند و برای قانونِ مردگان ارزش بیشتری قایل است. بنابراین می‌تواند گفت هر دو به یک اندازه گناهکارند. یکی در دفاع از قانون انسان‌ها و دیگری در دفاع از قانون خدایان. لکن ایستادگی در برابر انسان مستبد، همیشه جذابیت خود را دارد.
عقب‌نشینی عقلانیت، و ناکامی افراد یک جامعه در حل مشکلات طبیعی و اجتماعیشان، باعث می‌شود تا آن‌ها دست به دامن اسطوره‌ها شوند. با این عمل، هم جامعه از پذیرفتن مسئولیت تقدیرش شانه خالی می‌کند و هم به آرامشی نسبی می‌رسد.

اجرا:
روند ... دیدن ادامه » کلی اجرا، از زمان صفر تا انتها، روندی صعودی است و نوسان چندانی ندارد. دو داستان در هم ادغام شده و به کمک هم پیش می‌روند و در نهایت هر دو به یک نقطه‌ می‌رسند. از این حیث باید به کارگردان محترم تبریک گفت. استفاده از نورپردازی و میزانسن می‌توانست بهتر باشد لکن سادگی اثر، از خوانش آن نکاسته است. هنرمندان حاضر در صحنه نیز اجرای در خور توجهی داشتند که از این حیث به تک تک آنان خسته نباشید عرض می‌کنم.
خاتمه




دوست عزیز ممنونم. خوب درسته که مطالب زیادی نوشتم اما زیاد دوست نداشتم که کلیت داستانی که این عزیزان زحمتش را کشیدند لو بره. گرچه کار سختی هست روی یک مرز باریک حرکت کردن. ولی اکیدا توصیه می کنم این کار را ببینید. من خودم برای بار دوم هم به دیدن این کار خواهم ... دیدن ادامه » رفت. از نمایش های آنتیگنه که قبلا اجرا شده، کیفیت بهتری دارد و گروه جوانی که هنرمندان این کار هستند تلاش و انرژی زیادی برای کار گذاشته اند. اگر بخواهم در یک جمله عرض کنم، شما با ندیدن این کار یک نمایش خوب را را از دست داده اید.
۱۰ مرداد ۱۳۹۵
آقا رضا سپاس بابت مطلب مفید و خواندنی تون :)
۱۷ مرداد ۱۳۹۵
خواهش میکنم بابک جان. امیدوارم مفید باشه.
۲۰ مرداد ۱۳۹۵
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
اجرایی دیدنی، بسیار دیدنی. و قابل تعمق.

حتی با وجود کمبود امکانات؛ طراحی صحنه، گریم، فضاسازی و استفاده از نور بسیار بجا و عالی بود.

بازی های فوق العاده فوق العاده زیبا.

و کارگردانی عالی؛ انتخاب درست و هوشمندانه بازیگران برای هر نقش و استفاده از حداکثر قابلیتهای آنها.

حرکت بین سه فضا؛ حال، رویا و آنتیگونه (افسانه های تبای). که خب برای بار اول بیننده متوجه دو فضای حال و رویا میشود. اما به نظرم برای درک کامل فضای سوم (آنتیگونه) نیاز به دوباره دیدن این اثر و دقت و ریزبینی بیشتری باشد.
شاید این تنها ضعف اثر از دید من بود.

به هر حال به همه دست اندر کاران آنتیگونه خسته نباشید میگم.
از تماشای کارتون لذت بردم.
یکی از متفاوت ترین نمایشهایی که اخیرا تماشا کردم چه از لحاظ پربازیگر بودن چه از لحاظ میزانسن های بسیار متنوع و متناسب با تم و ریتم این کار که ایجاب میکرد صحنه هایی با اکت هایی زیاد و البته جذاب ، به همراه داشته باشه.
میزانسنها بسیار عالی بود.هدایت بسیار دقیق کارگردان و همگام بودن عزیزان هنرمند با کارگردان به وضوح در این کار دیده می شد.
هنرمندانی بسیار با استعداد، توانمند و مسلط که یقیناً با پشتکار و زحمات مستمر، توانستند با بازی خوب خود، هریک، مکمل بازیهای یکدیگر باشند. هماهنگی بین 12 هنرمند عزیز! قابل تحسین و تامل است.

به خوبی و هوشمندانه از تمام قسمتهای صحنه برای میزانسن ها استفاده شده بود که باعت میشد در طول تماشای نمایش ، خستگی بصری برای مخاطب ایجاد نکند.بسیار برایم قابل تحسین و تقدیر بود و هست ، "که جوانانی بسیار بااستعداد ،با هنرنمایی ... دیدن ادامه » زیبایشان کاری قوی ارائه دادند. "

بعد از مدتها شاهد تماشای نمایشی بودم که می توانست به مثابه ی یک نمایش رادیوئی یا رادیو تئاتر نیز، باشد!شاید حسی را که در حین دیدن نمایش " هیچ کس نبود بیدارمان کند" تجربه کردم و با چشم بسته (گاهی در حین نمایش) نیز ، می توانستم به خاطر بیان خوب و حرفه ایه هنرمندان آن نمایش،- صحنه ها و اتفاقات را تجسم کنم - در این نمایش نیز برایم انفاق افتاد! به قدری توانایی هنرمندان ،در بیان کردن سریع دیالوگهایی طولانی با ری اکشنها و لحنهای مختلف، زیاد بود که باعث باورپذیری هرچه بیشتر من ، نسبت به هریک از کاراکترها در حین تماشای نمایش می شد.صداهایی به یادماندنی، بسیار دلنشین و جذاب.
جمعی از جوانان باذوق و پرانرژی که به قدری مسلط بودند که گوئی هرکدام یک دهه یا شاید بیشتر در زمینه ی تئاترهایی با ضرباهنگ سریع و با محتوایی پرتنش، تجربه های متعدد و موفق داشتند!، که این خود نشاندهنده ی ممارست، و علاقه ی آنها در ایفای نقشهایشان و هماهنگی تمام بازیگران عزیز با یکدیگر و با کارگردان را نشان می دهد.

متن ،بسیار هوشمندانه و جالب و تامل برانگیز نوشته شده بود و موقعیت مکانی - زمانی که نام برده میشد بسیار بجا و هوشمندانه بود..."کتابخانه ای" که قراررر بووود باشد ...و اما : "سلاخگاه فعلی!" :)

قطعا در روزهای آتی هماهنگی اعضا با یکدیگر در حین کنش و واکنشها( به موقع بودن ری اکشنهای فیزیکی) و تسلط بر هماهنگ شدن حرکاتی موزون و دسته جمعی ، بیش از پیش قوی تر خواهد شد.
برای تمامی هنرمندان و عوامل خوب این نمایش آرزوی موفقیتهای روزافزون دارم
از تماشای این نمایش بسیار خاص و قوی که نتیجه زحمات بی دریغ یک گروه خوب هنری بود لذت بردم.
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
می مانم من و چمدانم را نخواهم بست...!

می مانم من و چمدانم را نخواهم بست...که زیرا اینجا تبای، سرزمین من است..سرزمین نیک نیاکانم...
می مانم من و چمدانم را نخواهم بست ....گرچه از آسمان آبیش خون سرخ و سیاه می چکد قطره قطره..گاه سرازیر می شود شره شره..
می مانم من و چمدانم را نخواهم بست...که زیرا گر نباشم تندیس های مومی ام را به یغما می برند در تاریکی شبانگاهان و در میدان های تبای می کارند به نام اسطوره های سرزمین های همسایه...
می مانم من و چمدانم را نخواهم بست...که زیرا گر نباشم ایسمنه از ترس کابوس های کرئون سال ها خواب در چشم شیوای ترش می شکند ...
می مانم من و چمدانم را نخواهم بست....گرچه هر لحظه خون قی می کنم از چشم و دهان.. از شم تعفن رخت های خونین...گویند خون قوچ و میش...ولی نه، خون بره..بینوا بره های همان شبانی که مرهم می گذارد بر ریش های پای ادیپوس....
می مانم من و چمدانم را نخواهم بست...که زیرا اینجا آن من است...جای من و جان من است این...گو تمام دهر و دنیا قصابی و لحم فروشی بینگارنش..گویم این دکان، کتابفروشی است و آن من است این...
می مانم من و چمدانم را نخواهم بست....گرچه هرروز از مچ دستهایم از حلقه های قصابی آویزانم و مهر اداره کل دامپزشکی تبای کپل های نعش آویزانم را به رسم فرمان خدایان منقش می کنند...
می مانم من و چمدانم را نخواهم بست...که زیرا شرافت من حجیم تر از آنست که در چمدان و در لای رخت های زیر جا شود...
می مانم من و چمدانم را نخواهم بست...گرچه خانه هامان شیشه ای باشد و هزاران هزار دوربین نگران از سر تیر های چهار راه ها آویزان، به دستور کرئون...
می مانم من و چمدانم را نخواهم بست...که زیرا دلم تنگ می شود..برای دم تکان دادن های سیروس...املت کافه های صبح جمعه کیتاریون..مانتوهای از بغل چاکدار یوکاسته...
می مانم من و چمدانم را نخواهم بست...گرچه اینجا پر است از حاجی..حاجی ها..آقا کریم ها...حاج کریم ها...سفره های کرم...حاج کریمی ها..کرم های حاجی و کرامات حاجی...
می مانم من و چمدانم را نخواهم بست....که زیرا نعشم، جیفه ام بر زمین نماند..گرچه می دانم خدایان فرمان داده اند آنتیگونه را به غسالخانه بهشت زهرای تبای هم راه ندهند..از بس که خواهر به برادر، نامحرم است....
می مانم من و چمدانم را نخواهم بست...گرچه می دانم باغچه های خانه های همسایه پر از دشنه هایی است به خون آلوده که یکی فرو کرده، دیگری فرو آورده و آن دیگری چال کرده است...
می ... دیدن ادامه » مانم من و چمدانم را نخواهم بست...گرچه می دانم رفتن عین خردمندی است.. و لیکن آنگاه که خرد را سودی نیست،خردمندی دردمندی است.....
می مانم من و چمدانم را نخواهم بست...که زیرا سالن نمایشی دارد سرزمین من به نام برف...دست در دست کایزرشوزه به دیدن نمایشی می نشینم پر از شور و ترشی و شیرینی..شور گل کلم...ترشی لیته بندری..شیرینی زولبیا و باقلوا...آنچنان شور و شیرین که برف شروع به آب شدن می کند...باران که نیست..برف است که آهسته آب می شود و در یقه هامان می چکد....
می مانم من و چمدانم را نخواهم بست...که زیرا در تبای فریاد می توانم زد..غریو بلند دادخواهی..گرچه می دانم ستم پیشگان از هر سعادتی برخوردارند و از آن میان از سعادت مبارک کر بودن نیز...
می مانم من و چمدانم را نخواهم بست...گرچه می دانم تبای سرزمینی است که در آن پسر با همسر خود نه، با همسر پدر پسر همسایه همبستری و آرام می گیرد و پدر پسر را و پسر نیز پدر را سر بریده و خواهد برید..هرچند می دانم و می دانید سوفوکلس از شرم انسانیت انسان داستان را نیمه کاره نگاشته است...
می مانم من و چمدانم را نخواهم بست...که زیرا در این سرزمین، در تبای افسانه و پدیده آنچنان در هم تنیده اند که آنتیگونه هم از ورای 2500 سال در پاسداشت احترام پیکر بی جان پولینیس همچنان در حیرت و تردید و دودلی است....مانده است ایسمنه را باور کند یا هایمن های بی شمار تبای را....
می مانم من و چمدانم را نخواهم بست...گرچه شاید در رفتنم آزادی است و لیکن سوغات سرزمین من موش های گربه سان ناقل طاعون است به سرزمین های دور، و این چه رسم انصاف و عیاری است...
می مانم من و چمدانم را نخواهم بست...که زیرا عدالت در رفتن من است...و عدالت وقتی در کنار خدایان بی مقدار می نشیند، دیگر عدالت نیست...
می مانم من و چمدانم را نخواهم بست..گرچه کنون آنچنان در ژرفای اقیانوس تردید خود غوطه ورم که گویی ماندن من نه از سر جد و عزم است..بلکه گویی چمدانی نیست که برگیرم..دکانی نیست که در ببندم...ره توشه ای نیست که بردارم... مرکبی نیست که یراق کنم..مرزی نیست که در نوردم...آسمانی نیست که بشکافم..تو گویی دلخوشیم به وطن دار بودن..به اهل تبای بودن..به حصه و سهم داشتن از خاک و آسمان تبای... بس خیال است و پنداری سراسر وهم... و آه...آه چه دردی جانفرساتر از این...درد بی خانمانی..درد بی درمان بی آب و خاکی و بی موطنی..
پویان عزیز این نمایش چه طلعت گرگ و میشی بر گسترۀ آسمان جواهرنشانِ ذهنتان پوشانیده است.
یک حظ تئاتر برای من حیرتی ست که از حیرتِ دیگران می زاید.
۰۸ مرداد ۱۳۹۵
پرندیس بانو..
هزاران چشم امید که بنشینیش به تماشا..که گر ننشینی، سه حسرت نشانده ای بر سه دل..
نخست..حسرتی بر دل دلدادگانی هنرشیفته که چشم به راه گوشه چشم چون تویی بودند بر صحنه ای که با مژگان خود پالوده بودند هر شبان..
و دوم...حسرتی شاید بر دل خود که دل ندادی ... دیدن ادامه » به دل بیدلشان...که دل دل کردن دل گاه بی نصیب می نهد دل را از دست و دل بازی اهل دلان...
و سیم..حسرتی دو چندان بر دل من و مانند منی تشنه دل و تشنه چشم که بی بهره می ماند دل و دیده مان از نظاره رقص شهبانوی نقد تو و مانند تویی بر صحنه نطر که دل مشغول و دل شیفته و دل آشوب تئاتری به همواره...
....هزاران چشم امید....
۱۰ مرداد ۱۳۹۵
جناب پویان خوش قلم و شیرین گفتار، مگر میشود از دو حسرت اول چشم پوشید و گذشت،مگر میشود در برابر جملات زیبای شما مقاومت کرد
اما سومی حداقل در مورد من مصداق ندارد در برابر خوبان و اندیشمندانی چون شما
پیشنهادتان را به دیده منت میپذیرم چمدانم را می بندم ... دیدن ادامه » و به تماشا خواهم آمد (یک جورایی مسافرم در این راه:)) )
سپاسگزارم
۱۰ مرداد ۱۳۹۵
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
آنتگینه (Αντιγόνη)، بخش اول

نویسنده: رضا آزادی

برای اینکه سر فرصت و با آرامش کامل بتوانم مطلبی درباره‌ی این نمایش خیلی خوب بنویسم، نیاز به یک زمان مناسب و صرف یک قهوه داشتم تا سر سری چیزی ننوشته باشم که زحمات کارگردان، بازیگران و عوامل مستقیم و غیر مستقیم این اثر را ناخواسته از بین برده باشم.
اولا در اینجا از مسئولین مرکز هنری باران بسیار تشکر می‌کنم چرا که من بنا به دلایلی نتوانستم در روزی که بلیط داشتم در سالن حضور داشته باشم و تنها با یک تماس تلفنی آن هم در روز بعد، خیلی صمیمانه از درخواست بنده مبنی بر تماشای اثر در روز دیگری موافقت کردند، آن هم بدون دریافت هزینه‌ی دیگری. شاید برای خواننده‌ی این مطلب هم مورد مشابهی رخ داده باشد، بنابراین ضروری است که قدردانی خود را از زحمات پرسنل این مجموعه و همچنین تمامی مجموعه‌های هنری کشور که دغدغه‌ی فرهنگی آن‌ها بیش از دغدغه‌ی اقتصادی است، اعلام نمایم.
سرزمین یونان همچون سرزمین ایران مهد افسانه‌هایی جذاب است که همواره الهام‌بخش هنرمندان بسیاری در زمینه‌های مختلف قرار گرفته است. بی‌شک "سوفوکل (Sophocles)" یکی از بهترین تراژدی‌نویسان یونان باستان است که سه‌گانه‌ی (تریلوژی) "افسانه‌ی تبای (Theban Trilogy)" را به رشته‌ی تحریر در آورده است:
1) ادیپوس شهریار
2) ادیپوس در کلنوس
3) آنتگینه
یونانی‌ها نمایش‌نامه نویسان بزرگی داشتند که سه تن از بزرگ‌ترینِ آن‌ها عبارت بودند از: آشیل، سوفوکل و اوریپید.
خدمت دوستان محترم عرض کنم که "سوفوکل" بیش از 100 نمایشنامه نوشته است که از این حیث می‌تواند الگویی قدرتمند برای نویسندگان امروزی باشد.
حالا برگردیم به خلاصه‌ای از داستان:
ادیپ یا ادیپوس (Oἰδίπoυς) از خاندانی است که بدلیل نفرین خدایان (که این خود داستانی دارد)، باید تاوان دهد. به پدر ادیپوس قبل از تولد فرزندش گفته شده که فرزند پسری خواهی داشت که تو را خواهد کشت و چون پدر و مادر ادیپوس نمی‌خواهند پیش‌دستی کرده و دست در خون او آلوده کنند، پس از تولد، پاهای او را زخمی کرده و به چوپانی می‌سپارند. بزرگ شدن این پسر هم داستان‌هایی دارد. ادیپوس پس از بالندگی، سودای تغییر سرنوشت در سر دارد. تصادفی راه شهر تبای را در پیش می‌گیرد و در راه، پدر واقعی نادیده و ناشناخته‌ی خود را طی یک نبرد بر سر یک چیز ساده و پیش پا افتاده، از پای در می‌آورد (همچون مرگ رستم به دست سهراب). پس از مرگ شاه، "کروئون (برادر یوکاسته و همسر شاه مقتول)" به پادشاهی می‌رسد اما در این هنگام وحشتی بر تبای سایه می‌افکند.
خوب حالا بگوئید "ابوالهل" را به یاد دارید؟ بله همان مجسمه ابولهل معروف در مصر.
ابولهل ... دیدن ادامه » اژدهایی بود که سایه‌ی وحشتی بر تبای افکنده بود و برای هر رهگذری به تبای معمایی مطرح می‌کرد که اگر کسی جواب آن را نمی‌دانست کشته می‌شد. مردم تبای که از دست ابوالهول جان به لب شده بودند، تصمیم گرفتند پادشاهی تبای را به کسی واگذارند که معمای ابوالهول را حل کرده و شهر را نجات دهد. معمای ابوالهول این بود که می‌پرسید:
"آن چیست که صبحگاهان با چهار پا راه می رود ظهر با دو پا ولی در شامگاه به سه پا حرکت می کند؟"
تنها کسی که توانست جواب این معما را درست بدهد ادیپوس بود که به ابوالهول گفت:
مقصود تو از این معما انسان است زیرا او در کودکی که صبح زندگی به شمار می‌رود روی چهار دست وپا راه می‌رود. وقتی که بزرگ شد، ایستاده یعنی با دو پا گام بر می‌دارد. اما در زمان پیری که شامگاه زندگی است از عصا کمک می‌ گیرد و در نتیجه با سه پا حرکت می کند. چون پاسخ «ادیپ» صحیح بود ابوالهول از شدت خشم خود را از فراز صخره به زیر افکند و جان از کف بداد.
بدین ترتیب شهر تبای از نابودی نجات یافت و کرئون ادیپوس را در پادشاهی تبای شریک می‌کند. ادیپ در ادامه، با "یوکاسته" (مادر خودش) ازدواج می‌کند که ثمره‌ی این ازدواج دو دختر به نام‌های "ایسمنه" و "آنتیگونه" و دو پسر به نام‌های "ائتوکلس" و "پولونیکس" است. اما در این زمان طاعونی شهر تبای را فرا می‌گیرد و باعث نابودی مزارع و محصولات می‌شود. مشخص می‌شود که علاج خلاصی از این طائون، یافتن قاتل یک انسان بی‌گناه و مجازات اوست. قاتل آن بی‌گناه (پادشاه قبلی) چه کسی بوده؟ خود ادیپ. ادیپ همه‌ی ماجرا را می‌فهمد و یوکاسته (مادر و در عین حال همسر) را می‌کشد و خود را کور می‌کند. در این حین پسران ادیپ بر سر قدرت نبرد می‌کنند و تبای را جنگ داخلی فرا می‌گیرد. پیرمرد نابینا همراه دخترش «آنتیگونه» به یکی از حومه‌های شهر آتن پناه می‌برد و دیگر اعتمادی به خیر نیروی خدایان و انسان‌ها ندارد. روزی "ایسمینه" دختر ادیپ به آن جا می‌آید و خبر می‌دهد که بنا بر گفته هاتفِ معبد "دِلفی" خدایان ادیپ را بخشیده‌اند و گفته‌اند: گور ادیپ هرجا باشد، آن جا از خشم خدایان در امان خواهد بود (آتن). از سوی دیگر، در نبرد بین فرزندان ادیپ بر سر پادشاهی، فرزند بزرگ‌تر مغلوب و تبعید می‌شود. او که پدر خود ادیپ را از شهر بیرون رانده بود، اکنون برای طلبِ بخشش نزد پدر می‌آید و تمنّای گذشت دارد. ادیپ، فرزند را نمی‌بخشد و او را ناامید باز می‌گرداند. ادیپ پیش از مرگ از پادشاه آتن می‌خواهد که جای گور او را از همه پنهان بدارد و جز به جانشینانش به کسی نشان ندهد.
بعد از مرگ ادیپ، فرزندانش " ائتوکلس" و "پولونیکس" هر دو به دست هم کشته می‌شوند. "کرئون"، فرزند کوچک (ائتوکلس) را به خاک می‌سپارد، ولی اجازه نمی‌دهد جسد "پولونیکس" به خاک بسپارند. خواهران او "آنتیگونه" و "ایسمینه" تصمیم می‌گیرند هرطور شده جسد برادر را به خاک بسپارند. اندکی بعد، ایسمنه از ترس پادشاه خواهرش را تنها رها می‌کند و آنتیگونه با پذیرش خطر به تنهایی برادرش را دفن می‌کند. کرئون دستور می دهد مجازات مرگ درباره آنتیگنه اجرا شود. «هایمن» فرزند کرئون، عاشق آنتیگنه است و می‌کوشد پدر را از تصمیم خود باز دارد. کرئون خواسته فرزند را نمی‌پذیرد و پیش‌گویی هاتف را نیز به چیزی نمی‌خرد. هایمن نزد آنتیگنه می‌رود. آنتیگنه خود را حلق‌آویز کرده است. هایمن نیز دشنه‌ای در قلب خود فرو می‌برد. همسر کرئون نیز خود را می‌کشد و بدین گونه دودمانی فدای استبداد و خودسری کرئون می‌شود.

خاتمه‌ی بخش اول

پی‌نوشت: روزی که من به تماشا نشستم استقبالی از این اثر زیبا نشده بود، توصیه می‌کنم انرژی بسیار بالای دست‌اندرکاران این اثر را حتما از نزدیک حس کنید. بسیار خوب کار کرده‌اند.

ممنون از نظری که به اشتراک گذاشتید. با توجه به این که بنده عادت ندارم به صورت ناقص به یک مطلب بپردازم، و از طرفی به جای اینکه فرض کنم مخاطب صحبت هام یک چیزهایی را به صورت پیش فرض می داند، سعی می کنم به طور کامل مطلب را توضیح دهم تا هر کس که جزئیاتی را نمی ... دیدن ادامه » داند، از مابقی مطالب بی بهره نماند، لذا نیاز دیدم که مطالب خودم را دو بخشی کنم. به زودی بخش دوم را قرار خواهم داد که بیشتر به خود اجرا پرداخته شده است. با تشکر از صبر شما.
۰۸ مرداد ۱۳۹۵
بخش دوم اضافه شد. با تشکر/
۰۹ مرداد ۱۳۹۵
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
به آگاهی می‌رسد امکان خرید بلیت روزهای تازه این نمایش فراهم شد.
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
ساعاتی پیش به تماشای نمایش نشستم.از دیدن آقایان بابک قادری و شهاب ملکپور عزیز روی صحنه به شدت به وجد آمدم.چون در نمایش " در بارانداز " کاری از امیر کاوه آهنین که قبلا به تماشایش نشسته بودم هر دو بسیار خوش درخشیده بودند.البته در آن نمایش که نقش دو برادر و نقش های اصلی و مکمل را بر عهده داشتند بیشتر مجذوب شده بودم.اما در این نمایش حتی به عنوان نقش های مکمل تاثیر گذاری این دو هنرمند به قدری زیاد و محسور کننده است که کمتر کسی می تواند در چنین نقش هایی چنین وزنی در کل نمایش داشته باشد.و من بار دیگر با تمام وجود بازی هر دو را عمیقا ستایش کردم و بی اندازه لذت بردم.البته سایر بازیگران نیز بسیار بسیار هنرمندانه نقش آفرینی کردند خصوصا آقایان مرحمتی و هدایتی ... فقط به نظرم بازی خانم ها در کنار این بازیهای قوی کمی کمرنگتر بود و در حاشیه مانده بود... اما در ... دیدن ادامه » کل ... نمایش بسیار بسیار جذاب و خوبی بود ... و من با رضایت فراوان و لبخندی بر روی لب سالن را ترک کردم. از زحمات تمام عوامل اجرا و پشت صحنه سپاسگزارم.و بی صبرانه منتظر کارهای آتی آقای هدایتی هستم... و همچنین بسیار امیدوارم که در آینده نزدیک باز هم شاهد هنرنمایی آقایان بابک قادری و شهاب ملکپور در کنار یکدیگر و در نقش های مرتبط و کلیدی تر باشم.
خیلی خیلی از دیدن نمایش با اونهمه هماهنگی نور و آهنگ و بازی بازیگران لذت بردم و این باعث شد دوبار به دیدنش برم و اگه فرصت بشه بازهم میرم،چون بسیار جذاب و گیراست و آموزنده برای من...بازیگران در طول مدت نمایش چندین بار فیکس می شوند که با وجود آنهمه تحرک اما خیلی خوب و دیدنی از پس کار سخت ِ فیکس شدن برمیان...قسمت های طنز کار هم که بسیار شنیدنی و جالب از کار درآمده اند.شدیدا دیدن این نمایش به یادموندنی رو به همه پیشنهاد می کنم...به امید دیدن کارهای بیشتر از آقای حمیدرضا هدایتی و تیم فوق العاده اشون.
» تا ۲ پاسخ


کاملا موافقم سرکار خانم رحیمی
۰۴ مرداد ۱۳۹۵
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
علی رغم برخی ناهماهنگی ها در نور یا صدا، باز هم از کار لذت بردم..
تیم بازیگری ، بازی یکدست و هماهنگی رو از خود به جای گذاشتن، هرچند بازی بازیگران زن میتوانست بهتر از این باشد.

درنهایت
حمیدرضا هدایتی ، منتظر کار بعدیت هستیم.
بعد از نمایش آشوویتس، این بار نیز به دور از حاشیه و فریاد، کار خود را کردی...
مریم زارعی، Benighted، مهرناز، علی ژیان و سعید نوری این را خواندند
کاوه مرحمتی و هیوا مجد این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
خیلی عجیبه، اینکه این همه تئاتر خوب داره اجرا میشه و مجالی برای تبلیغشون نیست، اون وقت یه عده بازیگر و کارگردان هنوز کار قبلیشون تموم نشده، میان و یه کار دیگه میسازن، یا توی یه کار دیگه بازی میکنن، و هربار باید یه کار تکراری دیگه ازشون ببینیم، به نظرم اسم اینارو باید بزاریم کارمندای تئاتر.. کارمندایی که همینطوری پشت هم هرماه باید تحملشون کرد و کارهای تکراری ازشون دید.. یه نگاه به همین صفحه اصلی تیوال بندازید، کارمندای تئاتر دارن پیش فروش میکنند.

حس خیلی خوبیه که به دیدن یه کار از یه تیم جوون بری ، و انتظار خسته شدن داشته باشی ولی غافلگیرت کنن، دوس دارم بقیه هم تو این حس غافلگیری شریک بشن، پس بیشتر از این چیزی از نمایش و بازیها و متن اون نمیگم، خودتون ببینید و یک بار هم که شده با چندتا پیمانکار تئاتری همراه بشید، نه کارمندای تئاتری.
کارمندای تئاتر :)
۰۲ مرداد ۱۳۹۵
کارمندای تاتر خیلی خوب بود :))))))))))))
محل تجمع‌شون هم تئاتر مستقل تهرانه!

باهم دیگه دوس باشین. آفرین.
۰۳ مرداد ۱۳۹۵
با کارمندای تاتر خیلی موافقم
۰۶ مرداد ۱۳۹۵
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
به آگاهی می رسد امکان خرید بلیت روزهای تازه این نمایش فراهم شد.
هدی تورنگ این را دوست دارد
یکی از بهترین تیاترهایی که دیدم با بازی های روان و نمایشنامه قوی و گیرا
۰۲ مرداد ۱۳۹۵
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
به آگاهی می‌رسد امکان خرید بلیت این نمایش فراهم شد.
هدی تورنگ این را دوست دارد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید